Forwarded from Flare and Fire (Armina Salemi)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باشه؟
+ همچنین، از داینامیکهای محبوبمون؟ :)
+ همچنین، از داینامیکهای محبوبمون؟ :)
_ینی اونهمه معنی پشت این جمله رو میفهمه؟
+اون میفهمه. چون اون بابیه.
سلولهای یومی.
#DifferentSoulsTogether
+اون میفهمه. چون اون بابیه.
سلولهای یومی.
#DifferentSoulsTogether
بد نیست گاهی ببینند که گریه میکنی. که تو نیز میشکنی، خسته میشوی و درمانده، و به هیچ پیوند میخوری.
بد نیست گاهی ببینند که آدمی تا ابد که ابد است برپای و برجای نمیماند و این تازهنفس بودنش رفته رفته رنگ میبازد و این امری است طبیعی. رنگها بازمیآیند.
بد نیست ببینند و بدانند جنگهارا یکتنه، یکنفس و تک سربازه نمیتوان جنگید یا حداقل جنگهارا اینگونه نمیتوان پیروز شد. چون زور جنگها زیاد است و ما، ظریف و نازکاحوالیم و این نبردها از آنچه میتوانیم بسیار بیشتر میباشند.
بد نیست ببینند و از همان اوقات بدانند قوی بودن و جنگنده بودن و چیره بودن یعنی چه:
که ضعیف باشی و قدرتمند.
ضعیفان قدرتمندی چون ما هستند که این جنگهای ناعادلانه و دوستنداشتنی را میبَرَند.
بد نیست گاهی ببینند که آدمی تا ابد که ابد است برپای و برجای نمیماند و این تازهنفس بودنش رفته رفته رنگ میبازد و این امری است طبیعی. رنگها بازمیآیند.
بد نیست ببینند و بدانند جنگهارا یکتنه، یکنفس و تک سربازه نمیتوان جنگید یا حداقل جنگهارا اینگونه نمیتوان پیروز شد. چون زور جنگها زیاد است و ما، ظریف و نازکاحوالیم و این نبردها از آنچه میتوانیم بسیار بیشتر میباشند.
بد نیست ببینند و از همان اوقات بدانند قوی بودن و جنگنده بودن و چیره بودن یعنی چه:
که ضعیف باشی و قدرتمند.
ضعیفان قدرتمندی چون ما هستند که این جنگهای ناعادلانه و دوستنداشتنی را میبَرَند.
او به خانه برگشت؛ زیرا مامور شلیک نکرد.
مامور مامور بود. شجاع و وفادار، سربازی محافظ، بلند و مطمئنسنگری بر مردمش. مامور در وجود معترض دشمنی و در صدای رسا و بااقتدارش اغتشاش ندید. درد دید. در آنهمه اتحاد خسته، رنج عظیمی پوشیده در عمیقترین لایهی قلبشان دید.
و خودش را دید. جنگندهی سنگر هیچ. جبههی فکر تهی، درک تهی، بینش تهی؛ تفنگ پُر، پُر، پُر.
مامور! ای مامور بنگر! ببین که بر چه کسی گلوله را روا میداری و بهر که خم میشوی. ای مامور نگاه کن! بادقت ببین که کدامیک خواهر توست و کدام دشمنت. ببین که چگونه دست برادرت آب ندادند؛ حسین زمانهات را بشناس. بدان که فردا روز بعد من و تو آیندگان برای آنکه تو تیر در قلبش فرو کردی میگریند و تو را یزید میخوانند. مامور تو یزید را لعنت میکردی، یادت هست هنوز؟
و آنگاه که جنگ پایان یافت خدایان بر ما داوری خواهند کرد که آیا انسان بودیم؟
و آیا میدانستیم انسان بودن چگونه است؟
تو میدانستی، مامور؟
مامور مامور بود. شجاع و وفادار، سربازی محافظ، بلند و مطمئنسنگری بر مردمش. مامور در وجود معترض دشمنی و در صدای رسا و بااقتدارش اغتشاش ندید. درد دید. در آنهمه اتحاد خسته، رنج عظیمی پوشیده در عمیقترین لایهی قلبشان دید.
و خودش را دید. جنگندهی سنگر هیچ. جبههی فکر تهی، درک تهی، بینش تهی؛ تفنگ پُر، پُر، پُر.
مامور! ای مامور بنگر! ببین که بر چه کسی گلوله را روا میداری و بهر که خم میشوی. ای مامور نگاه کن! بادقت ببین که کدامیک خواهر توست و کدام دشمنت. ببین که چگونه دست برادرت آب ندادند؛ حسین زمانهات را بشناس. بدان که فردا روز بعد من و تو آیندگان برای آنکه تو تیر در قلبش فرو کردی میگریند و تو را یزید میخوانند. مامور تو یزید را لعنت میکردی، یادت هست هنوز؟
و آنگاه که جنگ پایان یافت خدایان بر ما داوری خواهند کرد که آیا انسان بودیم؟
و آیا میدانستیم انسان بودن چگونه است؟
تو میدانستی، مامور؟
I don't even remember what I meant when I wrote: "Only we know". But I do know there is something that only four of us knew it that night.
We four knew.
We four knew.
Forwarded from فیلسوف مرده
مثل هر شب باز افکار تاریک اومدن سراغم. دوباره میخواستم التماس کنم تموم شو! بیدار شو! دوباره دلم سیگار خواست و فراموشی. بعد خبر آزادی توماج به چشمم خورد. امشب قراره خوب بخوابم.
«تو فکر میکنی آنها قوی هستند؟
خوب به تفاوتهایمان نگاه کن! تفاوتها.
منظورم این نیست که آنها ثروتمندند
و ما فقیر یا آنها مسلحند و ما بیدفاع
یا آنها همهچیز را در اختیار دارند
و ما، خب، ما...
به این نگاه کن که آنها خالیاند، خالی، میفهمی؟
و ما... واضح است که ما چگونهایم.
آنها خالیاند. اگر بازشان کنی
کمی خون افسرده و کمی چرک بیرون میریزد
به همین علت است که وقتی میمیرند
برای همیشه میمیرند
اما ما با مردنمان هم ادامه حیات میدهیم.»
خوب به تفاوتهایمان نگاه کن! تفاوتها.
منظورم این نیست که آنها ثروتمندند
و ما فقیر یا آنها مسلحند و ما بیدفاع
یا آنها همهچیز را در اختیار دارند
و ما، خب، ما...
به این نگاه کن که آنها خالیاند، خالی، میفهمی؟
و ما... واضح است که ما چگونهایم.
آنها خالیاند. اگر بازشان کنی
کمی خون افسرده و کمی چرک بیرون میریزد
به همین علت است که وقتی میمیرند
برای همیشه میمیرند
اما ما با مردنمان هم ادامه حیات میدهیم.»
It will hurt for a long time, my dear.
But the day will come;
The day when it doesn't anymore.
But the day will come;
The day when it doesn't anymore.