Incomplete
19 subscribers
264 photos
13 videos
17 links
Trying to get out of the comfort zone
Download Telegram
روز دهم
وقتی نوبت مشکلات می‌رسد مقاوت بیهوده است با مسائل روبه‌رو شو.


خب می‌دونی؟ هرچقدر ازش فرار کنی، واقعا اتفاقیه که پیش میاد. مشکلات، اشتباهات، پشیمونی‌ها،حسرت‌ها. هیچ‌وقت حذف نمی‌شن و زندگی‌ای بدون اینا نیست.
می‌خوام زودتر تموم شه.
وقتی یکی ناراحته، خوب نیست، خوشحال نیست، درد داره می‌خوام بهش بگم که می‌دونم سخته، می‌دونم داری رنج می‌کشی، می‌دونم در عذابی و اوضاع خوبی نداری؛ ولی نگاه کن. این چیزیه که اتفاق افتاده، خوب بهش نگاه کن. از مرحله‌ی گریه و فریاد سریع‌تر رد شو، پاشو، منم کنارت وایمیسم‌.

چون وقتی مشکلات هستن، من و تو هم جلوشونیم. بیا زودتر شمشیرهامونو برداریم، بیا زودتر این جنگو بجنگیم؛
بیا سریع‌تر برسیم به خونه.
اونجا من برات چایی می‌زارم و تو به جنگی که داشتیم نگاه کن و فکر کن که: آخيش.
#mycolorinsky
Got a chocolate!
یه وقتا آدم یهو دلش کیک می‌خواد:)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هَتُعِ دِ
ای نفر اَمی پَهلو بَیِ ادم خوشحالَ بِ
نه نه نه نه نه
زیست باید بخونم ولی حال ندارم
It's ok
to miss the child you used to be
It's ok to miss the child
you never got to be
Forwarded from Flare and Fire (Armina Salemi)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باشه؟

+ همچنین، از داینامیک‌های محبوبمون؟ :)
مامان:))
Forwarded from Kiana
_ینی اون‌همه معنی پشت این جمله رو می‌فهمه؟
+اون می‌فهمه. چون اون بابیه.

سلول‌های یومی.
#DifferentSoulsTogether
بد نیست گاهی ببینند که گریه می‌کنی. که تو نیز می‌شکنی، خسته می‌شوی و درمانده، و به هیچ پیوند می‌خوری.
بد نیست گاهی ببینند که آدمی تا ابد که ابد است برپای و برجای نمی‌ماند و این تازه‌نفس بودنش رفته رفته رنگ می‌بازد و این امری است طبیعی. رنگ‌ها بازمی‌آیند.
بد نیست ببینند و بدانند جنگ‌هارا یک‌تنه، یک‌نفس و تک سربازه نمی‌توان جنگید یا حداقل جنگ‌هارا این‌گونه نمی‌توان پیروز شد. چون زور جنگ‌ها زیاد است و ما، ظریف و نازک‌احوالیم و این نبردها از آنچه می‌توانیم بسیار بیش‌تر می‌باشند.
بد نیست ببینند و از همان اوقات بدانند قوی بودن و جنگنده بودن و چیره بودن یعنی چه:
که ضعیف باشی و قدرتمند.
ضعیفان قدرتمندی چون ما هستند که این جنگ‌های ناعادلانه و دوست‌نداشتنی را می‌بَرَند.
رومی جان:")
او به خانه برگشت؛ زیرا مامور شلیک نکرد.
مامور مامور بود. شجاع و وفادار، سربازی محافظ، بلند و مطمئن‌سنگری بر مردمش. مامور در وجود معترض دشمنی و در صدای رسا و بااقتدارش اغتشاش ندید. درد دید. در آن‌همه اتحاد خسته، رنج عظیمی پوشیده در عمیق‌ترین لایه‌ی قلب‌شان دید.
و خودش را دید. جنگنده‌ی سنگر هیچ. جبهه‌ی فکر تهی، درک تهی، بینش تهی؛ تفنگ پُر، پُر، پُر.
مامور! ای مامور بنگر! ببین که بر چه کسی گلوله را روا می‌داری و بهر که خم می‌شوی. ای مامور نگاه کن! بادقت ببین که کدام‌یک خواهر توست و کدام دشمنت. ببین که چگونه دست برادرت آب ندادند؛ حسین زمانه‌ات را بشناس. بدان که فردا روز بعد من و تو آیندگان برای آنکه تو تیر در قلبش فرو کردی می‌گریند و تو را یزید می‌خوانند. مامور تو یزید را لعنت می‌کردی، یادت هست هنوز؟

و آنگاه که جنگ پایان یافت خدایان بر ما داوری خواهند کرد که آیا انسان بودیم؟
و آیا می‌دانستیم انسان بودن چگونه است؟

تو می‌دانستی، مامور؟