کل حرف دلمون رو داستایوفسکی تو یه جمله بیان میکنه و میگه:
«سخت ترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی؛ در حالی که احساسات دارد خفه ات میکند...!»
«سخت ترین کار دنیا این است که منطقی رفتار کنی؛ در حالی که احساسات دارد خفه ات میکند...!»
❤27👍7
اولین روزی که همدیگه رو دیدیم هنوز توی خاطرم زندهست…
نگاههایی که به زور از هم جدا میشدن، و دلهایی که زودتر از خود ما فهمیده بودن، قراره مسیرمون یکی بشه.
و من همونجا، بیصدا، مطمئن بودم
تو قراره بشی آشناترین تکهی قلبم…
کسی که بودنش،
همیشه شبیه خونهست…♥️✨
نگاههایی که به زور از هم جدا میشدن، و دلهایی که زودتر از خود ما فهمیده بودن، قراره مسیرمون یکی بشه.
و من همونجا، بیصدا، مطمئن بودم
تو قراره بشی آشناترین تکهی قلبم…
کسی که بودنش،
همیشه شبیه خونهست…♥️✨
✍🏻از نوشته های شهرزاد قصهگو
❤20
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
👤سهراب_سپهری
❤25🥰1
پاسخ به تاریخ - محمدرضا پهلوی.zip
8.3 MB
|•📜معرفی_کتاب:
📗پاسخ به تاریخ
✍🏻محمدرضا_پهلوی
#تاریخی #تاریخ_ایران #ادبیات_ایران
"محمدرضا پهلوی" آخرین پیش نویس "پاسخ به تاریخ" را دو روز قبل از مرگش در 27 ژوئیه 1980 به پایان رساند. تکمیل آن به قول خودش "مسابقه با زمان" بود. او توضیح می دهد که چگونه ایالات متحده ، که مدت ها قدرتمندترین کشور جهان بود ، ناگهان اسیر خیالاتی درباره ی ایران شد، همان ایرانی که کمتر فردی در آمریکا چیزی از تاریخ و فرهنگ و ثروت آن می دانست. شاه در بیان روایت شخصی خود ، اظهار می دارد که چگونه ایران به میدان نبرد بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی ، که اهداف خود را بیش از نیم قرن با موفقیت روزافزون دنبال می کرد، تبدیل شد.
📗پاسخ به تاریخ
✍🏻محمدرضا_پهلوی
#تاریخی #تاریخ_ایران #ادبیات_ایران
❤25🐳1💔1
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای میپیچم و چون پای دلم میپیچد
بار میبندم و از بار فروبستهترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تندر ز غمت پیرهنِ جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم
به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
گرچه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم
سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز کنار شکرم
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای میپیچم و چون پای دلم میپیچد
بار میبندم و از بار فروبستهترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تندر ز غمت پیرهنِ جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم
به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
گرچه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم
سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز کنار شکرم
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
👤سعدی
❤9💘4
تصویر حاضر بازنمایی نمادینِ باورهای اسطورهای و آیینی ایرانی دربارهٔ شب یلدا (انقلاب زمستانی)است؛ شبی که در آن، تاریکی به اوج خود میرسد و همزمان، آغاز بازگشت نور رقم میخورد. این تصویر با ترکیب عناصر اساطیری، آیینی و مردمنگارانه، چرخهٔ کیهانی «مرگ و تولد دوبارهٔ خورشید» را نمایش میدهد.
۱. دوگانگی نور و تاریکی (بخش بالایی تصویر)
تقابل دو پیکرهٔ روشن و تیره، اشارهای مستقیم به دوگانهانگاری کیهانی در اندیشهٔ ایرانی دارد؛ مفهومی که در آیین زرتشتی به صورت نبرد میان اهورا (نظم، نور) و اهریمن (آشوب، تاریکی) نمود مییابد.
این نبرد نه یک واقعهٔ تاریخی، بلکه نمادی از گردش زمان و تغییر فصول است. شب یلدا، بهعنوان طولانیترین شب سال، نقطهٔ اوج سلطهٔ تاریکی تلقی میشود، اما همین نقطه، آغاز افول آن نیز هست.
۲. غار و زایش کودک نور (بخش مرکزی)
غار در اسطورهشناسی ایرانی و هندواروپایی، نماد رحم زمین و فضای زایش است. قرار گرفتن کودک نورانی در مرکز تصویر، بازنمایی اسطورهای از تولد دوبارهٔ خورشید در انقلاب زمستانی است.
نسبت دادن این تولد به «میترا» یک بازسازی پژوهشی مدرن است؛ زیرا متون اوستایی اشارهٔ مستقیمی به تولد میترا در این شب ندارند، اما پیوند میترا با نور، پیمان و خورشید، و همچنین سنتهای مهرپرستی متأخر، این تفسیر را تقویت کردهاند.
۳. میوههای سرخ (انار و هندوانه)
حضور میوههای سرخرنگ در تصویر، ریشه در باورهای عامیانهٔ ایرانی دارد. رنگ سرخ در فرهنگ نمادین ایران، نمایندهٔ خورشید، خون، حیات و گرماست.
در مردمنگاری آیین یلدا، خوردن این میوهها بهمنزلهٔ انتقال نیروی حیاتبخش خورشید به بدن انسان تعبیر میشود؛ کنشی نمادین برای محافظت در برابر بیماری و سرمای زمستان.
۴. پیر خردمند و کتاب گشوده
پیر دانا، نماد حافظهٔ فرهنگی و انتقال شفاهی اسطوره است. کتاب گشوده در کنار او، پیوند میان سنت شفاهی و دانش مکتوب را نشان میدهد و یادآور این نکته است که اسطورهها صرفاً خیال نیستند، بلکه ساختارهای معناپرداز فرهنگ بهشمار میآیند.
این بخش بر تداوم اسطوره از طریق روایت، قصهگویی و بازگویی آیینی تأکید دارد.
۵. اجتماع انسانی گرد آتش (بخش پایینی)
گردهمایی انسانها پیرامون آتش، بازتابی از آیینهای واقعی شب یلداست. آتش در اینجا «خورشید زمینی» است؛ نماد نور، امنیت و همبستگی اجتماعی.
از دیدگاه انسانشناسی، این گردهمایی کارکردی دوگانه دارد:
1. دفع نمادین تاریکی و شر
2. تقویت پیوندهای اجتماعی در مواجهه با طبیعت سخت زمستان
نتیجهگیری:
این تصویر یک روایت خطی ساده نیست، بلکه مدلی نمادین از جهانبینی ایرانی ارائه میدهد که در آن:
زمان چرخهای است
تاریکی گذراست
و نور، هر سال از نو زاده میشود
شب یلدا در این چارچوب، نه صرفاً یک جشن، بلکه بیانی اسطورهای از امید، تداوم و پیروزی نظم بر آشوب است.
❤9
یلدای خوابگاهی با حداقلترین امکانات🥹😍
❤28😍3💘3
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
👤فروغ_فرخزاد
❤24
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و سالهایی که در میان ما به سر بردی به یادگاری تبدیل شوند.
تو همچون روحی در میان ما راه رفتهای و سایه تو نوری بر صورت ما بوده است.
ما تو را بسیار دوست میداشتیم اما عشق ما به کلام در نمیآمد و نقابهایی آن را پوشانده بودند
و اکنون این عشق تو را میخواند و در پیشگاه تو خود را مینماید و همواره چنین است که عشق ، جز به هنگام جدایی، از ژرفای خویش آگاه نمیشود...
تو همچون روحی در میان ما راه رفتهای و سایه تو نوری بر صورت ما بوده است.
ما تو را بسیار دوست میداشتیم اما عشق ما به کلام در نمیآمد و نقابهایی آن را پوشانده بودند
و اکنون این عشق تو را میخواند و در پیشگاه تو خود را مینماید و همواره چنین است که عشق ، جز به هنگام جدایی، از ژرفای خویش آگاه نمیشود...
📗پیامبر_و_دیوانه
✍🏻جبران_خلیل_جبران
❤13