دوره آنلاین «خوانش آثار داستایفسکی »
با سیاوش گلشیری
تسهیل خوانش و تحلیل رمانهای
یادداشتهای زیرزمینی،جنایت و مکافات و برادران کارامازوف
یکشنبهها ساعت 20
تاریخ شروع؛ 4 آبان « جلسه اول رایگان هست»
8 جلسه آنلاین
با قابلیت ضبط جلسات
این دوره برای عموم علاقمندان مناسب است و به درک بهتر آن آثار کمک خواهد کرد.
ثبت نام و اطلاعات بیشتر:
@dastan_golshiri
برای شرکت در جلسه اول به صورت رایگان پیام دهید.
09175700633
https://www.instagram.com/siavash.golshiri?igsh=MTNqMnFxYTJhaDVldg==
با سیاوش گلشیری
تسهیل خوانش و تحلیل رمانهای
یادداشتهای زیرزمینی،جنایت و مکافات و برادران کارامازوف
یکشنبهها ساعت 20
تاریخ شروع؛ 4 آبان « جلسه اول رایگان هست»
8 جلسه آنلاین
با قابلیت ضبط جلسات
این دوره برای عموم علاقمندان مناسب است و به درک بهتر آن آثار کمک خواهد کرد.
ثبت نام و اطلاعات بیشتر:
@dastan_golshiri
برای شرکت در جلسه اول به صورت رایگان پیام دهید.
09175700633
https://www.instagram.com/siavash.golshiri?igsh=MTNqMnFxYTJhaDVldg==
❤8
—————✨
میگفتند: "خدانکنه آدمیزاد به دردی مبتلا شود که درمانی ندارد." اما من میگویم: "تلختر از هر درد بیدرمان، اسیر شدن در چنگال کسی است که میدانی دلش با تو نیست."
در این عذاب، جان آدم به قفس تن میزند. دلت تنگ میشود، اما هیچ کاری از دستت برنمیآید. نه میتوانی به دیدارش بروی، نه میتوانی آوازش را بشنوی و نه میتوانی در آغوشش بگیری. دستت به هیچ جا بند نیست؛ فقط میمانی و زخمهایی که هر لحظه بر جانت مینشینند.
تنها پناهت، خاطرهای محو و شاید عکسی قدیمی است که به آن خیره میشوی و در سکوت، با سایهاش صحبت میکنی.
دل سپردن به کسی که دلش با تو نیست، همانقدر بیرحمانه است که راه رفتن با پای برهنه بر فرشی از خردهشیشهها. هر قدم، یادآوری است از فاصلهها و هر ثانیه، دردی است که تا اعماق روحت رخنه میکند. در این مسیر، تنها توشهات، دردی بیپایان است... و یک دلِ تنها…
میگفتند: "خدانکنه آدمیزاد به دردی مبتلا شود که درمانی ندارد." اما من میگویم: "تلختر از هر درد بیدرمان، اسیر شدن در چنگال کسی است که میدانی دلش با تو نیست."
در این عذاب، جان آدم به قفس تن میزند. دلت تنگ میشود، اما هیچ کاری از دستت برنمیآید. نه میتوانی به دیدارش بروی، نه میتوانی آوازش را بشنوی و نه میتوانی در آغوشش بگیری. دستت به هیچ جا بند نیست؛ فقط میمانی و زخمهایی که هر لحظه بر جانت مینشینند.
تنها پناهت، خاطرهای محو و شاید عکسی قدیمی است که به آن خیره میشوی و در سکوت، با سایهاش صحبت میکنی.
دل سپردن به کسی که دلش با تو نیست، همانقدر بیرحمانه است که راه رفتن با پای برهنه بر فرشی از خردهشیشهها. هر قدم، یادآوری است از فاصلهها و هر ثانیه، دردی است که تا اعماق روحت رخنه میکند. در این مسیر، تنها توشهات، دردی بیپایان است... و یک دلِ تنها…
❤22💘2
انسان و درونش - گراهام گرین.zip
6.5 MB
|•📜معرفی_کتاب:
📘انسان و درونش
✍🏻گراهام_گرین
#رمان #ادبیات_انگلیس
رمان «انسان و درونش» نخستین اثر بلند گراهام گرین است و درونمایهای انسانی و اخلاقی دارد. گرین در این کتاب تضاد میان وجدان و ترس، خیانت و صداقت، عشق و گناه را بهزیبایی نشان میدهد. نویسنده در قالب یک ماجرای ظاهراً جنایی و قاچاق، دنیای درونی انسان را میکاود.
اندروز، جوانی است که در گروهی از قاچاقچیان کالا فعالیت میکند، اما پس از احساس گناه و ترس از خشونت آنها، تصمیم میگیرد گروه را لو بدهد. او از سوی قاچاقچیان و قانون هر دو تحت فشار قرار میگیرد و در این میان زنی را مییابد که معنای تازهای به زندگیاش میدهد.
📘انسان و درونش
✍🏻گراهام_گرین
#رمان #ادبیات_انگلیس
❤8
عشق..
همه چیز آن اسرارآمیز است:
پیدایش و تکامل و نابودیاش.
گاهی مطمئن و بی مقدمه مثل
یک روز فرحبخش فرا میرسد.
گاهی مثل آتش زیر خاکستر سالهای سال گرما میبخشد
و موقعی که همه چیز از بین میرود ناگهان
چون شعلههای حریق سر میکشد.
گاهی مثل مار به درون قلب انسان میخزد
و بە ناگاه خارج میشود..
همه چیز آن اسرارآمیز است:
پیدایش و تکامل و نابودیاش.
گاهی مطمئن و بی مقدمه مثل
یک روز فرحبخش فرا میرسد.
گاهی مثل آتش زیر خاکستر سالهای سال گرما میبخشد
و موقعی که همه چیز از بین میرود ناگهان
چون شعلههای حریق سر میکشد.
گاهی مثل مار به درون قلب انسان میخزد
و بە ناگاه خارج میشود..
📖رودین
✍🏻ایوان_تورگنیف
❤20👏1
گاهی احساسهایی در وجودت شکل میگیرند که نامی برایشان پیدا نمیکنی؛
نه نگران هستی، نه آرام،
نه غریبهای، نه اهل اینجا،
نه میل ماندن داری، نه شوق رفتن،
دلت میخواهد باشی و نباشی همزمان،
در جایی که نمیدانی کجاست،
اما میدانی اینجا نیست.
چقدر عجیب است حس در میان ماندن و رفتن،
حسی که نه ریشه دارد، نه بال،
فقط تو را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارد...
کافهآنه
نه نگران هستی، نه آرام،
نه غریبهای، نه اهل اینجا،
نه میل ماندن داری، نه شوق رفتن،
دلت میخواهد باشی و نباشی همزمان،
در جایی که نمیدانی کجاست،
اما میدانی اینجا نیست.
چقدر عجیب است حس در میان ماندن و رفتن،
حسی که نه ریشه دارد، نه بال،
فقط تو را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارد...
کافهآنه
👍28❤9
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی؟!
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدرِ مژه بر هم زدنی...♥️✨
👤فریدون_مشیری
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی؟!
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدرِ مژه بر هم زدنی...♥️✨
👤فریدون_مشیری
❤31
روحِ این آرزو، همیشه سبز و جاودان بماند... میانِ تمامی شلوغیهای دنیا، پناهگاهِ دلَت، همیشه آن کلبه، آن جنگل و آن باران خواهد بود.
❤26
خانهی کتاب
روحِ این آرزو، همیشه سبز و جاودان بماند... میانِ تمامی شلوغیهای دنیا، پناهگاهِ دلَت، همیشه آن کلبه، آن جنگل و آن باران خواهد بود.
هوش مصنوعی رو به این دلیل مهربونیش دوست دارم:)))
❤15
Forwarded from پـادزهݛ (𝖲︎𝗈𝗉𝗁︎𝗂𝖾)
درحقیقت خوب میدانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمیخواهم دستانم آلوده شود.
𓄳همزاد، داستایفسکی
👍16❤8