چنان که دوست دارم دست ها را ببوسم و همه چیز را بنامم دوست دارم درها را بگشایم چار طاق به درون شب سرم را می فشارم همچنان که گوش فرا می دهم به گام سنگینی که نرم تر بر می آید یا باد که می لرزاند جنگل خواب آلود یا بی خواب را....
آه، شب رودهای کوچک آب بر می دمند و می خمند به سوی خواب (من تقریبا در حال خوابم.) جایی در شب انسانی غرق می شود ...
👤 مارینا تسوتایوا
@Textsick
آه، شب رودهای کوچک آب بر می دمند و می خمند به سوی خواب (من تقریبا در حال خوابم.) جایی در شب انسانی غرق می شود ...
👤 مارینا تسوتایوا
@Textsick
این بهترین نقاشی تاریخ می شه، لبخند بزن دزیره، به دور دست ها نگاه کن و لبخند بزن، قلموها و رنگ ها واسه کشیدن نقاشیت بی تابی می کنن، پس بدون هیچ حرکتی ناپلئون رو تصور کن که با یه دسته اقاقی سمتت می آد، آره همه گل ها رو واسه تو چیده دزیره، واسش دلبری کن و لبخند بزن، ناپلئون خیلی دوست داره، اون نزدیک و نزدیک تر می شه، باید خودت رو آماده کنی تا بری در آغوشش، اما ناگهان ناپلئون مسیرش رو تغییر میده و میره با ژوزفین می رقصه...
لبخند بزن دزیره، به ناپلئون و ژوزفین نگاه کن و لبخند بزن، این لبخند حرف نداره دزیره، می خوام بهترین نقاشی تاریخ رو ازت بکشم.
👤 روزبه معین
@Textsick
لبخند بزن دزیره، به ناپلئون و ژوزفین نگاه کن و لبخند بزن، این لبخند حرف نداره دزیره، می خوام بهترین نقاشی تاریخ رو ازت بکشم.
👤 روزبه معین
@Textsick
مترسک را دار زدند
به جرم دوستی با پرنده ..!
که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد..
راست میگفت سهراب . " اینجا قحطی عاطفه است "
ﻧﻪ ﮐﺴﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﻪ ﮐﺴﻲ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ
ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻱ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺎﻩ
ﺑﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﮕﺮ ﻓﺮﻗﻲ ﻫﺴﺖ؟
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﺼﻴﺒﻲ ﻧﺒﺮﻱ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺁﻩ...
فریدون مشیری
@TextSick
به جرم دوستی با پرنده ..!
که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد..
راست میگفت سهراب . " اینجا قحطی عاطفه است "
ﻧﻪ ﮐﺴﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﻪ ﮐﺴﻲ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ
ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻱ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺎﻩ
ﺑﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﮕﺮ ﻓﺮﻗﻲ ﻫﺴﺖ؟
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﺼﻴﺒﻲ ﻧﺒﺮﻱ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺁﻩ...
فریدون مشیری
@TextSick
« از سمت های فراموشی »
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و یا که رو به سردی و مرگ است
که می رسد تا یک تکه ابر به سر در منزل
همچون پرنده ای می افتد
در لابه لای کفش ها و دمپایی ها
و گاه که دوست دارم نقاشی کنم و آبرنگ کوچکی سازم
برای دل خودم فقط
دست ام نمی رود مگر به سوی خاکستری
رودها که می کشم خاکستری
دریا و ابرهای آن خاکستری
درخت و گل خاکستری ست
پرنده و قایق خاکستری
و آدم ها
خاکستری، خاکستری، خاکستری ...
👤 هرمز عليپور
@Textsick
در این خانه هر چیزی رو به فراموشی است
و یا که رو به سردی و مرگ است
که می رسد تا یک تکه ابر به سر در منزل
همچون پرنده ای می افتد
در لابه لای کفش ها و دمپایی ها
و گاه که دوست دارم نقاشی کنم و آبرنگ کوچکی سازم
برای دل خودم فقط
دست ام نمی رود مگر به سوی خاکستری
رودها که می کشم خاکستری
دریا و ابرهای آن خاکستری
درخت و گل خاکستری ست
پرنده و قایق خاکستری
و آدم ها
خاکستری، خاکستری، خاکستری ...
👤 هرمز عليپور
@Textsick