نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
Channel created
خوب من،سالهاست منتظرم
مگر این مرد صبور چه گناهی کرده ست؟!
به خدا راضی ام از این همه درد
گاهی اما دلم از دوری تو میگیرد
مینویسم "گاهی"،تو بخوان "هر لحظه"
و بدان آن روزی که بیایی از در
مثل یک کودک خرد
آنقَدَر ذوق میکنم بانو
که پس از لبخندت
خیره به چشمهات میمیرم...

#معین_نیک_افعال
@textplace
ببین دلبر صبح همین که از خواب بیدار شدی به من فکر کن.شمارم و بگیر بوق دوم نخورده جواب بدم بگم مانتو تو تنت کن بیا پایین.صبحونه بخوریا یه وقت دهنت بو بَد نده.دلبر شال آبیَ رو سرت کن،خیلی بهت میاد،شبیه فرشته ها میشی.اصلا کلا آبی خوبه،مثل دریا،مثل آسمون،مثل شالِ تو.پرایدِ بابام و کِش رفتم،ده لیتر بنزین زدم بریم دور دور.بریم اون بالاها،سعادت آباد،ولنجک،الهیه...هوا سرد شده دلبر سرما نخوریم؟از بقالی دو تا لیوان یه بار مصرف گرفتم،آبِ جوش بگیریم،یه دونه لیپتونم دارم،یه دونه بسّه دیگه؟دو تا چایی دِبش برات درست کنم.آخ!قند نداریم دلبر.
من حساب کردم اگه پنج سال دیگه بدون وقفه کار کنم و هر روز صبح برات،یه دسته گلِ بنفشه نگیرم،میتونم پولام و جمع کنم و اون ماشین شاسی بلند مشکی رو بخرم،ولی مگه میشه هر روز برات دسته گلِ بنفشه نگیرم دلبر؟
بشین رو چمن های پارک،بشینم کنارت،دستات و بگیرم.دستات چه قدر گرمه دلبر،همیشه همینطوریه؟دلبر اگه وامَم جور شه یه خونه نُقلی می گیرم،میام دستت و میگیرم میبرم تو خونه مون.نُقلی نه واس خاطر پولش ها،یه بیست متر جا باشه،نتونی ازم دور شی،هر طرف و نگاه کنم ببینمت.یه دست مبل قهوه ای هم میخرم.کلا قهوه ای خوبه،مثل چشمات.یه آشپزخونه بزرگ هم داشته باشه واسم کُتلِت درست کنی.دلبر کُتلِت بلدی؟
دو تا متکّا بیار،دراز بکشیم جلوی تلویزیون pes 2017 بازی کنیم.من رئال و برمیدارم،تو بارسا.دلبر شرطی بازی کنیم؟شرط اینکه اگه بردم بوسِت کنم،اگه باختم بوسَم کنی.
دلبر اینقدر خوبی انگار فتوشاپی.دلبر بخند.خنده هات و خیلی دوست دارم.لبخند هیچکس تو دنیا واسه من جای خنده‌هاتو نمی‌گیره دلبر،بخند.
یه عکس سه در چهار از خودت بده بذارم تو کیفِ پولم.سانس امشب تئاتر و رزرو میکنی؟رمز دوم کارتم چی بود؟بعدش بریم هفت چنار،فلافل بخوریم دلبر؟تو نوشابه مشکی میخوای یا زرد؟باشه همون نارنجی.
یه گوشواره دیدم،برق میزنه،مثل چشمات،حقوق این ماهم و بدن واست می خرمش.بندازی تو گوشت بریم زیر بارون قدم بزنیم،خیس شیم،سینه پهلو کنیم،واست لیمو شیرین پوست بکنم دلبر.واسم شال گردن بباف دلبر،هوا خیلی سرده!شبا خیلی خوبه،همه چی آرومه،مثل صدات.تو واسم شعر بخون،بذار من نگات کنم.دلبر اگه یه روز نباشی من چیکار کنم؟چه خاکی تو سرم بریزم دلبر؟در گوشت و بیار یه چی بت بگم،خیلی دوست دارم.دلتنگی اگه واگیر داشت،هی بوست می کردم.دلبر شب و همینجا بخواب،کنار من،قول میدم خُروپف نکنم.صبح که پا شدم میرم بربری میگیرم، واست املت میپزم با پیاز،پیازِ قرمز.بعدش بوست میکنم دهنت سرویس شه.اگه نباشی من واسه کی بنویسم دلبر.

#پویا_رفیعی
@textplace
انقدر رابطه هايتان را سرد و گرم نكنيد؛
ادميزاد است، فقط كه بلورترك بر نميدارد، دل هم كه هي مي تپد و داد ميزني بايست، و بعد طفلي مي ايستد و تو پشيمان بر ميگردي و مي گويي : چرا ساكتي؟ بتاب ،بكوب، بزن ، ديوانه مي شود،ترك ميخورد , مي ميرد....
اضطراب هايتان را سر ديوار كوتاه دل يار نريزيد،صبور باشيد، خودتان درگير شويد ولي مسئوليت حرفتان را با دل يار به عهده بگيريد، نه اينكه قرار باشد تحت هر شرايطي بمانيد نه!اما انقدر رابطه تان را سرد و گرم نكنيد كه دل ترك بخورد و اخرش خون دل بريزد بر زمين و ديگر هرگز نطپد...
#زن_باران
@textplace
تا معلم گفت از جنّت چه میدانی سریع

بیتی از چشمان سبزش را سرودم بیست داد

#کنعان_محمدی

@textplace
میخواستم منتظرش بزارم قدرم رو بیشتر بدونه
با خودم گفتم این اهنگ سه دقیقه ای رو گوش میدم که لااقل نگران شه
ولی انقدر اهنگ رو جلو زدم تا تموم شه که حتی یه دقیقه هم طول نکشید و بدو بدو رفتم جایی که اون هست
همون لحظه فهمیدم چه حالی میده ادم خودش رو گول میزنه
مثلا میگی وای من چقدر خوشبختم
یا من چقدر لاغر و خوش هیکلم
یا اینکه چه روزه قشنگیه امروز
یا اینکه....
یا اینکه اونم منو دوست داره
عجیب وقتی خودت رو گول میزنی میچسبه

شکوفه بختیاری

@textplace
بلد نبودم
مهمترین بخش زندگی ام را هرگز بلد نشدم
موفقیت در تحصیل، پیشرفت در زندگی و... را به خوبی بلد شدم ولی هرگز نتوانستم کسی را که تمام زندگی ام بود و هست را بلد شوم.
ببخش اگر مجبورم تا آخر عمر فراموش کردنت را نیز بلد نباشم و همچنان امیدوارانه برای بلد شدن مهمترین قسمت زندگی ام، برای بلد شدن "تو" تلاش کنم.
دوستت دارم حتی اگر با من نباشی
#فرشاد_ز
@textplace
بعضیامون واقعا آدم روزهای سخت نیستیم..!
و دقیقا همونجاس که زندگی دهن آدمو صاف میکنه تا بهت یاد بده "باید" قوی باشی، یه وقتایی که شاید اصلا فکرشم نمی کردی همچین اتفاقایی واست بیوفته درست جایی که فک میکنی حالا دیگه موقع تجلی آرزوهات و خواب خیالات و اون تصوراتی که شاید در گذشته نه چندان دور از آینده ای که الان باشه داشتی؛ با اون چیزی ک الان میبینی خیلییییی فاصله داره...
اون وقته که میگی "زکی" اونوقته که تاااازه میفهمی زندگیه واقعی چیه و تا الان تو خواب و رویاهات زندگی می کردی! اونوقته که باید خیلیییی از واقعیتای تلخی رو که قبلا اصن نمیدیدشونو واست محسوس نبود؛ کاملا واست ملموس میشه حتی... اون موقعس که میفهمی هیچکی جز خودت نمیتونه زندگیتو نجات بده... شاید اولش احساس کنی قربانی هستی یا دیگه واسه خیلی چیزا دیر شده ولی خیلی زود میفهمی باید برای چیزایی که می خوای تو زندگیت داشته باشی خودت تلاش کنی.... "فقط خودت" واین واسه یه آدم درون گرا که با تنهاییاش و دنیای خودش بزرگ شده خیلی سختههههه... اون موقعس که میفهمی "مجبوری" و باید خودت تغییر کنی تا دنیای اطرافتم تغییر کنه ولی خیلی سخته... و بعضی چیزا رو در خودت نمیتونی تغییر بدی حتی! یا فکر میکنی غیر ممکنه، اون موقعس که میشکنی و به هر چیزی متوسل میشی تا فرار کنی از شرایط تا یه جورایی زیرابی بری و فکر میکنی اینجوری واست بهتره... چرا؟! چون انقد اعتماد به نفس نداری و خودتو باور نداری یا حتی حالشو نداری که بدونی خودت میتونی خیلی چیزارو عوض کنی.... ولی اگه یکم با خودت خلوت کنی میبینی راه گریزات همه بیراهن و یه نفر مث تو که باید طبق اصول و حساب شده پیش بره نمیتونه بزنه جاده خاکی پس صرف نظر میکنیو تصمیم میگیری تلاش کنی بجنگی امیدوار باشیو.... و.... توکل کنی
و به خودت هر روز بگی:

قول میدم درست بشه!!!
#ناشناس

@textplace
نشسته بودم جلوی پَنکه دستی,سَرم رو آوردم جلو و دکمه ی تند رو زدم که پَره های پنکه سریع تاب بخورن,و بعد با دهانم صدا در می آوردم و ذوق میکردم از اینکه صِدام تکه تکه اِکو میشه. مادرم نشسته بود پای چرخ خیاطی کاچیران,و واسه ننه مسعود که همسایه دیوار به دیوارمان بودند,پیراهن طرح دار مجلسی میدوخت.داد زدگفت:«بچه,بیا سر پارچه رو بگیر,اینقد جلوی پنکه کِرم نریز!نمیبینی فاطمه خوابه؟گرمش میشه طفلک» آمدم کنار چرخ.پارچه رو گرفتم زیر سوزن.
گفتم:«مامان؟کِی کولر میخریم؟»
گفت:«سفارش ننه مسعود وعروسش که آماده شد,یه مقدار هم پس انداز دارم,میشه باهاش یه کولر دست دوم خرید.» یه تیکه ی بُرش داده شده ی پارچه رو برداشتم و گفتم:«این رو لازم نداری؟» گفت:«نه» قاب عکس بابا فرهاد رو از توی طاقچه برداشتم و پارچه رو کشیدم روش و تمیز کردم.بوسش کردم و گفتم:«بابایی قراره کولر بخریم,باورت میشه؟»مامان خندید.گفت:«تو هم کُشتی مارو با این بابات,هر کاری میخوایم انجام بدیم تو زودتر باید بری چغولیه مارو پیش بابات بکنی؟» آمدم جواب بدم که در رو زدن.
پا برهنه دویدم تو حیاط.در را باز کردم.پژمان بود.
گفت:«زود بیا بریم سر خیابون دو گل کوچیک بازی کنیم»
گفتم:«وایسا برم پیراهن پرسپولیس رو بپوشم الان میام» دویدم تو اتاق. قاب عکس بابا رو برداشتم,نگاهش کردم,گفتم:«بابا فرهاد,من میخوام برم دوگل کوچیک,قول میدم که گُل بزنم.
بعد بوسش کردم و قاب رو گذاشتم توی طاقچه.رفتم از تو سبدِ لباسام پیراهن پرسپولیس رو برداشتم و پوشیدم و
بعد دویدم که برم بیرون.مامان داد زد گفت:«زود بیای خونه ها,پا برهنه هم بازی نکن,پاهات زخم میشه.آ قربونت برم پسرم» گفتم:«چَش»

در رو که بازکردم پژمان نبود.جمشید آقا,بابای پژمان نشسته بود در حیاطشان.ازش خیلی میترسیدم.قیافه ی ترسناکی داشت.وانت بارش همیشه تو کوچه بود.چندباری با پژمان میرفتیم پشت وانت و بازی میکردیم.
زُل زد بهم.نگاهمو ازش دزدیدم و اومدم برگردم تو خونه.
صِدام زد. ترس برم داشت.با دستش اشاره داد بهم که بیا.
نرفتم.
پژمان از لای در سرش رو آورد بیرون.
دیدمش آروم شدم.
گفت:بیا بریم پشت وانت بازی کنیم.
دویدم.
پامو گذاشتم رو سپر پشت وانت که برم بالا,یهو جمشید آقا زیر بغلم رو گرفت و آوردم پایین.
تو هوا پاهامو تکون دادم و گفتم:«منو بزار پایین.منو بزار پایین»
دمپایی هام از پاهام افتادن.چسباندم به دیوار.زانو زد جلوم.
گفت:«نترس پسرم,تو چرا من رو میبینی دَر میری؟کاریت ندارم که»

دهنش بوی سیگار میداد.
گفت:«بابات کجاست؟چرا تو این دو ماه که ما اومدیم اینجا بابات رو نمیبینم؟»
گفتم:«بابام؟بابام مُرده»
گفت:«مُرددده؟»گفتم:آره
با حالتی بچگانه سرش رو تکان داد و
گفت:«پس اون آقاهه کیه که بعضی وقتا با موتور میاد خونتون؟»
گفتم:«دا دا داییمه»
گفت:اون پیرمرده چی؟
گفتم:اون آقا جونمه.
گفت:مامانت خیاطی میکنه؟
گفتم:آره.
گفت:الان کی خونتونه؟
گفتم:مامانم,با فاطمه و حسین.
گفت:اونا چند سالشونه؟
با دستم نشون دادم گفتم:فاطمه اینقدشه.حسین هم نی نیِ.

زیر بغلم رو گرفت وبلندم کرد گذاشت پشت وانت,گفت:«پژمان بابایی,با فرزین بازی کن» یک ساعت بعد غروب شد.
مامانِ پژمان رفت مسجد واسه نماز.
محله خلوت شده بود.

جمشید آقا از خونه آمد بیرون.صورتشواصلاح کرده بود.
رفت سمتِ خانه ی ما.
در رو زد. میان بازی کردن صدای تیزِ مادرم را شنیدم که گفت:«کیه؟واستا الان میام,دارم دست نماز میگیرم»

دستامو میکوبیدم به دستای پژمان و بازی میکردیم.میگفتیم:«چام چام چام,دانی آما ساکِچی,ویلیام ویلیام ساکِچی»
مادرم در را که باز کرد.جمشید آقا هول داد رفت داخل خانه.
ترسیدم.از وانت پریدم پایین و دویدم.
پا کوبیدم به در گفتم:«مامان.مامان.در رو باز کن»میخواست جیغ بزنه اما نمیتونست.

رفتم بالای لوله ی گازِ کنار در.از بالای در دیدم که جمشید آقا میخواد به زور روسری مادرم رو در بیاره.
موهای مامانم رو میکشید و سیلی میزد.
اون بالا هق زدم.دستم شُل شد.خوردم زمین.زانوم درد گرفت.
دویدم سمت خونه ننه مسعود.محکم در زدم.
صدای بابا مسعود میومد که داشت تو دستشویی فین میکرد.
جیغ زدم گفتم:بابا مسعود,بابا مسعود.
در رو بازکرد. ننه مسعود هم آمد کنارِ در.
نفسم بالا نمی آمد.
دستمو اشاره دادم سمتِ خانه مان,
گفتم:ما ما مامانم.

گفت:مامانت چی؟
یهو جمشید آقا از خونه پرید بیرون و فرار کرد.

بابا مسعود دوید سمت خانه مان.من هم دویدم.
ننه مسعود هم امد.وقتی رسیدیم مادرم افتاده بود کنج حیاط.
از دماغش خون می آمد.روسری اش شُل شده بود.بابا مسعود گفت:یا سید عباس؟چیشده؟

رفتم کنار مامان,دماغشو با پیراهن پرسپولیس که تنم بود پاک کردم,روسری اش رو صاف کردم.

از مسجد صدای اللّه اکبر آمد.
گفتم:مامانی پاشو نماز بخون.

مامان گریه کرد.
خیلی.



#فرزین_بابادی


📜دلنوشته های فرزین بابادی📜




@textplace
@zhuanchannel
5 روش موفقیت آمیز برای رهایی از "به تعویق انداختن کارها"

پشت میزمان نشسته ایم و مشغول چک کردن فیسبوک هستیم،ولی از انجام کارهای مهمی که پیش رویمان است،طفره میرویم.
این اسمش "تعویق" است و اشکال گوناگونی دارد.
میتواند استراحتی چند دقیقه ای برای صرف یک قهوه باشد،یا گفتگویی کوتاه با همکاران.
در اینجا 5 راه حل برای اجتناب از "تعویق" را میخوانیم:
"اهدافتان را تعریف کنید"
وقتی ندانیم مقصدمان کجاست،تردید باعث "تعویق" میشود و ما را از قدم های رو به جلو،بازمیدارد.
پیش از شروع کار،برنامه هایتان برای تحقق کار مورد نظر و همچنین دلایل خود برای انجام دادن آن را به طور دقیق یادداشت کنید.
اگر میخواهید "چیزهای بیشتری یاد بگیرید"،به طور شفاف توضیح دهید چگونه و چرا.برای مثال،ممکن است بخواهید 12 کتاب درباره ی تجارتهای کوچک بخوانید تا در خصوص توسعه ی یک شرکت،بیشتر بیاموزید.
علاوه بر تعریف و پیگیری اهدافتان،میزان تردید را کاهش دهید و خود را برای قدم بعدی آماده کنید.

"اهداف بزرگتان را به شکل چند هدف کوچک تر(نه بی اهمیت تر)دربیاورید تا ترسی از تحقق آن نداشته باشید."
گاهی اوقات،میزان اهمیت یک هدف،میتواند فلج کننده باشد.
کارهای کوچک را همانند دومینو برنامه ریزی کنید و توجه داشته باشید که چگونه تحقق یکی از آنها،میتواند شما را به قدم بعدی برساند.

"بر احساساتتان چیره شوید"
افراد موفق و نخبه،نمیگذارند که احساساتشان برای وجدان کاری و توانایی آنها در تحقق یک عمل،تعیین تکلیف کند.آنها بر احساسات منفی چیره میشوند و به سوی اهدافشان قدم برمیدارند.
واقع بینانه نیست که پیش از شروع کار،منتظر "حس مناسب" باشید.(همان "حسش نیست" که برخی از ما در محاوره زیاد از آن استفاده میکنیم.)گاهی اوقات باید در دل همین احساسات منفی،سخت کار کنید.اگر احساس میکنید که از لحاظ کیفی در شرایط مناسب نیستید،چند دقیقه زمان میبرد که آن احساسات را شناسایی کنید.ممکن است فکرتان درگیر موضوعی باشد یا مردد باشید.آن حس را تعریف کنید و در همان وضعیت به کار خود ادامه دهید.

"بلند مدت فکر کنید"
تا به حال احساس کرده اید که با سرعت تمام در حال دویدن هستید و همه چیز بستگی به قدم بعدی تان دارد؟این امر میتواند منجر به تحت فشار گذاشتن غیرضروری مسیر نزدیک پیش رویتان(اصطلاحا نوک دماغتان)شود و شما را از مشاهده ی تصویری وسیع تر بازدارد.

همانطور که بیل گیتس،موسس مایکروسافت میگوید:"بیشتر مردم،روی کارهایی که میتوانند در یک سال انجام دهند،بیش از حد حساب میکنند و کارهایی را که میتوانند در ده سال انجام دهند،دست کم میگیرند."
اگر خیلی از این کارهای کوچک را درست انجام دهید،به مرور زمان,یک امر مهم را پایه ریزی میکنید.

"عادات روزمره ی جدید خلق کنید"


"رعایت راه حل های فوق"
اگر "تعویق" به واقع نتیجه ی یک مدیریت زمان ضعیف باشد،ما آن را مدتها قبل حل کرده ایم.متاسفانه،دلایل "تعویق" پیچیده تر از این مسائل است.
برای بهینه سازی شانس هایتان در راستای تحقق موفقیت،روی یکی از موارد بالا متمرکز شوید و آن را وارد زندگی روزمره تان کنید.به مرور زمان،"تعویق" در کارهایتان کاهش و تولید در آنها افزایش می یابد،که این امر به شما اجازه میدهد از حداکثر زمانی که در اختیار دارید،استفاده کنید.

ترجمه:معین نیک افعال
#روانشناسی
@zhuanchannel
هزار بار هم با خودم هم با دوستانم قرار گذاشتيم كه فراموشت كنم هزار بار قرار گذاشتيم اما نشد ، نشد كه وقتي خط يك مترو را بالا پايين مي كنم با صداي هميشگي ايستگاه شهيد بهشتي ياد تو نيفتم بغض نكنم غصه نخورم كه اين همه پله را مجبوري هرروز صبح و عصر بالا و پايين بروي هنوز يادم هست كه عادت به پله هاي برقي نداري من را هم عادت به اين تفاوت از ديگران داده اي، هيچكس نمي داند وقتي خطي ها مي گويند عباس آباد يك نفر چطور به ياد همان يك نفر مي افتم به اينكه حتما الان در يكي از خانه هاي كوچه ارمغان پشت ميز چوبي آشپزخانه اي رو به رويِ مادرش نشسته و يكي يكي اتفاق هاي امروز را برايش تعريف مي كند
سرافراز باز هم يادش رفت قهوه را تلخ مي خورم ، اصفهاني مثل هميشه دير تر از بقيه آمد ،
عمو حسن گل هايش را آب مي داد و به شما سلام رساند و آقاي سرمدي امروز ترفيع گرفت و به دفتر خيابان٢٩ رفت ، مرد نازنيني بود حيف شد ، روزنامه ها هم تيتر اولشان مثل هميشه يك مشت دروغ بود ، سپاهان صدرنشين جدول شد يك رستوران به نام فلان در تجريش بسته شد ، فردا قرار است باران بياد كه نمي آيد ، راستي منصور تماس گرفت و گفت كه حالشان خوب است براي عيد به ايران مي آيند و هانا دلتنگي دايي و مادرجان اش را ميكند .
مي بيني خيلي خوب داري سعي ميكني من را از ياد ببري ، خيابان٢٩، كافه باران ، ميز دو نفره مان ، قهوه هايي كه تلخي شان اول دلت را ميزد اما خودم عادتت دادم به اين تلخي شيرين اين هم يكجور تفاوت است ، دختري قرار است بيايد كه چشم هاي سبزش هم رنگ چشم هاي من است
دير رسيدن هاي هميشگي خودت سر قرارهايمان ، رستوراني كه قرار بود روز آخر آنجا باشيم ولي نبوديم و همان جاي هيشگي را با همان هميشگي اما بدون حضور آدم هاي هميشگي اش ترجيح داديم .

نگاه كن حتي ديگر من نيستم كه پشت ترافيك برايت غلط غلوط روزنامه بخوانم و باهم به اين دخترِ بي سواد بخنديم و تو ديگر به تيتر اولِ همه ي روزنامه ها اكتفا ميكني ، نه تيم محبوب تو قهرمان ميشود نه تيم من شرط را هردويمان باختيم درست مثل باختن خودمان به يكديگر .
شباهت ها من را كه از پا درآورده اما تو هنوز رو به روي مادرت مي نشيني و تمام حرف هايي را مي زني كه نشاني از من در آن ها گم است چايت سرد مي شود و دوباره برايت مي ريزد معين هم براي بارِ هزارم از ضبط صوت كوچك گوشه ي ميز ميخواند ... کنارم هستی و اما ... وباز هم ليوان چاي ميان حلقه ي دستانت مثل دست هاي من يخ ميزند و سعي ميكني هيچ هم به ياد من كه ديگر كنارت نيستم نيفتي .
#پريسا_چودار
@zhuanchannel
تحمل کردن‌های غیرضروری همه انرژی تان را گرفته و کارایی شما را در زندگی پایین می‌آورد. در زیر به مسائلی اشاره می‌کنیم که باید دست از تحمل کردن آنها بردارید:

۱. تصمیم به سکون برای متوسط ماندن ــ همیشه موضوع این نیست که چیزی شکسته است و می‌خواهید درستش کنید. گاهی‌اوقات برای اینکه بتوانید دید خوبی پیدا کنید، مجبورید کمی دورتر بایستید. گاهی‌اوقات رشد کردن به معنی کنار گذاشتن عادت‌ها، روابط و موقعیت‌های گذشته و پیدا کردن چیز جدیدی است که شما را به حرکت بیندازد، چیزی که به هیجانتان بیاورد. این معنی زندگی است: یکجا ساکن نمانید.

۲. منفی‌گرایی خودتان ــ ذهن شما محیطی مقدس برای شماست. می‌توانید پنجره‌های آن را بسته و همه جا را تاریک کنید یا اینکه پنجره‌ها را باز کرده و بگذارید نور داخل شود. انتخاب با خودتان است. خورشید همیشه به قسمتی از زندگی‌تان در حال تابیدن است.

۳. منفی‌گرایی دیگران ــ اگر برای خودتان ارزش نگذارید و مراقب خودتان نباشید، یعنی از خودتان سوءاستفاده می‌کنید. شما هیچ کنترلی بر حرف‌های دیگران یا کارهای آنها ندارید اما می‌توانید کنترل کنید که با شما چطور رفتار کنند. شما می‌توانید به تنهایی جلو کلمات تلخ و گزنده آنها را بگیرید و نگذارید که وارد قلب و ذهنتان شوند.

۴. روابط ناسالم ــ روابطتان را هوشمندانه انتخاب کنید. تنهایی هیچوقت به اندازه یک رابطه نادرست برایتان تنهایی نمی‌آورد. با کسانی باشید که ارزش شما را می‌دانند. لازم نیست برای شاد بودن دوستان زیادی در اطراف خود داشته باشید؛ چند دوست واقعی که قدرتان را بدانند برایتان کافی خواهد بود.

۵. بی‌صداقتی ــ اگر شب که سرتان را روی بالش می‌گذارید، خیالتان راحت باشد که از هیچکس سوءاستفاده نکرده‌اید، آرامش درونی پیدا خواهید کرد. صادقانه زندگی کردن به شما آرامش فکر می‌دهد و این آرامش واقعاً ارزشمند است. صادق باشید و با کسانی که صداقت ندارند، رفت‌وآمد نکنید.

۶. تنفر از محیط کار ــ اگر از کارتان لذت نمی‌برید، وقتتان را در آن نگذرانید. بگردید، مطمئن باشید بالاخره کاری که راضی‌تان کند را پیدا خواهید کرد. اگر سخت کار کرده و از هر لحظه آن لذت می‌برید، دست از آن نکشید.

۷. عدم آمادگی و سازماندهی ــ ۳۰ دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید تا مجبور نشوید برای انجام کارها در عجله باشید و اینطرف و آنطرف بدوید. این ۳۰ دقیقه کمکتان می‌کند از سردردهایی که بخاطر دیر رسیدن‌ها متحمل می‌شوید خلاص شوید.
۸. تنبلی ــ نمی‌توانید با نشستن و فکر کردن پیشرفت کنید. اگر مداوم همان کارهای گذشته‌تان را انجام دهید، چیز جدیدی به دست نخواهید آورد. بهترین زمان برای شروع همین الان است.

۹. کش دادن کارهای ناتمام ــ هیچ چیز استرس‌زاتر از کش دادن کارهای ناتمام نیست. دست از وقت تلف کردن بردارید. برای تمام کردن کارهای ناتمام گذشته وارد عمل شوید. کش دادن بیش از حد این کارها انجام آنها را سخت‌تر می‌کند.

۱۰. فکر کردن بیش‌ازحد به اشتباهات گذشته ــ اگر تصور می‌کنید که کشتی‌تان رو به غرق شدن است، شاید وقت خوبی باشد که چیزهایی که باعث سنگین شدن آن می‌شود را دور بیندازید. دفعه بعد که تصمیم گرفتید کمی زندگی‌تان را خلوت کنید، با چیزهایی که واقعاً به هیچ دردی نمی‌خورند شروع کنید، مثل پشیمانی‌های گذشته، خجالت‌ها و عصبانیت‌ها. همه آنها را دور بریزید. نمی‌توانید فصل بعدی زندگی‌تان را با خواندن دوباره متن‌های قبلی شروع کنید.

۱۱. بدهی‌های شخصی ــ بدهی‌های مالی موجب استرس و قلب‌درد است. شما می‌خواهید یک زندگی راحت داشته باشید اما نه با ولخرجی. چیزهایی که لازم ندارید را نخرید. برای تحت‌تاثیر قرار دادن دیگران خرج اضافه نکنید.

#روانشناسی
وقایعی هستند که فقط چون ما از آنها می ترسیم اتفاق می افتند. اگر ترس ما آنها را احضار نمی کرد، تو هم قبول داری دیگر که برای همیشه نهفته می ماندند. یقینا تخیل ماست که اتم های احتمال را فعال و آن ها را گویی از عالم رویا بیدار می کند..!

#كارلوس_فوئنتس
@zhuanchannel
در اینجا لیستی از چندین کاری را عنوان می‌کنیم که هیچوقت نباید در حق خودتان انجام دهید.(قسمت1)

۱ _با آدم‌های نادرست نشست و برخاست نکنید.
هیچوقت برای بودن با کسی که ارزش شما را نادیده می‌گیرد اصرار نکنید. و یادتان باشد، آنهایی که در زمان خوشی کنار شما می‌مانند مهم نیستند، مهم کسانی هسند که در ناخوشی‌ها و ناملایمات زندگی کنارتان هستند. آنها دوستان واقعی شما هستند.
2_ از مشکلاتتان فرار نکنید.
3_ به خودتان دروغ نگویید.
4_ نیازهای خودتان را پنهان نکنید. دردناک‌ترین مسئله این است که وقتی شدیداً درگیر دوست داشتن کسی هستید، خودتان را فراموش کنید و یادتان برود که شما هم فردی خاص هستید. بله، باید به دیگران کمک کنید اما به خودتان هم همینطور.
5_سعی نکنید کسی باشید که نیستید. خودتان را تغییر ندهید تا آدمها دوستتان داشته باشند. خودتان باشید و مطمئن باشید آنهایی که باید، دوستتان خواهند داشت.
6_ درگیر گذشته نشوید. اگر بخواهید دوباره و دوباره فصل قبلی کتاب زندگی‌تان را بخوانید، هیچوقت نخواهید توانست فصل جدید زندگیتان را شروع کنید.
7_ از اشتباه کردن نترسید. اینکه کاری انجام دهید اما اشتباه کنید ده مرتبه بهتر از این است که هیچ کاری انجام ندهید.
8_ خودتان را بخاطر اشتباهات گذشته‌تان سرزنش نکنید. ممکن است فرد نادرستی را در گذشته دوست داشته‌اید و بخاطر مسائل نادرستی گریه کرده‌اید اما هر اتفاق بدی هم که بیفتد، یک چیز مسلم است: اینکه اشتباهات به ما کمک می‌کنند فرد یا چیزهایی را پیدا کنیم که برایمان مناسب هستند.

9_ سعی نکنید خوشبختی را بخرید. خیلی از چیزهایی که آرزو داریم داشته باشیم گران هستند. اما حقیقت این است که چیزهایی که واقعاً ما را خوشحال و راضی می‌کنند کاملاً رایگان‌اند: مثل عشق، خنده و تلاش در جهت علایقمان.

10_ سعی نکنید برای خوشبختی‌تان به دیگران تکیه کنید. اگر با کسی که درونتان است خوشبخت و شاد نباشید، با هیچ رابطه بادوامی هم خوشحال و راضی نخواهید بود.

11_ وقت تلف نکنید.

12_ فکر نکنید آماده‌ نیستید. هیچکس هیچوقت وقتی فرصتی پیش می‌آید، ۱۰۰% آماده نیست. چون بیشتر موقعیت‌های عالی زندگی ما را مجبور می‌کند که فراتر از محدوده امنمان قدم برداریم و این یعنی احساس راحتی نخواهیم داشت.

۱13_ به دلایل نادرست درگیر هیچ ارتباطی نشوید. روابط باید هوشمندانه انتخاب شوند. تنها بودن خیلی بهتر از این است که با فردی نادرست باشید. هیچ نیازی به عجله کردن نیست.

14_ بخاطر اینکه روابط قبلی تان موفقیت‌آمیز نبوده‌اند، روابط جدید را رد نکنید.

15_ سعی نکنید با همه رقابت کنید. نگران کارهایی که دیگران از شما بهتر انجام می‌دهند نباشید. سعی کنید هر روز رکورد خودتان را بالا ببرید. موفقیت مبارزه‌ای است بین خودتان و خودتان.
#روانشناسی
دیشب ماه پشتش را به زمین کرد
ستارگان پشت ابر بودند
خورشید غروب کرد
تا لحظه ی جدایی ما را نبینند
خطوط بی آر تی ساعت 9بسته شدند زیرا تاب دیدن این جدایی را نداشتند
مغازه ها بسته بودند
حتی گل فروش های خیابانی نیز رفته بودند
شب بهانه بود
آنها تاب دیدن این جدایی را نداشتند
تنها مترو و ایستگاه هایش مانده بودند
بیچاره ها ...
دیشب دیوارهای ایستگاه "شادمان" ، از نامشان خجالت کشیدند
تنها آنها جدایی اجباری من و تو را دیده بودند
من دیشب اشک دیوارهای ایستگاه "شادمان" را دیدم
لعنت به ایستگاه های مترو که غم انگیز ترین مکان های تهرانند وقتی بی تو بگذرم.
حال تو بگو تکلیف چشمان من چیست؟
نه برای دلم نه برای چشمانم نه برای بند بند وجودم، دست کم برای دیوارهای ایستگاه شادمان بازگرد...
#پاروتیا
چند ثانيه مطالعه

دختر دستش را بريده بود اندازه اي كه نياز به بخيه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتي خواست روي تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روي پاهايش گذاشت. تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت.

وقتي رفتند هركسي چيزي گفت، يكي گفت زن ذليل، يكي گفت لوس، يكي چندشش شده بود و ديگري حالش بهم خورده بود!

يادم افتاد به خاطره اي دور روي همان تخت. خاطره ي زني با سر شكسته كه هرچه گفتم چطور شكست فقط گريه كرد و مردي كه مي ترسيد از پاسخ زن. زن آنقدر از بخيه زدن ترسيده بود كه بازهم دست مرد راطلب مي كرد و مرد آنقدر دريغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لياقت دستانت بيشتر از اوست.

اما وقتي آن ها رفتند كسي چيزي نگفت! هيچكس چندشش نشد و هيچ كس حالش بهم نخورد...

همه چيز عادي بنظر آمد و من فكر كردم ما مردمي هستيم كه به ديدن آدمي برسر دار بيشتر عادت داريم تا ديدن مرد و زني عاشق.
#مطالعه
@zhuanchannel
باید بروم.... باید بلند شوم و حرکت کنم.... انقدر بدوم که دست افسردگی به من نرسد... وقتی بنشینی و ساعت ها فکر کنی انگار خودت به افسردگی خوشامد گفته ای ، برایش چای ریخته ای و مهمانش کرده ای .... حتی وقتی خودش خواسته که از پیشت برود، دنبالش کرده ای و گفته ای: تشریف داشتید..... افسردگی هم با کمال میل برگشته و شروع کرده به خوردن باقی مانده ی روح و قلبت... حرکت کن.... افسردگی حوصله ی دنبال کردن را ندارد... حرکت کن..
#بیتا
عشقت را با تمام سلول های بدنم احساس میکنم
چقدر خوب است داشتن تو....
تو ضربان قلب مرا بهم میریزی.
باورت میشود؟
چه کسی میتواند همچین کاری رابا من بکند جز خودت؟
حتی فکر کردن بر تو روحم را نوازش میکند...
به راستی چه کسی میتواند این چنین مسکن من باشد.؟؟
چه کسی میتواند مرا در صدم ثانیه خوشحال و در چشم به هم زدنی غمگین کند.؟
چه کسی میتواند مانند تو با تمام روح و روان من بازی کند..؟؟
و من چی کسی را میتوانم بیشتر از تو دوست داشت باشم؟؟

#شقایق_محبوبی_مقدم
@textplace
- یادت میاد ؟

+ چیو؟

- وقتی که مردم موقع بارون تو هر سوراخ و سمبه ای می رفتن و هرکس دنبال جایی بود تا از بارون فرار کنه من و تو مثل دو تا دیوونه زیر بارون دست هم رو گرفته بودیم و یواش یواش تا خونه پیاده می رفتیم ؟

+ اوهوم

- اون دوست داشتنی ترین سرمایی بود که خوردم :)

#ناشناس_م
@textplace