اینجا سر همان فرصت است،
درست همان جایی که باید باشد،
که
دلم لک زده بود آمدنش را.
اینجا فصل اعتراف های یک طرفه
و
دوستت دارم های از دل رسیده است.
تقویم به وقت پاییز
بیست و هفتمین روز آبان است
و
هوا به سمت غروب ،
تا دلت بخواهد دلگیر! !!!
#الیما
@TextPlace
درست همان جایی که باید باشد،
که
دلم لک زده بود آمدنش را.
اینجا فصل اعتراف های یک طرفه
و
دوستت دارم های از دل رسیده است.
تقویم به وقت پاییز
بیست و هفتمین روز آبان است
و
هوا به سمت غروب ،
تا دلت بخواهد دلگیر! !!!
#الیما
@TextPlace
بعد از مشاجره مان از "منطق" ميگفت.....
آخر بهتر از جانم باور کن اگر "منطق" بود ....
"من" زبانم به دوستت دارم نميچرخيد
فاطمه دشت هما
@TextPlace
آخر بهتر از جانم باور کن اگر "منطق" بود ....
"من" زبانم به دوستت دارم نميچرخيد
فاطمه دشت هما
@TextPlace
اجازه بده غزل بسرایم برای چشمانت
هزار ردیف و قافیه شود فدای چشمانت
تویی که مصرع، مصرع نگاهت سنگین است
چطور بگویم به مصرعی، هوای چشمانت
نه تک بیت و رباعی، نه قصیده ام گویاست
هزار بیت، مثنوی ست، سودای چشمانت
چگونه واژه ها را نشانم کنار یکدیگر
توان نبود تا بگویند از هجای چشمانت
مرا شبیه دیوانه ای بینوا کردی
مگر می شود عاقل ماند از صدای چشمانت
اجازه بده کور شود چشمم اگر به تنهایی
گریستی و نبودم پا به پای چشمانت
مرا مباد روزی که شب شود بی تو
شبم به بیداری ست تا فردای چشمانت
نفیسه اسلامبولچی
@TextPlace
هزار ردیف و قافیه شود فدای چشمانت
تویی که مصرع، مصرع نگاهت سنگین است
چطور بگویم به مصرعی، هوای چشمانت
نه تک بیت و رباعی، نه قصیده ام گویاست
هزار بیت، مثنوی ست، سودای چشمانت
چگونه واژه ها را نشانم کنار یکدیگر
توان نبود تا بگویند از هجای چشمانت
مرا شبیه دیوانه ای بینوا کردی
مگر می شود عاقل ماند از صدای چشمانت
اجازه بده کور شود چشمم اگر به تنهایی
گریستی و نبودم پا به پای چشمانت
مرا مباد روزی که شب شود بی تو
شبم به بیداری ست تا فردای چشمانت
نفیسه اسلامبولچی
@TextPlace
دوباره نشسته ام و مينويسم از درد هاي مردمم .
مادرم در ميزند ،چاي مياورد .سرم گرم كارم است .من مدت هاست به كسي كاري ندارم ، مادر ميرود چيزي پچ پچ ميكند زير لب .ميگويند اگر تك بچه باشي عزيزي اگه ته تقاري باشي عزيزي يا اگه اولين بچه باشي .من هيچكدام نيستم .فكر ميكنم .صداي مهستي چه گرم است .جيغ ميكشد ميگويد مثل تموم عالم حال منم خرابه انگار مهستي حال مرا ميفهمد،مادر دوباره مي ايد ،دست بر سرم ميكشد ،گاهي سرك ميكشد برگه هارا زير دفتر ميگذارم هي مي ايد و من هي برگه را زير ميگذارم ،فكر ميكنم نكند موهايت را ببافي و مانتوي آبي را بپوشي و تمام زن هاي شهر حرفت را بزنند و تمام مردهاي شهر آن ذات خود را نشان دهند .نكند بروي . اصلا يادم رفته بود كه تو مدت هاست رفته اي مهستي فرياد ميكشد او ميداند .دشمن راه دورم دردردلم زياده .
نويسنده #ماهان_الياسي
@textplace
مادرم در ميزند ،چاي مياورد .سرم گرم كارم است .من مدت هاست به كسي كاري ندارم ، مادر ميرود چيزي پچ پچ ميكند زير لب .ميگويند اگر تك بچه باشي عزيزي اگه ته تقاري باشي عزيزي يا اگه اولين بچه باشي .من هيچكدام نيستم .فكر ميكنم .صداي مهستي چه گرم است .جيغ ميكشد ميگويد مثل تموم عالم حال منم خرابه انگار مهستي حال مرا ميفهمد،مادر دوباره مي ايد ،دست بر سرم ميكشد ،گاهي سرك ميكشد برگه هارا زير دفتر ميگذارم هي مي ايد و من هي برگه را زير ميگذارم ،فكر ميكنم نكند موهايت را ببافي و مانتوي آبي را بپوشي و تمام زن هاي شهر حرفت را بزنند و تمام مردهاي شهر آن ذات خود را نشان دهند .نكند بروي . اصلا يادم رفته بود كه تو مدت هاست رفته اي مهستي فرياد ميكشد او ميداند .دشمن راه دورم دردردلم زياده .
نويسنده #ماهان_الياسي
@textplace
بتادین....آن ماده ی قرمز خون نما.من از بتادین میترسیدم.من از آن ماده ی قرمز خونی سوزناک که بوی دکتر و آمپول میداد میترسیدم.درد داشت.درد هایم را گریه میکردم.
پدربزرگ اما از بتادین ترس نداشت.او بوی آمپول و دکتر نمیدانست.او ترس از آخرین ضربه های ناخن دکتر را بر لوله ی سرنگ نمیدانست.برای او فرقی نداشت.
درد او چیزی شبیه درد آدم بزرگ ها بود.و او دردهایش را اشک نمیریخت.و با گلوی چرکین و چشمان وحشت زده در راهرو های سرد و سفید دواخانه نمیدوید...
درد هایش چیزی شبیه به هیچ بود.و او دردهایش را پک میزد.دردهایش را نخ به نخ پک میزد.و ته مانده دردهایش را یا در لیوان چای یا زیر پا خفه میکرد.
درد هایش را خفه میکرد و دوباره درد بعدی را پک میزد...
و من چقدر این روزها دردهایم چیزی شبیه به هیچ است...و چقدر این هیچ ها بزرگند...
شل کن...و این ته مانده ی ترس من است از کودکی...دیگر هراسی از این بوها ندارم...
دبورا
@TextPlace
پدربزرگ اما از بتادین ترس نداشت.او بوی آمپول و دکتر نمیدانست.او ترس از آخرین ضربه های ناخن دکتر را بر لوله ی سرنگ نمیدانست.برای او فرقی نداشت.
درد او چیزی شبیه درد آدم بزرگ ها بود.و او دردهایش را اشک نمیریخت.و با گلوی چرکین و چشمان وحشت زده در راهرو های سرد و سفید دواخانه نمیدوید...
درد هایش چیزی شبیه به هیچ بود.و او دردهایش را پک میزد.دردهایش را نخ به نخ پک میزد.و ته مانده دردهایش را یا در لیوان چای یا زیر پا خفه میکرد.
درد هایش را خفه میکرد و دوباره درد بعدی را پک میزد...
و من چقدر این روزها دردهایم چیزی شبیه به هیچ است...و چقدر این هیچ ها بزرگند...
شل کن...و این ته مانده ی ترس من است از کودکی...دیگر هراسی از این بوها ندارم...
دبورا
@TextPlace
این روزها بیشتر از پیش می خواهم تنهایی ام را به دیوار قاب کنم
شاید می خواهم دلیلش را در رفتنت جستجو کنم
ناگهان صدای زنگ در می اید. در را که باز می کنم باز هم پستچی را می بینم نامه ام را پس اورده که رویش نوشته بودم برسد به دست کسی که هرگز نیامد که امده باشد.
#مونا_شادطبع
@textplace
شاید می خواهم دلیلش را در رفتنت جستجو کنم
ناگهان صدای زنگ در می اید. در را که باز می کنم باز هم پستچی را می بینم نامه ام را پس اورده که رویش نوشته بودم برسد به دست کسی که هرگز نیامد که امده باشد.
#مونا_شادطبع
@textplace
قبیله ای یک تنه ام که در تنم جنگ است
در دلم جنگ است
در سرم جنگ است .
تو اما فقط کسی را میبینی
که از میان هزاران سوال زندگی اش
یکی
و یکی را
تکرار می کند
« خوبی؟»
من می توانم ساده ترین گیاهان را جوری به تاول ها بچسبانم که تنهایی شان سرباز کند و خالی شود اما
خودم را
هیچ جنگلی بند نمی آورد
چگونه باید بگویم
این سنجاق سینه ی شکل سنجاقک
روح دلتنگ آن عقاب غمگینیست
که مرا درجا
تبدیل می کند به هزاران کبک.
هزار کبک خرامان خسته ی سرگردان
سرم را که برگرداندم
گیاهان از روی زخم هایم به ریشه هایشان باز گشته بودند
و چراغ قرمزی که پشتش ایستاده بودیم
آتشی بود که نمی شد در فاصله ی کوتاه سی ثانیه
پیاده شویم و دورش برقصیم.
نگاه کردم
در اعماق ماشین های مجاور
قبیله ها ی یک تنه ای بود
که زیر یک سقف
اوار می شدند.
نگاه کردم
اما
ندیدم.
من خسته ام عزیز م
و واقعا نمی دانم
باید به کدام آرزویم برسم
که دیگر
رسیده باشم .
رویا شاه حسین زاده
@textplace
در دلم جنگ است
در سرم جنگ است .
تو اما فقط کسی را میبینی
که از میان هزاران سوال زندگی اش
یکی
و یکی را
تکرار می کند
« خوبی؟»
من می توانم ساده ترین گیاهان را جوری به تاول ها بچسبانم که تنهایی شان سرباز کند و خالی شود اما
خودم را
هیچ جنگلی بند نمی آورد
چگونه باید بگویم
این سنجاق سینه ی شکل سنجاقک
روح دلتنگ آن عقاب غمگینیست
که مرا درجا
تبدیل می کند به هزاران کبک.
هزار کبک خرامان خسته ی سرگردان
سرم را که برگرداندم
گیاهان از روی زخم هایم به ریشه هایشان باز گشته بودند
و چراغ قرمزی که پشتش ایستاده بودیم
آتشی بود که نمی شد در فاصله ی کوتاه سی ثانیه
پیاده شویم و دورش برقصیم.
نگاه کردم
در اعماق ماشین های مجاور
قبیله ها ی یک تنه ای بود
که زیر یک سقف
اوار می شدند.
نگاه کردم
اما
ندیدم.
من خسته ام عزیز م
و واقعا نمی دانم
باید به کدام آرزویم برسم
که دیگر
رسیده باشم .
رویا شاه حسین زاده
@textplace
پاییز را ببین چه دلبرانه عاشقی می کند. ناز می کند،عشوه می آید.دل می لرزاند، دل می رباید.بوی نم باران را بگو،وای مستانه مستم می کند.پاییز را می گویم،عاشقانه هایم همه در گوشِ جانش نهفته.آخر تو بگو،منِ مجنونِ بارانُ پاییز هیچ،می شود پاییز باشد، باران باشد، غروبهای زود هنگام باشد،برگهای زردُ،نارنجیُ،قرمز چون صوفیان در حال سماع مستانه برقصندُ،بچرخندُ من نام تو را چون ذکر مقدس زمزمه نکنم!
مــــــِـــرال
@TextPlace
مــــــِـــرال
@TextPlace
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم
شل سیلور استاین
@TextPlace
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم
شل سیلور استاین
@TextPlace
دیشب که رفته بودم تو اتاقش و داشتم کشوی میزش رو که همیشه شلخته س براش مرتب میکردم ، تیکه کاغذی رو دیدم که مثه همه برگه هاش پر از ضربدر و شکل های درهم بود!
یه گوشه ای ازش نوشته بود :
"روی تاب که نشستم به خودم گفتم اشکالی نداره آدمای اندکی بفهمنت ،
طبیعی هم هست اگه نتونی همه اون آدمای اندک رو تو زندگی اندکت ببینی،
گریزی هم از حذف ناخواسته بعضیاشون از خلوتت نیست،
ولی ای کاش میشد حداقل یکیشون رو انتخاب کنی ، ببری هرجایی که دلش میخواد ، بذاری هرکاری دوس داره بکنه ، ببینی ته خوشی های دنیا رو داره ؛
اون موقع ازش بپرسی از این خوش تر هم میتونی باشی؟
بگه آره
بگی چطوری؟
بگه {وقتی روی پام دراز بکشی ، بذاری موهای سفید تو سرت رو بشمارم و تو فقط از نگاه مشترکمون حرف بزنی و کار من زودتر از حرفای تو تموم شه...از اون به بعد از خواب رفتن پام بی حس شم و از حرفات پر از احساسات مشترک...من حتی حاضرم تموم موهات رو بشمارم و مطمئنم تو باز هم حرف داری واسه زدن! شروع کنیم نازنین؟}
وسط تاب خوردن تردید کنی برای شروع دوئل ! "
به اینجاش که رسیدم در اتاق رو هل داد و اومد تو!
جلوی آینه قدی توی اتاقش وایساد،
نگاهی به خودش انداخت و گفت :
چقدر موهام سفیدتر شده!
کاغذ از دستم افتاد!
پیمان لسان
@TextPlace
یه گوشه ای ازش نوشته بود :
"روی تاب که نشستم به خودم گفتم اشکالی نداره آدمای اندکی بفهمنت ،
طبیعی هم هست اگه نتونی همه اون آدمای اندک رو تو زندگی اندکت ببینی،
گریزی هم از حذف ناخواسته بعضیاشون از خلوتت نیست،
ولی ای کاش میشد حداقل یکیشون رو انتخاب کنی ، ببری هرجایی که دلش میخواد ، بذاری هرکاری دوس داره بکنه ، ببینی ته خوشی های دنیا رو داره ؛
اون موقع ازش بپرسی از این خوش تر هم میتونی باشی؟
بگه آره
بگی چطوری؟
بگه {وقتی روی پام دراز بکشی ، بذاری موهای سفید تو سرت رو بشمارم و تو فقط از نگاه مشترکمون حرف بزنی و کار من زودتر از حرفای تو تموم شه...از اون به بعد از خواب رفتن پام بی حس شم و از حرفات پر از احساسات مشترک...من حتی حاضرم تموم موهات رو بشمارم و مطمئنم تو باز هم حرف داری واسه زدن! شروع کنیم نازنین؟}
وسط تاب خوردن تردید کنی برای شروع دوئل ! "
به اینجاش که رسیدم در اتاق رو هل داد و اومد تو!
جلوی آینه قدی توی اتاقش وایساد،
نگاهی به خودش انداخت و گفت :
چقدر موهام سفیدتر شده!
کاغذ از دستم افتاد!
پیمان لسان
@TextPlace
دوستم
آدمي كه در وجودت ريشه دوانده را هيچوقت نميتواني فراموش كني
فقط ميتواني بي او ماندن را بلد شوي و روزهايت را نفس بكشي
بيخود جان نكن
روزي اگر اورا ببيني دوام نمي آوري همه چيز در تو تكرار ميشود
و تو مي ماني و
مردن
مردن
و مردن
سحر كلواني
@textplace
آدمي كه در وجودت ريشه دوانده را هيچوقت نميتواني فراموش كني
فقط ميتواني بي او ماندن را بلد شوي و روزهايت را نفس بكشي
بيخود جان نكن
روزي اگر اورا ببيني دوام نمي آوري همه چيز در تو تكرار ميشود
و تو مي ماني و
مردن
مردن
و مردن
سحر كلواني
@textplace
عشق دلیل نمیخواهد .....
دل هم نمیخواهد ...
عشق اندکی چای داغ ،مقداری ارامش،با چاشنی تو میخواهد ک فقط بشود نگاهت کرد
..نمیدانی ان لحظه چه عشقی است...
حمیدرضا برزگر
@TextPlace
دل هم نمیخواهد ...
عشق اندکی چای داغ ،مقداری ارامش،با چاشنی تو میخواهد ک فقط بشود نگاهت کرد
..نمیدانی ان لحظه چه عشقی است...
حمیدرضا برزگر
@TextPlace
خيره به صندلى خالى روبرو كه روزى با بودن تو پر بود!
و زيرسيگارى خالى از خاكستر سيگارهايت
دود غليظى در هوا كه اين بار ديگر لذت بخش نيست
اين بار هم برايت چاى سفارش دادم
و باز هم بدون اينكه بغض كنم به حجم نداشتنت فكر كردم
راستى وقتى كه نيستى خنده هايت را قاب بگير و بگذار تا يواشكى ببوسمشان!
#بهناز_رشيديه
@textplace
و زيرسيگارى خالى از خاكستر سيگارهايت
دود غليظى در هوا كه اين بار ديگر لذت بخش نيست
اين بار هم برايت چاى سفارش دادم
و باز هم بدون اينكه بغض كنم به حجم نداشتنت فكر كردم
راستى وقتى كه نيستى خنده هايت را قاب بگير و بگذار تا يواشكى ببوسمشان!
#بهناز_رشيديه
@textplace
حال من
حال هوا
حال خیابان های منتهی به تو
حال خورشید از پشت کوه آمده
حال ماه رو به خواب
حال چهارشنبه ی آخر آذر
خاکستری _ سربی است.
روزها؛
قبل از سلام و لبخند و بوسه ی صبحگاهی؛
چشم هایت را می خواهند نارنجی...
#الیما
نارنجی سلام
@TextPlace
حال هوا
حال خیابان های منتهی به تو
حال خورشید از پشت کوه آمده
حال ماه رو به خواب
حال چهارشنبه ی آخر آذر
خاکستری _ سربی است.
روزها؛
قبل از سلام و لبخند و بوسه ی صبحگاهی؛
چشم هایت را می خواهند نارنجی...
#الیما
نارنجی سلام
@TextPlace
من قافیه بارانم از برق نگاه تو
شیدا و پریشانم از چشم خمارتو
من زندگیم بسته به یک تار ز موی تو
زندگی نیست گر شود سرد نگاه تو
من زنده به شیرینیِ لبخند و صدای تو
جانم برود گر نتوان دیدنِ روی تو
#تینا_ناطقی
@TextPlace
شیدا و پریشانم از چشم خمارتو
من زندگیم بسته به یک تار ز موی تو
زندگی نیست گر شود سرد نگاه تو
من زنده به شیرینیِ لبخند و صدای تو
جانم برود گر نتوان دیدنِ روی تو
#تینا_ناطقی
@TextPlace
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
زندگی میگفت
از هرچیز
مقداری به جا میماند !
دانههای قهوه در شیشه ،
چند سیگار در پاکت ،
و کمی درد در آدمی ...
تورگوت اویار
@zhuanchannel
از هرچیز
مقداری به جا میماند !
دانههای قهوه در شیشه ،
چند سیگار در پاکت ،
و کمی درد در آدمی ...
تورگوت اویار
@zhuanchannel
دقيقا به اين شكل متن رو بفرستيد
متن
اسمتون
#شمافرستادين
به غير از اين باشه منتشر نميشه
لطفا اگر نويسنده ى متن شما نيستين اسمتون رو زيرش ننويسيد
حتما هشتگ #شمافرستادين رو انتهاى متن ذكر كنيد
ضمنا اين صفحه متعلق به خودتونه
سعى كنيد به دوستاتون معرفى كنيد تا افراد بيشترى نوشته هاتون رو بخونن
متن
اسمتون
#شمافرستادين
به غير از اين باشه منتشر نميشه
لطفا اگر نويسنده ى متن شما نيستين اسمتون رو زيرش ننويسيد
حتما هشتگ #شمافرستادين رو انتهاى متن ذكر كنيد
ضمنا اين صفحه متعلق به خودتونه
سعى كنيد به دوستاتون معرفى كنيد تا افراد بيشترى نوشته هاتون رو بخونن
من را به زمین بسته اند.
دانه دانه انگشتهای پایم را به زمین میخ کرده اند. میخهایی از جنس ترسهایم. وگرنه چمدانم آماده است . چیز زیادی لازم نیست. پر از عشقش میکنم . چند دانه شجاعت بردارم کافیست. چمدانم پر میشود. انوقت در را باز میکنم و می روم.
اما میخ ها انگشهایم را به زمین محکم کرده اند و من از ترسهایم ضعیف ترم . مادر بودن بزرگترین میخ است. یکی درین پا و یکی در آن پا . و دختر بودن هم بعد از آن... و زن بودن ...
پاهایم را که نگاه میکنم می نشینم همانجا دم در . چمدانم را رها میکنم . بازش میکنم و نگاهش میکنم. ساعتها و ساعتها . بعد برمیگردم. لباسها را مرتب میکنم. غذا سرگرمم میکند . دستمال را برمیدارم و میخها را گردگیری میکنم. شجاعت را در چمدان میگذارم و در کمد جا میدهم .
و مادر بودن یعنی مخلوق ترسها بودن...
سارا فرهادنیا
@TextPlace
دانه دانه انگشتهای پایم را به زمین میخ کرده اند. میخهایی از جنس ترسهایم. وگرنه چمدانم آماده است . چیز زیادی لازم نیست. پر از عشقش میکنم . چند دانه شجاعت بردارم کافیست. چمدانم پر میشود. انوقت در را باز میکنم و می روم.
اما میخ ها انگشهایم را به زمین محکم کرده اند و من از ترسهایم ضعیف ترم . مادر بودن بزرگترین میخ است. یکی درین پا و یکی در آن پا . و دختر بودن هم بعد از آن... و زن بودن ...
پاهایم را که نگاه میکنم می نشینم همانجا دم در . چمدانم را رها میکنم . بازش میکنم و نگاهش میکنم. ساعتها و ساعتها . بعد برمیگردم. لباسها را مرتب میکنم. غذا سرگرمم میکند . دستمال را برمیدارم و میخها را گردگیری میکنم. شجاعت را در چمدان میگذارم و در کمد جا میدهم .
و مادر بودن یعنی مخلوق ترسها بودن...
سارا فرهادنیا
@TextPlace
من پُر از ابرم و تو شاعر ِ بارانی ها
عاشق ِ لحن ِ توام حینِ غزلخوانی ها
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه بچه دبستانی ها
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی ها
شک نکن گر ببرد عطر تورا روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی ها
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی ها
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی ها
مرگ مشکوک زیاد است و نمی دانی که
شهر از عشق تو پر می شود از جانی ها
@TextPlace
عاشق ِ لحن ِ توام حینِ غزلخوانی ها
هنرت، شاعری ات، طبعِ بلندت شده است
شغل ِ محبوب ِ همه بچه دبستانی ها
هرکسی دید تورا بی سرو سامان شد و رفت
مثل ویران شدن دولت سامانی ها
شک نکن گر ببرد عطر تورا روزی باد
فکر یوسُف برود از سر کنعانی ها
آنچنان منظره ی ساحل ِ تو دیدن داشت
که دگر محو تو شد کشتی ِ یونانی ها
این ترافیک خبر می دهد از آمدنت
باز بیرون زده ای شاعر ِ تهرانی ها
مرگ مشکوک زیاد است و نمی دانی که
شهر از عشق تو پر می شود از جانی ها
@TextPlace
چه خوب گفت نیوتن :
هر عملی عکس العملی دارد، عکس العمل حضور تو در زندگیم ، نفس کشیدن من است. اکسیژن خاصیتی ندارد.دلیل نفس هایم تویی...
مسعود عبدالهی
@TextPlace
هر عملی عکس العملی دارد، عکس العمل حضور تو در زندگیم ، نفس کشیدن من است. اکسیژن خاصیتی ندارد.دلیل نفس هایم تویی...
مسعود عبدالهی
@TextPlace
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم
برای آخرین بار بگویم
دوستت دارم
#شل_سیلوراستاین
@TextPlace
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم
برای آخرین بار بگویم
دوستت دارم
#شل_سیلوراستاین
@TextPlace