نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
"یک سر قصابی هم برویم؛ امشب شام کتلته"
چشم هایم برق زد و دستش را فشردم، پرسیدم "سهم من هم محفوظه دیگه؟"
قبلتر ها میگفت میدانم اخر هم من را با یک ساندویچ کتلت عوض میکنی!
پوزخندی زد و دست هایش را فرو برد در جیب های کتش
قصابی شلوغ بود، گوشه ای ایستادیم تا نوبتمان برسد ، بوی گوشت خام کل فضا را برداشته بود
هر چند لحظه چشم هایم با صدای تقه ساطور باز و بسته میشد، خودم را نزدیکتر کردم و دستش را دور کمرم بردم
حس کردم الان است که سرش را روی موهایم خم کند و لبخند بزند و دستم را محکمتر بگیرد که تلفنش زنگ خورد تکیه گاهم را خراب کرد و بیرون رفت ، بی حوصله و بهم ریخته برگشت؛ آرام پرسیدم "چیزی شده؟"
نگاهش را دزدید
تقه های ساطور بلند تر شده بود و قلبم تند میزد
رو برویم ایستاده بود و هنوز خیابان را نگاه میکرد
دو نفر دیگه تا نوبت ما مانده بود
بوی گوشت خام کلافه ام کرده بود
دستش را کشیدم و خواستم ببرون برویم
اما انگار که نشنیده باشد سرجایش ایستاده بود و دست هایش را برد توی جیبش و گفت : "میخواستم یه چیزی بهت بگم...میدونم دختر عاقلی هستی و متوجه میشی..."
دست هایم یخ زده بودند ، آستین ژاکتم را تا نوک انگشتانم کشیدم جلو
_"خیلی فکر کردم...بی سرو تهه.با کش دادنش فقط خودمون و داریم اذیت میکنیم"
صدای ساطور بلند تر شده بود و تند تر از قبل استخوان ران خرد می شد
پاهایم هر لحظه بی حس تر میشدند
_"هر چی زودتر تموم شه به نفع هر دو مونه..هنوز چیزی جدی نیست و وابستگی هم شکل نگرفته!"
تا نوبت ما یک نفر فاصله بود
+"نیم کیلو دل آقا...خردش کن بی زحمت "
ساطور بلند شد و روی چند تکه گوشت فرود آمد
قلبم تیر میکشید
نفسم بالا نمیامد
بوی تهوع آور خون به دماغم میخورد و حالم را خراب می کرد
_"امیدوارم بهترین ها برات رخ بده..."
+"آقا شما گوشت چرخ کرده می خواستین؟"
باز هم نگاهش را دزدید و همانطور که می رفت زمزمه کرد "برات آرزوی خوش بختی..."
حس می کردم همه وجودم را ریخته اند توی چرخ و هر تکه ام له شده و داغان جایی می افتد
مغز سرم داغ شده بود
همه استخوان هایم انگار خرد شده بودند و دیگر چیزی از من نمانده بود
پاهایم می لرزید و تکیه داده بودم به یخچال
با هر تقه ی ساطور انگار بخشی از من جایی می افتاد و گم میشد و او چند قدم دور تر میشد
هر چه دور تر می رفت، صدای ساطور هم کمتر میشد و جایش را به صدای هق هق سنگینی میداد که برای خرد شدن همه دل ها کافی بود ...



#سوسن_محمدی


@TextPlace
من هم مثل دخترهای دیگر،دوست دارم مردان چهارشانه و قد بلند را...
از آنهایی که برای بغل کردن و بوسیدنشان باید روی دوپا بایستی و خودت را آویزانشان کنی...
از همان هایی که بوی گسِ ادکلنشان سالهای سال در مشامت باقی میماند...
من هم عاشق غرور مردانه هستم...
اصلا مغرورها همیشه جذاب ترند...
یک جورهایی کشف نشده،مرموز...
من هم از مردهایی خوشم میاید که با انبردست هم نمیشود دوستت دارم را از زیر زبانشان کشید...
دوست دارم غیرت مردانه را...
چشم غره رفتن ها و گره خوردن ابروهارا...
دوست دارم مهر مالکیتی که با غیرت زده میشود را...
من هم مثل تمام دختران دوست دارم همه ی این ها را...
همان مرد ایده آلی را که هیچوقت همه ی این ها را باهم نداشته...
تو اما،چقدر فاصله داشتی با این ایده آلِ دنیای دخترانه ی من...
نه قد بلند بودی و نه چهارشانه...
هیچوقت هم ادکلن گس نمیزدی...
اصلا برایم ذره ای غرور هم نداشتی...
دوستت دارم هایت هم که همیشه دم دست بود...نیازی به انبردست و فلان و فلان برای بیرون کشیدن نداشت
اصلا همه اینها ارزانی خودت...لعنتی تو هیچوقت به من چشم غره نرفتی،اخم نکردی...غیرتی نشدی...ساده بگویم"تو هیچوقت روی من مهر مالکیت نزدی"
و تمام درد من هم همین است...

#اسماء_صیادی


@TextPlace
اگر عشق در قلبت را باز کند,حتی اگر خوت را هم بُکشی عشق از قلبت بیرون نمیرود....
همیشه که عشق نباید با کسی بیاید..گاهی عشق در قلبت تنها کنجی نشسته است و وجودت را پر از احساس و مهربانی میکند و دائم باخود میگوید(من منتظرت هستم ,من منتظرت هستم)
تارا_ن

@TextPlace
یلدا


یلدای من امسال میخنده
چشمای تو یلدای امساله
با شهر تاریکم چیکار کردی؟
که حتی تیر برق خوشحاله!!

یلدای من با چشمای زیبات
مشکی ترین برفی با احساس
باتو تناقض ها قشنگ میشه!
مثل همونی که دلم میخواس

تو با تموم عشق میخندی
برفا رو گونه ام حس تب داره
آقای بارونیم بدون تو
این دخترک شبها رو بیداره

امسال یلدای قشنگ من
چشماتو پیش من صدا کرده
لبخند تو،تو کرسی قلبم
گرمی احساست رو "ها"کرده

امشب به یادت شعر میخونم
حافظ با من هر لحظه هر لحظه میخونه
سعدی رو فال میگیرم برای تو
مولانا راز ما رو میدونه..

#وصالی-دلشاد
@TextPlace
اینجا سر همان فرصت است،
درست همان جایی که باید باشد،
که
دلم لک زده بود آمدنش را.
اینجا فصل اعتراف های یک طرفه
و
دوستت دارم های از دل رسیده است.
تقویم به وقت پاییز
بیست و هفتمین روز آبان است
و
هوا به سمت غروب ،
تا دلت بخواهد دلگیر! !!!

#الیما

@TextPlace
بعد از مشاجره مان از "منطق" ميگفت.....
آخر بهتر از جانم باور کن اگر "منطق" بود ....
"من" زبانم به دوستت دارم نميچرخيد


فاطمه دشت هما

@TextPlace
اجازه بده غزل بسرایم برای چشمانت
هزار ردیف و قافیه شود فدای چشمانت

تویی که مصرع، مصرع نگاهت سنگین است
چطور بگویم به مصرعی، هوای چشمانت

نه تک بیت و رباعی، نه قصیده ام گویاست
هزار بیت، مثنوی ست، سودای چشمانت

چگونه واژه ها را نشانم کنار یکدیگر
توان نبود تا بگویند از هجای چشمانت

مرا شبیه دیوانه ای بینوا کردی
مگر می شود عاقل ماند از صدای چشمانت

اجازه بده کور شود چشمم اگر به تنهایی
گریستی و نبودم پا به پای چشمانت

مرا مباد روزی که شب شود بی تو
شبم به بیداری ست تا فردای چشمانت

نفیسه اسلامبولچی

@TextPlace
دوباره نشسته ام و مينويسم از درد هاي مردمم .
مادرم در ميزند ،چاي مياورد .سرم گرم كارم است .من مدت هاست به كسي كاري ندارم ، مادر ميرود چيزي پچ پچ ميكند زير لب .ميگويند اگر تك بچه باشي عزيزي اگه ته تقاري باشي عزيزي يا اگه اولين بچه باشي .من هيچكدام نيستم .فكر ميكنم .صداي مهستي چه گرم است .جيغ ميكشد ميگويد مثل تموم عالم حال منم خرابه انگار مهستي حال مرا ميفهمد،مادر دوباره مي ايد ،دست بر سرم ميكشد ،گاهي سرك ميكشد برگه هارا زير دفتر ميگذارم هي مي ايد و من هي برگه را زير ميگذارم ،فكر ميكنم نكند موهايت را ببافي و مانتوي آبي را بپوشي و تمام زن هاي شهر حرفت را بزنند و تمام مردهاي شهر آن ذات خود را نشان دهند .نكند بروي . اصلا يادم رفته بود كه تو مدت هاست رفته اي مهستي فرياد ميكشد او ميداند .دشمن راه دورم دردردلم زياده .
نويسنده #ماهان_الياسي
@textplace
بتادین....آن ماده ی قرمز خون نما.من از بتادین میترسیدم.من از آن ماده ی قرمز خونی سوزناک که بوی دکتر و آمپول میداد میترسیدم.درد داشت.درد هایم را گریه میکردم.
پدربزرگ اما از بتادین ترس نداشت.او بوی آمپول و دکتر نمیدانست.او ترس از آخرین ضربه های ناخن دکتر را بر لوله ی سرنگ نمیدانست.برای او فرقی نداشت.
درد او چیزی شبیه درد آدم بزرگ ها بود.و او دردهایش را اشک نمیریخت.و با گلوی چرکین و چشمان وحشت زده در راهرو های سرد و سفید دواخانه نمیدوید...
درد هایش چیزی شبیه به هیچ بود.و او دردهایش را پک میزد.دردهایش را نخ به نخ پک میزد.و ته مانده دردهایش را یا در لیوان چای یا زیر پا خفه میکرد.
درد هایش را خفه میکرد و دوباره درد بعدی را پک میزد...
و من چقدر این روزها دردهایم چیزی شبیه به هیچ است...و چقدر این هیچ ها بزرگند...
شل کن...و این ته مانده ی ترس من است از کودکی...دیگر هراسی از این بوها ندارم...

دبورا

@TextPlace
این روزها بیشتر از پیش می خواهم تنهایی ام را به دیوار قاب کنم
شاید می خواهم دلیلش را در رفتنت جستجو کنم

ناگهان صدای زنگ در می اید. در را که باز می کنم باز هم پستچی را می بینم نامه ام را پس اورده که رویش نوشته بودم برسد به دست کسی که هرگز نیامد که امده باشد.
#مونا_شادطبع
@textplace
قبیله ای یک تنه ام که در تنم جنگ است
در دلم جنگ است
در سرم جنگ است .
تو اما فقط کسی را میبینی
که از میان هزاران سوال زندگی اش
یکی
و یکی را
تکرار می کند
« خوبی؟»
من می توانم ساده ترین گیاهان را جوری به تاول ها بچسبانم که تنهایی شان سرباز کند و خالی شود اما
خودم را
هیچ جنگلی بند نمی آورد
چگونه باید بگویم
این سنجاق سینه ی شکل سنجاقک
روح دلتنگ آن عقاب غمگینیست
که مرا درجا
تبدیل می کند به هزاران کبک.
هزار کبک خرامان خسته ی سرگردان
سرم را که برگرداندم
گیاهان از روی زخم هایم به ریشه هایشان باز گشته بودند
و چراغ قرمزی که پشتش ایستاده بودیم
آتشی بود که نمی شد در فاصله ی کوتاه سی ثانیه
پیاده شویم و دورش برقصیم.
نگاه کردم
در اعماق ماشین های مجاور
قبیله ها ی یک تنه ای بود
که زیر یک سقف
اوار می شدند.
نگاه کردم
اما
ندیدم.
من خسته ام عزیز م
و واقعا نمی دانم
باید به کدام آرزویم برسم
که دیگر
رسیده باشم .

رویا شاه حسین زاده
@textplace
پاییز را ببین چه دلبرانه عاشقی می کند. ناز می کند،عشوه می آید.دل می لرزاند، دل می رباید.بوی نم باران را بگو،وای مستانه مستم می کند.پاییز را می گویم،عاشقانه هایم همه در گوشِ جانش نهفته.آخر تو بگو،منِ مجنونِ بارانُ پاییز هیچ،می شود پاییز باشد، باران باشد، غروبهای زود هنگام باشد،برگهای زردُ،نارنجیُ،قرمز چون صوفیان در حال سماع مستانه برقصندُ،بچرخندُ من نام تو را چون ذکر مقدس زمزمه نکنم!
مــــــِـــرال

@TextPlace
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم
شل سیلور استاین

@TextPlace
دیشب که رفته بودم تو اتاقش و داشتم کشوی میزش رو که همیشه شلخته س براش مرتب میکردم ، تیکه کاغذی رو دیدم که مثه همه برگه هاش پر از ضربدر و شکل های درهم بود!
یه گوشه ای ازش نوشته بود :
"روی تاب که نشستم به خودم گفتم اشکالی نداره آدمای اندکی بفهمنت ،
طبیعی هم هست اگه نتونی همه اون آدمای اندک رو تو زندگی اندکت ببینی،
گریزی هم از حذف ناخواسته بعضیاشون از خلوتت نیست،
ولی ای کاش میشد حداقل یکیشون رو انتخاب کنی ، ببری هرجایی که دلش میخواد ، بذاری هرکاری دوس داره بکنه ، ببینی ته خوشی های دنیا رو داره ؛
اون موقع ازش بپرسی از این خوش تر هم میتونی باشی؟
بگه آره
بگی چطوری؟
بگه {وقتی روی پام دراز بکشی ، بذاری موهای سفید تو سرت رو بشمارم و تو فقط از نگاه مشترکمون حرف بزنی و کار من زودتر از حرفای تو تموم شه...از اون به بعد از خواب رفتن پام بی حس شم و از حرفات پر از احساسات مشترک...من حتی حاضرم تموم موهات رو بشمارم و مطمئنم تو باز هم حرف داری واسه زدن! شروع کنیم نازنین؟}
وسط تاب خوردن تردید کنی برای شروع دوئل ! "

به اینجاش که رسیدم در اتاق رو هل داد و اومد تو!
جلوی آینه قدی توی اتاقش وایساد،
نگاهی به خودش انداخت و گفت :
چقدر موهام سفیدتر شده!
کاغذ از دستم افتاد!

پیمان لسان

@TextPlace
دوستم
آدمي كه در وجودت ريشه دوانده را هيچوقت نميتواني فراموش كني
فقط ميتواني بي او ماندن را بلد شوي و روزهايت را نفس بكشي
بيخود جان نكن
روزي اگر اورا ببيني دوام نمي آوري همه چيز در تو تكرار ميشود
و تو مي ماني و
مردن
مردن
و مردن
سحر كلواني
@textplace
عشق دلیل نمیخواهد .....
دل هم نمیخواهد ...
عشق اندکی چای داغ ،مقداری ارامش،با چاشنی تو میخواهد ک فقط بشود نگاهت کرد
..نمیدانی ان لحظه چه عشقی است...
حمیدرضا برزگر

@TextPlace
خيره به صندلى خالى روبرو كه روزى با بودن تو پر بود!
و زيرسيگارى خالى از خاكستر سيگارهايت
دود غليظى در هوا كه اين بار ديگر لذت بخش نيست
اين بار هم برايت چاى سفارش دادم
و باز هم بدون اينكه بغض كنم به حجم نداشتنت فكر كردم
راستى وقتى كه نيستى خنده هايت را قاب بگير و بگذار تا يواشكى ببوسمشان!

#بهناز_رشيديه
@textplace
حال من
حال هوا
حال خیابان های منتهی به تو
حال خورشید از پشت کوه آمده
حال ماه رو به خواب
حال چهارشنبه ی آخر آذر
خاکستری _ سربی است.
روزها؛
قبل از سلام و لبخند و بوسه ی صبحگاهی؛
چشم هایت را می خواهند نارنجی...

#الیما



نارنجی سلام
@TextPlace
من قافیه بارانم از برق نگاه تو
شیدا و پریشانم از چشم خمارتو

من زندگیم بسته به یک تار ز موی تو
زندگی نیست گر شود سرد نگاه تو

من زنده به شیرینیِ لبخند و صدای تو
جانم برود گر نتوان دیدنِ روی تو
#تینا_ناطقی

@TextPlace
زندگی می‌گفت
از هرچیز
مقداری به جا می‌ماند !
دانه‌های قهوه در شیشه ،
چند سیگار در پاکت ،
و کمی درد در آدمی ...
                                                                          تورگوت اویار



@zhuanchannel
دقيقا به اين شكل متن رو بفرستيد

متن
اسمتون
#شمافرستادين

به غير از اين باشه منتشر نميشه

لطفا اگر نويسنده ى متن شما نيستين اسمتون رو زيرش ننويسيد
حتما هشتگ #شمافرستادين رو انتهاى متن ذكر كنيد
ضمنا اين صفحه متعلق به خودتونه
سعى كنيد به دوستاتون معرفى كنيد تا افراد بيشترى نوشته هاتون رو بخونن