نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
شب یلدا نزدیک است؛
انار میخواهم چکار؟
تو کنارم باش...
آن وقت میفهمی که انار سرخ کجا و لب های تو کجا...
#فریبا_مرمری

@TextPlace
اسکار...
سخت ترین...
کار دنیا، نیز...
باافتخار تعلق میگیرد به...
مرور چتای اونیکه دیگه رفته...
الهام ریاحی فر

@TextPlace
چه موهایش را آراسته باشد برای یک جشن.. و چه پریشان افتاده باشد روی شانه هایش... چه وقتی با کفشهای پاشنه دار با لباس رسمی در محیط کار و مهمانی با وقار به چشم بیاید و چه وقتی پا برهنه با پیراهنی گلدار با یک فنجان چای زعفرانی روی مبل.. خسته از کارهای روزانه باشد
فرقی نمیکند او در هر حالتی انبوهی از احساس و عشق است!! او تنها موجودیست در دنیا که میتواند در اوج رنج و غم باز هم عشق بورزد و علاقه بیافریند
همیشه به خاطر بسپار ادبیات یک زن چشمهای اوست و برای آنکه او را بفهمی باید نگاهش را ترجمه کنی..

sani
@textplace
روز ها ميگذرند...
و من هر روز...
دنيارا بيشتر ميشناسم...
عاقل تر ميشوم...
و ديرتر ادم هارا باور ميكنم...
بيشتر احساساتم را ناديده ميگيرم...
روز ها ميگذرند...
ومن هر روز...
بيشتر از دنياى سادگى ام فاصله ميگيرم
#Dream

@TextPlace
بهم گفت ببین این آدمی که تو میگی... امروز نفر درجه یک زندگیشی خدا خیلی دوست داشته که تا وقتی سوگلي بودی... مردی کرده و محترمانه بهت گفته خوش اومدی...
#شو

@TextPlace
تنهايى بد نيست،
اما خوب هم نيست،
تنهايى همه چيز را در دراز مدت بى دليل مهم مى كند.
تنهايى باردار است و مدام در حال زايمان، وسواس، نفرت، خشم، اما بچه هاى خوب هم زياد دارد، آرامش، سكوت، فكر، حتى بچه خوب ها در تنهايى من بيشترند...
اما وقتی یك نفر كه تنهاييش را با شما نصف كند، نعمت بزرگى ست!
يك نفر بايد باشد كه در زندگى كنارتان باشد، اما تنهاييتان را از دست تان نگيرد!
#صابرابر

@TextPlace
.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی
باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من .
چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی
چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...

مارگوت بیکل


@zhuanchannel
‎می دانم
‎از من فرار میکنی
‎شبخیر میگویی مبادا بیشتر عاشقت شوم
‎شبخیر میگویی مبادا بیشتر وابسته شی
‎ترسیدی
‎از چه نازنینم؟
‎از چه چیزه این علاقه میترسی
‎چه چیزه دوست داشتنم انـــقــدر تو را از من دور کرده؟
‎باشد قبول است
‎تو را کم تر دوست میدارم
‎کم تر عاشقی میکنم برایت
‎تو دور نشو
‎تو نرو
‎تو بمان
‎تو نزدیکتر شو
‎میشود فرار نکنی؟
‎میشود شبخیر نگویی؟
‎میشود مهربانم؟
.
.
‎موژان
@textplace
با مادرم صحبت كرده بودم بعد از نوبت اول
قرار شد اگه معدلم بالاي ١٩ شد برام گيتار الكتريك بگيره
من ديوانه موسيقي راك و متال بودم
و فقط عاشق اين بودم گيتارم و دستم بگيرم و اهنگهاي پينك فلويد رو بزنم
هر وقت دلم گرفت گيتارم رو بزارم رو شونم و بزنم به خيابون هرجا عشقم كشيد بشينم و اهنگ دلخواهم رو بزنم
خوب آمادگيش رو هم داشتم معدل ترم اولم شده بود ١٩/٨٣ اما به هر حال معلم ها استرس رو بهمون تزريق ميكردن و امتحان نهايي رو يه غول اِينِ كنكور تعريف ميكردن
يادمه اخرايِ ارديبهشت معلما ميشستن و حساب كتاب ميكردن كه چه نمره مستمري به بچه ها بدن تا با نمره نهايي ٧هم قبول شن
و منم بي توجه به هر كس مشغول درس خوندنم بودم براي ٢٠ تا بتونم يه كاري كنم علاوه بر گيتار الكتريك يه گرامافون هم برام بخرن
همه چيز داشت به خوبي پيش ميرفت كه سيِ ارديبهشت رفتم كتاب فروشي تا يه كتاب راجع به اموزش گيتار الكتريك پيدا كنم
كتاب فروشي بزرگي نبود از در كه وارد ميشدي دست راستت برا كودكان بود ،دست چپت صندوق و جلو كه ميرفتي يه پله ميخورد پايين كه ميرسيدي به قفسه هاي اصلي پرسون پرسون شماره قفسه رو پيدا كردم و وقتي به قفسه اي كه دنبالش ميگشتم رسيدم يه دختر مشغول خودن كتاب بود اسم هاي كتابارو نگاه كردم تا به كتابي كه ميخاستم رسيدم يه دونه بود فقط ازش واقعن شانس اورده بودم
دختره طوري ايستاده بود كه مانع رسيدن دستم به كتاب ميشد
يه عذر خواهي با صداي كم كردم و كنار رفت و كتابم رو برداشتم
وقتي سرش رو بالا اورد با اطمينان كامل ميتونم بگم نقطه نقطه از صورتش رو با دقت ديدم ،مثل اون دور و برم نديده بودم موه هاي خرمايي چتري،چشماي مشكي،ابرو هاي كشيده و عينكي اونم از اين عينك فريم گنده ها چند لحظه محو صورتش بودم كه گفت:عه شما هم كه همين كتابو برداشتيد!!! فقط تونستم در جوابش يه لبخند تحويلش بدم بعد گفت:گيتار الكتريك داري!! در جوابش گفتم:نه قرار بعد امتحانات تهيه كنم!!!! و بعدش تعريف كرد كه قراره اونم بعد امتحانات گيتار رو تهيه كنه !!!
اونروز تا غروب افتاب تو كتابفروشي باهاش صحبت كردم و كتابش رو هم حساب كردم
باهم قرار گذاشتيم فردا بيايم كافه كنار كتابفروشي ،خيلي قشنگ اثار پينك فلويد رو نقد ميكرد زبان انگليسي بلد بود و برام همشون رو ترجمه ميكرد
مادرم بهم گفته بود جمع بندي قبل امتحانات خيلي مهمه
و من تو روزايي كه بايد جمع بندي ميكردم با اون بيرون بودم
باهم قرار گذاشته بوديم امتحانا كه تموم ميشد بريم كافه بخاطر همين بعد نيم ساعت كاري نداشتم ورقم پره يا خالي سريع ميرفتم كافه اونهم امتحاناشو زود ميداد و در توجيهش ميگفت من نميخام ادامه تحصيل بدم
انقدر در هم غرق شده بوديم كه يه روز مادرم اومد تو اتاقم و گفت ٤تا تجديد و بقيه هم زير ١٥ عينِ خيالم نبود گيتار الكتريك پريد عينِ خيالم نبود گرامافون پريد فقط دلم ميخاست بعدازظهر شه كه برم كافه كه يهو مادرم كنارم نشست و گفت از فردا با پدرت ميري سركار
تو هم بايد عين پدرت راننده تاكسي شي و منم سري تكون دادم
اونروز كه اومدي كافه چتري هاتو زده بودي
قشنگ يادمه كه تازه هم از حموم اومده بودي و بوي صابون ميدادي
اومدي و گفتي داري ازدواج ميكني اون هم زوركي بخاطر اينكه نتونستي ديپلم بگيري و به دنبال اون نميتونيتوي كنكور شركت كني
و اين رو گفتي و همه اهنگ هاي پينك فلويد از خاطرم گذاشت و تا به خودم بيام ديدم نيستي ....
تا به خودم اومدم ديدم
زياد هم بد نيست شنيدن صداي پينك فلويد از پشت بلندگوهاي تاكسيم

سجاد موسولي

@TextPlace
تمامِ روزهاي زندگيم الكي نگران بودم
نگرانِ نمره ديكته اي كه باعث شد اولِ دبستان معدلم بيست نشه، تا نمره جغرافي اي كه الان خيلي دوستش دارم و اون موقع فقط نگرانِ نمرش بودم،
نگرانِ اينكه نَكُنه اولين به اصطلاح عشقم من رو وِل كنه و بره باز تنها شم، نگرانِ تنهايي اي كه فكر ميكردم فقط يك بار از بين ميره
نگران تمام رابطه هايِ بعديش كه نكنه اين آخريشه و نبايد از دستش بدم،
نگران دونه دونه تسهايي كه واسه كنكور براش گرافيتِ مدادَم رو روي پاسخنامه حك كردم
نگران تعداد رقم هاي رتبه ام و نگرانِ زندگي توي شهري كه فقط چندبار براي مسيرِ شمال ازش رد شده بودم و اونموقع شده بود شهرِ دانشگاهم
نگران تك تكِ رفت و آمد هايِ خونه دانشجويي كه آخرم نگرانيش كار دستمون داد.
نگران تك تكِ واحد هايي كه ميدونستم مي افتم و ميرفتم سر جلسه امتحان و به سوالا ميخنديدم چون حتي نميفهميدم چي ميگن
نگرانِ انتقالي گرفتن و نگرانِ شروع كردنِ به كار و تا دير وقت كار كردن و دردِ شديد مُچ، نگرانِ چشمهام كه كم كم شروع كرده بودن به تار ديدن، اعصابي كه ضعيف و شونه هايي كه خم شد
آره
نگرانِ باز هم رابطه هايي كه تويِ هركدوم هنوزم فكر ميكردم شايد آخريش باشه و ديگه بايد يه فكري بكنم و هيچ وقت فكر نكردم؛
بَعدش نگرانِ اينكه نَكُنه دوباره اشتباه كنم و برم توي رابطه هايي كه براشون ضعيفم.
حتي نگرانِ از دست دادنِ تنهاييم!
نگرانِ دونه دونه موهام كه يا ميريختن يا سفيد ميشدن،
نگرانِ پروژه هايي كه نگرفتم و پول نشد يا اونايي كه دِد لاينشون گذشت و نگرانِ آبرويي كه فكر ميكردم ميره و نرفت؛
و مدام و مدام و مدام نگرانِ اينكه نَكُنه به چيزايي كه ميخوام نرسم و نَكُنه زندگي اونجوري كه بايد بشه، نشه و هزار و هزار نگراني ديگه

ولي تمام روزهايِ زندگيم، الكي نگران بودم
چون فهميدم اون نمره ديكته هه ارزشي نداشت كه بيست بشه يا نه، اون رابطه هه اصلا براي من نبود كه بخوام نگرانش باشم، اون تستي كه نزدم و اون تستهايي كه اشتباه زدم روي زندگيم تاثيرِ شِگَرفي نداشتن
اون شهري كه توش زندگي كردم، فقط پُر شد از خاطره و اون كاري كه شروع كردم اصلا ارزش آتِل بستن به مُچم رو نداشت
هيچ كدوم از اون پروژه هايي كه نگرفتم، من رو فقير نكردن، هيچ كدوم من رو از پا در نياوردن
و هيچ كدوم ارزشِ نگران بودن نداشتن
پس،
لابد الان هم الكي نگرانم كه به اون زندگي اي كه ميخوام، ميرسم يا نه
و حتما يه روزي ميگم
چقدر الكي نگران بودم، من كه ميدونستم به اينجا ميرسم، پس چرا نگران بودم؟

ميدونم...
من خيلي الكي خودم رو آروم ميكنم كه نگران نباشم

#آرش_سماك

@TextPlace
قدرت غرور تو
بیشتر بود از سکوت من
تورا پنهانی در دلم،آرزو کردم
تو بیقرار بودی
باران گرفت
هردو گریستیم
تو برای سکوت من
من برای غرور تو
و آسمان برای تنهایی مان...

باران جهانگرد

@TextPlace
دلتنگي را
چه روزها و چه شبهايش را
با هزار داستان و خاطره
بگذراني...
غم آخر هفته ها
داستاني جداست...
و پير شدن از همين لحظه ست..

ا فسون
@textplace
از وقتي يادم مياد تاب بازي رو دوست داشتم يه حس هيجان فوق العاده بهم دست ميداد. انگار كه دارم بهترين تفريح دنيا رو تجربه ميكنم.
ميرفتيم پارك و من بيشتر از همه دوست داشتم سوار تاب بشم. دوست نداشتم كسي هلم بده عوضش خودم خيلي منظم و مرتب پاهامو تكون ميدادم تا سرعت تاب خوردنم زياد و زيادتر بشه
ولي هميشه از يه چيز ميترسيدم اينكه پارك شلوغ باشه و بچه اي بي هوا بياد جلو، تاب بخوره بهش
نميدونم فكر ميكنم از همون بچگي زيادي به همه چي دقت ميكردم يكي نبود بگه بچه جان تابت رو بخور ملاحظه چي رو ميكني تو خودت بچه اي چرا بايد حواست به ديگران هم باشه چرا بايد نگران بچه ي احمق و بي ملاحظه كناري باشه؟! يكي نبود بگه زياد فكر نكن كه دقيقا هرچي درسته همون بشه
بيخيال باش مثل ده ها بچه ديگه هر چي ميتوني سرعت تاب رو زياد كن اوج بگير
ديگران بايد مواظب باشن به تاب نخورن. تو كار درستي انجام ميدي. تو داري لذت ميبري.
ولي يكي نبود اين حرفارو بزنه بهم
از همون اول مواظب بودم سرعتم طوري باشه اگه بچه اي اومد جلو سريع بتونم نگه دارم تاب رو
الان كه بزرگ شدم همين عادت مونده روم هميشه مواظبم ديگرانم ناراحت نشن ديگران حالشون خوب باشه غصه نخورن به موقع به درد و دلشون گوش ميدم و كلي كار ديگه. اونا هم خرشون كه از پل گذشت اسمم هم يادشون نمياد. شمارم ميشه،شماره اي وسط صد ها شماره تو مخاطبين گوشي. ...البته نه همشون قطعا.
ولي يكي نيس بگه دختر بيخيال شو تو كار خودتو بكن تو لذت زندگي رو ببر. ديگران بايد خودشون مواظب خودشون باشن.
...
الان هم تاب دوست دارم.
ولي ترجيح ميدم پارك خلوت باشه.

#آيسان_راد
@textplace
"تو چنین خوب چرایی؟"
دل من طاقت این حجم
ز خوبی که ندارد..

و چنین ماه چرایی
و دلم آب گل آلود چرا
که میسر نشود نقش تو
بر لوح وجودم حتی


ریحانه صلاحی


@TextPlace
از وقتي تو نبودي انگار ديگه هيچي نبود!
نميدونم چي شد!
بهار بودااا!
ولي يهو برگا ريختن!يهو ديگه ابرا نرفتن كنار!
يهو همش بارون باريد!
روز بود ولي همه جا تاريك بود!
دل من از همه جا تاريك تر!
رفتي!
فقط من بهم نريختم!
برنامه ي دنيارو بهم زدي !
برگرد!
اينجا خيلي وقته كه زمستونه!
اما نميدونم چرا ديگه برف نمياد...
شيما_حسيني

@TextPlace
مدام از چشم های منتظرش حرف میزند
چشم هایی که در انتظار یک صبح سرد؛ ولی پر از امید است.
او یاغی است و بی باک،چشم های گستاخ و مغرورش به او اجازه اشتباه کردن را نمیدهد
غرورش لهش کرده،دلش میخواهد
کسی باشد که به او بگوید:تو چقد زیبا و پیچیده ایی،نمیشود تو را شناخت،ولی میخواهم با هم به باغ خوشی ها سفر کنیم و سیب بچینیم،سیب دوست داری؟
نداری؟ باشد پرتقال میچینیم یا نارنج آری نارنج،آخر موهایت عطر سرمای خنک پاییز و نارنج را میدهد.

کیمیا خاتون

@TextPlace
آن روز چقدر حرف هاي دلم را آسان براي خودم بازگو ميكردم.پيش خودم ميگفتم هرچه اين مدت كشيده ام را برايش ميگويم.همين حرف ها سنگ را متركاند او كه همان دلبرِ دلنازك من است.اصلا شايد لب باز نكرده پير شدنم را در نگاهم بخواند.
اما انگار ديدن دوباره ات آن هم بعد از اين همه مدت لبهايم را به هم گره زده و زبانم را از شدت خشكي به سقف دهانم چسبانده بود.شايد اين من بودم كه پيري را در آن نگاهت كه آن همه شب دلتنگشان بودم خواندم.گويي تو نيز كم درد نكشيده بودي...
آخ من به فدايت،فهميدن دردمنديت تمام زخم هاي تنم را آنقدر حقير كرد كه درد هاي خودم را ديگر حتي به ياد هم نمي آوردم.
انگار اين بار هم قرار بود مثل هميشه گند بزنم و حرف هاي دلم را ناگفته ببلعم.راستش را بخواهي گفتن همه آنچه را كه شنيدي انگار بغض چند ماهه ام را بلعيده بود، انگار تمامِ هدفِ زندگيِ من از بدوِ تولدم تنها ديدن آن روز بود و آن روز چقدر روز خوبي براي مردن بود.
شايد باورت نشود اما منِ ساده دل همان روز از بيشتر دور و بري هايم حلاليت خواستم.انگار كسي در دلم نداي مرگ ميداد،
كاش لااقل دلم كمي كارش را بلد بود ولي انگار او هم عادت به گند زدن دارد
كاش دلم بر خلاف من به نداي دروني اش ميرسيد
حالا كه فكر ميكنم آنروز چقدر روز خوبي براي مردن بود...

#بهزاد_قمری

@TextPlace
تــــــو
در ژرفای خیالم هستی که هر که می رسد با انداختن سنگی در ان یاد تو را در من صدا می دهد
و انعکاس آن, خاطراتی زنده تر از خودم را در من زنده می کند
و وای بر من که جز با خاطره زنده نیستم...
نیان_نوا

@TextPlace
مطلب مهمى بودم در دل روزنامه
او اما فقط به تيتر هاى درشت توجه ميكرد
#سهيل_شهابى
@textplace
بدترين موسيقى دنيا
صـداى پاشنـه هاى كفـش يك زن است
كه دارد ميـرود
#سهيل_شهابى
@textplace
گاهى بايد رفت...
آنقدر دور شد كه ديگر حتى هوايش هم به مشامت نرسد...
گاهى بايد بداند كه اگر بوده اى،از سر عشق بوده و اگر نيستى،از سر عشق است.گاه نبودن ها،بيشتر رنگ جنون به خود ميگيرند.
اينكه باشى و غرق روياى تو باشم زيباست.
اينكه واژه واژه ى ترانه هايم را بسازى و online كه هستى،بدانم قلبت براى همه offline است،بجز من...اينكه اگر تو بودى،اين متن قافيه داشت.
اما...گاهى بايد رفت،گاهى رفتنمان براى ترميم دل است.دل كه حرف آدميزاد نمى فهمد،باتو و بى تو،بهانه ى تو را مى گيرد.
اما حقيقتش را بخواهى،چشمانم خسته بود از ديدن و ناديده گرفته شدن.
من رفتم اما،هر روز دل تنگ تر از ديروزم،گاه گُمان ميكنم اِى كاش مى ماندم و بيشتر جلا و صيقل ميخوردم!!
اينگونه من،اصلِ تو بودم و او،تراشيده ى جواهر سازى،ديگر...
غزل حياتى

@TextPlace