بعضی ها هم هستند که تا دلشان می گیرد و غصه دار می شوند دلت می خواهد هر چه غصه دارند را بخری و برداری و ببری و بزنی به نام خودت. دلت می خواهد گیر دلشان را باز کنی، حالا با دست نشد با دندان. با دندان نشد آن تیکه ی گیر شده را برداری و بگذاری روی دل خودت و یک تیکه سالم از دلت را برداری و بچسبانی جای خالی دلش. آن وقت خودت می دانی و این دلگیری که حالا برای خودت شده؛ خواستی بازش کن خواستی نگهش دار برای یادگاری!
این غصه ها و این دلگیری ها را باید بی منت بخواهی؛ بی هیچ دلیلی. که اگر روزی -خدای ناکرده- دلیلی برایشان پیدا کنی باید روی همه ی صداقتت، روی همه ی آدمیتت، روی همه ی دلت و مهرت، مهر "باطل شد" بزنی.
گاهی لازم است کمی مثل خدایت باشی. دوست بداری بی منت. همین!
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا)
@TextPlace
این غصه ها و این دلگیری ها را باید بی منت بخواهی؛ بی هیچ دلیلی. که اگر روزی -خدای ناکرده- دلیلی برایشان پیدا کنی باید روی همه ی صداقتت، روی همه ی آدمیتت، روی همه ی دلت و مهرت، مهر "باطل شد" بزنی.
گاهی لازم است کمی مثل خدایت باشی. دوست بداری بی منت. همین!
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا)
@TextPlace
آدم ها رو نذاریم رو تخم چشم هامون ؛اون قدر نزدیک که دیگه دیده نشن. که باورمون بشه اون قدر درست و ناب هستن که جاشون دقیقا همون جاست؛ چسبیده به مردمک چشم.
که اگه یکی از اون ها حواسش نباشه و دستش کج بره و پاش سر بخوره و اخلاقش لیز و بیفته یه جایی دور تر از نوک دماغمون، اونی که شوکه میشه ماییم و اونی که باورش نمیشه اونی رو که می بینه، باز هم ماییم. حالا هی پلک بزنیم و هی بمالیم این چشم ها رو که مطمئن بشیم این که می بینیم درسته یا اونی که نمی دیدیم ؟!!!.... فایده نداره خب.
چشم لیز نیست. این خاصیت آدم بودنه که نمی تونه رو چشم دوام بیاره... می خواد بیفته تا خودش باشه. می خواد بیفته تا دیده بشه. پس به زور نچسبونیمشون وسط چشممون. ببینیمشون. خود واقعیشون رو. و اگه همون آدم واقعی رو دوست داشتیم باهاش بمونیم.
این طوری نه اون از بلندی چشم ما می افته پایین و نه باور های ما ترک می خوره....همین!
*****
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا )
@TextPlace
که اگه یکی از اون ها حواسش نباشه و دستش کج بره و پاش سر بخوره و اخلاقش لیز و بیفته یه جایی دور تر از نوک دماغمون، اونی که شوکه میشه ماییم و اونی که باورش نمیشه اونی رو که می بینه، باز هم ماییم. حالا هی پلک بزنیم و هی بمالیم این چشم ها رو که مطمئن بشیم این که می بینیم درسته یا اونی که نمی دیدیم ؟!!!.... فایده نداره خب.
چشم لیز نیست. این خاصیت آدم بودنه که نمی تونه رو چشم دوام بیاره... می خواد بیفته تا خودش باشه. می خواد بیفته تا دیده بشه. پس به زور نچسبونیمشون وسط چشممون. ببینیمشون. خود واقعیشون رو. و اگه همون آدم واقعی رو دوست داشتیم باهاش بمونیم.
این طوری نه اون از بلندی چشم ما می افته پایین و نه باور های ما ترک می خوره....همین!
*****
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا )
@TextPlace
من دریا زده ی این موج های خروشانم
موج مرا از ساحل امن هر پر احساسی دور میکند
اعتمادی به سواحل قلب انسانها ندارم
دل دریا زده ی من با قلب پر احساس تو هم مسیر نمیشود
در پس هر خط جمله عاشقانه ام پاک کنی از جنس بی احساسی در کمین است...
وقت خواب است و سوی چشمانم به سوی تاریکی موج میزند
چه گویم که سالهاست حرف دل نقطه ی پایان بزرگی دارد...
آری دل من سالهاست رنجش ایام به کامش بوده
زندگی نوای تاختن است...
زندگی گلبرگ های سبز میان برگ های پاییزیست،زندگی سبزترین ایام است.زندگی رنگ بهار است...چه خوش آن لحظه که هر برگ به روی شاخه ی درختی سبز شود...زندگی لحظه روییدن است... زندگی تاختن است...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
موج مرا از ساحل امن هر پر احساسی دور میکند
اعتمادی به سواحل قلب انسانها ندارم
دل دریا زده ی من با قلب پر احساس تو هم مسیر نمیشود
در پس هر خط جمله عاشقانه ام پاک کنی از جنس بی احساسی در کمین است...
وقت خواب است و سوی چشمانم به سوی تاریکی موج میزند
چه گویم که سالهاست حرف دل نقطه ی پایان بزرگی دارد...
آری دل من سالهاست رنجش ایام به کامش بوده
زندگی نوای تاختن است...
زندگی گلبرگ های سبز میان برگ های پاییزیست،زندگی سبزترین ایام است.زندگی رنگ بهار است...چه خوش آن لحظه که هر برگ به روی شاخه ی درختی سبز شود...زندگی لحظه روییدن است... زندگی تاختن است...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
راه اشتباهی را طی کردم...
بدون بازگشت...
بدون تابلوهای ایست...
بدون دست اندازهایی که ممکن بود باهر مکث کردنم مسیرم را عوض کنند...
کاش میشد این راه های اشتباه اما ممتد را با یک پاک کن و مداد به مسیرهای درست و هموار امتداد داد...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
بدون بازگشت...
بدون تابلوهای ایست...
بدون دست اندازهایی که ممکن بود باهر مکث کردنم مسیرم را عوض کنند...
کاش میشد این راه های اشتباه اما ممتد را با یک پاک کن و مداد به مسیرهای درست و هموار امتداد داد...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
مثلا فکر کن یک درس داشتیم به نام عشق
که مهم بود و درد کنکور مي آمد
مثلا فکر کن امروز امتحان داشتیم
خصوصیات اصلی عاشق را نام ببرید،با مثال؟(۳نمره)
و همه مینوشتند...
خصوصیات اصلی عاشق عبارتند از:
۱-عاشق از خود بی خود میشود(یعنی<من>وجودش بی من میشود)
2-عاشق غمگین است
۳- عاشق مطیع محض معشوق است
مثال:
گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی
اما من مینوشتم:بی قراری من در بود و نبود تو
سارادخت
@TextPlace
که مهم بود و درد کنکور مي آمد
مثلا فکر کن امروز امتحان داشتیم
خصوصیات اصلی عاشق را نام ببرید،با مثال؟(۳نمره)
و همه مینوشتند...
خصوصیات اصلی عاشق عبارتند از:
۱-عاشق از خود بی خود میشود(یعنی<من>وجودش بی من میشود)
2-عاشق غمگین است
۳- عاشق مطیع محض معشوق است
مثال:
گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی
اما من مینوشتم:بی قراری من در بود و نبود تو
سارادخت
@TextPlace
امروز با چشمان خودم دیدم !
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
انها خیابان یک طرفه را می توانند برعکس دنده عقب بیایند!
انها می‌توانند ماشین‌را وسط خیابان پارک‌کنند و بروند و خیلی شاکی از بوق های ماشین های دیگه میان و کلی داد و بیداد میکنند و میروند!
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
یهو یه جا چشمشان یکی را میگیرد و در عرض چند ثانیه دل میبازند!
بعد همه ی دار و ندارشان را وقف طرف می‌کنند!
بعد در کمال ناباوری دعوا می کنند!
زندگی‌و عشق و احساسشان را ترک می‌کنند!
این جا زن ها ترسناک می شوند!
موهایشان را کوتاه می کنند!
لاک قرمز می زنند!
ارایش غلیظ می کنند!
و لا به لای زندگی مردانه یشان پنهان می شوند!
سنگ صبور تر از زنان نیست!
زنان با خوردن تنهایی یک قهوه گاهی معجزه می‌کنند!
پشت پنجره ی اتاقشان ارام‌می ایستند خیابان ها و مردم را نگاه می‌کنند!
و تو میبینی که ارام تر از انها هیچکسی نیست!
ناگهان تصمیم مهمی میگیرند!
و ستاره ها را به چرخش در می اورند!
زن ها سر نوشت ها عوض کرده اند...
صبا_پازوکی
@TextPlace
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
انها خیابان یک طرفه را می توانند برعکس دنده عقب بیایند!
انها می‌توانند ماشین‌را وسط خیابان پارک‌کنند و بروند و خیلی شاکی از بوق های ماشین های دیگه میان و کلی داد و بیداد میکنند و میروند!
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
یهو یه جا چشمشان یکی را میگیرد و در عرض چند ثانیه دل میبازند!
بعد همه ی دار و ندارشان را وقف طرف می‌کنند!
بعد در کمال ناباوری دعوا می کنند!
زندگی‌و عشق و احساسشان را ترک می‌کنند!
این جا زن ها ترسناک می شوند!
موهایشان را کوتاه می کنند!
لاک قرمز می زنند!
ارایش غلیظ می کنند!
و لا به لای زندگی مردانه یشان پنهان می شوند!
سنگ صبور تر از زنان نیست!
زنان با خوردن تنهایی یک قهوه گاهی معجزه می‌کنند!
پشت پنجره ی اتاقشان ارام‌می ایستند خیابان ها و مردم را نگاه می‌کنند!
و تو میبینی که ارام تر از انها هیچکسی نیست!
ناگهان تصمیم مهمی میگیرند!
و ستاره ها را به چرخش در می اورند!
زن ها سر نوشت ها عوض کرده اند...
صبا_پازوکی
@TextPlace
+چته؟!چیزی شده ؟!
-نــه نه هیچی نشده!!
+میگم چی شده؟! درست جوابمو بده
-چیزی نیست!!
+من کسیم که حتی از حرف زدنتم غمگین بودنتو تشخیص میدم .. وقتی به اون چشمای لعنتیت نگاه میکنم یه خروار غمه که توش مخفی کردی .. کاش اون ادمه بی ارزش یه بارم شده توی اون چشمای لعنتیت نگاه تا بفهمه ..
-اوم...
sani1m
@TextPlace
-نــه نه هیچی نشده!!
+میگم چی شده؟! درست جوابمو بده
-چیزی نیست!!
+من کسیم که حتی از حرف زدنتم غمگین بودنتو تشخیص میدم .. وقتی به اون چشمای لعنتیت نگاه میکنم یه خروار غمه که توش مخفی کردی .. کاش اون ادمه بی ارزش یه بارم شده توی اون چشمای لعنتیت نگاه تا بفهمه ..
-اوم...
sani1m
@TextPlace
صبح صدایت کردم،
اصلاً به روی خودم نیاورم که نیستی..!
چای برایت می ریزم
سرد می شود درست شبیه خودت ولی من باز دور استکان انگشتان ظریف و زیبای تو را تصور می کنم
لب دریا کنار آتش با تو همخوانی می کنم
بی این که باشی و صدایی باشد
من صدایت را می بوسم
مات نگاهت به کودک نو پا می شوم
بی آن که چشم هایت را ببینم
دست هایت را می فشارم
بی آن که لمسشان کنم
می بوسمت
بی آن که داغی لب هایت را حس کنم
رویت را از پنجره ، در قلب آسمان ، در عمق آب
می بینم همچون ماه بی این که رخ بنمایی
لبخندت را مزه می کنم شیرین است
بی آن که تلخی لب های دوخته شده ات را لب بزنم
با تو قدم می زنم
بی آن که با من راه بیایی
برایت می نویسم
بی آن که بخوانی
شب ها شب بخیر می گویم
بی آن که شبم به خیر شود
هیچ به روی خودم نمی آورم که نیستی
دوستت دارم
بی آنکه دوستم بداری
من با نبودنت چنین می زی ام
عاشقانه ، صبور ، زیبا
اگر باشی چه می کنم ...
#امیرعلی_غنی
@TextPlace
اصلاً به روی خودم نیاورم که نیستی..!
چای برایت می ریزم
سرد می شود درست شبیه خودت ولی من باز دور استکان انگشتان ظریف و زیبای تو را تصور می کنم
لب دریا کنار آتش با تو همخوانی می کنم
بی این که باشی و صدایی باشد
من صدایت را می بوسم
مات نگاهت به کودک نو پا می شوم
بی آن که چشم هایت را ببینم
دست هایت را می فشارم
بی آن که لمسشان کنم
می بوسمت
بی آن که داغی لب هایت را حس کنم
رویت را از پنجره ، در قلب آسمان ، در عمق آب
می بینم همچون ماه بی این که رخ بنمایی
لبخندت را مزه می کنم شیرین است
بی آن که تلخی لب های دوخته شده ات را لب بزنم
با تو قدم می زنم
بی آن که با من راه بیایی
برایت می نویسم
بی آن که بخوانی
شب ها شب بخیر می گویم
بی آن که شبم به خیر شود
هیچ به روی خودم نمی آورم که نیستی
دوستت دارم
بی آنکه دوستم بداری
من با نبودنت چنین می زی ام
عاشقانه ، صبور ، زیبا
اگر باشی چه می کنم ...
#امیرعلی_غنی
@TextPlace
شب یلدا نزدیک است؛
انار میخواهم چکار؟
تو کنارم باش...
آن وقت میفهمی که انار سرخ کجا و لب های تو کجا...
#فریبا_مرمری
@TextPlace
انار میخواهم چکار؟
تو کنارم باش...
آن وقت میفهمی که انار سرخ کجا و لب های تو کجا...
#فریبا_مرمری
@TextPlace
اسکار...
سخت ترین...
کار دنیا، نیز...
باافتخار تعلق میگیرد به...
مرور چتای اونیکه دیگه رفته...
الهام ریاحی فر
@TextPlace
سخت ترین...
کار دنیا، نیز...
باافتخار تعلق میگیرد به...
مرور چتای اونیکه دیگه رفته...
الهام ریاحی فر
@TextPlace
چه موهایش را آراسته باشد برای یک جشن.. و چه پریشان افتاده باشد روی شانه هایش... چه وقتی با کفشهای پاشنه دار با لباس رسمی در محیط کار و مهمانی با وقار به چشم بیاید و چه وقتی پا برهنه با پیراهنی گلدار با یک فنجان چای زعفرانی روی مبل.. خسته از کارهای روزانه باشد
فرقی نمیکند او در هر حالتی انبوهی از احساس و عشق است!! او تنها موجودیست در دنیا که میتواند در اوج رنج و غم باز هم عشق بورزد و علاقه بیافریند
همیشه به خاطر بسپار ادبیات یک زن چشمهای اوست و برای آنکه او را بفهمی باید نگاهش را ترجمه کنی..
sani
@textplace
فرقی نمیکند او در هر حالتی انبوهی از احساس و عشق است!! او تنها موجودیست در دنیا که میتواند در اوج رنج و غم باز هم عشق بورزد و علاقه بیافریند
همیشه به خاطر بسپار ادبیات یک زن چشمهای اوست و برای آنکه او را بفهمی باید نگاهش را ترجمه کنی..
sani
@textplace
روز ها ميگذرند...
و من هر روز...
دنيارا بيشتر ميشناسم...
عاقل تر ميشوم...
و ديرتر ادم هارا باور ميكنم...
بيشتر احساساتم را ناديده ميگيرم...
روز ها ميگذرند...
ومن هر روز...
بيشتر از دنياى سادگى ام فاصله ميگيرم
#Dream
@TextPlace
و من هر روز...
دنيارا بيشتر ميشناسم...
عاقل تر ميشوم...
و ديرتر ادم هارا باور ميكنم...
بيشتر احساساتم را ناديده ميگيرم...
روز ها ميگذرند...
ومن هر روز...
بيشتر از دنياى سادگى ام فاصله ميگيرم
#Dream
@TextPlace
بهم گفت ببین این آدمی که تو میگی... امروز نفر درجه یک زندگیشی خدا خیلی دوست داشته که تا وقتی سوگلي بودی... مردی کرده و محترمانه بهت گفته خوش اومدی...
#شو
@TextPlace
#شو
@TextPlace
تنهايى بد نيست،
اما خوب هم نيست،
تنهايى همه چيز را در دراز مدت بى دليل مهم مى كند.
تنهايى باردار است و مدام در حال زايمان، وسواس، نفرت، خشم، اما بچه هاى خوب هم زياد دارد، آرامش، سكوت، فكر، حتى بچه خوب ها در تنهايى من بيشترند...
اما وقتی یك نفر كه تنهاييش را با شما نصف كند، نعمت بزرگى ست!
يك نفر بايد باشد كه در زندگى كنارتان باشد، اما تنهاييتان را از دست تان نگيرد!
#صابرابر
@TextPlace
اما خوب هم نيست،
تنهايى همه چيز را در دراز مدت بى دليل مهم مى كند.
تنهايى باردار است و مدام در حال زايمان، وسواس، نفرت، خشم، اما بچه هاى خوب هم زياد دارد، آرامش، سكوت، فكر، حتى بچه خوب ها در تنهايى من بيشترند...
اما وقتی یك نفر كه تنهاييش را با شما نصف كند، نعمت بزرگى ست!
يك نفر بايد باشد كه در زندگى كنارتان باشد، اما تنهاييتان را از دست تان نگيرد!
#صابرابر
@TextPlace
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی
باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من .
چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی
چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...
مارگوت بیکل
@zhuanchannel
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی
باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من .
چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی
چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...
مارگوت بیکل
@zhuanchannel
می دانم
از من فرار میکنی
شبخیر میگویی مبادا بیشتر عاشقت شوم
شبخیر میگویی مبادا بیشتر وابسته شی
ترسیدی
از چه نازنینم؟
از چه چیزه این علاقه میترسی
چه چیزه دوست داشتنم انـــقــدر تو را از من دور کرده؟
باشد قبول است
تو را کم تر دوست میدارم
کم تر عاشقی میکنم برایت
تو دور نشو
تو نرو
تو بمان
تو نزدیکتر شو
میشود فرار نکنی؟
میشود شبخیر نگویی؟
میشود مهربانم؟
.
.
موژان
@textplace
از من فرار میکنی
شبخیر میگویی مبادا بیشتر عاشقت شوم
شبخیر میگویی مبادا بیشتر وابسته شی
ترسیدی
از چه نازنینم؟
از چه چیزه این علاقه میترسی
چه چیزه دوست داشتنم انـــقــدر تو را از من دور کرده؟
باشد قبول است
تو را کم تر دوست میدارم
کم تر عاشقی میکنم برایت
تو دور نشو
تو نرو
تو بمان
تو نزدیکتر شو
میشود فرار نکنی؟
میشود شبخیر نگویی؟
میشود مهربانم؟
.
.
موژان
@textplace
با مادرم صحبت كرده بودم بعد از نوبت اول
قرار شد اگه معدلم بالاي ١٩ شد برام گيتار الكتريك بگيره
من ديوانه موسيقي راك و متال بودم
و فقط عاشق اين بودم گيتارم و دستم بگيرم و اهنگهاي پينك فلويد رو بزنم
هر وقت دلم گرفت گيتارم رو بزارم رو شونم و بزنم به خيابون هرجا عشقم كشيد بشينم و اهنگ دلخواهم رو بزنم
خوب آمادگيش رو هم داشتم معدل ترم اولم شده بود ١٩/٨٣ اما به هر حال معلم ها استرس رو بهمون تزريق ميكردن و امتحان نهايي رو يه غول اِينِ كنكور تعريف ميكردن
يادمه اخرايِ ارديبهشت معلما ميشستن و حساب كتاب ميكردن كه چه نمره مستمري به بچه ها بدن تا با نمره نهايي ٧هم قبول شن
و منم بي توجه به هر كس مشغول درس خوندنم بودم براي ٢٠ تا بتونم يه كاري كنم علاوه بر گيتار الكتريك يه گرامافون هم برام بخرن
همه چيز داشت به خوبي پيش ميرفت كه سيِ ارديبهشت رفتم كتاب فروشي تا يه كتاب راجع به اموزش گيتار الكتريك پيدا كنم
كتاب فروشي بزرگي نبود از در كه وارد ميشدي دست راستت برا كودكان بود ،دست چپت صندوق و جلو كه ميرفتي يه پله ميخورد پايين كه ميرسيدي به قفسه هاي اصلي پرسون پرسون شماره قفسه رو پيدا كردم و وقتي به قفسه اي كه دنبالش ميگشتم رسيدم يه دختر مشغول خودن كتاب بود اسم هاي كتابارو نگاه كردم تا به كتابي كه ميخاستم رسيدم يه دونه بود فقط ازش واقعن شانس اورده بودم
دختره طوري ايستاده بود كه مانع رسيدن دستم به كتاب ميشد
يه عذر خواهي با صداي كم كردم و كنار رفت و كتابم رو برداشتم
وقتي سرش رو بالا اورد با اطمينان كامل ميتونم بگم نقطه نقطه از صورتش رو با دقت ديدم ،مثل اون دور و برم نديده بودم موه هاي خرمايي چتري،چشماي مشكي،ابرو هاي كشيده و عينكي اونم از اين عينك فريم گنده ها چند لحظه محو صورتش بودم كه گفت:عه شما هم كه همين كتابو برداشتيد!!! فقط تونستم در جوابش يه لبخند تحويلش بدم بعد گفت:گيتار الكتريك داري!! در جوابش گفتم:نه قرار بعد امتحانات تهيه كنم!!!! و بعدش تعريف كرد كه قراره اونم بعد امتحانات گيتار رو تهيه كنه !!!
اونروز تا غروب افتاب تو كتابفروشي باهاش صحبت كردم و كتابش رو هم حساب كردم
باهم قرار گذاشتيم فردا بيايم كافه كنار كتابفروشي ،خيلي قشنگ اثار پينك فلويد رو نقد ميكرد زبان انگليسي بلد بود و برام همشون رو ترجمه ميكرد
مادرم بهم گفته بود جمع بندي قبل امتحانات خيلي مهمه
و من تو روزايي كه بايد جمع بندي ميكردم با اون بيرون بودم
باهم قرار گذاشته بوديم امتحانا كه تموم ميشد بريم كافه بخاطر همين بعد نيم ساعت كاري نداشتم ورقم پره يا خالي سريع ميرفتم كافه اونهم امتحاناشو زود ميداد و در توجيهش ميگفت من نميخام ادامه تحصيل بدم
انقدر در هم غرق شده بوديم كه يه روز مادرم اومد تو اتاقم و گفت ٤تا تجديد و بقيه هم زير ١٥ عينِ خيالم نبود گيتار الكتريك پريد عينِ خيالم نبود گرامافون پريد فقط دلم ميخاست بعدازظهر شه كه برم كافه كه يهو مادرم كنارم نشست و گفت از فردا با پدرت ميري سركار
تو هم بايد عين پدرت راننده تاكسي شي و منم سري تكون دادم
اونروز كه اومدي كافه چتري هاتو زده بودي
قشنگ يادمه كه تازه هم از حموم اومده بودي و بوي صابون ميدادي
اومدي و گفتي داري ازدواج ميكني اون هم زوركي بخاطر اينكه نتونستي ديپلم بگيري و به دنبال اون نميتونيتوي كنكور شركت كني
و اين رو گفتي و همه اهنگ هاي پينك فلويد از خاطرم گذاشت و تا به خودم بيام ديدم نيستي ....
تا به خودم اومدم ديدم
زياد هم بد نيست شنيدن صداي پينك فلويد از پشت بلندگوهاي تاكسيم
سجاد موسولي
@TextPlace
قرار شد اگه معدلم بالاي ١٩ شد برام گيتار الكتريك بگيره
من ديوانه موسيقي راك و متال بودم
و فقط عاشق اين بودم گيتارم و دستم بگيرم و اهنگهاي پينك فلويد رو بزنم
هر وقت دلم گرفت گيتارم رو بزارم رو شونم و بزنم به خيابون هرجا عشقم كشيد بشينم و اهنگ دلخواهم رو بزنم
خوب آمادگيش رو هم داشتم معدل ترم اولم شده بود ١٩/٨٣ اما به هر حال معلم ها استرس رو بهمون تزريق ميكردن و امتحان نهايي رو يه غول اِينِ كنكور تعريف ميكردن
يادمه اخرايِ ارديبهشت معلما ميشستن و حساب كتاب ميكردن كه چه نمره مستمري به بچه ها بدن تا با نمره نهايي ٧هم قبول شن
و منم بي توجه به هر كس مشغول درس خوندنم بودم براي ٢٠ تا بتونم يه كاري كنم علاوه بر گيتار الكتريك يه گرامافون هم برام بخرن
همه چيز داشت به خوبي پيش ميرفت كه سيِ ارديبهشت رفتم كتاب فروشي تا يه كتاب راجع به اموزش گيتار الكتريك پيدا كنم
كتاب فروشي بزرگي نبود از در كه وارد ميشدي دست راستت برا كودكان بود ،دست چپت صندوق و جلو كه ميرفتي يه پله ميخورد پايين كه ميرسيدي به قفسه هاي اصلي پرسون پرسون شماره قفسه رو پيدا كردم و وقتي به قفسه اي كه دنبالش ميگشتم رسيدم يه دختر مشغول خودن كتاب بود اسم هاي كتابارو نگاه كردم تا به كتابي كه ميخاستم رسيدم يه دونه بود فقط ازش واقعن شانس اورده بودم
دختره طوري ايستاده بود كه مانع رسيدن دستم به كتاب ميشد
يه عذر خواهي با صداي كم كردم و كنار رفت و كتابم رو برداشتم
وقتي سرش رو بالا اورد با اطمينان كامل ميتونم بگم نقطه نقطه از صورتش رو با دقت ديدم ،مثل اون دور و برم نديده بودم موه هاي خرمايي چتري،چشماي مشكي،ابرو هاي كشيده و عينكي اونم از اين عينك فريم گنده ها چند لحظه محو صورتش بودم كه گفت:عه شما هم كه همين كتابو برداشتيد!!! فقط تونستم در جوابش يه لبخند تحويلش بدم بعد گفت:گيتار الكتريك داري!! در جوابش گفتم:نه قرار بعد امتحانات تهيه كنم!!!! و بعدش تعريف كرد كه قراره اونم بعد امتحانات گيتار رو تهيه كنه !!!
اونروز تا غروب افتاب تو كتابفروشي باهاش صحبت كردم و كتابش رو هم حساب كردم
باهم قرار گذاشتيم فردا بيايم كافه كنار كتابفروشي ،خيلي قشنگ اثار پينك فلويد رو نقد ميكرد زبان انگليسي بلد بود و برام همشون رو ترجمه ميكرد
مادرم بهم گفته بود جمع بندي قبل امتحانات خيلي مهمه
و من تو روزايي كه بايد جمع بندي ميكردم با اون بيرون بودم
باهم قرار گذاشته بوديم امتحانا كه تموم ميشد بريم كافه بخاطر همين بعد نيم ساعت كاري نداشتم ورقم پره يا خالي سريع ميرفتم كافه اونهم امتحاناشو زود ميداد و در توجيهش ميگفت من نميخام ادامه تحصيل بدم
انقدر در هم غرق شده بوديم كه يه روز مادرم اومد تو اتاقم و گفت ٤تا تجديد و بقيه هم زير ١٥ عينِ خيالم نبود گيتار الكتريك پريد عينِ خيالم نبود گرامافون پريد فقط دلم ميخاست بعدازظهر شه كه برم كافه كه يهو مادرم كنارم نشست و گفت از فردا با پدرت ميري سركار
تو هم بايد عين پدرت راننده تاكسي شي و منم سري تكون دادم
اونروز كه اومدي كافه چتري هاتو زده بودي
قشنگ يادمه كه تازه هم از حموم اومده بودي و بوي صابون ميدادي
اومدي و گفتي داري ازدواج ميكني اون هم زوركي بخاطر اينكه نتونستي ديپلم بگيري و به دنبال اون نميتونيتوي كنكور شركت كني
و اين رو گفتي و همه اهنگ هاي پينك فلويد از خاطرم گذاشت و تا به خودم بيام ديدم نيستي ....
تا به خودم اومدم ديدم
زياد هم بد نيست شنيدن صداي پينك فلويد از پشت بلندگوهاي تاكسيم
سجاد موسولي
@TextPlace
تمامِ روزهاي زندگيم الكي نگران بودم
نگرانِ نمره ديكته اي كه باعث شد اولِ دبستان معدلم بيست نشه، تا نمره جغرافي اي كه الان خيلي دوستش دارم و اون موقع فقط نگرانِ نمرش بودم،
نگرانِ اينكه نَكُنه اولين به اصطلاح عشقم من رو وِل كنه و بره باز تنها شم، نگرانِ تنهايي اي كه فكر ميكردم فقط يك بار از بين ميره
نگران تمام رابطه هايِ بعديش كه نكنه اين آخريشه و نبايد از دستش بدم،
نگران دونه دونه تسهايي كه واسه كنكور براش گرافيتِ مدادَم رو روي پاسخنامه حك كردم
نگران تعداد رقم هاي رتبه ام و نگرانِ زندگي توي شهري كه فقط چندبار براي مسيرِ شمال ازش رد شده بودم و اونموقع شده بود شهرِ دانشگاهم
نگران تك تكِ رفت و آمد هايِ خونه دانشجويي كه آخرم نگرانيش كار دستمون داد.
نگران تك تكِ واحد هايي كه ميدونستم مي افتم و ميرفتم سر جلسه امتحان و به سوالا ميخنديدم چون حتي نميفهميدم چي ميگن
نگرانِ انتقالي گرفتن و نگرانِ شروع كردنِ به كار و تا دير وقت كار كردن و دردِ شديد مُچ، نگرانِ چشمهام كه كم كم شروع كرده بودن به تار ديدن، اعصابي كه ضعيف و شونه هايي كه خم شد
آره
نگرانِ باز هم رابطه هايي كه تويِ هركدوم هنوزم فكر ميكردم شايد آخريش باشه و ديگه بايد يه فكري بكنم و هيچ وقت فكر نكردم؛
بَعدش نگرانِ اينكه نَكُنه دوباره اشتباه كنم و برم توي رابطه هايي كه براشون ضعيفم.
حتي نگرانِ از دست دادنِ تنهاييم!
نگرانِ دونه دونه موهام كه يا ميريختن يا سفيد ميشدن،
نگرانِ پروژه هايي كه نگرفتم و پول نشد يا اونايي كه دِد لاينشون گذشت و نگرانِ آبرويي كه فكر ميكردم ميره و نرفت؛
و مدام و مدام و مدام نگرانِ اينكه نَكُنه به چيزايي كه ميخوام نرسم و نَكُنه زندگي اونجوري كه بايد بشه، نشه و هزار و هزار نگراني ديگه
ولي تمام روزهايِ زندگيم، الكي نگران بودم
چون فهميدم اون نمره ديكته هه ارزشي نداشت كه بيست بشه يا نه، اون رابطه هه اصلا براي من نبود كه بخوام نگرانش باشم، اون تستي كه نزدم و اون تستهايي كه اشتباه زدم روي زندگيم تاثيرِ شِگَرفي نداشتن
اون شهري كه توش زندگي كردم، فقط پُر شد از خاطره و اون كاري كه شروع كردم اصلا ارزش آتِل بستن به مُچم رو نداشت
هيچ كدوم از اون پروژه هايي كه نگرفتم، من رو فقير نكردن، هيچ كدوم من رو از پا در نياوردن
و هيچ كدوم ارزشِ نگران بودن نداشتن
پس،
لابد الان هم الكي نگرانم كه به اون زندگي اي كه ميخوام، ميرسم يا نه
و حتما يه روزي ميگم
چقدر الكي نگران بودم، من كه ميدونستم به اينجا ميرسم، پس چرا نگران بودم؟
ميدونم...
من خيلي الكي خودم رو آروم ميكنم كه نگران نباشم
#آرش_سماك
@TextPlace
نگرانِ نمره ديكته اي كه باعث شد اولِ دبستان معدلم بيست نشه، تا نمره جغرافي اي كه الان خيلي دوستش دارم و اون موقع فقط نگرانِ نمرش بودم،
نگرانِ اينكه نَكُنه اولين به اصطلاح عشقم من رو وِل كنه و بره باز تنها شم، نگرانِ تنهايي اي كه فكر ميكردم فقط يك بار از بين ميره
نگران تمام رابطه هايِ بعديش كه نكنه اين آخريشه و نبايد از دستش بدم،
نگران دونه دونه تسهايي كه واسه كنكور براش گرافيتِ مدادَم رو روي پاسخنامه حك كردم
نگران تعداد رقم هاي رتبه ام و نگرانِ زندگي توي شهري كه فقط چندبار براي مسيرِ شمال ازش رد شده بودم و اونموقع شده بود شهرِ دانشگاهم
نگران تك تكِ رفت و آمد هايِ خونه دانشجويي كه آخرم نگرانيش كار دستمون داد.
نگران تك تكِ واحد هايي كه ميدونستم مي افتم و ميرفتم سر جلسه امتحان و به سوالا ميخنديدم چون حتي نميفهميدم چي ميگن
نگرانِ انتقالي گرفتن و نگرانِ شروع كردنِ به كار و تا دير وقت كار كردن و دردِ شديد مُچ، نگرانِ چشمهام كه كم كم شروع كرده بودن به تار ديدن، اعصابي كه ضعيف و شونه هايي كه خم شد
آره
نگرانِ باز هم رابطه هايي كه تويِ هركدوم هنوزم فكر ميكردم شايد آخريش باشه و ديگه بايد يه فكري بكنم و هيچ وقت فكر نكردم؛
بَعدش نگرانِ اينكه نَكُنه دوباره اشتباه كنم و برم توي رابطه هايي كه براشون ضعيفم.
حتي نگرانِ از دست دادنِ تنهاييم!
نگرانِ دونه دونه موهام كه يا ميريختن يا سفيد ميشدن،
نگرانِ پروژه هايي كه نگرفتم و پول نشد يا اونايي كه دِد لاينشون گذشت و نگرانِ آبرويي كه فكر ميكردم ميره و نرفت؛
و مدام و مدام و مدام نگرانِ اينكه نَكُنه به چيزايي كه ميخوام نرسم و نَكُنه زندگي اونجوري كه بايد بشه، نشه و هزار و هزار نگراني ديگه
ولي تمام روزهايِ زندگيم، الكي نگران بودم
چون فهميدم اون نمره ديكته هه ارزشي نداشت كه بيست بشه يا نه، اون رابطه هه اصلا براي من نبود كه بخوام نگرانش باشم، اون تستي كه نزدم و اون تستهايي كه اشتباه زدم روي زندگيم تاثيرِ شِگَرفي نداشتن
اون شهري كه توش زندگي كردم، فقط پُر شد از خاطره و اون كاري كه شروع كردم اصلا ارزش آتِل بستن به مُچم رو نداشت
هيچ كدوم از اون پروژه هايي كه نگرفتم، من رو فقير نكردن، هيچ كدوم من رو از پا در نياوردن
و هيچ كدوم ارزشِ نگران بودن نداشتن
پس،
لابد الان هم الكي نگرانم كه به اون زندگي اي كه ميخوام، ميرسم يا نه
و حتما يه روزي ميگم
چقدر الكي نگران بودم، من كه ميدونستم به اينجا ميرسم، پس چرا نگران بودم؟
ميدونم...
من خيلي الكي خودم رو آروم ميكنم كه نگران نباشم
#آرش_سماك
@TextPlace
قدرت غرور تو
بیشتر بود از سکوت من
تورا پنهانی در دلم،آرزو کردم
تو بیقرار بودی
باران گرفت
هردو گریستیم
تو برای سکوت من
من برای غرور تو
و آسمان برای تنهایی مان...
باران جهانگرد
@TextPlace
بیشتر بود از سکوت من
تورا پنهانی در دلم،آرزو کردم
تو بیقرار بودی
باران گرفت
هردو گریستیم
تو برای سکوت من
من برای غرور تو
و آسمان برای تنهایی مان...
باران جهانگرد
@TextPlace
دلتنگي را
چه روزها و چه شبهايش را
با هزار داستان و خاطره
بگذراني...
غم آخر هفته ها
داستاني جداست...
و پير شدن از همين لحظه ست..
ا فسون
@textplace
چه روزها و چه شبهايش را
با هزار داستان و خاطره
بگذراني...
غم آخر هفته ها
داستاني جداست...
و پير شدن از همين لحظه ست..
ا فسون
@textplace
از وقتي يادم مياد تاب بازي رو دوست داشتم يه حس هيجان فوق العاده بهم دست ميداد. انگار كه دارم بهترين تفريح دنيا رو تجربه ميكنم.
ميرفتيم پارك و من بيشتر از همه دوست داشتم سوار تاب بشم. دوست نداشتم كسي هلم بده عوضش خودم خيلي منظم و مرتب پاهامو تكون ميدادم تا سرعت تاب خوردنم زياد و زيادتر بشه
ولي هميشه از يه چيز ميترسيدم اينكه پارك شلوغ باشه و بچه اي بي هوا بياد جلو، تاب بخوره بهش
نميدونم فكر ميكنم از همون بچگي زيادي به همه چي دقت ميكردم يكي نبود بگه بچه جان تابت رو بخور ملاحظه چي رو ميكني تو خودت بچه اي چرا بايد حواست به ديگران هم باشه چرا بايد نگران بچه ي احمق و بي ملاحظه كناري باشه؟! يكي نبود بگه زياد فكر نكن كه دقيقا هرچي درسته همون بشه
بيخيال باش مثل ده ها بچه ديگه هر چي ميتوني سرعت تاب رو زياد كن اوج بگير
ديگران بايد مواظب باشن به تاب نخورن. تو كار درستي انجام ميدي. تو داري لذت ميبري.
ولي يكي نبود اين حرفارو بزنه بهم
از همون اول مواظب بودم سرعتم طوري باشه اگه بچه اي اومد جلو سريع بتونم نگه دارم تاب رو
الان كه بزرگ شدم همين عادت مونده روم هميشه مواظبم ديگرانم ناراحت نشن ديگران حالشون خوب باشه غصه نخورن به موقع به درد و دلشون گوش ميدم و كلي كار ديگه. اونا هم خرشون كه از پل گذشت اسمم هم يادشون نمياد. شمارم ميشه،شماره اي وسط صد ها شماره تو مخاطبين گوشي. ...البته نه همشون قطعا.
ولي يكي نيس بگه دختر بيخيال شو تو كار خودتو بكن تو لذت زندگي رو ببر. ديگران بايد خودشون مواظب خودشون باشن.
...
الان هم تاب دوست دارم.
ولي ترجيح ميدم پارك خلوت باشه.
#آيسان_راد
@textplace
ميرفتيم پارك و من بيشتر از همه دوست داشتم سوار تاب بشم. دوست نداشتم كسي هلم بده عوضش خودم خيلي منظم و مرتب پاهامو تكون ميدادم تا سرعت تاب خوردنم زياد و زيادتر بشه
ولي هميشه از يه چيز ميترسيدم اينكه پارك شلوغ باشه و بچه اي بي هوا بياد جلو، تاب بخوره بهش
نميدونم فكر ميكنم از همون بچگي زيادي به همه چي دقت ميكردم يكي نبود بگه بچه جان تابت رو بخور ملاحظه چي رو ميكني تو خودت بچه اي چرا بايد حواست به ديگران هم باشه چرا بايد نگران بچه ي احمق و بي ملاحظه كناري باشه؟! يكي نبود بگه زياد فكر نكن كه دقيقا هرچي درسته همون بشه
بيخيال باش مثل ده ها بچه ديگه هر چي ميتوني سرعت تاب رو زياد كن اوج بگير
ديگران بايد مواظب باشن به تاب نخورن. تو كار درستي انجام ميدي. تو داري لذت ميبري.
ولي يكي نبود اين حرفارو بزنه بهم
از همون اول مواظب بودم سرعتم طوري باشه اگه بچه اي اومد جلو سريع بتونم نگه دارم تاب رو
الان كه بزرگ شدم همين عادت مونده روم هميشه مواظبم ديگرانم ناراحت نشن ديگران حالشون خوب باشه غصه نخورن به موقع به درد و دلشون گوش ميدم و كلي كار ديگه. اونا هم خرشون كه از پل گذشت اسمم هم يادشون نمياد. شمارم ميشه،شماره اي وسط صد ها شماره تو مخاطبين گوشي. ...البته نه همشون قطعا.
ولي يكي نيس بگه دختر بيخيال شو تو كار خودتو بكن تو لذت زندگي رو ببر. ديگران بايد خودشون مواظب خودشون باشن.
...
الان هم تاب دوست دارم.
ولي ترجيح ميدم پارك خلوت باشه.
#آيسان_راد
@textplace