چند ثانيه مطالعه
دختر دستش را بريده بود اندازه اي كه نياز به بخيه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتي خواست روي تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روي پاهايش گذاشت. تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت.
وقتي رفتند هركسي چيزي گفت، يكي گفت زن ذليل، يكي گفت لوس، يكي چندشش شده بود و ديگري حالش بهم خورده بود!
يادم افتاد به خاطره اي دور روي همان تخت. خاطره ي زني با سر شكسته كه هرچه گفتم چطور شكست فقط گريه كرد و مردي كه مي ترسيد از پاسخ زن. زن آنقدر از بخيه زدن ترسيده بود كه بازهم دست مرد راطلب مي كرد و مرد آنقدر دريغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لياقت دستانت بيشتر از اوست.
اما وقتي آن ها رفتند كسي چيزي نگفت! هيچكس چندشش نشد و هيچ كس حالش بهم نخورد...
همه چيز عادي بنظر آمد و من فكر كردم ما مردمي هستيم كه به ديدن آدمي برسر دار بيشتر عادت داريم تا ديدن مرد و زني عاشق.
#مطالعه
دختر دستش را بريده بود اندازه اي كه نياز به بخيه زدن داشت. با شوهرش آمده بود. وقتي خواست روي تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روي پاهايش گذاشت. تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت.
وقتي رفتند هركسي چيزي گفت، يكي گفت زن ذليل، يكي گفت لوس، يكي چندشش شده بود و ديگري حالش بهم خورده بود!
يادم افتاد به خاطره اي دور روي همان تخت. خاطره ي زني با سر شكسته كه هرچه گفتم چطور شكست فقط گريه كرد و مردي كه مي ترسيد از پاسخ زن. زن آنقدر از بخيه زدن ترسيده بود كه بازهم دست مرد راطلب مي كرد و مرد آنقدر دريغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لياقت دستانت بيشتر از اوست.
اما وقتي آن ها رفتند كسي چيزي نگفت! هيچكس چندشش نشد و هيچ كس حالش بهم نخورد...
همه چيز عادي بنظر آمد و من فكر كردم ما مردمي هستيم كه به ديدن آدمي برسر دار بيشتر عادت داريم تا ديدن مرد و زني عاشق.
#مطالعه
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
باید بروم.... باید بلند شوم و حرکت کنم.... انقدر بدوم که دست افسردگی به من نرسد... وقتی بنشینی و ساعت ها فکر کنی انگار خودت به افسردگی خوشامد گفته ای ، برایش چای ریخته ای و مهمانش کرده ای .... حتی وقتی خودش خواسته که از پیشت برود، دنبالش کرده ای و گفته ای: تشریف داشتید..... افسردگی هم با کمال میل برگشته و شروع کرده به خوردن باقی مانده ی روح و قلبت... حرکت کن.... افسردگی حوصله ی دنبال کردن را ندارد... حرکت کن..
#بیتا
باید بروم.... باید بلند شوم و حرکت کنم.... انقدر بدوم که دست افسردگی به من نرسد... وقتی بنشینی و ساعت ها فکر کنی انگار خودت به افسردگی خوشامد گفته ای ، برایش چای ریخته ای و مهمانش کرده ای .... حتی وقتی خودش خواسته که از پیشت برود، دنبالش کرده ای و گفته ای: تشریف داشتید..... افسردگی هم با کمال میل برگشته و شروع کرده به خوردن باقی مانده ی روح و قلبت... حرکت کن.... افسردگی حوصله ی دنبال کردن را ندارد... حرکت کن..
#بیتا
عشقت را با تمام سلول های بدنم احساس میکنم
چقدر خوب است داشتن تو....
تو ضربان قلب مرا بهم میریزی.
باورت میشود؟
چه کسی میتواند همچین کاری رابا من بکند جز خودت؟
حتی فکر کردن بر تو روحم را نوازش میکند...
به راستی چه کسی میتواند این چنین مسکن من باشد.؟؟
چه کسی میتواند مرا در صدم ثانیه خوشحال و در چشم به هم زدنی غمگین کند.؟
چه کسی میتواند مانند تو با تمام روح و روان من بازی کند..؟؟
و من چی کسی را میتوانم بیشتر از تو دوست داشت باشم؟؟
#شقایق_محبوبی_مقدم
@textplace
چقدر خوب است داشتن تو....
تو ضربان قلب مرا بهم میریزی.
باورت میشود؟
چه کسی میتواند همچین کاری رابا من بکند جز خودت؟
حتی فکر کردن بر تو روحم را نوازش میکند...
به راستی چه کسی میتواند این چنین مسکن من باشد.؟؟
چه کسی میتواند مرا در صدم ثانیه خوشحال و در چشم به هم زدنی غمگین کند.؟
چه کسی میتواند مانند تو با تمام روح و روان من بازی کند..؟؟
و من چی کسی را میتوانم بیشتر از تو دوست داشت باشم؟؟
#شقایق_محبوبی_مقدم
@textplace
- یادت میاد ؟
+ چیو؟
- وقتی که مردم موقع بارون تو هر سوراخ و سمبه ای می رفتن و هرکس دنبال جایی بود تا از بارون فرار کنه من و تو مثل دو تا دیوونه زیر بارون دست هم رو گرفته بودیم و یواش یواش تا خونه پیاده می رفتیم ؟
+ اوهوم
- اون دوست داشتنی ترین سرمایی بود که خوردم :)
#ناشناس_م
@textplace
+ چیو؟
- وقتی که مردم موقع بارون تو هر سوراخ و سمبه ای می رفتن و هرکس دنبال جایی بود تا از بارون فرار کنه من و تو مثل دو تا دیوونه زیر بارون دست هم رو گرفته بودیم و یواش یواش تا خونه پیاده می رفتیم ؟
+ اوهوم
- اون دوست داشتنی ترین سرمایی بود که خوردم :)
#ناشناس_م
@textplace
ین روزها در آستانه 40سالگی دچار جهش ژنی شده ام ،حس ششم به شدت قوی شده. و از پشت نقاب چهره ها درون آدم ها را بهتر می بینم، می فهمم که طرف مقابلم دارد دروغ می گوید، تظاهر می کند،یا... می فهمم پشت هر حرفی که میزند چه منظوری نهفته است، حتی گاهی به گذشته بر می گردم و بعضی حرف ها را مرور می کنم، حرف هایی که قبلا خیلی سطحی از کنارشان رد شده ام و متوجه منظورو هدفی که در بیان آن حرف وجود داشته نشدم اما الان بعد از آن جهش ژنی به راحتی می فهمم منظورش چی بوده، خوشحالم که آن زمان اینقدر ساده بودم که نفهمیدم منظورش چه بوده و تقریبا طرف به هدفش که احتمالا تخریب من بوده نرسیده، و خوشحالم که الان متوجه منظورش میشم اما الان آنقدر ظرفیتم بالا رفته که باز هم مهم نیست چه گفته و با چه.منظوری.
این روز های یکی از تفریح هایم سفر به گذشته است وکشف مجهولات ،،حس عجیبی دارد این کشف ها، بهتر می فهمم دوستانم چه کسانی بودن و بد خواهانم چه کسانی،،
منظور از گذاشتن این پست بیان درگیرهای ذهنی ام نیست چون امروز از همیشه ذهنم بازتر و آزادتر هست،
منظور کشف جهش ژنی بود.
ن.غلامی
@textplace
این روز های یکی از تفریح هایم سفر به گذشته است وکشف مجهولات ،،حس عجیبی دارد این کشف ها، بهتر می فهمم دوستانم چه کسانی بودن و بد خواهانم چه کسانی،،
منظور از گذاشتن این پست بیان درگیرهای ذهنی ام نیست چون امروز از همیشه ذهنم بازتر و آزادتر هست،
منظور کشف جهش ژنی بود.
ن.غلامی
@textplace
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
دکتر نیستم
اما برایت 10 دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست
اما دیوانگى قشنگ تر است.
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم
تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد.
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست.
پیشنهاد میکنم که شاد باشى
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم.
ناشناس
#شما_فرستادین
دکتر نیستم
اما برایت 10 دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست
اما دیوانگى قشنگ تر است.
برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم
تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد.
به ﺗﻮ پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست.
پیشنهاد میکنم که شاد باشى
خورشید،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!
هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر.
فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهاییست، که برمى داریم.
ناشناس
#شما_فرستادین
Forwarded from یک فنجان شعر
Forwarded from مجله هنرى ژوان🕊
@zhuanchannel
زندگی شاید شبیه به یک پازل باشد
هر کدام از آدم ها و اتفاقات زندگی یک قطعه ی پازل هستند...
وقتی به دنیا می آییم درست همان لحظه که بند نافمان را می زنند و ما را سر و ته می کنند ، تمام قطعات پازل به هم می ریزد و ما شروع می کنیم به گریه کردن!!!
هر کدام از ما یک زمان مشخصی را فرصت داریم تا پازل زندگیمان را مرتب کنیم... تا همه چیز را سر جای خودش بگذاریم...
برای درست کردن پازل زندگی باید از قسمت های ساده شروع کرد ... باید اتفاق های ساده را کنار هم قرار داد تا بتوانیم قسمت های سخت و پیچیده را سر جای خودش بگذاریم...
یک رویا پردازی، یک زیاده خواهی، یک اشتباه همه چیز را خراب می کند...
فقط کافیست یک قسمت زندگی را اشتباه بچینی...
باید همه چیز را خراب کنی و دوباره از نو بسازی... چون با یک اشتباه تا آخر زندگی ات پر از اشتباه می شود
باید چهار چشمی حواسمان به زندگیمان باشد
خدا نکند که یک قسمت پازل گم شود... نمی شود برایش جایگزین پیدا کرد..
برای یک زندگی درست ما اول باید بفهمیم از زندگیمان چه می خواهیم... وقتی همه چیز تمام شد اگر از زندگیت رضایت نداشتی مطمئن باش پازل زندگی ات را اشتباه چیده ای...
مطمئن باش یک چیزی سر جای خودش نیست
#حسین_حائریان
زندگی شاید شبیه به یک پازل باشد
هر کدام از آدم ها و اتفاقات زندگی یک قطعه ی پازل هستند...
وقتی به دنیا می آییم درست همان لحظه که بند نافمان را می زنند و ما را سر و ته می کنند ، تمام قطعات پازل به هم می ریزد و ما شروع می کنیم به گریه کردن!!!
هر کدام از ما یک زمان مشخصی را فرصت داریم تا پازل زندگیمان را مرتب کنیم... تا همه چیز را سر جای خودش بگذاریم...
برای درست کردن پازل زندگی باید از قسمت های ساده شروع کرد ... باید اتفاق های ساده را کنار هم قرار داد تا بتوانیم قسمت های سخت و پیچیده را سر جای خودش بگذاریم...
یک رویا پردازی، یک زیاده خواهی، یک اشتباه همه چیز را خراب می کند...
فقط کافیست یک قسمت زندگی را اشتباه بچینی...
باید همه چیز را خراب کنی و دوباره از نو بسازی... چون با یک اشتباه تا آخر زندگی ات پر از اشتباه می شود
باید چهار چشمی حواسمان به زندگیمان باشد
خدا نکند که یک قسمت پازل گم شود... نمی شود برایش جایگزین پیدا کرد..
برای یک زندگی درست ما اول باید بفهمیم از زندگیمان چه می خواهیم... وقتی همه چیز تمام شد اگر از زندگیت رضایت نداشتی مطمئن باش پازل زندگی ات را اشتباه چیده ای...
مطمئن باش یک چیزی سر جای خودش نیست
#حسین_حائریان
از این پس
با دلتنگی هامان زندگی می کنیم.
دلتنگی برای زنده ها
با حسرت هامان زندگی می کنیم.
حسرت برای کارهای اشتباه ، بیراهه ها و کج خلقی ها
انسان یعنی درد
دردهایی که خودمان به وجود آوردیم
با اشتباهاتمان و سهل انگاری هایی که فقط و فقط خودمان مسببش هستیم
و اگر خدا نبود به گردن چه کسی می انداختیم ،نمیدانم،
با رنج های خودساخته امان خو میگیریم
انگار جزئی از وجودمان میشود
رنج هایی که به دوش کشیدیم و میکشیم
و در پس این آلام خوب واژه عادت را هجی می کنیم.
حمیده فارابی
@textplace
با دلتنگی هامان زندگی می کنیم.
دلتنگی برای زنده ها
با حسرت هامان زندگی می کنیم.
حسرت برای کارهای اشتباه ، بیراهه ها و کج خلقی ها
انسان یعنی درد
دردهایی که خودمان به وجود آوردیم
با اشتباهاتمان و سهل انگاری هایی که فقط و فقط خودمان مسببش هستیم
و اگر خدا نبود به گردن چه کسی می انداختیم ،نمیدانم،
با رنج های خودساخته امان خو میگیریم
انگار جزئی از وجودمان میشود
رنج هایی که به دوش کشیدیم و میکشیم
و در پس این آلام خوب واژه عادت را هجی می کنیم.
حمیده فارابی
@textplace
رفتنت را نه امروز ونه سالها پیش٬ باور ندارم......
همانگونه که بازگشتت برایم خوابی بود و رویا....
رویای من ....
بمان.....
باهمان که دلت میخواهد....
بمان انگونه که دلت میخواهد....
اما....
درخاطر من هم بمان....
DA.CH
@textplace
همانگونه که بازگشتت برایم خوابی بود و رویا....
رویای من ....
بمان.....
باهمان که دلت میخواهد....
بمان انگونه که دلت میخواهد....
اما....
درخاطر من هم بمان....
DA.CH
@textplace
تو اگر منتظرم باشی
میان پس کوچه عاشقی
من کمی دیر تر می آیم
تا سرمای سوز دار این زمستان کمی گونه هایت را سرخ کند
و تو را عصبانی ...
تا رسیدم در خم کوچه آغوشم جان پناه لرزه هایت باشد
من باشم و یک تو
خم کوچه و یک ما
امیرعلی غنی
@TextPlace
میان پس کوچه عاشقی
من کمی دیر تر می آیم
تا سرمای سوز دار این زمستان کمی گونه هایت را سرخ کند
و تو را عصبانی ...
تا رسیدم در خم کوچه آغوشم جان پناه لرزه هایت باشد
من باشم و یک تو
خم کوچه و یک ما
امیرعلی غنی
@TextPlace
دست من
کودکی سبکسر بود
همان وقت که از پشت سر
چشمانت را می بست و
از مسیر دلت خبر نداشت
پاهای من
از آن کودکی خیره سر
که گامهایش را
روی کاشی های خیابان با تو جُفت می کرد
و نمیدانست
همپای تو نیست
چشم من
برداشته از سر طفلی بی حواس بود
که در هر ابری از آسمان آبی
نشانه ای از تو می جُست
و تو رویاهایت را
بی نشانی از او ، برای همان آسمان می سرودی
و گوش هایم
جا مانده از همان کودکیست
که صدای تو هر لحظه
زنگ میزند در گوشش
درست همان زمانی که
پُر می شود گوش های تو از دروغ های شیرین
کودکی داشتم درونم
که بی هوا
پرسه میزد در کوچه باغ خیالت
و پرواز پرنده ای را
بی نگاه تو باور نداشت
و حالا
از تمام آن کودک
کفش هایی مانده
با بندهایی با گره های کور ...
آرمین_خیراندیش
@TextPlace
کودکی سبکسر بود
همان وقت که از پشت سر
چشمانت را می بست و
از مسیر دلت خبر نداشت
پاهای من
از آن کودکی خیره سر
که گامهایش را
روی کاشی های خیابان با تو جُفت می کرد
و نمیدانست
همپای تو نیست
چشم من
برداشته از سر طفلی بی حواس بود
که در هر ابری از آسمان آبی
نشانه ای از تو می جُست
و تو رویاهایت را
بی نشانی از او ، برای همان آسمان می سرودی
و گوش هایم
جا مانده از همان کودکیست
که صدای تو هر لحظه
زنگ میزند در گوشش
درست همان زمانی که
پُر می شود گوش های تو از دروغ های شیرین
کودکی داشتم درونم
که بی هوا
پرسه میزد در کوچه باغ خیالت
و پرواز پرنده ای را
بی نگاه تو باور نداشت
و حالا
از تمام آن کودک
کفش هایی مانده
با بندهایی با گره های کور ...
آرمین_خیراندیش
@TextPlace
گفت : الان دیگه نوبت شما جووناست که مراقب ما پیرا باشین
گفتم : آدم بعد یه سنی فقط خودش میتونه مراقب خودش باشه
مطمئن بودم نمی دونست چجوری باید مراقب خودش باشه ..
مراقب خودی که تو ذهن بقیه جا میذاره
مراقب خاطرات آدما
مراقب کارهای خودش
مراقب احساسات آدما
مراقب کلمات خودش ..
شیرین فروغان
@TextPlace
گفتم : آدم بعد یه سنی فقط خودش میتونه مراقب خودش باشه
مطمئن بودم نمی دونست چجوری باید مراقب خودش باشه ..
مراقب خودی که تو ذهن بقیه جا میذاره
مراقب خاطرات آدما
مراقب کارهای خودش
مراقب احساسات آدما
مراقب کلمات خودش ..
شیرین فروغان
@TextPlace
بعضی ها هم هستند که تا دلشان می گیرد و غصه دار می شوند دلت می خواهد هر چه غصه دارند را بخری و برداری و ببری و بزنی به نام خودت. دلت می خواهد گیر دلشان را باز کنی، حالا با دست نشد با دندان. با دندان نشد آن تیکه ی گیر شده را برداری و بگذاری روی دل خودت و یک تیکه سالم از دلت را برداری و بچسبانی جای خالی دلش. آن وقت خودت می دانی و این دلگیری که حالا برای خودت شده؛ خواستی بازش کن خواستی نگهش دار برای یادگاری!
این غصه ها و این دلگیری ها را باید بی منت بخواهی؛ بی هیچ دلیلی. که اگر روزی -خدای ناکرده- دلیلی برایشان پیدا کنی باید روی همه ی صداقتت، روی همه ی آدمیتت، روی همه ی دلت و مهرت، مهر "باطل شد" بزنی.
گاهی لازم است کمی مثل خدایت باشی. دوست بداری بی منت. همین!
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا)
@TextPlace
این غصه ها و این دلگیری ها را باید بی منت بخواهی؛ بی هیچ دلیلی. که اگر روزی -خدای ناکرده- دلیلی برایشان پیدا کنی باید روی همه ی صداقتت، روی همه ی آدمیتت، روی همه ی دلت و مهرت، مهر "باطل شد" بزنی.
گاهی لازم است کمی مثل خدایت باشی. دوست بداری بی منت. همین!
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا)
@TextPlace
آدم ها رو نذاریم رو تخم چشم هامون ؛اون قدر نزدیک که دیگه دیده نشن. که باورمون بشه اون قدر درست و ناب هستن که جاشون دقیقا همون جاست؛ چسبیده به مردمک چشم.
که اگه یکی از اون ها حواسش نباشه و دستش کج بره و پاش سر بخوره و اخلاقش لیز و بیفته یه جایی دور تر از نوک دماغمون، اونی که شوکه میشه ماییم و اونی که باورش نمیشه اونی رو که می بینه، باز هم ماییم. حالا هی پلک بزنیم و هی بمالیم این چشم ها رو که مطمئن بشیم این که می بینیم درسته یا اونی که نمی دیدیم ؟!!!.... فایده نداره خب.
چشم لیز نیست. این خاصیت آدم بودنه که نمی تونه رو چشم دوام بیاره... می خواد بیفته تا خودش باشه. می خواد بیفته تا دیده بشه. پس به زور نچسبونیمشون وسط چشممون. ببینیمشون. خود واقعیشون رو. و اگه همون آدم واقعی رو دوست داشتیم باهاش بمونیم.
این طوری نه اون از بلندی چشم ما می افته پایین و نه باور های ما ترک می خوره....همین!
*****
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا )
@TextPlace
که اگه یکی از اون ها حواسش نباشه و دستش کج بره و پاش سر بخوره و اخلاقش لیز و بیفته یه جایی دور تر از نوک دماغمون، اونی که شوکه میشه ماییم و اونی که باورش نمیشه اونی رو که می بینه، باز هم ماییم. حالا هی پلک بزنیم و هی بمالیم این چشم ها رو که مطمئن بشیم این که می بینیم درسته یا اونی که نمی دیدیم ؟!!!.... فایده نداره خب.
چشم لیز نیست. این خاصیت آدم بودنه که نمی تونه رو چشم دوام بیاره... می خواد بیفته تا خودش باشه. می خواد بیفته تا دیده بشه. پس به زور نچسبونیمشون وسط چشممون. ببینیمشون. خود واقعیشون رو. و اگه همون آدم واقعی رو دوست داشتیم باهاش بمونیم.
این طوری نه اون از بلندی چشم ما می افته پایین و نه باور های ما ترک می خوره....همین!
*****
سمیه باقری حسن کیاده
(کیا )
@TextPlace
من دریا زده ی این موج های خروشانم
موج مرا از ساحل امن هر پر احساسی دور میکند
اعتمادی به سواحل قلب انسانها ندارم
دل دریا زده ی من با قلب پر احساس تو هم مسیر نمیشود
در پس هر خط جمله عاشقانه ام پاک کنی از جنس بی احساسی در کمین است...
وقت خواب است و سوی چشمانم به سوی تاریکی موج میزند
چه گویم که سالهاست حرف دل نقطه ی پایان بزرگی دارد...
آری دل من سالهاست رنجش ایام به کامش بوده
زندگی نوای تاختن است...
زندگی گلبرگ های سبز میان برگ های پاییزیست،زندگی سبزترین ایام است.زندگی رنگ بهار است...چه خوش آن لحظه که هر برگ به روی شاخه ی درختی سبز شود...زندگی لحظه روییدن است... زندگی تاختن است...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
موج مرا از ساحل امن هر پر احساسی دور میکند
اعتمادی به سواحل قلب انسانها ندارم
دل دریا زده ی من با قلب پر احساس تو هم مسیر نمیشود
در پس هر خط جمله عاشقانه ام پاک کنی از جنس بی احساسی در کمین است...
وقت خواب است و سوی چشمانم به سوی تاریکی موج میزند
چه گویم که سالهاست حرف دل نقطه ی پایان بزرگی دارد...
آری دل من سالهاست رنجش ایام به کامش بوده
زندگی نوای تاختن است...
زندگی گلبرگ های سبز میان برگ های پاییزیست،زندگی سبزترین ایام است.زندگی رنگ بهار است...چه خوش آن لحظه که هر برگ به روی شاخه ی درختی سبز شود...زندگی لحظه روییدن است... زندگی تاختن است...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
راه اشتباهی را طی کردم...
بدون بازگشت...
بدون تابلوهای ایست...
بدون دست اندازهایی که ممکن بود باهر مکث کردنم مسیرم را عوض کنند...
کاش میشد این راه های اشتباه اما ممتد را با یک پاک کن و مداد به مسیرهای درست و هموار امتداد داد...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
بدون بازگشت...
بدون تابلوهای ایست...
بدون دست اندازهایی که ممکن بود باهر مکث کردنم مسیرم را عوض کنند...
کاش میشد این راه های اشتباه اما ممتد را با یک پاک کن و مداد به مسیرهای درست و هموار امتداد داد...
شیما_علیحسینی
@TextPlace
مثلا فکر کن یک درس داشتیم به نام عشق
که مهم بود و درد کنکور مي آمد
مثلا فکر کن امروز امتحان داشتیم
خصوصیات اصلی عاشق را نام ببرید،با مثال؟(۳نمره)
و همه مینوشتند...
خصوصیات اصلی عاشق عبارتند از:
۱-عاشق از خود بی خود میشود(یعنی<من>وجودش بی من میشود)
2-عاشق غمگین است
۳- عاشق مطیع محض معشوق است
مثال:
گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی
اما من مینوشتم:بی قراری من در بود و نبود تو
سارادخت
@TextPlace
که مهم بود و درد کنکور مي آمد
مثلا فکر کن امروز امتحان داشتیم
خصوصیات اصلی عاشق را نام ببرید،با مثال؟(۳نمره)
و همه مینوشتند...
خصوصیات اصلی عاشق عبارتند از:
۱-عاشق از خود بی خود میشود(یعنی<من>وجودش بی من میشود)
2-عاشق غمگین است
۳- عاشق مطیع محض معشوق است
مثال:
گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی
اما من مینوشتم:بی قراری من در بود و نبود تو
سارادخت
@TextPlace
امروز با چشمان خودم دیدم !
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
انها خیابان یک طرفه را می توانند برعکس دنده عقب بیایند!
انها می‌توانند ماشین‌را وسط خیابان پارک‌کنند و بروند و خیلی شاکی از بوق های ماشین های دیگه میان و کلی داد و بیداد میکنند و میروند!
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
یهو یه جا چشمشان یکی را میگیرد و در عرض چند ثانیه دل میبازند!
بعد همه ی دار و ندارشان را وقف طرف می‌کنند!
بعد در کمال ناباوری دعوا می کنند!
زندگی‌و عشق و احساسشان را ترک می‌کنند!
این جا زن ها ترسناک می شوند!
موهایشان را کوتاه می کنند!
لاک قرمز می زنند!
ارایش غلیظ می کنند!
و لا به لای زندگی مردانه یشان پنهان می شوند!
سنگ صبور تر از زنان نیست!
زنان با خوردن تنهایی یک قهوه گاهی معجزه می‌کنند!
پشت پنجره ی اتاقشان ارام‌می ایستند خیابان ها و مردم را نگاه می‌کنند!
و تو میبینی که ارام تر از انها هیچکسی نیست!
ناگهان تصمیم مهمی میگیرند!
و ستاره ها را به چرخش در می اورند!
زن ها سر نوشت ها عوض کرده اند...
صبا_پازوکی
@TextPlace
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
انها خیابان یک طرفه را می توانند برعکس دنده عقب بیایند!
انها می‌توانند ماشین‌را وسط خیابان پارک‌کنند و بروند و خیلی شاکی از بوق های ماشین های دیگه میان و کلی داد و بیداد میکنند و میروند!
زن ها موجودات شگفت انگیزی هستند!
یهو یه جا چشمشان یکی را میگیرد و در عرض چند ثانیه دل میبازند!
بعد همه ی دار و ندارشان را وقف طرف می‌کنند!
بعد در کمال ناباوری دعوا می کنند!
زندگی‌و عشق و احساسشان را ترک می‌کنند!
این جا زن ها ترسناک می شوند!
موهایشان را کوتاه می کنند!
لاک قرمز می زنند!
ارایش غلیظ می کنند!
و لا به لای زندگی مردانه یشان پنهان می شوند!
سنگ صبور تر از زنان نیست!
زنان با خوردن تنهایی یک قهوه گاهی معجزه می‌کنند!
پشت پنجره ی اتاقشان ارام‌می ایستند خیابان ها و مردم را نگاه می‌کنند!
و تو میبینی که ارام تر از انها هیچکسی نیست!
ناگهان تصمیم مهمی میگیرند!
و ستاره ها را به چرخش در می اورند!
زن ها سر نوشت ها عوض کرده اند...
صبا_پازوکی
@TextPlace
+چته؟!چیزی شده ؟!
-نــه نه هیچی نشده!!
+میگم چی شده؟! درست جوابمو بده
-چیزی نیست!!
+من کسیم که حتی از حرف زدنتم غمگین بودنتو تشخیص میدم .. وقتی به اون چشمای لعنتیت نگاه میکنم یه خروار غمه که توش مخفی کردی .. کاش اون ادمه بی ارزش یه بارم شده توی اون چشمای لعنتیت نگاه تا بفهمه ..
-اوم...
sani1m
@TextPlace
-نــه نه هیچی نشده!!
+میگم چی شده؟! درست جوابمو بده
-چیزی نیست!!
+من کسیم که حتی از حرف زدنتم غمگین بودنتو تشخیص میدم .. وقتی به اون چشمای لعنتیت نگاه میکنم یه خروار غمه که توش مخفی کردی .. کاش اون ادمه بی ارزش یه بارم شده توی اون چشمای لعنتیت نگاه تا بفهمه ..
-اوم...
sani1m
@TextPlace
صبح صدایت کردم،
اصلاً به روی خودم نیاورم که نیستی..!
چای برایت می ریزم
سرد می شود درست شبیه خودت ولی من باز دور استکان انگشتان ظریف و زیبای تو را تصور می کنم
لب دریا کنار آتش با تو همخوانی می کنم
بی این که باشی و صدایی باشد
من صدایت را می بوسم
مات نگاهت به کودک نو پا می شوم
بی آن که چشم هایت را ببینم
دست هایت را می فشارم
بی آن که لمسشان کنم
می بوسمت
بی آن که داغی لب هایت را حس کنم
رویت را از پنجره ، در قلب آسمان ، در عمق آب
می بینم همچون ماه بی این که رخ بنمایی
لبخندت را مزه می کنم شیرین است
بی آن که تلخی لب های دوخته شده ات را لب بزنم
با تو قدم می زنم
بی آن که با من راه بیایی
برایت می نویسم
بی آن که بخوانی
شب ها شب بخیر می گویم
بی آن که شبم به خیر شود
هیچ به روی خودم نمی آورم که نیستی
دوستت دارم
بی آنکه دوستم بداری
من با نبودنت چنین می زی ام
عاشقانه ، صبور ، زیبا
اگر باشی چه می کنم ...
#امیرعلی_غنی
@TextPlace
اصلاً به روی خودم نیاورم که نیستی..!
چای برایت می ریزم
سرد می شود درست شبیه خودت ولی من باز دور استکان انگشتان ظریف و زیبای تو را تصور می کنم
لب دریا کنار آتش با تو همخوانی می کنم
بی این که باشی و صدایی باشد
من صدایت را می بوسم
مات نگاهت به کودک نو پا می شوم
بی آن که چشم هایت را ببینم
دست هایت را می فشارم
بی آن که لمسشان کنم
می بوسمت
بی آن که داغی لب هایت را حس کنم
رویت را از پنجره ، در قلب آسمان ، در عمق آب
می بینم همچون ماه بی این که رخ بنمایی
لبخندت را مزه می کنم شیرین است
بی آن که تلخی لب های دوخته شده ات را لب بزنم
با تو قدم می زنم
بی آن که با من راه بیایی
برایت می نویسم
بی آن که بخوانی
شب ها شب بخیر می گویم
بی آن که شبم به خیر شود
هیچ به روی خودم نمی آورم که نیستی
دوستت دارم
بی آنکه دوستم بداری
من با نبودنت چنین می زی ام
عاشقانه ، صبور ، زیبا
اگر باشی چه می کنم ...
#امیرعلی_غنی
@TextPlace