تركيب سبزي برگ ها جلوي پس زمينه آبي اسمان را هيچ نگاه كرده اي ، گاه كه از پايين درختي به ابي اسمان خيره ميشوي اين تركيب مدهوش كننده چشمت را حسابي مينوازد، از آن مناظري است كه حال خوب را خوبتر و حال بد را خوب مي كند ، و از آن تصوير هايي است كه ادم هاي بي ايمان را هم مشكوك ميكند كه كسي آن بالاها ما را دوست دارد...
.
#فاطمه_تقوى
@textplace
.
#فاطمه_تقوى
@textplace
ميبيني
باتو شاعر شده ام
وقتي هستي شعرهايم بوي زندگي ميدهند
اما امان از نبودنت
تلخ ميشوم
تلخي كه با هيچ عسلي شيرين نميشود...
سحر كلواني
@textplace
باتو شاعر شده ام
وقتي هستي شعرهايم بوي زندگي ميدهند
اما امان از نبودنت
تلخ ميشوم
تلخي كه با هيچ عسلي شيرين نميشود...
سحر كلواني
@textplace
...
چتر باش براي کسي که وجودش در تو خلاصه شده...
آرام جان باش براي کسي که آرامش را در نگاه تو پيدا کرده...
دلداده باش براي قلبي که فقط براي تو لرزيده...
زندگي باش براي کسي که تمامش را براي تو تمام کرده...
خلاصه!
عشق باش...
دل باش...
جان باش...
نفس باش برايش...
#ملیکا_میم
@TextPlace
چتر باش براي کسي که وجودش در تو خلاصه شده...
آرام جان باش براي کسي که آرامش را در نگاه تو پيدا کرده...
دلداده باش براي قلبي که فقط براي تو لرزيده...
زندگي باش براي کسي که تمامش را براي تو تمام کرده...
خلاصه!
عشق باش...
دل باش...
جان باش...
نفس باش برايش...
#ملیکا_میم
@TextPlace
بهم گفتی من کاری نکردم که فکر کنی دوست دارم.درسته تو فقط برام خندیدی..منو با اغوش گرمت آشنا کردی..منو با زیباترین های این دنیا آشنا کردی..واسم معنایی دوباره از زندگی شدی..تو دلیلی برایه تولد دوباره من شدی..
با همه این ها می گویی کاری نکردی!!!
شاید تو درست میگی این ها فقط توهماته من بوده و تو هیچ کاری نکردی فقط نمیدونم چرا من دیوانه وار به این کارهای نکرده ات دل بستم.
#ثمین_الف
@TextPlace
با همه این ها می گویی کاری نکردی!!!
شاید تو درست میگی این ها فقط توهماته من بوده و تو هیچ کاری نکردی فقط نمیدونم چرا من دیوانه وار به این کارهای نکرده ات دل بستم.
#ثمین_الف
@TextPlace
دستانم شانه می شود،دارم موهایِ دلتنگیت را شانه می زنم.هر روز در دوریــــــم ، بلنــــــدتر می شوند.
#مــــِــــرال
@TextPlace
#مــــِــــرال
@TextPlace
وقتى همه چيز تمام ميشود !!!
از نظر شما كى همه چيز تمام ميشود؟
از نظر خيلى ها وقتى آدمى بميرد همه چيز تمام ميشود.
وقتى ديگر جانى براى زندگى كردن نداشته باشد همه چيزش تمام ميشود. از نظر خيلى هاى ديگر وقتى دوره ى سختى را پشت سر بگذارند و در آخر به نتيجه ى مطلوب برسند همه چيز تمام ميشود.
اين موضوع را دانشجوهاى پزشكى به خوبى درک مى كنند!
ولى ميدانيد از نظر من زمانى همه چيز تمام ميشود كه هيچ چيز برايت نماند از همان چيزهايى كه در اوج نوجوانى بيشتر از هر چيز ديگرى نيازش دارى چيزى مثله "دوست" كه به سادگى هم پيدا نميشود حالا گيرم پيدا هم بشود نگهدارى اش آسان نيست.
دوست كه پيدا شد شيوه ى نگهدارى اش را كه دانستى حالا با هم لشگرى دونفره ساخته ايد لشگرى كه در شادى و غم يكديگر سهيم ميشوند. لشگر كه يک نفره پيش نمى رود دونفر در كنار هم براى يک لشگر دونفره تصميم ميگيرند و از يک لشگر دونفره دفاع مى كنند اينجاست كه . . . رفاقتى بى وصف پديد مى آيد چون هيچكدامشان نمى توانند بر عليه ديگرى بلند شود
پس اين رفاقت هايى كه در نقطه اى قطع ميشود حكمتشان چيست ؟
آنها دو لشگر يک نفره درمقابل هم هستند كه براى منافع خودشان راضى به زمين زدن حتى بهترين رفيقشان هم هستند
كمى در دوستى هايتان تامل كنيد رفقت هاى شما اينگونه نباشند!؟!؟!
#فاطمه_تقوى
@textplace
از نظر شما كى همه چيز تمام ميشود؟
از نظر خيلى ها وقتى آدمى بميرد همه چيز تمام ميشود.
وقتى ديگر جانى براى زندگى كردن نداشته باشد همه چيزش تمام ميشود. از نظر خيلى هاى ديگر وقتى دوره ى سختى را پشت سر بگذارند و در آخر به نتيجه ى مطلوب برسند همه چيز تمام ميشود.
اين موضوع را دانشجوهاى پزشكى به خوبى درک مى كنند!
ولى ميدانيد از نظر من زمانى همه چيز تمام ميشود كه هيچ چيز برايت نماند از همان چيزهايى كه در اوج نوجوانى بيشتر از هر چيز ديگرى نيازش دارى چيزى مثله "دوست" كه به سادگى هم پيدا نميشود حالا گيرم پيدا هم بشود نگهدارى اش آسان نيست.
دوست كه پيدا شد شيوه ى نگهدارى اش را كه دانستى حالا با هم لشگرى دونفره ساخته ايد لشگرى كه در شادى و غم يكديگر سهيم ميشوند. لشگر كه يک نفره پيش نمى رود دونفر در كنار هم براى يک لشگر دونفره تصميم ميگيرند و از يک لشگر دونفره دفاع مى كنند اينجاست كه . . . رفاقتى بى وصف پديد مى آيد چون هيچكدامشان نمى توانند بر عليه ديگرى بلند شود
پس اين رفاقت هايى كه در نقطه اى قطع ميشود حكمتشان چيست ؟
آنها دو لشگر يک نفره درمقابل هم هستند كه براى منافع خودشان راضى به زمين زدن حتى بهترين رفيقشان هم هستند
كمى در دوستى هايتان تامل كنيد رفقت هاى شما اينگونه نباشند!؟!؟!
#فاطمه_تقوى
@textplace
قلبم این روزها بی قرارتر از همیشه، در اندیشه ی فرداست.
در اندیشه ی روزهای گرم و شیرین،
شب های دنج و سرشار از ارامش
بیقرار لحظه های ناب عاشقی هستم،لحظه هایی که تنها تو باشی و من و نور و خوشبختی.
این روز ها ماهی کوچک قلبم نیز بیقرار است.
خوش دارد در دریای خوشبختی قلب مهربانت مستانه شنا کند و سر از پا نشناسد.
میخواهم با تو،صعود به قله ی نیک بختی و سعادت را به تجربه بنشینم و آن هنگام آرام در گوش آسمانم نجوا کنم.....
آه من چقدر خوشبختم.
تو میرسی تا همچون آفتاب بر تن سرد و بی روح حیاتم بتابی و شب سیاه قصه ی زندگی ام را سحر سازی.
تو میرسی تا در زمستان شکوفه های بهار نارنج،عالمی را حیران سازند
با سازی شکسته
با نت های می ر سی
میتوان زیباترین سمفونی عالم را به پا کرد هنگامی که صدای قدم هایت نت شاهدم باشند.
میشود از شوق آمدنت گریست و اشک های خود را شبنمی ساخت برای برگ های یخ زده ی گلدان حسن یوسف
تا او نیز از داشتن شبنم بر روی برگ هایش به وجد بیاید و زندگی را از سر گیرد.
این روزها
چه سرد و چه ملایم
شال گردنم را با خود بر میدارم
رشته هایش را به هم میبافم تا بلد باشم بافتن زلف همچون آبشارت را
این روزها آماده ام تا بعد از این همه هشیاری،
یک بار هم با چشیدن طعم لب هایت،عالم مستی را تجربه نمایم.
این روزها دستان خسته ام را بیشتر مرطوب میسازم تا شاید کمی از زبری شان کم شود که مبادا هنگام نوازش صورت همچون ماهت،زمختی دستانم اندام لطیفت را برنجاند.
دریای وجودم این روزها دیگر طوفانی نیست.
مگر میشود تو را حس کرد و آرام نبود.
این روزها از حس بوی دستانت مست میشوم و سرخوش از تصور بودن در آغوشت.
این روزها حالم سخت عجیب است.......
مهدی فرخی فر
@TextPlace
در اندیشه ی روزهای گرم و شیرین،
شب های دنج و سرشار از ارامش
بیقرار لحظه های ناب عاشقی هستم،لحظه هایی که تنها تو باشی و من و نور و خوشبختی.
این روز ها ماهی کوچک قلبم نیز بیقرار است.
خوش دارد در دریای خوشبختی قلب مهربانت مستانه شنا کند و سر از پا نشناسد.
میخواهم با تو،صعود به قله ی نیک بختی و سعادت را به تجربه بنشینم و آن هنگام آرام در گوش آسمانم نجوا کنم.....
آه من چقدر خوشبختم.
تو میرسی تا همچون آفتاب بر تن سرد و بی روح حیاتم بتابی و شب سیاه قصه ی زندگی ام را سحر سازی.
تو میرسی تا در زمستان شکوفه های بهار نارنج،عالمی را حیران سازند
با سازی شکسته
با نت های می ر سی
میتوان زیباترین سمفونی عالم را به پا کرد هنگامی که صدای قدم هایت نت شاهدم باشند.
میشود از شوق آمدنت گریست و اشک های خود را شبنمی ساخت برای برگ های یخ زده ی گلدان حسن یوسف
تا او نیز از داشتن شبنم بر روی برگ هایش به وجد بیاید و زندگی را از سر گیرد.
این روزها
چه سرد و چه ملایم
شال گردنم را با خود بر میدارم
رشته هایش را به هم میبافم تا بلد باشم بافتن زلف همچون آبشارت را
این روزها آماده ام تا بعد از این همه هشیاری،
یک بار هم با چشیدن طعم لب هایت،عالم مستی را تجربه نمایم.
این روزها دستان خسته ام را بیشتر مرطوب میسازم تا شاید کمی از زبری شان کم شود که مبادا هنگام نوازش صورت همچون ماهت،زمختی دستانم اندام لطیفت را برنجاند.
دریای وجودم این روزها دیگر طوفانی نیست.
مگر میشود تو را حس کرد و آرام نبود.
این روزها از حس بوی دستانت مست میشوم و سرخوش از تصور بودن در آغوشت.
این روزها حالم سخت عجیب است.......
مهدی فرخی فر
@TextPlace
جاى خــــــالى ات در كنار من
بدجور توى ذوق ميزند پسر جــــان
پس كى اين حجم عظيــم از نبودنِ تــو
به بودنــت تبديل ميشود؟
سژمين
@textplace
بدجور توى ذوق ميزند پسر جــــان
پس كى اين حجم عظيــم از نبودنِ تــو
به بودنــت تبديل ميشود؟
سژمين
@textplace
قبل تر ها دوست داشتن را میشد نگه داشت. هرچقدر سخت. هرچقدر دردناک.
میشد صبر کرد. سکوت کرد. رفت حتی. اما ذره ای از دوست داشتن را نبرد.
حالا اما همه چیز عوض شده است. خیلی عوض. حالا میشود توی همان خیابانی که دست در دست ادعاهایمان، تمامش را با خنده سنگفرش کردیم؛ خیره به راه قدم زد و کوچک ترین اهمیتی به هیچ چیز نداد.
درست توی همان خیابان لعنتی میشود همه چیز را گم کرد و هیچ تلاشی هم برای پیدا کردن هرچه که قبلا گم شده بود نکرد.
پاییز است.زیر بارانش میشود تمام همان خیابان را بی اعتماد به گرمای هر اغوشی لرزید و مقصد را دور زد و دیر رسید. از عمد دیر رسید.وگرنه که اجباری به تحمل این تعارض بزرگ نبوده و نیست .
حالا دیگر خیلی وقت است که میشود از عمد هیچ چیز را نخواست. نه که لجبازی ای در کار باشد ها. نه. بلکه اوج تمایل به خواستن هم در همان خیابان، زیر همان سنگفرش خنده، لگدمال نابسامانی اوضاع بودنت شد. کاش بدانی. کاش بدانی که من هر روز از پشت همین فاصله ای که دیگر نمیگذارم هیچوقت کم بشود. برایت دست تکان میدهم. و به وسعت همین فاصله لبخند میزنم به روی آشفته ات. کاش بدانی که من یک لحظه، یک دم بعد از نبودت، بودنت را نخواسته ام.
گفته بودم که تفاوتت اجازه ی پیش من ماندنت بود.یادت هست؟
کاش بدانی که هیچ تفاوتی در کار نبود.
غریبه جان. اینجا کنار این فاصله
میان یک عالم رهگذر، یک نفر هر روز برایت دست تکان میدهد
که هیچوقت نزدیک نشوی.
دور بمان.
ثنا_نصرتی
@TextPlace
میشد صبر کرد. سکوت کرد. رفت حتی. اما ذره ای از دوست داشتن را نبرد.
حالا اما همه چیز عوض شده است. خیلی عوض. حالا میشود توی همان خیابانی که دست در دست ادعاهایمان، تمامش را با خنده سنگفرش کردیم؛ خیره به راه قدم زد و کوچک ترین اهمیتی به هیچ چیز نداد.
درست توی همان خیابان لعنتی میشود همه چیز را گم کرد و هیچ تلاشی هم برای پیدا کردن هرچه که قبلا گم شده بود نکرد.
پاییز است.زیر بارانش میشود تمام همان خیابان را بی اعتماد به گرمای هر اغوشی لرزید و مقصد را دور زد و دیر رسید. از عمد دیر رسید.وگرنه که اجباری به تحمل این تعارض بزرگ نبوده و نیست .
حالا دیگر خیلی وقت است که میشود از عمد هیچ چیز را نخواست. نه که لجبازی ای در کار باشد ها. نه. بلکه اوج تمایل به خواستن هم در همان خیابان، زیر همان سنگفرش خنده، لگدمال نابسامانی اوضاع بودنت شد. کاش بدانی. کاش بدانی که من هر روز از پشت همین فاصله ای که دیگر نمیگذارم هیچوقت کم بشود. برایت دست تکان میدهم. و به وسعت همین فاصله لبخند میزنم به روی آشفته ات. کاش بدانی که من یک لحظه، یک دم بعد از نبودت، بودنت را نخواسته ام.
گفته بودم که تفاوتت اجازه ی پیش من ماندنت بود.یادت هست؟
کاش بدانی که هیچ تفاوتی در کار نبود.
غریبه جان. اینجا کنار این فاصله
میان یک عالم رهگذر، یک نفر هر روز برایت دست تکان میدهد
که هیچوقت نزدیک نشوی.
دور بمان.
ثنا_نصرتی
@TextPlace
نازنیم، دوست داشتنم مانند خودت بی نظیر است. تمامی فیزیکدان ها در اندازه گیری دو کمیت ناتوان مانده اند:
1.زیبایی تو
2.دوست داشتن من
#مسعود عبداللهی
@TextPlace
1.زیبایی تو
2.دوست داشتن من
#مسعود عبداللهی
@TextPlace
دلم مُرده اگه تنگ شما نیست
فقط دلمُرده دلتنگ شما نیست
نمی خوام رو تنم سر باشه، وقتی
سرم همسایه ی سنگ شما نیست
یه پای زندگی می لنگه وقتی
که پای زندگی لنگ شما نیست
برای من که تو چشمات اسیرم
به جز رنگ شما رنگ شما نیست
همون بهتر که سازم لال ه، وقتی
زبونم لال، آهنگ شما نیست
مهران عزیزی
@TextPlace
فقط دلمُرده دلتنگ شما نیست
نمی خوام رو تنم سر باشه، وقتی
سرم همسایه ی سنگ شما نیست
یه پای زندگی می لنگه وقتی
که پای زندگی لنگ شما نیست
برای من که تو چشمات اسیرم
به جز رنگ شما رنگ شما نیست
همون بهتر که سازم لال ه، وقتی
زبونم لال، آهنگ شما نیست
مهران عزیزی
@TextPlace
آخ که نگم براتون
آخ که نگم براتون یهو
چشماتو باز می کنی میبینی,افتادی تو یه بطری شراب شیراز....
یه جوری مست چشماش شدی که گذر چند سال و نفهمیدی...
چشماش به همون خوشرنگی,لبهاش به همون سرخی...
عشقش به همون تندی...
واست سینه سپر کرده و دست به کمر وایساده سر محلتون که مبادا جنس مذکری ازون ورا پر بزنه و چشمای کورش گیسوی پر کلاغیه دلبرش و ببینه....
اگه نظر من و بخواین باید بگم که واسه یه همچین دلداری باید, دم و بازدمت رو بدی...
نفس ها می....
پری سا
@TextPlace
آخ که نگم براتون یهو
چشماتو باز می کنی میبینی,افتادی تو یه بطری شراب شیراز....
یه جوری مست چشماش شدی که گذر چند سال و نفهمیدی...
چشماش به همون خوشرنگی,لبهاش به همون سرخی...
عشقش به همون تندی...
واست سینه سپر کرده و دست به کمر وایساده سر محلتون که مبادا جنس مذکری ازون ورا پر بزنه و چشمای کورش گیسوی پر کلاغیه دلبرش و ببینه....
اگه نظر من و بخواین باید بگم که واسه یه همچین دلداری باید, دم و بازدمت رو بدی...
نفس ها می....
پری سا
@TextPlace
این شهر، این خیابان، این کوچه، این غروب سرد غم انگیز، این ها همه آشناست اما به خاطر نمی آورمشان. من روزگاری از این خیابان گذشته ام و در این کوچه، زیر سایه همین بید پیر مجنون، ایستاده ام و جایی را و کسی را نگریسته و گریسته، اما به خاطر نمی آورم که را و کجا را.
حالا، که ایستاده ام و کم کم غبار دارد این ها را جلوی چشمم می پوشاند، مثل این است که ایستاده باشم برابر تابلوی نقاشی رنگ پریده ای که هر چه بگویی باورم نمی شود روزگاری از قلم موی من تراویده باشد روی بوم.
بر می گردم و یک بار دیگر نگاه می کنم. چشم اندازم خالیِ خالیست. راه می افتم و خودم را به هوایی می سپارم که ناآشناست و نسیمی که عطرش غریب است و چشمم را می بندم و سبُک لبخند می زنم. مثل یک قاصدک شده ام که نمی داند باد او را با خود کجا دارد می برد...
لبخند می زنم؛ تلخ. یک شهر را با همه ی آدم ها و خانه ها و خیابان ها و غروب های سرد و غم انگیزش، روزگاری، خیال کرده ام.... تو را روزگاری، خیال کرده ام....
مهران عزیزی
@TextPlace
حالا، که ایستاده ام و کم کم غبار دارد این ها را جلوی چشمم می پوشاند، مثل این است که ایستاده باشم برابر تابلوی نقاشی رنگ پریده ای که هر چه بگویی باورم نمی شود روزگاری از قلم موی من تراویده باشد روی بوم.
بر می گردم و یک بار دیگر نگاه می کنم. چشم اندازم خالیِ خالیست. راه می افتم و خودم را به هوایی می سپارم که ناآشناست و نسیمی که عطرش غریب است و چشمم را می بندم و سبُک لبخند می زنم. مثل یک قاصدک شده ام که نمی داند باد او را با خود کجا دارد می برد...
لبخند می زنم؛ تلخ. یک شهر را با همه ی آدم ها و خانه ها و خیابان ها و غروب های سرد و غم انگیزش، روزگاری، خیال کرده ام.... تو را روزگاری، خیال کرده ام....
مهران عزیزی
@TextPlace
از قانونِ تلخ جهان سیر و
از این سکوت و غصه دلگیرم
با هر تلنگر اشک می ریزم
من آخرِ این قصه می میرم
هر طرفِ فکرم پر از دیوار
دیواری ک هم وزنه الماسه
یه معجزه باید نجاتم شه
فقط خدا حسمو می شناسه
سرگیجه می گیرم توی تردید
این قلب و عقل با هم گل آویزن
زمستون و بهار و تابستون
برای من دلگیر و پاییزن
چشمای من دریایی از بغض و
مضطرب و غمگین و حیرونم
هر شب می شم هم مرزِ باروت و
هر روز تظاهر می کنم خوبم
انقد عجین گشتم به دلشوره
ترسم ک قلبم ، ماتِ یغما شه
می ترسم آخر سر از این فکرا
ترجیحِ من افسردگی باشه
دفترِ این دنیا قسم خورده
سرمشقِ تکبیرِ قضا باشه
تاریخِ من ، جغرافیای دل
جغرافیا نقشه ی غم می شه ...
#ملیکا_عباسی
@TextPlace
از این سکوت و غصه دلگیرم
با هر تلنگر اشک می ریزم
من آخرِ این قصه می میرم
هر طرفِ فکرم پر از دیوار
دیواری ک هم وزنه الماسه
یه معجزه باید نجاتم شه
فقط خدا حسمو می شناسه
سرگیجه می گیرم توی تردید
این قلب و عقل با هم گل آویزن
زمستون و بهار و تابستون
برای من دلگیر و پاییزن
چشمای من دریایی از بغض و
مضطرب و غمگین و حیرونم
هر شب می شم هم مرزِ باروت و
هر روز تظاهر می کنم خوبم
انقد عجین گشتم به دلشوره
ترسم ک قلبم ، ماتِ یغما شه
می ترسم آخر سر از این فکرا
ترجیحِ من افسردگی باشه
دفترِ این دنیا قسم خورده
سرمشقِ تکبیرِ قضا باشه
تاریخِ من ، جغرافیای دل
جغرافیا نقشه ی غم می شه ...
#ملیکا_عباسی
@TextPlace
هر چیزی ظرفیت دارد
از کاسه چینی گل قرمز گرفته تا انسان دو پا
با هرچیز باید در اندازه ظرفیتش باشی
اگر کمتر باشی به جایی بر نمی خورد اما نباید بیشتر باشی چون لبریز میشی
بعضی ها حقیقی اند
گاهی شیرین اند بوی عشق می دهند
گاهی نیز تلخ اند و بوی واقعیت می دهند
بعضیا همان مجازی بمانند بهتر است
اصلا اگر بخواهند هم نمیتوانند بیشتر باشند
دست خودشان نیست به ظرفیتشان برمی گردد
بیشتر که باشند لبریز می شوند و دلت را می زنند
#شکوفه_میم
@TextPlace
از کاسه چینی گل قرمز گرفته تا انسان دو پا
با هرچیز باید در اندازه ظرفیتش باشی
اگر کمتر باشی به جایی بر نمی خورد اما نباید بیشتر باشی چون لبریز میشی
بعضی ها حقیقی اند
گاهی شیرین اند بوی عشق می دهند
گاهی نیز تلخ اند و بوی واقعیت می دهند
بعضیا همان مجازی بمانند بهتر است
اصلا اگر بخواهند هم نمیتوانند بیشتر باشند
دست خودشان نیست به ظرفیتشان برمی گردد
بیشتر که باشند لبریز می شوند و دلت را می زنند
#شکوفه_میم
@TextPlace
Forwarded from یک فنجان شعر
يه آدمايي رو هيچوقت از دست نده، همونايی كه با خنده هات ميخندن، با ناراحتيت ناراحتن.
اينا ديگه تكرار نميشن...
#Joker
@a_cup_of_poem
اينا ديگه تكرار نميشن...
#Joker
@a_cup_of_poem
در اولين فرصت معذرت خواهى كن !
وقتى مطمئنى اين همه ناراحتى اش از براى توست در اولين فرصت معذرت خواهى كن !
وقتى ميدانى مقصر تو هستى در اولين فرصت معذرت خواهى كن !
گاهى الكى هم كه شده معذرت خواهى كن !
اين كار براى آرامش درونى ات فوق العاده است !
اگر از نظرت معذرت خواهى شكستن غرور است . . .
خودت را . . . غرورت را . . . بشكن . . .
اينها به هيچكس وفا نكرده اند !
خودت را بايد بشكنى يک جاهايى همچين چيزى واجب است . . . لازم است . . . سعى كن در مواقعى خودت را بشكنى !
#فاطمه_تقوى
@textplace
وقتى مطمئنى اين همه ناراحتى اش از براى توست در اولين فرصت معذرت خواهى كن !
وقتى ميدانى مقصر تو هستى در اولين فرصت معذرت خواهى كن !
گاهى الكى هم كه شده معذرت خواهى كن !
اين كار براى آرامش درونى ات فوق العاده است !
اگر از نظرت معذرت خواهى شكستن غرور است . . .
خودت را . . . غرورت را . . . بشكن . . .
اينها به هيچكس وفا نكرده اند !
خودت را بايد بشكنى يک جاهايى همچين چيزى واجب است . . . لازم است . . . سعى كن در مواقعى خودت را بشكنى !
#فاطمه_تقوى
@textplace
ای کاش می باریدند
چشمهایم را می گویم یا آسمان را . نمی دانم !
آسمان برای روزهای پاکی اش دلتنگ است و من برای روزهای با توبودن
رقابت سختی است
اما من به چشمهایم اعتماد دارم
#مونا_شادطبع
@TextPlace
چشمهایم را می گویم یا آسمان را . نمی دانم !
آسمان برای روزهای پاکی اش دلتنگ است و من برای روزهای با توبودن
رقابت سختی است
اما من به چشمهایم اعتماد دارم
#مونا_شادطبع
@TextPlace
او.
آذر ، ماهِ آخرِ پاییز است
و زمستان آغازِ اِنجمادِ بُغض هاست
گمان نمیکنی کمی دیر کرده باشی؟؟
من از آهِ چای هایِ گرمِ روزهایِ آخرِ پاییز
که اشکِ چَشمِ شیشه یِ پنجره و آینه را در می آوَرَد
میترسم...
اوجِ زیباییِ تنهایی،
انتظار است...
و اُمید و انتظارِ کاغذی زَجرآورترین تسکینِ دُنیاست...
میترسم روزی بیایی
که نه من آنی باشم که باید
و نه تو آنی که باید...
و دیگر عُبور فصل ها برایم فرقی نداشته باشد
و دیگر اَهل چای دَم کردن و نشستن و عاشقانه حرف زدن نباشم
و دیگر تَوَسُل بَلَد نباشم
و با آداب دریانشینی و اُقیانوس گَردی غریبه شده باشم...
گمان نمیکنی
کَمی
فقط کمی
به تأخیر اُفتاده باشی؟؟
اتفاقِ خوبِ روزهایِ آخرِ پاییز...
#فاطمه_غنی_پور
@TextPlace
آذر ، ماهِ آخرِ پاییز است
و زمستان آغازِ اِنجمادِ بُغض هاست
گمان نمیکنی کمی دیر کرده باشی؟؟
من از آهِ چای هایِ گرمِ روزهایِ آخرِ پاییز
که اشکِ چَشمِ شیشه یِ پنجره و آینه را در می آوَرَد
میترسم...
اوجِ زیباییِ تنهایی،
انتظار است...
و اُمید و انتظارِ کاغذی زَجرآورترین تسکینِ دُنیاست...
میترسم روزی بیایی
که نه من آنی باشم که باید
و نه تو آنی که باید...
و دیگر عُبور فصل ها برایم فرقی نداشته باشد
و دیگر اَهل چای دَم کردن و نشستن و عاشقانه حرف زدن نباشم
و دیگر تَوَسُل بَلَد نباشم
و با آداب دریانشینی و اُقیانوس گَردی غریبه شده باشم...
گمان نمیکنی
کَمی
فقط کمی
به تأخیر اُفتاده باشی؟؟
اتفاقِ خوبِ روزهایِ آخرِ پاییز...
#فاطمه_غنی_پور
@TextPlace
به خیالمان عاشق شدیم با خواندن آن شعرها و نوشتن آن متن ها.به خیالمان عاشق شدیم و در امتداد سنگفرش کهنه ی خیابان با سایه مان قدم زدیم.به خیالمان عاشق شدیم.زندگی مان پر شد از فریاد...فریاد هایی که لابلای قفسات سنگین کتاب ها جا میماند.و اشک هایمان را در دستمال هایی از جنس کاغذ فشردیم.متن ها موریانه شدند و روحمان را از انزوا خوردند.آه از آن شب ها...شب هایی که در پس تیرگی و سوسوی ستارگان ناگهان پروانه شدیم.به آسمان پرکشیدیم و در خیال شمع سوختیم...به راستی به کدامین گناه؟ما دستان آلوده به خون احساسمان بودیم .ما وارثان این دردهای مشترکیم.به راستی به کدامین گناه؟شاملو خواندیم و با ابتهاج،سایه شدیم.در قایق سهراب جان دادیم و در زمستان سرد اخوان تنها ماندیم.ما گناهکاران جا مانده در سطر هاییم.ما زیر حجم خاکستری این عکس ها و کتاب ها تا ابد خفته ایم.ما را امیدی به نجات نیست.به خیالمان عاشق شدیم و قافیه ها را پیمودیم تا به یار برسیم.داستان ما نقطه چین بی انتهاست.نوشتیم و خط زدیم و خط خوردیم.نوشتیم و سوزاندیم و سوزانده شدیم.نوشتیم و مچاله کردیم و مچاله شدیم.اما ناگاه سر خط جا ماندیم.به راستی به کدامین گناه خیال عشق به سرمان زد؟ما همان کودکان خنده بر لب آن روزها بودیم.در کوچه باغ های بیخیالی و چشمه سار های امیدواری.چگونه برگ هامان پوسید؟ما بودیم که صدامان در دیوار کاهگلی خانه پدربزرگ جا ماند.چگونه زندانی این خانه های خاکستری شدیم؟...ما را چه به شعر؟ما را چه به آن همه عکس؟مارا چه به خواندن و نوشتن و قدم زدن؟ما را چه به اینهمه تنهایی؟به عشق......به راستی به کدامین گناه عاشق شدیم؟
#دبورا
@TextPlace
#دبورا
@TextPlace