نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
چه می خواستم بگویم؟ ها، یادم آمد. دیشب با خودم فکر می کردم که شعر، چه چیزش جذاب است برای خواننده؟ بازی های زبانیش؟ مفاهیم عمیقش؟ ایجازش؟ وزن و آهنگش؟ یا... راستش به جایی نرسیدم. همه ی اینها هست و هیچکدامشان نیست. اما فکرهایم من را سر آخر به نتیجه ی عجیبی رساند که باز هم بی ربط با ماوراء ی که به ظن من خاستگاه حقیقت شعر است، نیست.
می دانی الیانای زیبا، من فکر می کنم شاعر در شعرش حضور همیشگی دارد. روح شاعر، یا بخشی از روحش در شعر زندگی می کند و حیات شعر وابسته به روح سراینده ایست که فرق نمی کند زنده باشد یا مُرده. همه ی جذابیت شعر و همه ی راه هایی که به دل ها باز می کند به همین روح مربوط است؛ و حالا اینجاست که مهم می شود که شاعر یک شعر که باشد و چه زندگی ای از سر گذرانده باشد. هر غمی و هر عشقی، که روزگاری شاعر تجربه اش کرده توی شعرهایش رسوب می کند و سوز و اثر شعر بسته به این هاست....
اولین بار است که تردید ندارم هر چه گفتم حقیقت محض است. لااقل تو می دانی چه می گویم اِلیانا....

مهران عزیزی

@TextPlace
من
تو
یاس و رز های عشقین
پرچین حیاط دل هایمان ...
خواب است یا رویا ...؟!
هر چه که هست،
این شیرین خیال را
مهمان تو بوده ام
تو که بیایی
شمردن قدم هایت با من

پریناز

@TextPlace
هر بار که دستم می رود روی حروف که بنویسم، تو برابرم می ایستی، با لبخندی که نمی توانم وصفش کنم، با نگاهی که شبیه هیچ نگاهی نیست توی دنیایی که می شناسم، و با آرامش غریبی که نمی توانم منبعش را پیدا کنم. آخرش این که، یا برای تو می نویسم یا از تو.
یا دلم می خواهد هر بار، قبل از حرفی و کلامی، از این که هستی سپاسگزار باشم. اینطورها می شود که این کلمات پشت هم می آیند و می شوند مال تو. گاهی من حتی تنها یک واسطه ام، واسطه ای که می شود زبان آفرینش برای حرف زدن با تو، مغازله ی با تو و... ، واسطه ای که گاهی ضعف و نقصش، کلام را مخدوش و مُنقّص می کند. هر چه هست همین هاست و چه خوشبختند این کلمات که نگاهت رویشان سُر می خورد و می خوانیشان....

مهران عزیزی

@TextPlace
گفت :
" بهترین زمان زندگی،همین الان است زیرا که در آینده دیگر برای ما جایی نیست !
افرادی می آیند خیلی بهتر و کارامدتر از ما که جایمان را پر می کنند "
ما،خودمان ربات ها را میسازیم،و هرروز پیشرفته ترشان می کنیم،تا کمک مان باشند!
 ولی کم کم روز هایی می آیند که ما،در خدمت آنهاییم و زور سازه های خودمان بر ما می چربد !
 گفت داستان ربات ها شبیه داستان خود ماست،البته کمی بهتر ...
 خودمان خیلی ها را به زندگی می آوریم،بهشان جا می دهیم و روز به روز حالشان را بهتر می کنیم و با رویا ها و خنده ها و حرف هامان امید از بین رفته شان را یادشان می آوریم. ولی یک روز کار به جایی می رسد که از زندگی خودمان بیرونمان می اندازند و پرت می شویم به زندگی ای که حتی فکرش را نمی کردیم
آن وقت است که دیگر هیچ جایی در آینده زیبایی که منتظرش بودیم نداریم!

#سوسن_محمدی

@TextPlace
عاشق شدن عینِ سرازیر شدنِ سنگ های کوچک و بزرگ از بالای کوه هاست.بعضی از سنگ ها خیلی کوچیکن این سنگ ها چند وقت دیگه به سرنوشت خاک شدنشون تسلیم می شن
وقتی کوچکترین تلنگری بهشون می خوره انقدر کوچیکن که تو هوا پرواز می کنن یعنی انقدر سرعت پایین اومدنشون زیاده اصلا روی کوه سُر نمی خورن انقدر تو هوا بالا و پایین میشن تا به اون پایین کوه برسن و دلشون آروم بگیره.دست خودشونم نیست ذاتشون اینه ظرفیتشون همین قدره نمیشه تغییرشون داد
به نظرم آدمایی که هر لحظه عاشق یکی میشن و براشون فرقی نمی کنه که اصلا طرف مقابلشون کیه،چه خصوصیاتی داره،چه علایقی،چه خواسته هایی...فقط و فقط میخوان تو همون لحظه خوش باشن و به خواسته های ذهنِ مثلا بازشون،جامه ی عمل بپوشونن و همون که به اون پایین برسن براشون کافیه،مثل این سنگ ها هستن.
اما بعضی از سنگ ها هستند که سنگین اند بزرگ اند انگار تو دلشون دنیایی از تجربه اس.اگه تو سراشیبی قرار بگیرن یا حتی به زورِ جاذبه و عوامل طبیعی و انسانی از جاشون تکون بخورند و مجبور به ترک منزل بشن،آهسته و پیوسته روانه میشن،هول نمیشن،دست و پاشونو گم نمی کنن،میدونن سرانجام این وِلوِله چیزی جز سقوط در اعماق دره ها نیست.
به نظرم آدمایی که یک بار عاشق یکی شدند و طرف مقابل هم از سرِ مهربونی و لطف زیادش اونارو با کلی خاطرات و آهنگ های نامرد و پیاده روی های دم غروبیِ پاییزه و دوستت دارم های نصف شبی تنها گذاشته و به قول خودش لیاقت مهربونیِ اونارو نداشته، درست مثل این سنگ ها هستند.
می دونن آخرش چیزی نصیبشون نمیشه و به خاطر همین کند و بی میل و شاید بنا بر قسمت و یا یک تلنگر بی مورد به سمت ورطه عاشقی روانه میشن.
بعضی از سنگ ها هم هستند که اصلا خودشون هیچ میلی به سقوط نداشتند و ندارند ولی بنا بر شرایط حاضر و جو موجود ،مجبورند به سقوط تن بدهند اونم چون وسط راه سنگ های عجولی که فکر می کنند اون پایین چه بهشتی در انتظارشون هست،قرار گرفتن و خواه نا خواه این سنگ های بی انگیزه هم به حرکت در میان
به نظرم آدمایی که با یک اتفاق خیلی ساده،مثلا عشق در یک نگاه یا عاشق شدن هایِ مجازیِ امروزه که ماشاالله تعدادشون هم این روزها داره فَوَران می کنه،مثل این سنگ ها هستند
اینا اصولا چیزی از عشق و سرانجامش نمیدونن فقط یه چیزایی شنیدن و چون دوست ندارن از این دنیا،ناکام بار و بندیلشونو ببندن،
دوست دارن یک بار هم که شده چه اتفاقی،چه بر اساس قسمت یا هر چیز دیگه،طعمش رو بِچِشَن و بعد هم تو همون ورطه ی ِ جذابِ عاشقی مدفون بِشَن
به راستی که عاشق شدن چیزی جز غرق شدن، مُرده، زندگی کردن، و فنا شدن نیست
قضاوت با شما #سنگ_باشیم_یا_نباشیم!؟
#عاطفه_قنادان

@TextPlace
تركيب سبزي برگ ها جلوي پس زمينه آبي اسمان را هيچ نگاه كرده اي ، گاه كه از پايين درختي به ابي اسمان خيره ميشوي اين تركيب مدهوش كننده چشمت را حسابي مينوازد، از آن مناظري است كه حال خوب را خوبتر و حال بد را خوب مي كند ، و از آن تصوير هايي است كه ادم هاي بي ايمان را هم مشكوك ميكند كه كسي آن بالاها ما را دوست دارد...
.
#فاطمه_تقوى
@textplace
ميبيني
باتو شاعر شده ام
وقتي هستي شعرهايم بوي زندگي ميدهند
اما امان از نبودنت
تلخ ميشوم
تلخي كه با هيچ عسلي شيرين نميشود...
سحر كلواني
@textplace
...
چتر باش براي کسي که وجودش در تو خلاصه شده...
آرام جان باش براي کسي که آرامش را در نگاه تو پيدا کرده...
دلداده باش براي قلبي که فقط براي تو لرزيده...
زندگي باش براي کسي که تمامش را براي تو تمام کرده...
خلاصه!
عشق باش...
دل باش...
جان باش...
نفس باش برايش...
#ملیکا_میم

@TextPlace
بهم گفتی من کاری نکردم که فکر کنی دوست دارم.درسته تو فقط برام خندیدی..منو با اغوش گرمت آشنا کردی..منو با زیباترین های این دنیا آشنا کردی..واسم معنایی دوباره از زندگی شدی..تو دلیلی برایه تولد دوباره من شدی..
با همه این ها می گویی کاری نکردی!!!
شاید تو درست میگی این ها فقط توهماته من بوده و تو هیچ کاری نکردی فقط نمیدونم چرا من دیوانه وار به این کارهای نکرده ات دل بستم.
#ثمین_الف

@TextPlace
دستانم شانه می شود،دارم موهایِ دلتنگیت را شانه می زنم.هر روز در دوریــــــم ، بلنــــــدتر می شوند.
#مــــِــــرال

@TextPlace
وقتى همه چيز تمام ميشود !!!
از نظر شما كى همه چيز تمام ميشود؟
از نظر خيلى ها وقتى آدمى بميرد همه چيز تمام ميشود.
وقتى ديگر جانى براى زندگى كردن نداشته باشد همه چيزش تمام ميشود. از نظر خيلى هاى ديگر وقتى دوره ى سختى را پشت سر بگذارند و در آخر به نتيجه ى مطلوب برسند همه چيز تمام ميشود.
اين موضوع را دانشجوهاى پزشكى به خوبى درک مى كنند!
ولى ميدانيد از نظر من زمانى همه چيز تمام ميشود كه هيچ چيز برايت نماند از همان چيزهايى كه در اوج نوجوانى بيشتر از هر چيز ديگرى نيازش دارى چيزى مثله "دوست" كه به سادگى هم پيدا نميشود حالا گيرم پيدا هم بشود نگهدارى اش آسان نيست.
دوست كه پيدا شد شيوه ى نگهدارى اش را كه دانستى حالا با هم لشگرى دونفره ساخته ايد لشگرى كه در شادى و غم يكديگر سهيم ميشوند. لشگر كه يک نفره پيش نمى رود دونفر در كنار هم براى يک لشگر دونفره تصميم ميگيرند و از يک لشگر دونفره دفاع مى كنند اينجاست كه . . . رفاقتى بى وصف پديد مى آيد چون هيچكدامشان نمى توانند بر عليه ديگرى بلند شود
پس اين رفاقت هايى كه در نقطه اى قطع ميشود حكمتشان چيست ؟
آنها دو لشگر يک نفره درمقابل هم هستند كه براى منافع خودشان راضى به زمين زدن حتى بهترين رفيقشان هم هستند
كمى در دوستى هايتان تامل كنيد رفقت هاى شما اينگونه نباشند!؟!؟!
#فاطمه_تقوى
@textplace
قلبم این روزها بی قرارتر از همیشه، در اندیشه ی فرداست.
در اندیشه ی روزهای گرم و شیرین،
شب های دنج و سرشار از ارامش
بیقرار لحظه های ناب عاشقی هستم،لحظه هایی که تنها تو باشی و من و نور و خوشبختی.
این روز ها ماهی کوچک قلبم نیز بیقرار است.
خوش دارد در دریای خوشبختی قلب مهربانت مستانه شنا کند و سر از پا نشناسد.
میخواهم با تو،صعود به قله ی نیک بختی و سعادت را به تجربه بنشینم و آن هنگام آرام در گوش آسمانم نجوا کنم.....
آه من چقدر خوشبختم.
تو میرسی تا همچون آفتاب بر تن سرد و بی روح حیاتم بتابی و شب سیاه قصه ی زندگی ام را سحر سازی.
تو میرسی تا در زمستان شکوفه های بهار نارنج،عالمی را حیران سازند
با سازی شکسته
با نت های می ر سی
میتوان زیباترین سمفونی عالم را به پا کرد هنگامی که صدای قدم هایت نت شاهدم باشند.
میشود از شوق آمدنت گریست و اشک های خود را شبنمی ساخت برای برگ های یخ زده ی گلدان حسن یوسف
تا او نیز از داشتن شبنم بر روی برگ هایش به وجد بیاید و زندگی را از سر گیرد.
این روزها
چه سرد و چه ملایم
شال گردنم را با خود بر میدارم
رشته هایش را به هم میبافم تا بلد باشم بافتن زلف همچون آبشارت را
این روزها آماده ام تا بعد از این همه هشیاری،
یک بار هم با چشیدن طعم لب هایت،عالم مستی را تجربه نمایم.
این روزها دستان خسته ام را بیشتر مرطوب میسازم تا شاید کمی از زبری شان کم شود که مبادا هنگام نوازش صورت همچون ماهت،زمختی دستانم اندام لطیفت را برنجاند.
دریای وجودم این روزها دیگر طوفانی نیست.
مگر میشود تو را حس کرد و آرام نبود.
این روزها از حس بوی دستانت مست میشوم و سرخوش از تصور بودن در آغوشت.
این روزها حالم سخت عجیب است.......
مهدی فرخی فر

@TextPlace
جاى خــــــالى ات در كنار من
بدجور توى ذوق ميزند پسر جــــان
پس كى اين حجم عظيــم از نبودنِ تــو
به بودنــت تبديل ميشود؟

سژمين

@textplace
قبل تر ها دوست داشتن را میشد نگه داشت. هرچقدر سخت. هرچقدر دردناک.
میشد صبر کرد. سکوت کرد. رفت حتی. اما ذره ای از دوست داشتن را نبرد.
حالا اما همه چیز عوض شده است. خیلی عوض. حالا میشود توی همان خیابانی که دست در دست ادعاهایمان، تمامش را با خنده سنگفرش کردیم؛ خیره به راه قدم زد و کوچک ترین اهمیتی به هیچ چیز نداد.
درست توی همان خیابان لعنتی میشود همه چیز را گم کرد و هیچ تلاشی هم برای پیدا کردن هرچه که قبلا گم شده بود نکرد.
پاییز است.زیر بارانش میشود تمام همان خیابان را بی اعتماد به گرمای هر اغوشی لرزید و مقصد را دور زد و دیر رسید. از عمد دیر رسید.وگرنه که اجباری به تحمل این تعارض بزرگ نبوده و نیست .
حالا دیگر خیلی وقت است که میشود از عمد هیچ چیز را نخواست. نه که لجبازی ای در کار باشد ها. نه. بلکه اوج تمایل به خواستن هم در همان خیابان، زیر همان سنگفرش خنده، لگدمال نابسامانی اوضاع بودنت شد. کاش بدانی. کاش بدانی که من هر روز از پشت همین فاصله ای که دیگر نمیگذارم هیچوقت کم بشود. برایت دست تکان میدهم. و به وسعت همین فاصله لبخند میزنم به روی آشفته ات. کاش بدانی که من یک لحظه، یک دم بعد از نبودت، بودنت را نخواسته ام.
گفته بودم که تفاوتت اجازه ی پیش من ماندنت بود.یادت هست؟
کاش بدانی که هیچ تفاوتی در کار نبود.

غریبه جان. اینجا کنار این فاصله
میان یک عالم رهگذر، یک نفر هر روز برایت دست تکان میدهد
که هیچوقت نزدیک نشوی.
دور بمان.

ثنا_نصرتی


@TextPlace
بعضی وقتا باید قبول کنی که یه نفر میتونه فقط تو قلبت باشه..
نه تو زندگیت....



شیدا

@TextPlace
نازنیم، دوست داشتنم مانند خودت بی نظیر است. تمامی فیزیکدان ها در اندازه گیری دو کمیت ناتوان مانده اند:
1.زیبایی تو
2.دوست داشتن من
#مسعود عبداللهی

@TextPlace
دلم مُرده اگه تنگ شما نیست
فقط دلمُرده دلتنگ شما نیست
نمی خوام رو تنم سر باشه، وقتی
سرم همسایه ی سنگ شما نیست
یه پای زندگی می لنگه وقتی
که پای زندگی لنگ شما نیست
برای من که تو چشمات اسیرم
به جز رنگ شما رنگ شما نیست
همون بهتر که سازم لال ه، وقتی
زبونم لال، آهنگ شما نیست

مهران عزیزی

@TextPlace
آخ که نگم براتون
آخ که نگم براتون یهو
چشماتو باز می کنی میبینی,افتادی تو یه بطری شراب شیراز....
یه جوری مست چشماش شدی که گذر چند سال و نفهمیدی...
چشماش به همون خوشرنگی,لبهاش به همون سرخی...
عشقش به همون تندی...
واست سینه سپر کرده و دست به کمر وایساده سر محلتون که مبادا جنس مذکری ازون ورا پر بزنه و چشمای کورش گیسوی پر کلاغیه دلبرش و ببینه....
اگه نظر من و بخواین باید بگم که واسه یه همچین دلداری باید, دم و بازدمت رو بدی...
نفس ها می....
پری سا

@TextPlace
این شهر، این خیابان، این کوچه، این غروب سرد غم انگیز، این ها همه آشناست اما به خاطر نمی آورمشان. من روزگاری از این خیابان گذشته ام و در این کوچه، زیر سایه همین بید پیر مجنون، ایستاده ام و جایی را و کسی را نگریسته و گریسته، اما به خاطر نمی آورم که را و کجا را.
حالا، که ایستاده ام و کم کم غبار دارد این ها را جلوی چشمم می پوشاند، مثل این است که ایستاده باشم برابر تابلوی نقاشی رنگ پریده ای که هر چه بگویی باورم نمی شود روزگاری از قلم موی من تراویده باشد روی بوم.
بر می گردم و یک بار دیگر نگاه می کنم. چشم اندازم خالیِ خالیست. راه می افتم و خودم را به هوایی می سپارم که ناآشناست و نسیمی که عطرش غریب است و چشمم را می بندم و سبُک لبخند می زنم. مثل یک قاصدک شده ام که نمی داند باد او را با خود کجا دارد می برد...
لبخند می زنم؛ تلخ. یک شهر را با همه ی آدم ها و خانه ها و خیابان ها و غروب های سرد و غم انگیزش، روزگاری، خیال کرده ام.... تو را روزگاری، خیال کرده ام....

مهران عزیزی

@TextPlace
از قانونِ تلخ جهان سیر و
از این سکوت و غصه دلگیرم
با هر تلنگر اشک می ریزم
من آخرِ این قصه می میرم
هر طرفِ فکرم پر از دیوار
دیواری ک هم وزنه الماسه
یه معجزه باید نجاتم شه
فقط خدا حسمو می شناسه
سرگیجه می گیرم توی تردید
این قلب و عقل با هم گل آویزن
زمستون و بهار و تابستون
برای من دلگیر و پاییزن
چشمای من دریایی از بغض و
مضطرب و غمگین و حیرونم
هر شب می شم هم مرزِ باروت و
هر روز تظاهر می کنم خوبم
انقد عجین گشتم به دلشوره
ترسم ک قلبم ، ماتِ یغما شه
می ترسم آخر سر از این فکرا
ترجیحِ من افسردگی باشه
دفترِ این دنیا قسم خورده
سرمشقِ تکبیرِ قضا باشه
تاریخِ من ، جغرافیای دل
جغرافیا نقشه ی غم می شه ...

#ملیکا_عباسی

@TextPlace
هر چیزی ظرفیت دارد
از کاسه چینی گل قرمز گرفته تا انسان دو پا
با هرچیز باید در اندازه ظرفیتش باشی
اگر کمتر باشی به جایی بر نمی خورد اما نباید بیشتر باشی چون لبریز میشی
بعضی ها حقیقی اند
گاهی شیرین اند بوی عشق می دهند
گاهی نیز تلخ اند و بوی واقعیت می دهند
بعضیا همان مجازی بمانند بهتر است
اصلا اگر بخواهند هم نمیتوانند بیشتر باشند
دست خودشان نیست به ظرفیتشان برمی گردد
بیشتر که باشند لبریز می شوند و دلت را می زنند
#شکوفه_میم

@TextPlace