ديشب باز خواب تو را ديدم پيراهن حريري به تن داشتي درست مانند دلت سپيد موهاي پريشان خرمايي ات را دور گردنت ريخته بودي وچه بي پروا برايم مي خواندي مانند همان دخترك شادي كه شب ها زير نور مهتاب شعرهاي عاشقانه در گوشم مي خواند
همان روزها بود كه عاشقت شدم
دل به صورت زيباي وپري گونت نسپردم دل به آن قلب صاف وبي ريا سپردم
مي دانستم اين چشمان معصوم مرا به بهشت خواهند برد جايي كه زندگي بي انتهاست جايي كه مي توانم زنده باشم در هواي نفس هايش
دلم مي خواهد هميشه خواب باشم تا شايد بهانه اي باشد كه تو بيايي به روياهايم
سراپا همه پاكي من
نسيم پاييزي
@textplace
همان روزها بود كه عاشقت شدم
دل به صورت زيباي وپري گونت نسپردم دل به آن قلب صاف وبي ريا سپردم
مي دانستم اين چشمان معصوم مرا به بهشت خواهند برد جايي كه زندگي بي انتهاست جايي كه مي توانم زنده باشم در هواي نفس هايش
دلم مي خواهد هميشه خواب باشم تا شايد بهانه اي باشد كه تو بيايي به روياهايم
سراپا همه پاكي من
نسيم پاييزي
@textplace
وقتی یه بچه زمین میخوره یحتمل چند تا آدم بزرگ سریع میرن سراغشُ از زمین بلندش میکنن،بوسش میکنن،نازش میکننُ بهش میگن:عیب نداره عزیزم،دستتو بده من بلندت میکنم
ولی وقتی همون بچه بزرگ میشه اگه هزار بارم تو زندگیش زمین بخوره هیچکس نمیاد دستشو بگیره،بلندش کنه،نازش کنه،بوسش کنه،اصلا هیچ کس نمیفهمه
کاش ازاین به بعد اگه کسیُ دیدیم که ناراحته،تو خودشه، ازش فقط یه سوال بپرسیم:زمین خوردی؟اگه گفت آره یه دستی به سرش بکشیم بوسش کنیم بگیم عیب نداره عزیزم ,دستتو بده من بلندت میکنم...
مرجان میرمهدی
@TextPlace
ولی وقتی همون بچه بزرگ میشه اگه هزار بارم تو زندگیش زمین بخوره هیچکس نمیاد دستشو بگیره،بلندش کنه،نازش کنه،بوسش کنه،اصلا هیچ کس نمیفهمه
کاش ازاین به بعد اگه کسیُ دیدیم که ناراحته،تو خودشه، ازش فقط یه سوال بپرسیم:زمین خوردی؟اگه گفت آره یه دستی به سرش بکشیم بوسش کنیم بگیم عیب نداره عزیزم ,دستتو بده من بلندت میکنم...
مرجان میرمهدی
@TextPlace
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
@textplace
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
@textplace
چه ماندن ها که قرار بود رفتنی باشند و چه رفتن ها که به اجبار ماندنی شدند .
راستی کار دنیا چگونه است ؟!
مانند مادری است که کودکش هر چه را می خواهد به او نمی دهد .
از بس که لجباز است این دنیای حسود !
شاید زود بود برایش که مادری کند !
#مونا_شادطبع
@TextPlace
راستی کار دنیا چگونه است ؟!
مانند مادری است که کودکش هر چه را می خواهد به او نمی دهد .
از بس که لجباز است این دنیای حسود !
شاید زود بود برایش که مادری کند !
#مونا_شادطبع
@TextPlace
من همان جوهر تمام شده ی خودکار
من همان برگ ریخته شده از درخت
من همان کاغذ تمام شده ی دفترم
و تو...
آغاز یک صبح
شروع یک ارزو
و طلوع یک خورشید ،
که باز هم تازه میشوی و امید میدهی..
الهام_اصلانی
@TextPlace
من همان برگ ریخته شده از درخت
من همان کاغذ تمام شده ی دفترم
و تو...
آغاز یک صبح
شروع یک ارزو
و طلوع یک خورشید ،
که باز هم تازه میشوی و امید میدهی..
الهام_اصلانی
@TextPlace
آنکه این بند دلم را رَسته
غم به آفاق تنم پیوسته
آنکه بیهوده خرامان میشد
مست،ساکت،دَمَکی جان میشد
آنکه اغواگر چشمانم بود
که اگر بود دلم ساحره بود
اندکی زود بگفتا بدرود
که اگر بود دلم باکره بود
هانیه کلهر
@TextPlace
غم به آفاق تنم پیوسته
آنکه بیهوده خرامان میشد
مست،ساکت،دَمَکی جان میشد
آنکه اغواگر چشمانم بود
که اگر بود دلم ساحره بود
اندکی زود بگفتا بدرود
که اگر بود دلم باکره بود
هانیه کلهر
@TextPlace
ميداني بهتر از جان!
ميخواهم رسم دنيا را به خاطرت بر هم زنم
و تمامی قوانين عشق را به سخره بگيرم ...
قرارمان باشد
وقت بي وقتي
پس از تبعيد دلم از نگاهت
ان هنگام كه نبودنت ، نيامدنت با تمام وجودم عجين گشته
آري
تقاص گناه
قبل از گناه
خدا رو چه ديدي
شايد اين بار اثر كند ...
و تو براي من بماني!!!
گلرو.ش
@TextPlace
ميخواهم رسم دنيا را به خاطرت بر هم زنم
و تمامی قوانين عشق را به سخره بگيرم ...
قرارمان باشد
وقت بي وقتي
پس از تبعيد دلم از نگاهت
ان هنگام كه نبودنت ، نيامدنت با تمام وجودم عجين گشته
آري
تقاص گناه
قبل از گناه
خدا رو چه ديدي
شايد اين بار اثر كند ...
و تو براي من بماني!!!
گلرو.ش
@TextPlace
ما آدمهای شدیدا اتفاقی هستیم
از اتفاق الکترونها جهان افتاد روی دستمان و تا به خودمان بجنبیم از اتفاقی جهش وار تشریف فرما شدیم
ناگهان سیبی افتاد و همه ی اتفاق هارا میخکوب کرد ...همینطوری خواسته یا از سر شوربختی بعضیا نا خواسته هی بدنیا آمدیم و هی گند زدیم ...و سرانجام از اتفاق مردییم ...
الناز کاوه
@TextPlace
از اتفاق الکترونها جهان افتاد روی دستمان و تا به خودمان بجنبیم از اتفاقی جهش وار تشریف فرما شدیم
ناگهان سیبی افتاد و همه ی اتفاق هارا میخکوب کرد ...همینطوری خواسته یا از سر شوربختی بعضیا نا خواسته هی بدنیا آمدیم و هی گند زدیم ...و سرانجام از اتفاق مردییم ...
الناز کاوه
@TextPlace
دوست داشتن هم زمان دارد تاريخ دارد
جوانك كه بودم فكر مي كردم عشق بي انتهاست.
بي مقدمه مي آيد وماندگار مي شود ولي حالا مي دانم كه دل هم تاريخ دارد
بعضي وقت ها ديگر نمي توان آپ تو ديت اش كرد
اگر نخواهد ديگر دل نمي ماند
محكم لبانش را مي بندد وديگر هيچ نمي گويد
كاش حواسم به دلم مي ماند كاش مي دانستم اين تكه گوشت هم خسته مي شود
اگر بي قرار شود بي خيال دنيا وهرچه قرار است مي شود
مي زند زير كاسه عاشقي ومي رود
كجايش را نمي دانم فقط مي رود كه خلاص شود
دل است ديگر از جنس ديگري است حساس است
پاي عشقش خوب مي ماند ولي واي به روزي كه بي وفايي ببيند ،بند بند اش را تكه تكه مي كند كه يادش برود چه بوده وچه كرده
اصلا يادش برود اسمي را كه رويش نوشته بود !
ولي گفتم تاريخ دارد بعد آن ديگر اسمش دل نيست
تمام شد كار اين تكه گوشت
ديگر نمي تواند عاشق باشد
نسيم پاييزي
@textplace
جوانك كه بودم فكر مي كردم عشق بي انتهاست.
بي مقدمه مي آيد وماندگار مي شود ولي حالا مي دانم كه دل هم تاريخ دارد
بعضي وقت ها ديگر نمي توان آپ تو ديت اش كرد
اگر نخواهد ديگر دل نمي ماند
محكم لبانش را مي بندد وديگر هيچ نمي گويد
كاش حواسم به دلم مي ماند كاش مي دانستم اين تكه گوشت هم خسته مي شود
اگر بي قرار شود بي خيال دنيا وهرچه قرار است مي شود
مي زند زير كاسه عاشقي ومي رود
كجايش را نمي دانم فقط مي رود كه خلاص شود
دل است ديگر از جنس ديگري است حساس است
پاي عشقش خوب مي ماند ولي واي به روزي كه بي وفايي ببيند ،بند بند اش را تكه تكه مي كند كه يادش برود چه بوده وچه كرده
اصلا يادش برود اسمي را كه رويش نوشته بود !
ولي گفتم تاريخ دارد بعد آن ديگر اسمش دل نيست
تمام شد كار اين تكه گوشت
ديگر نمي تواند عاشق باشد
نسيم پاييزي
@textplace
گاهی فکر میکنم من دلتنگ ترین آدم دنیا هستم که گیر کرده لای آدم هایی که خیلی وقت است خودشان را بین بوق و دود ماشین ها گم کرده اند...
دلتنگم برای برقِ چشمان شفافِ صمیمی ترین دوستانم و رفرش عکس های پروفایل واتس اپ و تلگرامشان هیچ دلگرمم نمیکند...
دلم برای حرف های در گوشی مان تنگ میشود،حرف هایی که ویس های پی در پی تلگرام جای خالی شان را در گوشم پر نمیکند...
دلم تنگ میشود برای دیدن آدم هایی که عطر هل و دارچین چای هایشان را به بوی تلخ اسپرسو ندهند،
دلتنگ آن هایی هستم که زیر برقِ تندِ آفتاب دلشان برای تُنگ های شربت به لیمو و بهارنارنج پر از یخ غنج برود و پا تویِ نوتلا بارها نگذارند،
دلتنگم برای آدم هایی که بدون زرقِ سورپرایزهای لاکچری باز هم عشق تویِ چشم هاشان برق بزند...
آدم هایی که سبد های گل سرخ و ارکیده توی بغل هاشان و لوکس ترین ماشین ها زیر پاهاشان نبود اما
دزدکی برایت از دیوار همسایه یاس سفید میچیدند و از شوق تا تهِ کوچه میدویدند...
من دلتنگ ترین آدمی هستم که در دنیایِ عطر های فرانسوی نفس میکشم کوکو شنل و تام فورد را استشمام میکنم اما هنوز هم عطرِ مریم خیس و نرگس باران خورده را به یاد می آورم
دلتنگ ترین آدمی هستم که بزرگترین تکه دلش را لای شب بوها و شمعدانی های کنار حوض فیروزه ای جا گذاشته کاش میشد رفت و تا آخر دنیا لای یاس های امین الدوله کوچه قدیمی مان قایم شد شاید کسی در دنیای دیگری پیدایم کرد دنیایی که در آن دلتنگ هیچ چیز نخواهم بود...
#فاطیما_امیرخانی
@TextPlace
دلتنگم برای برقِ چشمان شفافِ صمیمی ترین دوستانم و رفرش عکس های پروفایل واتس اپ و تلگرامشان هیچ دلگرمم نمیکند...
دلم برای حرف های در گوشی مان تنگ میشود،حرف هایی که ویس های پی در پی تلگرام جای خالی شان را در گوشم پر نمیکند...
دلم تنگ میشود برای دیدن آدم هایی که عطر هل و دارچین چای هایشان را به بوی تلخ اسپرسو ندهند،
دلتنگ آن هایی هستم که زیر برقِ تندِ آفتاب دلشان برای تُنگ های شربت به لیمو و بهارنارنج پر از یخ غنج برود و پا تویِ نوتلا بارها نگذارند،
دلتنگم برای آدم هایی که بدون زرقِ سورپرایزهای لاکچری باز هم عشق تویِ چشم هاشان برق بزند...
آدم هایی که سبد های گل سرخ و ارکیده توی بغل هاشان و لوکس ترین ماشین ها زیر پاهاشان نبود اما
دزدکی برایت از دیوار همسایه یاس سفید میچیدند و از شوق تا تهِ کوچه میدویدند...
من دلتنگ ترین آدمی هستم که در دنیایِ عطر های فرانسوی نفس میکشم کوکو شنل و تام فورد را استشمام میکنم اما هنوز هم عطرِ مریم خیس و نرگس باران خورده را به یاد می آورم
دلتنگ ترین آدمی هستم که بزرگترین تکه دلش را لای شب بوها و شمعدانی های کنار حوض فیروزه ای جا گذاشته کاش میشد رفت و تا آخر دنیا لای یاس های امین الدوله کوچه قدیمی مان قایم شد شاید کسی در دنیای دیگری پیدایم کرد دنیایی که در آن دلتنگ هیچ چیز نخواهم بود...
#فاطیما_امیرخانی
@TextPlace
امشب کشیکم ،قراره يه سزارین بیارن ، حتي نميتونم بلند شم ، توي اتاقم به سقف خيره شدم
عصري تلفنی باهاش حرف زدم... بهم میگه من مردی میشم که تو میخوای...میگه دقیقا همون چیزی که میخواي...بهش گفتم كه نمیتونی ، گفتم ریشه ها و اصالت كه عوض نمیشن...
#شو
@TextPlace
عصري تلفنی باهاش حرف زدم... بهم میگه من مردی میشم که تو میخوای...میگه دقیقا همون چیزی که میخواي...بهش گفتم كه نمیتونی ، گفتم ریشه ها و اصالت كه عوض نمیشن...
#شو
@TextPlace
.
غرور باید مچاله شود، بمیرد اصلاً
پای دلدادگی که در میان باشد، باید سراپا تمنا شوی، عاشق شوی
دیر می شود گاهی، دیر
به خود می آیی که دو زانو نشسته ای، رفتنش را تماشا می کنی
و به زمین و زمان ناسزا می گویی
نه جانم!
نه خدا کاره ای بوده، نه زمین و نه روزگار؛
همه کاره داستان تو بودی که "من" بودنت را زمین نگذاشتی
که نخواستی ما شوی
عشق اگر عشق باشد، پایش برسد جان هم باید در راهش داد؛ چه برسد غرور که مفت هم نمی ارزد..
#عادل_دانتیسم
@TextPlace
غرور باید مچاله شود، بمیرد اصلاً
پای دلدادگی که در میان باشد، باید سراپا تمنا شوی، عاشق شوی
دیر می شود گاهی، دیر
به خود می آیی که دو زانو نشسته ای، رفتنش را تماشا می کنی
و به زمین و زمان ناسزا می گویی
نه جانم!
نه خدا کاره ای بوده، نه زمین و نه روزگار؛
همه کاره داستان تو بودی که "من" بودنت را زمین نگذاشتی
که نخواستی ما شوی
عشق اگر عشق باشد، پایش برسد جان هم باید در راهش داد؛ چه برسد غرور که مفت هم نمی ارزد..
#عادل_دانتیسم
@TextPlace
روزی که تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم سه سال از آخرین تماسمون گذشته بود. آماده هر چیزی بودم ، تصمیمم رو گرفتم . انقدر ماه بود که همه کار بکنم . وقتی باهاش رفتم بیرون و گفت که ازدواج کرده و طلاق گرفته ، خم به ابرو نیوردم . یک مرد گاهی باید برای تصمیماتش همه جوانب رو در نظر بگیره. امروز وقتی فکر می کنم ، می فهمم خداوند کارگردان ماهریست . ما با هم خیلی خوشبختم . او هر روز مرا می پذیرد. من هر روز او را ....
علیرضا
@TextPlace
علیرضا
@TextPlace
در نبودن من هيچ اتفاقي نخواهد افتاد ...
بعد از مدتي مادرم را مجبور مي كنند لباس مشكی اش را در بياورد ، صورت پدر و برادرم را اصلاح می كنند و دوستانم مجبور می شوند باور کنند دیگر من را ندارند ...
فقط يك مرد با رسیدن تیرماه بغض می کند ،
با خواندن ترانه های پر مفهومی ک فقط خودش مفهومش را می داند بغضش می ترکد و
همیشه با پوشیدن پیراهن سرمه ای می میرد ...
دیگر من نیستم ک پیگیرانه سراغش را بگیرم ، با شوخی هایش سر ب سرم بگذارد و از بابت این همه تعصب داشتنم خنده اش بگیرد ...
اما برای همیشه دیوانه ی این همه احساساتم می ماند ، با هر بارانی ک می بارد ، می بارد و سعی می کند تمام ترانه هایم را در حافظه ی ضعیفش بسپارد و هر شب زمزمه شان کند ...
از بودنش یک من کم می شود ، یک من ک دیگر نیست تا دلخوری هایش را با زبان ترانه بیان کند اما اما من خوب می دانم ک بعد از من این تویی ک ترانه هایم را ادامه می دهی و با تمام غرور و خشن بودنت ، احساساتی ترین منطقیِ این شهر می شوی ، آنقدر ک علاوه بر خودت من را هم زندگی می کنی ، دیگر همه تو را ب نام من می خوانند ،
اما نگرانت می شوم ک با رفتنم دیگر نمی توانی پز دلتنگی ها ، عاشقی ها و حساسیت هایم را ب دیگران بدهی و دلت قنج برود وقتی برایت ترانه می خوانم ...
دیوانه ی عزیزم ... با رفتنِ من همه چیز روال عادی اش را طی می کند ب جز تویی ک خاطرات مرا مرور می کنی و غیرعادی ترین موجود شهر می شوی ...
#ملیکا_عباسی
@TextPlace
بعد از مدتي مادرم را مجبور مي كنند لباس مشكی اش را در بياورد ، صورت پدر و برادرم را اصلاح می كنند و دوستانم مجبور می شوند باور کنند دیگر من را ندارند ...
فقط يك مرد با رسیدن تیرماه بغض می کند ،
با خواندن ترانه های پر مفهومی ک فقط خودش مفهومش را می داند بغضش می ترکد و
همیشه با پوشیدن پیراهن سرمه ای می میرد ...
دیگر من نیستم ک پیگیرانه سراغش را بگیرم ، با شوخی هایش سر ب سرم بگذارد و از بابت این همه تعصب داشتنم خنده اش بگیرد ...
اما برای همیشه دیوانه ی این همه احساساتم می ماند ، با هر بارانی ک می بارد ، می بارد و سعی می کند تمام ترانه هایم را در حافظه ی ضعیفش بسپارد و هر شب زمزمه شان کند ...
از بودنش یک من کم می شود ، یک من ک دیگر نیست تا دلخوری هایش را با زبان ترانه بیان کند اما اما من خوب می دانم ک بعد از من این تویی ک ترانه هایم را ادامه می دهی و با تمام غرور و خشن بودنت ، احساساتی ترین منطقیِ این شهر می شوی ، آنقدر ک علاوه بر خودت من را هم زندگی می کنی ، دیگر همه تو را ب نام من می خوانند ،
اما نگرانت می شوم ک با رفتنم دیگر نمی توانی پز دلتنگی ها ، عاشقی ها و حساسیت هایم را ب دیگران بدهی و دلت قنج برود وقتی برایت ترانه می خوانم ...
دیوانه ی عزیزم ... با رفتنِ من همه چیز روال عادی اش را طی می کند ب جز تویی ک خاطرات مرا مرور می کنی و غیرعادی ترین موجود شهر می شوی ...
#ملیکا_عباسی
@TextPlace
چه می خواستم بگویم؟ ها، یادم آمد. دیشب با خودم فکر می کردم که شعر، چه چیزش جذاب است برای خواننده؟ بازی های زبانیش؟ مفاهیم عمیقش؟ ایجازش؟ وزن و آهنگش؟ یا... راستش به جایی نرسیدم. همه ی اینها هست و هیچکدامشان نیست. اما فکرهایم من را سر آخر به نتیجه ی عجیبی رساند که باز هم بی ربط با ماوراء ی که به ظن من خاستگاه حقیقت شعر است، نیست.
می دانی الیانای زیبا، من فکر می کنم شاعر در شعرش حضور همیشگی دارد. روح شاعر، یا بخشی از روحش در شعر زندگی می کند و حیات شعر وابسته به روح سراینده ایست که فرق نمی کند زنده باشد یا مُرده. همه ی جذابیت شعر و همه ی راه هایی که به دل ها باز می کند به همین روح مربوط است؛ و حالا اینجاست که مهم می شود که شاعر یک شعر که باشد و چه زندگی ای از سر گذرانده باشد. هر غمی و هر عشقی، که روزگاری شاعر تجربه اش کرده توی شعرهایش رسوب می کند و سوز و اثر شعر بسته به این هاست....
اولین بار است که تردید ندارم هر چه گفتم حقیقت محض است. لااقل تو می دانی چه می گویم اِلیانا....
مهران عزیزی
@TextPlace
می دانی الیانای زیبا، من فکر می کنم شاعر در شعرش حضور همیشگی دارد. روح شاعر، یا بخشی از روحش در شعر زندگی می کند و حیات شعر وابسته به روح سراینده ایست که فرق نمی کند زنده باشد یا مُرده. همه ی جذابیت شعر و همه ی راه هایی که به دل ها باز می کند به همین روح مربوط است؛ و حالا اینجاست که مهم می شود که شاعر یک شعر که باشد و چه زندگی ای از سر گذرانده باشد. هر غمی و هر عشقی، که روزگاری شاعر تجربه اش کرده توی شعرهایش رسوب می کند و سوز و اثر شعر بسته به این هاست....
اولین بار است که تردید ندارم هر چه گفتم حقیقت محض است. لااقل تو می دانی چه می گویم اِلیانا....
مهران عزیزی
@TextPlace
من
تو
یاس و رز های عشقین
پرچین حیاط دل هایمان ...
خواب است یا رویا ...؟!
هر چه که هست،
این شیرین خیال را
مهمان تو بوده ام
تو که بیایی
شمردن قدم هایت با من
پریناز
@TextPlace
تو
یاس و رز های عشقین
پرچین حیاط دل هایمان ...
خواب است یا رویا ...؟!
هر چه که هست،
این شیرین خیال را
مهمان تو بوده ام
تو که بیایی
شمردن قدم هایت با من
پریناز
@TextPlace
هر بار که دستم می رود روی حروف که بنویسم، تو برابرم می ایستی، با لبخندی که نمی توانم وصفش کنم، با نگاهی که شبیه هیچ نگاهی نیست توی دنیایی که می شناسم، و با آرامش غریبی که نمی توانم منبعش را پیدا کنم. آخرش این که، یا برای تو می نویسم یا از تو.
یا دلم می خواهد هر بار، قبل از حرفی و کلامی، از این که هستی سپاسگزار باشم. اینطورها می شود که این کلمات پشت هم می آیند و می شوند مال تو. گاهی من حتی تنها یک واسطه ام، واسطه ای که می شود زبان آفرینش برای حرف زدن با تو، مغازله ی با تو و... ، واسطه ای که گاهی ضعف و نقصش، کلام را مخدوش و مُنقّص می کند. هر چه هست همین هاست و چه خوشبختند این کلمات که نگاهت رویشان سُر می خورد و می خوانیشان....
مهران عزیزی
@TextPlace
یا دلم می خواهد هر بار، قبل از حرفی و کلامی، از این که هستی سپاسگزار باشم. اینطورها می شود که این کلمات پشت هم می آیند و می شوند مال تو. گاهی من حتی تنها یک واسطه ام، واسطه ای که می شود زبان آفرینش برای حرف زدن با تو، مغازله ی با تو و... ، واسطه ای که گاهی ضعف و نقصش، کلام را مخدوش و مُنقّص می کند. هر چه هست همین هاست و چه خوشبختند این کلمات که نگاهت رویشان سُر می خورد و می خوانیشان....
مهران عزیزی
@TextPlace
گفت :
" بهترین زمان زندگی،همین الان است زیرا که در آینده دیگر برای ما جایی نیست !
افرادی می آیند خیلی بهتر و کارامدتر از ما که جایمان را پر می کنند "
ما،خودمان ربات ها را میسازیم،و هرروز پیشرفته ترشان می کنیم،تا کمک مان باشند!
ولی کم کم روز هایی می آیند که ما،در خدمت آنهاییم و زور سازه های خودمان بر ما می چربد !
گفت داستان ربات ها شبیه داستان خود ماست،البته کمی بهتر ...
خودمان خیلی ها را به زندگی می آوریم،بهشان جا می دهیم و روز به روز حالشان را بهتر می کنیم و با رویا ها و خنده ها و حرف هامان امید از بین رفته شان را یادشان می آوریم. ولی یک روز کار به جایی می رسد که از زندگی خودمان بیرونمان می اندازند و پرت می شویم به زندگی ای که حتی فکرش را نمی کردیم
آن وقت است که دیگر هیچ جایی در آینده زیبایی که منتظرش بودیم نداریم!
#سوسن_محمدی
@TextPlace
" بهترین زمان زندگی،همین الان است زیرا که در آینده دیگر برای ما جایی نیست !
افرادی می آیند خیلی بهتر و کارامدتر از ما که جایمان را پر می کنند "
ما،خودمان ربات ها را میسازیم،و هرروز پیشرفته ترشان می کنیم،تا کمک مان باشند!
ولی کم کم روز هایی می آیند که ما،در خدمت آنهاییم و زور سازه های خودمان بر ما می چربد !
گفت داستان ربات ها شبیه داستان خود ماست،البته کمی بهتر ...
خودمان خیلی ها را به زندگی می آوریم،بهشان جا می دهیم و روز به روز حالشان را بهتر می کنیم و با رویا ها و خنده ها و حرف هامان امید از بین رفته شان را یادشان می آوریم. ولی یک روز کار به جایی می رسد که از زندگی خودمان بیرونمان می اندازند و پرت می شویم به زندگی ای که حتی فکرش را نمی کردیم
آن وقت است که دیگر هیچ جایی در آینده زیبایی که منتظرش بودیم نداریم!
#سوسن_محمدی
@TextPlace
عاشق شدن عینِ سرازیر شدنِ سنگ های کوچک و بزرگ از بالای کوه هاست.بعضی از سنگ ها خیلی کوچیکن این سنگ ها چند وقت دیگه به سرنوشت خاک شدنشون تسلیم می شن
وقتی کوچکترین تلنگری بهشون می خوره انقدر کوچیکن که تو هوا پرواز می کنن یعنی انقدر سرعت پایین اومدنشون زیاده اصلا روی کوه سُر نمی خورن انقدر تو هوا بالا و پایین میشن تا به اون پایین کوه برسن و دلشون آروم بگیره.دست خودشونم نیست ذاتشون اینه ظرفیتشون همین قدره نمیشه تغییرشون داد
به نظرم آدمایی که هر لحظه عاشق یکی میشن و براشون فرقی نمی کنه که اصلا طرف مقابلشون کیه،چه خصوصیاتی داره،چه علایقی،چه خواسته هایی...فقط و فقط میخوان تو همون لحظه خوش باشن و به خواسته های ذهنِ مثلا بازشون،جامه ی عمل بپوشونن و همون که به اون پایین برسن براشون کافیه،مثل این سنگ ها هستن.
اما بعضی از سنگ ها هستند که سنگین اند بزرگ اند انگار تو دلشون دنیایی از تجربه اس.اگه تو سراشیبی قرار بگیرن یا حتی به زورِ جاذبه و عوامل طبیعی و انسانی از جاشون تکون بخورند و مجبور به ترک منزل بشن،آهسته و پیوسته روانه میشن،هول نمیشن،دست و پاشونو گم نمی کنن،میدونن سرانجام این وِلوِله چیزی جز سقوط در اعماق دره ها نیست.
به نظرم آدمایی که یک بار عاشق یکی شدند و طرف مقابل هم از سرِ مهربونی و لطف زیادش اونارو با کلی خاطرات و آهنگ های نامرد و پیاده روی های دم غروبیِ پاییزه و دوستت دارم های نصف شبی تنها گذاشته و به قول خودش لیاقت مهربونیِ اونارو نداشته، درست مثل این سنگ ها هستند.
می دونن آخرش چیزی نصیبشون نمیشه و به خاطر همین کند و بی میل و شاید بنا بر قسمت و یا یک تلنگر بی مورد به سمت ورطه عاشقی روانه میشن.
بعضی از سنگ ها هم هستند که اصلا خودشون هیچ میلی به سقوط نداشتند و ندارند ولی بنا بر شرایط حاضر و جو موجود ،مجبورند به سقوط تن بدهند اونم چون وسط راه سنگ های عجولی که فکر می کنند اون پایین چه بهشتی در انتظارشون هست،قرار گرفتن و خواه نا خواه این سنگ های بی انگیزه هم به حرکت در میان
به نظرم آدمایی که با یک اتفاق خیلی ساده،مثلا عشق در یک نگاه یا عاشق شدن هایِ مجازیِ امروزه که ماشاالله تعدادشون هم این روزها داره فَوَران می کنه،مثل این سنگ ها هستند
اینا اصولا چیزی از عشق و سرانجامش نمیدونن فقط یه چیزایی شنیدن و چون دوست ندارن از این دنیا،ناکام بار و بندیلشونو ببندن،
دوست دارن یک بار هم که شده چه اتفاقی،چه بر اساس قسمت یا هر چیز دیگه،طعمش رو بِچِشَن و بعد هم تو همون ورطه ی ِ جذابِ عاشقی مدفون بِشَن
به راستی که عاشق شدن چیزی جز غرق شدن، مُرده، زندگی کردن، و فنا شدن نیست
قضاوت با شما #سنگ_باشیم_یا_نباشیم!؟
#عاطفه_قنادان
@TextPlace
وقتی کوچکترین تلنگری بهشون می خوره انقدر کوچیکن که تو هوا پرواز می کنن یعنی انقدر سرعت پایین اومدنشون زیاده اصلا روی کوه سُر نمی خورن انقدر تو هوا بالا و پایین میشن تا به اون پایین کوه برسن و دلشون آروم بگیره.دست خودشونم نیست ذاتشون اینه ظرفیتشون همین قدره نمیشه تغییرشون داد
به نظرم آدمایی که هر لحظه عاشق یکی میشن و براشون فرقی نمی کنه که اصلا طرف مقابلشون کیه،چه خصوصیاتی داره،چه علایقی،چه خواسته هایی...فقط و فقط میخوان تو همون لحظه خوش باشن و به خواسته های ذهنِ مثلا بازشون،جامه ی عمل بپوشونن و همون که به اون پایین برسن براشون کافیه،مثل این سنگ ها هستن.
اما بعضی از سنگ ها هستند که سنگین اند بزرگ اند انگار تو دلشون دنیایی از تجربه اس.اگه تو سراشیبی قرار بگیرن یا حتی به زورِ جاذبه و عوامل طبیعی و انسانی از جاشون تکون بخورند و مجبور به ترک منزل بشن،آهسته و پیوسته روانه میشن،هول نمیشن،دست و پاشونو گم نمی کنن،میدونن سرانجام این وِلوِله چیزی جز سقوط در اعماق دره ها نیست.
به نظرم آدمایی که یک بار عاشق یکی شدند و طرف مقابل هم از سرِ مهربونی و لطف زیادش اونارو با کلی خاطرات و آهنگ های نامرد و پیاده روی های دم غروبیِ پاییزه و دوستت دارم های نصف شبی تنها گذاشته و به قول خودش لیاقت مهربونیِ اونارو نداشته، درست مثل این سنگ ها هستند.
می دونن آخرش چیزی نصیبشون نمیشه و به خاطر همین کند و بی میل و شاید بنا بر قسمت و یا یک تلنگر بی مورد به سمت ورطه عاشقی روانه میشن.
بعضی از سنگ ها هم هستند که اصلا خودشون هیچ میلی به سقوط نداشتند و ندارند ولی بنا بر شرایط حاضر و جو موجود ،مجبورند به سقوط تن بدهند اونم چون وسط راه سنگ های عجولی که فکر می کنند اون پایین چه بهشتی در انتظارشون هست،قرار گرفتن و خواه نا خواه این سنگ های بی انگیزه هم به حرکت در میان
به نظرم آدمایی که با یک اتفاق خیلی ساده،مثلا عشق در یک نگاه یا عاشق شدن هایِ مجازیِ امروزه که ماشاالله تعدادشون هم این روزها داره فَوَران می کنه،مثل این سنگ ها هستند
اینا اصولا چیزی از عشق و سرانجامش نمیدونن فقط یه چیزایی شنیدن و چون دوست ندارن از این دنیا،ناکام بار و بندیلشونو ببندن،
دوست دارن یک بار هم که شده چه اتفاقی،چه بر اساس قسمت یا هر چیز دیگه،طعمش رو بِچِشَن و بعد هم تو همون ورطه ی ِ جذابِ عاشقی مدفون بِشَن
به راستی که عاشق شدن چیزی جز غرق شدن، مُرده، زندگی کردن، و فنا شدن نیست
قضاوت با شما #سنگ_باشیم_یا_نباشیم!؟
#عاطفه_قنادان
@TextPlace
تركيب سبزي برگ ها جلوي پس زمينه آبي اسمان را هيچ نگاه كرده اي ، گاه كه از پايين درختي به ابي اسمان خيره ميشوي اين تركيب مدهوش كننده چشمت را حسابي مينوازد، از آن مناظري است كه حال خوب را خوبتر و حال بد را خوب مي كند ، و از آن تصوير هايي است كه ادم هاي بي ايمان را هم مشكوك ميكند كه كسي آن بالاها ما را دوست دارد...
.
#فاطمه_تقوى
@textplace
.
#فاطمه_تقوى
@textplace
ميبيني
باتو شاعر شده ام
وقتي هستي شعرهايم بوي زندگي ميدهند
اما امان از نبودنت
تلخ ميشوم
تلخي كه با هيچ عسلي شيرين نميشود...
سحر كلواني
@textplace
باتو شاعر شده ام
وقتي هستي شعرهايم بوي زندگي ميدهند
اما امان از نبودنت
تلخ ميشوم
تلخي كه با هيچ عسلي شيرين نميشود...
سحر كلواني
@textplace