نوشتگاه
3.91K subscribers
12.4K photos
2.65K videos
40 files
545 links
اولين پست كانال
https://telegram.me/textplace/2
Download Telegram
از ع ش ق راه دور می ترسم،فکر کن برای نزدیک شدن به هم کیلومتر به کیلومتر مسیر بین مان را زینت مهر بستان می کند
بعد در دل دو فرهنگ سوا تونل سادگی را بنا می نهیم، مگر بهم برسیم و بهم می رسیم !
و میان
ترکیب شدن عطر آغوش مان
فاصله آب می رود
راه دور محو می شود
در این هنگامه چوپان مجنون عشق مان
که جز دوری؛
سوادی نیاموخته ، سرگردانی آغاز می کند

و ما بدون عشق مانده ایم
چشم به راه آن همه حجم مسافت
پس دوباره؛
هر کدام جداگانه می رویم ته ته چاه درون ..

و که می داند عمق هر آدم چقدر دور است ?
تا کجا ? تا کدام سنت ? تا کدام مقصد ?
...
آراسته محمدیان

@TextPlace
از وقتی تو رفتی دیگر فال نمی گیرم
حتما حافظ هم میگوید
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
مینو

@TextPlace
ماه خاموش شد و زلف یار در هواست
شب تاریک شد و سیمای معشوق دلنواست

نخوابیده ام تا که از راز عشق دم زنم
چو شب دیده ام سوی دیگر ره زنم

کویر است و دستان پر مهر او شهر من
شب است و میان شبم چشم او ماه من

میان تماشای آن دردانه شهر عشق
بسر شد تمام شبم با خیال تماشای عشق

چو باد آمد و خورد به زلفش دلم تاب برد
که با رفتنش عقل و عشقم به تاراج برد

چو خورشید بتابید ز درز درخت سپید
بتابید نوری بر منو حس خوش را برید

که حالا چو بیدار شدم یار نیست
مرا مرهم درد و دل بی تاب نیست

چه شد تا که شمس بر جهان شد طلوع
همه گم شدن پیش که امد طلوع

که لعنت بر این روشنایی و نور
بشد یار من تاریکی و عشق من دفن ز گور
مرتضا

@TextPlace
وقتی که فقط یک دختر بچه بودم از تاریکی و ارتفاع میترسیدم

کاش دختربچه می ماندم
بزرگتر که شدم
یک ترس به ترس هایم اضافه شد!
ترس از نبودن" تو"
بدترین ترس دنیایم بود!
آمده بودی که بمانی
اصلا رفتنت قرارمان نبود!
قول داده بودیم اگر فقط خدا نخواست نباشیم
راستش را بگو؟
تو نخواستی یا خدا ؟
میدانی
تو آرزویم بودی
تمام آرزویم...
من از آن دست آدمهام که آرزوهایم "آرزو" می ماند!
کاش فقط دلخوشی ام بودی
کاش آرزو نمی ماندی ...

پریسا.ف

@TextPlace
لازم نیست برای خودکشی کردن
شاهرگتو بزنی،
خودتو خفه کنی یا
سیانور بخوری....

کافیه فقط موزیکی گوش بدی که تو را یاد خاطراتت و نوستالژیای زندگیت بندازه
اونوقت دیگه خود به خود کارت تمومه

مهدی ذاکرزاده


@TextPlace
ديشب باز خواب تو را ديدم پيراهن حريري به تن داشتي درست مانند دلت سپيد موهاي پريشان خرمايي ات را دور گردنت ريخته بودي وچه بي پروا برايم مي خواندي مانند همان دخترك شادي كه شب ها زير نور مهتاب شعرهاي عاشقانه در گوشم مي خواند
همان روزها بود كه عاشقت شدم
دل به صورت زيباي وپري گونت نسپردم دل به آن قلب صاف وبي ريا سپردم
مي دانستم اين چشمان معصوم مرا به بهشت خواهند برد جايي كه زندگي بي انتهاست جايي كه مي توانم زنده باشم در هواي نفس هايش
دلم مي خواهد هميشه خواب باشم تا شايد بهانه اي باشد كه تو بيايي به روياهايم
سراپا همه پاكي من

نسيم پاييزي
@textplace
وقتی یه بچه زمین میخوره یحتمل چند تا آدم بزرگ سریع میرن سراغشُ از زمین بلندش میکنن،بوسش میکنن،نازش میکننُ بهش میگن:عیب نداره عزیزم،دستتو بده من بلندت میکنم
ولی وقتی همون بچه بزرگ میشه اگه هزار بارم تو زندگیش زمین بخوره هیچکس نمیاد دستشو بگیره،بلندش کنه،نازش کنه،بوسش کنه،اصلا هیچ کس نمیفهمه
کاش ازاین به بعد اگه کسیُ دیدیم که ناراحته،تو خودشه، ازش فقط یه سوال بپرسیم:زمین خوردی؟اگه گفت آره یه دستی به سرش بکشیم بوسش کنیم بگیم عیب نداره عزیزم ,دستتو بده من بلندت میکنم...
مرجان میرمهدی

@TextPlace
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...


آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین

@textplace
چه ماندن ها که قرار بود رفتنی باشند و چه رفتن ها که به اجبار ماندنی شدند .
راستی کار دنیا چگونه است ؟!
مانند مادری است که کودکش هر چه را می خواهد به او نمی دهد .
از بس که لجباز است این دنیای حسود !
شاید زود بود برایش که مادری کند !
#مونا_شادطبع

@TextPlace
من همان جوهر تمام شده ی خودکار
من همان برگ ریخته شده از درخت
من همان کاغذ تمام شده ی دفترم
و تو...
آغاز یک صبح
شروع یک ارزو
و طلوع یک خورشید ،
که باز هم تازه میشوی و امید میدهی..

الهام_اصلانی


@TextPlace
آنکه این بند دلم را رَسته
غم به آفاق تنم پیوسته
آنکه بیهوده خرامان میشد
مست،ساکت،دَمَکی جان میشد
آنکه اغواگر چشمانم بود
که اگر بود دلم ساحره بود
اندکی زود بگفتا بدرود
که اگر بود دلم باکره بود
هانیه کلهر

@TextPlace
ميداني بهتر از جان!
ميخواهم رسم دنيا را به خاطرت بر هم زنم
و تمامی قوانين عشق را به سخره بگيرم ...

قرارمان باشد
وقت بي وقتي
پس از تبعيد دلم از نگاهت
ان هنگام كه نبودنت ، نيامدنت با تمام وجودم عجين گشته

آري

تقاص گناه
قبل از گناه

خدا رو چه ديدي
شايد اين بار اثر كند ...
و تو براي من بماني!!!

گلرو.ش


@TextPlace
ما آدمهای شدیدا اتفاقی هستیم
از اتفاق الکترونها جهان افتاد روی دستمان و تا به خودمان بجنبیم از اتفاقی جهش وار تشریف فرما شدیم
ناگهان سیبی افتاد و همه ی اتفاق هارا میخکوب کرد ...همینطوری خواسته یا از سر شوربختی بعضیا نا خواسته هی بدنیا آمدیم و هی گند زدیم ...و سرانجام از اتفاق مردییم ...

الناز کاوه

@TextPlace
دوست داشتن هم زمان دارد تاريخ دارد
جوانك كه بودم فكر مي كردم عشق بي انتهاست.
بي مقدمه مي آيد وماندگار مي شود ولي حالا مي دانم كه دل هم تاريخ دارد
بعضي وقت ها ديگر نمي توان آپ تو ديت اش كرد
اگر نخواهد ديگر دل نمي ماند
محكم لبانش را مي بندد وديگر هيچ نمي گويد
كاش حواسم به دلم مي ماند كاش مي دانستم اين تكه گوشت هم خسته مي شود
اگر بي قرار شود بي خيال دنيا وهرچه قرار است مي شود
مي زند زير كاسه عاشقي ومي رود
كجايش را نمي دانم فقط مي رود كه خلاص شود
دل است ديگر از جنس ديگري است حساس است
پاي عشقش خوب مي ماند ولي واي به روزي كه بي وفايي ببيند ،بند بند اش را تكه تكه مي كند كه يادش برود چه بوده وچه كرده
اصلا يادش برود اسمي را كه رويش نوشته بود !
ولي گفتم تاريخ دارد بعد آن ديگر اسمش دل نيست
تمام شد كار اين تكه گوشت
ديگر نمي تواند عاشق باشد


نسيم پاييزي
@textplace
گاهی فکر میکنم من دلتنگ ترین آدم دنیا هستم که گیر کرده لای آدم هایی که خیلی وقت است خودشان را بین بوق و دود ماشین ها گم کرده اند...
دلتنگم برای برقِ چشمان شفافِ صمیمی ترین دوستانم و رفرش عکس های پروفایل واتس اپ و تلگرامشان هیچ دلگرمم نمیکند...
دلم برای حرف های در گوشی مان تنگ میشود،حرف هایی که ویس های پی در پی تلگرام جای خالی شان را در گوشم پر نمیکند...
دلم تنگ میشود برای دیدن آدم هایی که عطر هل و دارچین چای هایشان را به بوی تلخ اسپرسو ندهند،
دلتنگ آن هایی هستم که زیر برقِ تندِ آفتاب دلشان برای تُنگ های شربت به لیمو و بهارنارنج پر از یخ غنج برود و پا تویِ نوتلا بارها نگذارند،
دلتنگم برای آدم هایی که بدون زرقِ سورپرایزهای لاکچری باز هم عشق تویِ چشم هاشان برق بزند...
آدم هایی که سبد های گل سرخ و ارکیده توی بغل هاشان و لوکس ترین ماشین ها زیر پاهاشان نبود اما
دزدکی برایت از دیوار همسایه یاس سفید میچیدند و از شوق تا تهِ کوچه میدویدند...
من دلتنگ ترین آدمی هستم که در دنیایِ عطر های فرانسوی نفس میکشم کوکو شنل و تام فورد را استشمام میکنم اما هنوز هم عطرِ مریم خیس و نرگس باران خورده را به یاد می آورم
دلتنگ ترین آدمی هستم که بزرگترین تکه دلش را لای شب بوها و شمعدانی های کنار حوض فیروزه ای جا گذاشته کاش میشد رفت و تا آخر دنیا لای یاس های امین الدوله کوچه قدیمی مان قایم شد شاید کسی در دنیای دیگری پیدایم کرد دنیایی که در آن دلتنگ هیچ چیز نخواهم بود...

#فاطیما_امیرخانی

@TextPlace
امشب کشیکم ،قراره يه سزارین بیارن ، حتي نميتونم بلند شم ، توي اتاقم به سقف خيره شدم
عصري تلفنی باهاش حرف زدم... بهم میگه من مردی میشم که تو میخوای...میگه دقیقا همون چیزی که میخواي...بهش گفتم كه نمیتونی ، گفتم ریشه ها و اصالت كه عوض نمیشن...
#شو

@TextPlace
.
غرور باید مچاله شود، بمیرد اصلاً
پای دلدادگی که در میان باشد، باید سراپا تمنا شوی، عاشق شوی
دیر می شود گاهی، دیر
به خود می آیی که دو زانو نشسته ای، رفتنش را تماشا می کنی
و به زمین و زمان ناسزا می گویی
نه جانم!
نه خدا کاره ای بوده، نه زمین و نه روزگار؛
همه کاره داستان تو بودی که "من" بودنت را زمین نگذاشتی
که نخواستی ما شوی
عشق اگر عشق باشد، پایش برسد جان هم باید در راهش داد؛ چه برسد غرور که مفت هم نمی ارزد..

#عادل_دانتیسم

@TextPlace
روزی که تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم سه سال از آخرین تماسمون گذشته بود. آماده هر چیزی بودم ، تصمیمم رو گرفتم . انقدر ماه بود که همه کار بکنم . وقتی باهاش رفتم بیرون و گفت که ازدواج کرده و طلاق گرفته ، خم به ابرو نیوردم . یک مرد گاهی باید برای تصمیماتش همه جوانب رو در نظر بگیره. امروز وقتی فکر می کنم ، می فهمم خداوند کارگردان ماهریست . ما با هم خیلی خوشبختم . او هر روز مرا می پذیرد. من هر روز او را ....

علیرضا

@TextPlace
در نبودن من هيچ اتفاقي نخواهد افتاد ...
بعد از مدتي مادرم را مجبور مي كنند لباس مشكی اش را در بياورد ، صورت پدر و برادرم را اصلاح می كنند و دوستانم مجبور می شوند باور کنند دیگر من را ندارند ...
فقط يك مرد با رسیدن تیرماه بغض می کند ،
با خواندن ترانه های پر مفهومی ک فقط خودش مفهومش را می داند بغضش می ترکد و
همیشه با پوشیدن پیراهن سرمه ای می میرد ...
دیگر من نیستم ک پیگیرانه سراغش را بگیرم ، با شوخی هایش سر ب سرم بگذارد و از بابت این همه تعصب داشتنم خنده اش بگیرد ...
اما برای همیشه دیوانه ی این همه احساساتم می ماند ، با هر بارانی ک می بارد ، می بارد و سعی می کند تمام ترانه هایم را در حافظه ی ضعیفش بسپارد و هر شب زمزمه شان کند ...
از بودنش یک من کم می شود ، یک من ک دیگر نیست تا دلخوری هایش را با زبان ترانه بیان کند اما اما من خوب می دانم ک بعد از من این تویی ک ترانه هایم را ادامه می دهی و با تمام غرور و خشن بودنت ، احساساتی ترین منطقیِ این شهر می شوی ، آنقدر ک علاوه بر خودت من را هم زندگی می کنی ، دیگر همه تو را ب نام من می خوانند ،
اما نگرانت می شوم ک با رفتنم دیگر نمی توانی پز دلتنگی ها ، عاشقی ها و حساسیت هایم را ب دیگران بدهی و دلت قنج برود وقتی برایت ترانه می خوانم ...
دیوانه ی عزیزم ... با رفتنِ من همه چیز روال عادی اش را طی می کند ب جز تویی ک خاطرات مرا مرور می کنی و غیرعادی ترین موجود شهر می شوی ...

#ملیکا_عباسی

@TextPlace
چه می خواستم بگویم؟ ها، یادم آمد. دیشب با خودم فکر می کردم که شعر، چه چیزش جذاب است برای خواننده؟ بازی های زبانیش؟ مفاهیم عمیقش؟ ایجازش؟ وزن و آهنگش؟ یا... راستش به جایی نرسیدم. همه ی اینها هست و هیچکدامشان نیست. اما فکرهایم من را سر آخر به نتیجه ی عجیبی رساند که باز هم بی ربط با ماوراء ی که به ظن من خاستگاه حقیقت شعر است، نیست.
می دانی الیانای زیبا، من فکر می کنم شاعر در شعرش حضور همیشگی دارد. روح شاعر، یا بخشی از روحش در شعر زندگی می کند و حیات شعر وابسته به روح سراینده ایست که فرق نمی کند زنده باشد یا مُرده. همه ی جذابیت شعر و همه ی راه هایی که به دل ها باز می کند به همین روح مربوط است؛ و حالا اینجاست که مهم می شود که شاعر یک شعر که باشد و چه زندگی ای از سر گذرانده باشد. هر غمی و هر عشقی، که روزگاری شاعر تجربه اش کرده توی شعرهایش رسوب می کند و سوز و اثر شعر بسته به این هاست....
اولین بار است که تردید ندارم هر چه گفتم حقیقت محض است. لااقل تو می دانی چه می گویم اِلیانا....

مهران عزیزی

@TextPlace
من
تو
یاس و رز های عشقین
پرچین حیاط دل هایمان ...
خواب است یا رویا ...؟!
هر چه که هست،
این شیرین خیال را
مهمان تو بوده ام
تو که بیایی
شمردن قدم هایت با من

پریناز

@TextPlace