میشود جایی نشست که خورشید هیچوقت برنمیگردد؟ من آنجا نشستهام. میشود به چیزی خیره شد که فقط یکبار دیده شد و تمام شد؟ من هر روز به آن خیره میشوم. روزی بود، عصری بود، ساعتی بود که همهچیز در آن خلاصه شد. حالا فقط ماندن مانده، و این سؤال که چطور بعضی چیزها وقتی میروند، تمام خانه را با خودشان خالی میکنند..حتی خانه را نه، تمام افق را.
تمام خیابانها به جایی میرسند، به جز خیابانی که من در آن ایستادهام.
کنار پنجره نشستهام. باران نمیبارد اما هوا نمناک است. یک لیوان آب کنار دستم، یک کتاب باز روی پاهایم، همان صفحهای که دیشب هم باز بود، صدای رفت و آمد همسایهها را میشنوم، صدای تلویزیون از طبقه پایین، صدای زندگی دیگران. و من فقط نگاه میکنم به دانههای گرد و غبار که توی نور آفتاب میرقصند. انگار نه انگار که یک نفر از این اتاق رفته، انگار نه انگار که صندلی روبهرو خالی است. حتی غم هم خستهام کرده، نه آنقدر سنگین که بگریی، نه آنقدر سبک که فراموش کنی..فقط یک سنگینی کمجان، ته سینه، که با هر نفس آرامآرام یادآوریات میکند.
روزگار روی خوشش را به کسانی نشان میدهد که هنر فراموش کردن وجدان را خوب یاد گرفتهاند.
راستش قبلا میخواستم همه رو نجات بدم، ولی الان فقط میخوام واسه چیزی که از خودم باقی مونده بجنگم.
چه روزهای کثیفی، خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم، روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیداری میگذرد.
این پیام رو + این پست فوروارد کنید بیام بهتون بگم لحظهای که وارد چنلتون شدم چه احساسی داشتم و از همون احساس واستون چند خطی بنویسم. ⭐️