تمام خیابانها به جایی میرسند، به جز خیابانی که من در آن ایستادهام.
کنار پنجره نشستهام. باران نمیبارد اما هوا نمناک است. یک لیوان آب کنار دستم، یک کتاب باز روی پاهایم، همان صفحهای که دیشب هم باز بود، صدای رفت و آمد همسایهها را میشنوم، صدای تلویزیون از طبقه پایین، صدای زندگی دیگران. و من فقط نگاه میکنم به دانههای گرد و غبار که توی نور آفتاب میرقصند. انگار نه انگار که یک نفر از این اتاق رفته، انگار نه انگار که صندلی روبهرو خالی است. حتی غم هم خستهام کرده، نه آنقدر سنگین که بگریی، نه آنقدر سبک که فراموش کنی..فقط یک سنگینی کمجان، ته سینه، که با هر نفس آرامآرام یادآوریات میکند.
روزگار روی خوشش را به کسانی نشان میدهد که هنر فراموش کردن وجدان را خوب یاد گرفتهاند.
چه روزهای کثیفی، خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم، روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیداری میگذرد.
Étoile،
این پیام رو فور کنید تا ازتون فور کنم اینجا 🪿
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM