این بار دیگه نه قاصدک فوت کردم، نه وقتی ماه کامل دیدم آرزو کردم، نه راجبش با کسی حرف زدم، گفتم به جهنم و رها کردم.
ناتوان و خستهام؛ مگر آدمی چند بار میتواند خود را از زیر آوار آرزوها و رویاهایش بیرون بکشد و همچنان توان ادامه دادن را در خود داشته باشد؟
حالا بشر یاد گرفته چگونه در هوا مثل پرنده پرواز کند و چگونه در دریا مثل ماهی شنا کند.. تنها یک چیز مانده که هنوز بلد نیستیم؛ اینکه چگونه روی زمین مثل آدم زندگی کنیم.
آن روز وقتی آخرین پرتو از لای نردهها لغزید و روی زمین نشست، من هنوز فکر میکردم فردا دوباره طلوع میکند. اما فردا آمد و نور نیامد. نه برای یک روز، نه برای یک هفته، که برای تمام روزهایی که از آن شهریور گذشت. حالا هر عصر مینشینم همانجا، جایی که روشنایی از زمین کنده شد. و تماشا میکنم که سایهها چطور آرامآرام تمام فضا را میبلعند. نه برای انتظار، که برای عادتکردن به این حجم از سکوت.
میشود جایی نشست که خورشید هیچوقت برنمیگردد؟ من آنجا نشستهام. میشود به چیزی خیره شد که فقط یکبار دیده شد و تمام شد؟ من هر روز به آن خیره میشوم. روزی بود، عصری بود، ساعتی بود که همهچیز در آن خلاصه شد. حالا فقط ماندن مانده، و این سؤال که چطور بعضی چیزها وقتی میروند، تمام خانه را با خودشان خالی میکنند..حتی خانه را نه، تمام افق را.
تمام خیابانها به جایی میرسند، به جز خیابانی که من در آن ایستادهام.
کنار پنجره نشستهام. باران نمیبارد اما هوا نمناک است. یک لیوان آب کنار دستم، یک کتاب باز روی پاهایم، همان صفحهای که دیشب هم باز بود، صدای رفت و آمد همسایهها را میشنوم، صدای تلویزیون از طبقه پایین، صدای زندگی دیگران. و من فقط نگاه میکنم به دانههای گرد و غبار که توی نور آفتاب میرقصند. انگار نه انگار که یک نفر از این اتاق رفته، انگار نه انگار که صندلی روبهرو خالی است. حتی غم هم خستهام کرده، نه آنقدر سنگین که بگریی، نه آنقدر سبک که فراموش کنی..فقط یک سنگینی کمجان، ته سینه، که با هر نفس آرامآرام یادآوریات میکند.
این پیامو فوروارد کنید چنلاتون تا بیام بهتون بگم اگر یه طعم یا مزه بودین چی میشدین؟⭐️