باید با من حرف میزدی؛ من محتاج یک جمله بودم، جملهای از تو که مرا از آغوش زنجیرهای ننوشتن، برهاند. باید با من حرف میزدی تا چیزی مینوشتم..کلید ادامه زندگی، در حنجره تو بود. « در صدای تو؛ تویی که در من، من را گم کردهای.»
نمیدونم..این روزها غم رو بیشتر از هر چیزی حس میکنم؛ وقتی تنهام، وقتی با آدمهام، وقتی حرف میزنم، وقتی ساکتم، وقتی میخندم، وقتی گریه میکنم.
گاهی دلم میخواد در مورد چیزهایی که اذیتم میکنن با آدمها حرف بزنم، ولی بعدش از خودم میپرسم: گفتنش چیزی رو تغییر میده؟ یه «نه» میگم و میگذرم.
این بار دیگه نه قاصدک فوت کردم، نه وقتی ماه کامل دیدم آرزو کردم، نه راجبش با کسی حرف زدم، گفتم به جهنم و رها کردم.
ناتوان و خستهام؛ مگر آدمی چند بار میتواند خود را از زیر آوار آرزوها و رویاهایش بیرون بکشد و همچنان توان ادامه دادن را در خود داشته باشد؟
حالا بشر یاد گرفته چگونه در هوا مثل پرنده پرواز کند و چگونه در دریا مثل ماهی شنا کند.. تنها یک چیز مانده که هنوز بلد نیستیم؛ اینکه چگونه روی زمین مثل آدم زندگی کنیم.