أینَ یَستَریحُ المُتعَبونَ مِن أنفُسِهِم؟
آنها که از «خودشان» خستهاند، کجا خستگی در میکنند؟
آنها که از «خودشان» خستهاند، کجا خستگی در میکنند؟
بشنو اکنون که زیر زخم تبر
این درخت جوان
چه میگوید:
هر نهالی که برکنند
به جاش
جنگلی سرکشیده، میروید
های جلاد سروهای جوان!
ای رفیق همیشه ی تیشه!
باش تا برکنیم ات از ریشه..
این درخت جوان
چه میگوید:
هر نهالی که برکنند
به جاش
جنگلی سرکشیده، میروید
های جلاد سروهای جوان!
ای رفیق همیشه ی تیشه!
باش تا برکنیم ات از ریشه..
به تو دست میسایم و جهان را درمییابم، به تو میاندیشم و زمان را لمس میکنم، معلق و بیانتها، عُریان. میوزم، میبارم، میتابم، آسمانم، ستارگان و زمین و گندمِ عطرآگینی که دانه میبندد رقصان در جان سبز خویش. از تو عبور میکنم چنان که تندری از شب میدرخشم و فرو میریزم.
احمد شاملو
احمد شاملو
«تو در غیاب کسی که
دوستش داری، یتیم خواهی ماند،
حتی اگر تمام دنیا تو را در آغُوش بگیرند.»
دوستش داری، یتیم خواهی ماند،
حتی اگر تمام دنیا تو را در آغُوش بگیرند.»
همیشه در جانم بودی،
در لبانم،
در چشمانم،
در سَرم،
رنج و اشتیاقم بودی،
و آن چیز شگفتی که انسان به یاد میآورد تا زندگی کند و بازگردد.
قدرتی عجیبی دارم که تاکنون همانندش را نیافتم، قدرت رویا پردازی و تصورت، هنگامی که منظرهای یا واژهای را بشنوم و با خودم از آن حرف بزنم جواب تو را در گوشم میشنوم، گویی کنار من ایستادهای و دستت در دست من است
از نامهی غسان کنفانی به غاده السمان
در لبانم،
در چشمانم،
در سَرم،
رنج و اشتیاقم بودی،
و آن چیز شگفتی که انسان به یاد میآورد تا زندگی کند و بازگردد.
قدرتی عجیبی دارم که تاکنون همانندش را نیافتم، قدرت رویا پردازی و تصورت، هنگامی که منظرهای یا واژهای را بشنوم و با خودم از آن حرف بزنم جواب تو را در گوشم میشنوم، گویی کنار من ایستادهای و دستت در دست من است
از نامهی غسان کنفانی به غاده السمان
یک شب هایی باید زیاده روی کرد ، در مستی ، در غم ، در دوست داشتن ؛ در هر آنچه که همیشه محتاط بودهای ...
همگی لبخندش را دوست داشتند. حتی شیوهی راه رفتنش را دوست داشتند؛ برمیگشتند و با چشمانشان او را دنبال میکردند تا ببینند چگونه راه میرود و ستایشش کنند.
زمانهایی پیش میآید عزیز دلم که متقاعد میشوم برای هیچگونه ارتباط انسانی مناسب نیستم.
فرانتس کافکا - نامه به فلیسه
فرانتس کافکا - نامه به فلیسه
میگویند دانته آلیگیری، شاعر و نویسنده کمدی الهی، لوحی بر دروازه خانهاش کوبید که بر آن نوشته بود:
“دنیا دوزخ است” و زندگی “قلمرو رنج
جاودانه”
“دنیا دوزخ است” و زندگی “قلمرو رنج
جاودانه”
ز عشق تــــو شدم رسوا و بدنـــام
بده بــــاد سحر ؛ بـــر یـــــار پیغام
غریقی گشته محزون در دل موج
چنان مرغی گرفتـــار است در دام
#سجاد_رضایی (محزون کنارتخته ای)
بده بــــاد سحر ؛ بـــر یـــــار پیغام
غریقی گشته محزون در دل موج
چنان مرغی گرفتـــار است در دام
#سجاد_رضایی (محزون کنارتخته ای)