در قید غمم، خاطر آزاد کجایی
تنگ است دلم، قوّت فریاد کجایی
بیرون وجود، امن و امان عجبی بود
هستی رهِ ما زد، عدمآباد کجایی
کو همنفسی تا نفسی شاد برآرم
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجایی
تنگ است دلم، قوّت فریاد کجایی
بیرون وجود، امن و امان عجبی بود
هستی رهِ ما زد، عدمآباد کجایی
کو همنفسی تا نفسی شاد برآرم
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجایی
کارِ من این است
که آوارهی سایهاَت شوم
سایهای که سایهی من است.
کارِ من این است
که ساکنِ صِدایَت شوم
صدایی که صدای من است
که آوارهی سایهاَت شوم
سایهای که سایهی من است.
کارِ من این است
که ساکنِ صِدایَت شوم
صدایی که صدای من است
میمیریم که وطن زنده بماند
برای که زنده بماند؟
وطن ماییم
و اگر با ما امن نباشد
و اگر قابل احترام نباشد
و اگر آزاد نباشد
همان بهتر که زنده نباشیم
و وطن زنده نماند
برای که زنده بماند؟
وطن ماییم
و اگر با ما امن نباشد
و اگر قابل احترام نباشد
و اگر آزاد نباشد
همان بهتر که زنده نباشیم
و وطن زنده نماند
آیدا جانم
از صفر میباید شروع کنم، امّا برای آنکه به صفر برسم خیلی باید بکوشم. معذلک نَفَس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو میدهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بینهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمیترسم. من در آستانهی مرگی مأیوس، در آستانهی عزیمتی نابهنگام تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مُرده بودم؛ پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
از صفر میباید شروع کنم، امّا برای آنکه به صفر برسم خیلی باید بکوشم. معذلک نَفَس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو میدهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بینهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمیترسم. من در آستانهی مرگی مأیوس، در آستانهی عزیمتی نابهنگام تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مُرده بودم؛ پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
دنیا که به پایان رسید
رؤیاها، دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهی تو
جای آفتاب را خواهد گرفت.
رؤیاها، دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهی تو
جای آفتاب را خواهد گرفت.
«و سنَحیا بعد کُرباتنا ربیعا، کاننا لم نذق بالأمس مُرا»
و پس از اندوههایمان همچون بهار زنده خواهیم شد،
انگار هرگز مزهی تلخی را نچشیده ایم...
و پس از اندوههایمان همچون بهار زنده خواهیم شد،
انگار هرگز مزهی تلخی را نچشیده ایم...
•●Тeχт Fαℓℓ●•
«و سنَحیا بعد کُرباتنا ربیعا، کاننا لم نذق بالأمس مُرا» و پس از اندوههایمان همچون بهار زنده خواهیم شد، انگار هرگز مزهی تلخی را نچشیده ایم...
شکل من باش هر شب بمیر فرداش بیدار شو از سر بگیر.
“امام صادق واحدی”
“امام صادق واحدی”
قربون صدقه های تکراری رو بزارید کنار و وقتی ناراحته،
سعی کنین آرومش کنین، بهش امید بدین،
خوشحالش کنین،
حتی اگه نیازه، با ناراحتیش ناراحتی کنین،
تا وقتی ناراحتیش بهتر نشده رهاش نکنین
ولش نکنین که خودش خوب شه،
بمونین، موندنِ موثر بلد باشین.
باور کن همه بلدن خودشون غصه بخورن و
خودشونم حلش کنن.
وقتی بهت این ارزش داده شده که توی غمش
شریک باشی، فارغ از جایگاهت تو زندگیش
از فرصتی که بهت داده شده استفاده کن.
چون زیاد پیش نمیاد کسی تورو شریک چیزیش بدونه.
این دنیا خودش به اندازه کافی تلخه؛
حداقل ترین کاری که میتونین بکنین
اینه که لااقل خنده رو روی لب هم خشک نکنین.
خنده، خلق شدنیه.
تا میتونین برای هم خلقش کنین.
سعی کنین آرومش کنین، بهش امید بدین،
خوشحالش کنین،
حتی اگه نیازه، با ناراحتیش ناراحتی کنین،
تا وقتی ناراحتیش بهتر نشده رهاش نکنین
ولش نکنین که خودش خوب شه،
بمونین، موندنِ موثر بلد باشین.
باور کن همه بلدن خودشون غصه بخورن و
خودشونم حلش کنن.
وقتی بهت این ارزش داده شده که توی غمش
شریک باشی، فارغ از جایگاهت تو زندگیش
از فرصتی که بهت داده شده استفاده کن.
چون زیاد پیش نمیاد کسی تورو شریک چیزیش بدونه.
این دنیا خودش به اندازه کافی تلخه؛
حداقل ترین کاری که میتونین بکنین
اینه که لااقل خنده رو روی لب هم خشک نکنین.
خنده، خلق شدنیه.
تا میتونین برای هم خلقش کنین.
واي به شبهايم
ديگر نه کوه مانده نه اندوه
ديگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه
ديگر نه بيستوني و نه لذت ستوه
وقتي دلي نمانده براي عشق
با من بگوي
بر فرق خود بکوب گلتاج تيشه را
اينک منم
فرهاد کوهکن
فواره اي بلند
و رنگين کمان خون..
ديگر نه کوه مانده نه اندوه
ديگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه
ديگر نه بيستوني و نه لذت ستوه
وقتي دلي نمانده براي عشق
با من بگوي
بر فرق خود بکوب گلتاج تيشه را
اينک منم
فرهاد کوهکن
فواره اي بلند
و رنگين کمان خون..
مگر چه میخواهم از وطن؟
جز لقمهای نان و خیالی آسوده
چه میخواهم؟
جز تکهای آفتاب و
بارانی که آهسته ببارد
جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود ؟
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کرد؟
جز لقمهای نان و خیالی آسوده
چه میخواهم؟
جز تکهای آفتاب و
بارانی که آهسته ببارد
جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود ؟
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کرد؟
میپرسی:«واژهیِ وطن» به چه معناست؟
خواهند گفت: که خانه است وُ درختِ توت، لانهیِ ماکیان است وُ کندوی زنبور، عطرِ نان است وُ آسمانِ نخست...
میپرسی:«آیا یک واژه با سه حرف برایِ این همه مضامین وسعت دارد وُ بر ما تنگ آمده است؟»
میپرسی:«واژهیِ وطن» به چه معناست؟
خواهند گفت: که خانه است وُ درختِ توت، لانهیِ ماکیان است وُ کندوی زنبور، عطرِ نان است وُ آسمانِ نخست...
میپرسی:«آیا یک واژه با سه حرف برایِ این همه مضامین وسعت دارد وُ بر ما تنگ آمده است؟»
روزهایَم
قطره قطره از عُمرم میچکند
و تو آنها را
با پاهایِ گندمگونَت
لَگدمال میکنی
چه کنم؟
آیا خود را به آتش بکشم
تا سویِ روشنِ زندگیم را بنگری؟
قطره قطره از عُمرم میچکند
و تو آنها را
با پاهایِ گندمگونَت
لَگدمال میکنی
چه کنم؟
آیا خود را به آتش بکشم
تا سویِ روشنِ زندگیم را بنگری؟
«الشيء الوحيد الذي يجعلني أقوى كلما انكسرت هو معرفة أن الحياة ستمضي مهما حدث.»
تنها چیزی که بعد از هر شکست باعث قوی شدنم مىشود، دانستن این است که زندگی با هر پیشامدی میگذرد.
#لاادری
تنها چیزی که بعد از هر شکست باعث قوی شدنم مىشود، دانستن این است که زندگی با هر پیشامدی میگذرد.
#لاادری
أینَ یَستَریحُ المُتعَبونَ مِن أنفُسِهِم؟
آنها که از «خودشان» خستهاند، کجا خستگی در میکنند؟
آنها که از «خودشان» خستهاند، کجا خستگی در میکنند؟
بشنو اکنون که زیر زخم تبر
این درخت جوان
چه میگوید:
هر نهالی که برکنند
به جاش
جنگلی سرکشیده، میروید
های جلاد سروهای جوان!
ای رفیق همیشه ی تیشه!
باش تا برکنیم ات از ریشه..
این درخت جوان
چه میگوید:
هر نهالی که برکنند
به جاش
جنگلی سرکشیده، میروید
های جلاد سروهای جوان!
ای رفیق همیشه ی تیشه!
باش تا برکنیم ات از ریشه..