عاشقتم
ای بانویی که
عطر العطور و مسک الختامی
ای بانویی که
درخشانترین قصیدهها
و شیواترین سخنها
برای تو گفته شده است
ای بانویی که
عطر العطور و مسک الختامی
ای بانویی که
درخشانترین قصیدهها
و شیواترین سخنها
برای تو گفته شده است
إن عدد النساء اللاتی یقتلهن الحزن
أکثر من عدد الرجال الذین تقتلهم الحرب.
زنان کُشته شده از اندوه
فراوانتر از مردان کُشته شده در جنگند...
أکثر من عدد الرجال الذین تقتلهم الحرب.
زنان کُشته شده از اندوه
فراوانتر از مردان کُشته شده در جنگند...
•●Тeχт Fαℓℓ●•
Photo
چه جوانانی!
میبینی؟
چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز
صورت عشق را بر سینه نفشردهاند.
میبینی؟
چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز
صورت عشق را بر سینه نفشردهاند.
«مباش در پس آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست!»
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست!»
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ را هم از من گرفته اند
اما من ، دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه، به سایه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد امید ....
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ را هم از من گرفته اند
اما من ، دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه، به سایه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد امید ....
ما بی ایمان نبودیم،
منتها میخواستیم به باورهای خودمان و نه باورهایی كه برای ما مقرر شده بود ایمان داشته باشیم...
منتها میخواستیم به باورهای خودمان و نه باورهایی كه برای ما مقرر شده بود ایمان داشته باشیم...
-آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
کوچک
همچون گلوگاهِ پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
خسته بودیم
زخمی بودیم
حتی شکستخورده بودیم
اما فریادمان را تمام نکردیم
و ادامه دادیم این عصیانمان را
تا جایی که جهان
سرشار از آزادی و عشق شود
زخمی بودیم
حتی شکستخورده بودیم
اما فریادمان را تمام نکردیم
و ادامه دادیم این عصیانمان را
تا جایی که جهان
سرشار از آزادی و عشق شود
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی
تنگ است دلم، قوّت فریاد کجایی
بیرون وجود، امن و امان عجبی بود
هستی رهِ ما زد، عدمآباد کجایی
کو همنفسی تا نفسی شاد برآرم
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجایی
تنگ است دلم، قوّت فریاد کجایی
بیرون وجود، امن و امان عجبی بود
هستی رهِ ما زد، عدمآباد کجایی
کو همنفسی تا نفسی شاد برآرم
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجایی
کارِ من این است
که آوارهی سایهاَت شوم
سایهای که سایهی من است.
کارِ من این است
که ساکنِ صِدایَت شوم
صدایی که صدای من است
که آوارهی سایهاَت شوم
سایهای که سایهی من است.
کارِ من این است
که ساکنِ صِدایَت شوم
صدایی که صدای من است
میمیریم که وطن زنده بماند
برای که زنده بماند؟
وطن ماییم
و اگر با ما امن نباشد
و اگر قابل احترام نباشد
و اگر آزاد نباشد
همان بهتر که زنده نباشیم
و وطن زنده نماند
برای که زنده بماند؟
وطن ماییم
و اگر با ما امن نباشد
و اگر قابل احترام نباشد
و اگر آزاد نباشد
همان بهتر که زنده نباشیم
و وطن زنده نماند
آیدا جانم
از صفر میباید شروع کنم، امّا برای آنکه به صفر برسم خیلی باید بکوشم. معذلک نَفَس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو میدهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بینهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمیترسم. من در آستانهی مرگی مأیوس، در آستانهی عزیمتی نابهنگام تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مُرده بودم؛ پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
از صفر میباید شروع کنم، امّا برای آنکه به صفر برسم خیلی باید بکوشم. معذلک نَفَس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو میدهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بینهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمیترسم. من در آستانهی مرگی مأیوس، در آستانهی عزیمتی نابهنگام تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مُرده بودم؛ پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟
👤 احمد شاملو
📚 مثل خون در رگهای من
دنیا که به پایان رسید
رؤیاها، دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهی تو
جای آفتاب را خواهد گرفت.
رؤیاها، دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهی تو
جای آفتاب را خواهد گرفت.