از ماهيانِ كوچك اين جويبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد
من خُردیِ عظيم خود را میدانم
و میپذيرم
امّا
وقتی كه پنجه فتادن ريگی
خواب هزار ساله مردابی را میآشوبد
اين مشتِ خشم
بر جدار دلم
بيهوده نيست كه میكوبد..
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد
من خُردیِ عظيم خود را میدانم
و میپذيرم
امّا
وقتی كه پنجه فتادن ريگی
خواب هزار ساله مردابی را میآشوبد
اين مشتِ خشم
بر جدار دلم
بيهوده نيست كه میكوبد..
چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بیحد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو..
درد بیحد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا میداری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو..
گر خون دلی بیُهده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم، مُردم
آری همه باخت بود سرتاسـر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم!
چندان که شب و روز شمردم، مُردم
آری همه باخت بود سرتاسـر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم!
إبتَسم
فَلَن یَتغیّر العالم بِحُزنک...
بخند
که جهان با اندوهِ تو
دگرگون نمیشود...
فَلَن یَتغیّر العالم بِحُزنک...
بخند
که جهان با اندوهِ تو
دگرگون نمیشود...
Forwarded from •●Тeχт Fαℓℓ●• (-/حمےْ)
تو را دوست داشتم
چنان که انگار تو
آخرینِ عزیزانِ من بر روی زمینی!
و تو رنجم دادی
چنان که گویی من
آخرینِ دشمنانِ تو بر روی زمینم..
چنان که انگار تو
آخرینِ عزیزانِ من بر روی زمینی!
و تو رنجم دادی
چنان که گویی من
آخرینِ دشمنانِ تو بر روی زمینم..
با من حرف بزن
مجبور نیستی که راست بگویی
فقط کمی مهربان تر از آن چیزی که هستی
بگذار آرام آرام به خواب روم
با رویایی که از این روزمرگی نجاتم دهد
با من حرف بزن
و کاری کن باور کنم فردا روز بهتریست.
مجبور نیستی که راست بگویی
فقط کمی مهربان تر از آن چیزی که هستی
بگذار آرام آرام به خواب روم
با رویایی که از این روزمرگی نجاتم دهد
با من حرف بزن
و کاری کن باور کنم فردا روز بهتریست.
«لاتبحبِما يحزُنک، إلا لِمَن يُسعِدُکَ دائماً»
-آنچه را غمگینت میکند، فاش نکن...
مگر برایآنکه مدامخوشحالتمیسازد!
-آنچه را غمگینت میکند، فاش نکن...
مگر برایآنکه مدامخوشحالتمیسازد!
طلبتَ بيتاً، ففتحتُ لكَ الذراعين...
----------------------
خانهای خواستی؛
به رویت آغوش گشودم...
----------------------
خانهای خواستی؛
به رویت آغوش گشودم...
نمو في قلبي
بهسان زهرة صغيرة
أن تمشي على طول الجدار
غير مرغوب فيه،
لقد وقعت في حبك...
روئیدی در قلب من
بهسان گل کوچکی
که کنار دیوار میروید؛
همینقدر ناخواسته،
عاشقت شدم...
بهسان زهرة صغيرة
أن تمشي على طول الجدار
غير مرغوب فيه،
لقد وقعت في حبك...
روئیدی در قلب من
بهسان گل کوچکی
که کنار دیوار میروید؛
همینقدر ناخواسته،
عاشقت شدم...
در کویِ تو گر کُشته شوم باکی نیست
کو دامنِ عشقی که برو چاکی نیست؟
یک عاشقِ آزاده نبینی به جهان
کز بادِ بلا بر سرِ او خاکی نیست
#خواجه_عبدالله_انصاری
کو دامنِ عشقی که برو چاکی نیست؟
یک عاشقِ آزاده نبینی به جهان
کز بادِ بلا بر سرِ او خاکی نیست
#خواجه_عبدالله_انصاری
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
تو را چه غَم که مرا در غَمَت نگیرَد خواب؟
تو پادشاه کُجا یادِ پاسبان آری ...!
تو پادشاه کُجا یادِ پاسبان آری ...!
خبر ز خویش ندارم، جز اینکه روزی چند
نگاه شوق تو بودم، کنون خیال توام...
نگاه شوق تو بودم، کنون خیال توام...