صدای نفس هایم
با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
من از برگ ریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم...
با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
من از برگ ریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم...
و من
مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
میخواهم که از یاد بروم..
مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
میخواهم که از یاد بروم..
بلاتکلیف مانده ام میان آدم ها
آدمند یا بازیگر
و من لا بلا ى این همه دوست و آشنا
دچار غربتم ،
به چه عاشقی کنم
که عشق اندوه رنجواره من است
من تلخ تر از عشق به آدمی
چیزی نچشیده ام...
آدمند یا بازیگر
و من لا بلا ى این همه دوست و آشنا
دچار غربتم ،
به چه عاشقی کنم
که عشق اندوه رنجواره من است
من تلخ تر از عشق به آدمی
چیزی نچشیده ام...
ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم
و گفت: بیزارم از آن خدای که به طاعت من، از من خشنود شود و به معصیت من، از من خشم گیرد. پس او خود در بند من است تا من چه کنم.
-از ياد تو برنداشتم دست هنوز
دل هست به ياد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبيب پرسد گوييد
بيمار غمت را نفسى هست هنوز
دل هست به ياد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبيب پرسد گوييد
بيمار غمت را نفسى هست هنوز
-مىپنداشتم كه تنهايى،
ديگر دست از جان من نخواهد كشید؛
و خستگى،
ديگر روح مرا ترک نخواهد گفت.
تو طلوع كردی
و عشق باز آمد،
شعر شكوفه كرد
و كبوتر شادى بال زنان بازگشت؛
تنهايى و خستگى بر خاک ریخت.
با توام،
و آينههاى خالى
از تصویرهاى مهر و امید سرشار مىشوند…
#خدای_کوچک_من
ديگر دست از جان من نخواهد كشید؛
و خستگى،
ديگر روح مرا ترک نخواهد گفت.
تو طلوع كردی
و عشق باز آمد،
شعر شكوفه كرد
و كبوتر شادى بال زنان بازگشت؛
تنهايى و خستگى بر خاک ریخت.
با توام،
و آينههاى خالى
از تصویرهاى مهر و امید سرشار مىشوند…
#خدای_کوچک_من
Forwarded from •●Тeχт Fαℓℓ●• (-/حمی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-غم آمده
غم آمده
انگشت بر در میزند؛
هر ضربهی انگشت او
بر سینه خنجر میزند...
ای دل بکش یا کشته شو
غم را در اینجا ره مده!
گر غم در اینجا پا نهد؛
آتش به جان در میزند...
از غم نیاموزی چرا؛
ای دلربا رسم وفا!
غم با همه بیگانگی،
هر شب به ما سر میزند...
غم آمده
انگشت بر در میزند؛
هر ضربهی انگشت او
بر سینه خنجر میزند...
ای دل بکش یا کشته شو
غم را در اینجا ره مده!
گر غم در اینجا پا نهد؛
آتش به جان در میزند...
از غم نیاموزی چرا؛
ای دلربا رسم وفا!
غم با همه بیگانگی،
هر شب به ما سر میزند...