-دردم به جان رسید و طَبیبم پدید نیست،
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟
من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟
من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
-أليسَ من الغريبِ أن الطرقات تصبحُ أطول عندما نشتهي الوصول؟!
-آیا این عجیب نیست
وقتی دلمان هوایِ رسیدن میکند،
راهها طولانی میشوند؟!
-آیا این عجیب نیست
وقتی دلمان هوایِ رسیدن میکند،
راهها طولانی میشوند؟!
پاره پاره مغربم
با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما
نيمهی بیخاورانش
جنگجویی خستهام
بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پشتهای
از کشتهی هم سنگرانش..
با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما
نيمهی بیخاورانش
جنگجویی خستهام
بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پشتهای
از کشتهی هم سنگرانش..
واكنون، چو اشيانه متروك
مانده اى در اين سياه دشت
پريشان و سوت و كور !
اه اى غريب تشنه
چه شد تا چنين شدى
لبها پريده رنگ و
زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاى دور ؟
مانده اى در اين سياه دشت
پريشان و سوت و كور !
اه اى غريب تشنه
چه شد تا چنين شدى
لبها پريده رنگ و
زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاى دور ؟
صدای نفس هایم
با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
من از برگ ریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم...
با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
من از برگ ریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم...
و من
مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
میخواهم که از یاد بروم..
مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
میخواهم که از یاد بروم..
بلاتکلیف مانده ام میان آدم ها
آدمند یا بازیگر
و من لا بلا ى این همه دوست و آشنا
دچار غربتم ،
به چه عاشقی کنم
که عشق اندوه رنجواره من است
من تلخ تر از عشق به آدمی
چیزی نچشیده ام...
آدمند یا بازیگر
و من لا بلا ى این همه دوست و آشنا
دچار غربتم ،
به چه عاشقی کنم
که عشق اندوه رنجواره من است
من تلخ تر از عشق به آدمی
چیزی نچشیده ام...
ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم