•●Тeχт Fαℓℓ●•
128 subscribers
734 photos
41 videos
5 files
16 links
●••••●••••●••••●••••●•••••●

می‌خوانَم می‌خوانَم‌ می‌خوانَم،
تو خواندَنِ مَنی..🖤

●••••●••••●••••●••••●•••••●
📩Cantact Us: @mmdbnv | @unknown_dc

پيشنهاد و انتقاداتون رو با ما درميون بذاريد❤️
Download Telegram
بگذار بسوزیم
ما که دادمان به آسمان نرسید
شاید دودمان برسد.
هر چه پل پشتِ سرم هست خرابش بنما
تا به فکرم نزند از رَهِ تو برگردم...
ما را مگو حكايت شادی
كه تا به حَشر

ماييم و سينه‌ای كه در آن
ماجرای توست..
-گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
دوش ‌خود را ‌
سر به ‌دامان تو مي‌ديدم ‌به‌خواب

كاش می‌مُردم!
چرا بيدار كردم خويش را..؟
دست های خدا باشیم
برای برآوردن رویای انسانی دیگر

این قانون کائنات است
هرگاه معجزه زندگی دیگران باشیم
بی شک کس دیگری، معجزه
زندگی ما خواهد بود…
عیب از ما بود ، از یاران نبود
تا که یاری یار شد، بیزار شد
-ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را..
خدایا اونروزی که نامه‌ی اعمالمو میدی دستم منم لیست آرزوهای بر باد رفتمو میدم دستت، ببینیم کدوممون سر افکنده میشه!
-دردم به جان رسید و طَبیبم پدید نیست،
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟

من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
-أليسَ من الغريبِ أن الطرقات تصبحُ أطول عندما نشتهي الوصول؟!

-آیا این عجیب نیست
وقتی دل‌مان هوایِ رسیدن می‌کند،
راه‌ها طولانی می‌شوند؟!
پاره پاره مغربم
با من نه خورشيدی، نه صبحی

نيمی از آفاقم اما
نيمه‌ی بی‌خاورانش

جنگجویی خسته‌ام
بعد از نبردی نابرابر

پيش رویش پشته‌ای
از کشته‌ی هم سنگرانش..
من و آن جلوه‌فراموش
که آیینه‌ به ‌دست

عمرها
منتظر شعله‌ی دیدار نشست..
خوابَت نمی‌برد
نخلستانی در تو سَرَش را
زمین گذاشته‌ است...
واكنون، چو اشيانه متروك
مانده اى در اين سياه دشت
پريشان و سوت و كور !
اه اى غريب تشنه
چه شد تا چنين شدى
لبها پريده رنگ و
زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاى دور ؟
مگذر ز ما
كه خاطر ما
در قفاى تست..
زِ پرده گر بدر آید نگار پرده نشینم
چو اشک از نظر افتد نگارخانهٔ چینم
-‏دلِ من، ساکنِ دستانِ تو بود...!
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش ..
قفس نیست ...
و چشم‌های ِ مسروقه‌ی من
در حریق ِ عظیم ِ تو نور نمی‌دهند؛
صدای نفس هایم
با طرح دوزخی اندامت در آمیخت
من از برگ ریز سرد ستاره‌ها گذشته‌ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله‌ی گمشده را بربایم...