ما را مگو حكايت شادی
كه تا به حَشر
ماييم و سينهای كه در آن
ماجرای توست..
كه تا به حَشر
ماييم و سينهای كه در آن
ماجرای توست..
دوش خود را
سر به دامان تو ميديدم بهخواب
كاش میمُردم!
چرا بيدار كردم خويش را..؟
سر به دامان تو ميديدم بهخواب
كاش میمُردم!
چرا بيدار كردم خويش را..؟
دست های خدا باشیم
برای برآوردن رویای انسانی دیگر
این قانون کائنات است
هرگاه معجزه زندگی دیگران باشیم
بی شک کس دیگری، معجزه
زندگی ما خواهد بود…
برای برآوردن رویای انسانی دیگر
این قانون کائنات است
هرگاه معجزه زندگی دیگران باشیم
بی شک کس دیگری، معجزه
زندگی ما خواهد بود…
-ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را..
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را..
خدایا اونروزی که نامهی اعمالمو میدی دستم منم لیست آرزوهای بر باد رفتمو میدم دستت، ببینیم کدوممون سر افکنده میشه!
-دردم به جان رسید و طَبیبم پدید نیست،
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟
من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟
من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
-أليسَ من الغريبِ أن الطرقات تصبحُ أطول عندما نشتهي الوصول؟!
-آیا این عجیب نیست
وقتی دلمان هوایِ رسیدن میکند،
راهها طولانی میشوند؟!
-آیا این عجیب نیست
وقتی دلمان هوایِ رسیدن میکند،
راهها طولانی میشوند؟!
پاره پاره مغربم
با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما
نيمهی بیخاورانش
جنگجویی خستهام
بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پشتهای
از کشتهی هم سنگرانش..
با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما
نيمهی بیخاورانش
جنگجویی خستهام
بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پشتهای
از کشتهی هم سنگرانش..
واكنون، چو اشيانه متروك
مانده اى در اين سياه دشت
پريشان و سوت و كور !
اه اى غريب تشنه
چه شد تا چنين شدى
لبها پريده رنگ و
زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاى دور ؟
مانده اى در اين سياه دشت
پريشان و سوت و كور !
اه اى غريب تشنه
چه شد تا چنين شدى
لبها پريده رنگ و
زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاى دور ؟