•●Тeχт Fαℓℓ●•
128 subscribers
734 photos
41 videos
5 files
16 links
●••••●••••●••••●••••●•••••●

می‌خوانَم می‌خوانَم‌ می‌خوانَم،
تو خواندَنِ مَنی..🖤

●••••●••••●••••●••••●•••••●
📩Cantact Us: @mmdbnv | @unknown_dc

پيشنهاد و انتقاداتون رو با ما درميون بذاريد❤️
Download Telegram
-دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد

گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
در نقش سنگ قطرهء باران اثر نكرد

هركس كه ديد
روى تو
بوسيد
چشمِ من
كارى كه كرد ديدهء ما بى نظر نكرد
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِقشنگ از کف ِدنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دلِ تنها به چه شوقی پی ِیلدا برود؟
-با اشک‌های مان
تهمت به جاودانگی درد می‌زدیم،
با دردهایمان
بهتان به عشق!

بیگانگی؛
رسالت ما بود...
چنان ريشه كردى در وجودم،
كه سبز ترين آدمِ اين قافله اَم من...
بگذر ز نقش و صورت
جانش خوش است، جانش ...
ای ک بی تو خودمو تک و تنها میبینم...
-مخزن درد می شوم؛
ساکت و سرد میشوم،

باز مقابلم تویی..!
-دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت..
بگذار بسوزیم
ما که دادمان به آسمان نرسید
شاید دودمان برسد.
هر چه پل پشتِ سرم هست خرابش بنما
تا به فکرم نزند از رَهِ تو برگردم...
ما را مگو حكايت شادی
كه تا به حَشر

ماييم و سينه‌ای كه در آن
ماجرای توست..
-گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
دوش ‌خود را ‌
سر به ‌دامان تو مي‌ديدم ‌به‌خواب

كاش می‌مُردم!
چرا بيدار كردم خويش را..؟
دست های خدا باشیم
برای برآوردن رویای انسانی دیگر

این قانون کائنات است
هرگاه معجزه زندگی دیگران باشیم
بی شک کس دیگری، معجزه
زندگی ما خواهد بود…
عیب از ما بود ، از یاران نبود
تا که یاری یار شد، بیزار شد
-ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را..
خدایا اونروزی که نامه‌ی اعمالمو میدی دستم منم لیست آرزوهای بر باد رفتمو میدم دستت، ببینیم کدوممون سر افکنده میشه!
-دردم به جان رسید و طَبیبم پدید نیست،
دارو فروش خَسته دِلان را دُکان کجاست؟

من خُفته همچو چَشم تو رنجور و در دِلت
روزی گُذر نکرد که آن ناتوان کُجاست…
-أليسَ من الغريبِ أن الطرقات تصبحُ أطول عندما نشتهي الوصول؟!

-آیا این عجیب نیست
وقتی دل‌مان هوایِ رسیدن می‌کند،
راه‌ها طولانی می‌شوند؟!
پاره پاره مغربم
با من نه خورشيدی، نه صبحی

نيمی از آفاقم اما
نيمه‌ی بی‌خاورانش

جنگجویی خسته‌ام
بعد از نبردی نابرابر

پيش رویش پشته‌ای
از کشته‌ی هم سنگرانش..
من و آن جلوه‌فراموش
که آیینه‌ به ‌دست

عمرها
منتظر شعله‌ی دیدار نشست..