خنده می بینی ولی
از گریه ی دل غافلی !
خانه ی ما
اندرون ابر است و بیرون آفتاب..
از گریه ی دل غافلی !
خانه ی ما
اندرون ابر است و بیرون آفتاب..
-از میان تمام چیزهایی که دیدهام
تنها تویی که میخواهم به دیدناش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی که لمس کردهام
تنها تویی که میخواهم به لمس کردنش ادامه دهم.
خندهی نارنج طعمت را دوست دارم.
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست که رسمِ عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمیدانم که عشقهای دیگر چه ساناند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زندهام.
عاشق بودن، ذاتِ من است…
تنها تویی که میخواهم به دیدناش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی که لمس کردهام
تنها تویی که میخواهم به لمس کردنش ادامه دهم.
خندهی نارنج طعمت را دوست دارم.
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست که رسمِ عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمیدانم که عشقهای دیگر چه ساناند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زندهام.
عاشق بودن، ذاتِ من است…
من کار خوب و درست خودمو انجام میدم
شما رو خوشحال کرد، بسیار خوشحال میشم
شما رو ناراحت کرد، بسیار ، بسیار، بسیار متاسفم
اما کماکان کار خوب و درست خودمو انجام میدم
من نیامدم به این دنیا تا دیگران رو راضی و خوشحال نگه دارم.
شما رو خوشحال کرد، بسیار خوشحال میشم
شما رو ناراحت کرد، بسیار ، بسیار، بسیار متاسفم
اما کماکان کار خوب و درست خودمو انجام میدم
من نیامدم به این دنیا تا دیگران رو راضی و خوشحال نگه دارم.
تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک ردپا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار میشود
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار میشود
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
من خیانت دیدم
خنجر از دوست خوردم
بغض کردم
زجه زدم
عصبی شدم سیگار کون به کون کشیدم
دیوونه شدم رگ زدم
خون دیدم
جیغ زدم
ولی هیچ کدومش اندازه نبودت درد نداشت...!
خنجر از دوست خوردم
بغض کردم
زجه زدم
عصبی شدم سیگار کون به کون کشیدم
دیوونه شدم رگ زدم
خون دیدم
جیغ زدم
ولی هیچ کدومش اندازه نبودت درد نداشت...!
او
به آزار دل ما
هر چه خواهد آن کند
ما
به فرمان دل او
هر چه گوید آن کنیم...
به آزار دل ما
هر چه خواهد آن کند
ما
به فرمان دل او
هر چه گوید آن کنیم...
گفتم "خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست"
روز و شب هست
هوا هست، نفس هست
زندگی در گذر از رنگ و صدا هست
ولی من
منِ خالی، من بی تو
"طاقت بار فراق این همه ایامم نیست"
گفت و صدا خاطره بود.
روز و شب هست
هوا هست، نفس هست
زندگی در گذر از رنگ و صدا هست
ولی من
منِ خالی، من بی تو
"طاقت بار فراق این همه ایامم نیست"
گفت و صدا خاطره بود.