صداى خنده هاى تو
افتادن تكه هاى يخ است در ليوان بهارنارنج
بخند مى خواهم گلويى تازه كنم...
#محسن_حسینخانی
افتادن تكه هاى يخ است در ليوان بهارنارنج
بخند مى خواهم گلويى تازه كنم...
#محسن_حسینخانی
📝
واقعا انصافانهست؟ که من بشینم اینجا هی به تو فکر کنم و تو اصلا یادت نیاد من کدومشون بودم!، انصافانهست؟، من شب به شب با جای خالیت دیوونه بشم و تو با اونی که از اولشم هم بوده بری سفر!، این انصافانهست؟
انصافانهست به جای خودت، عکست رو نگاه کنم و دلتنگت بشم؟ انصافانهست تو اونو داشته باشی و من تو رو نداشته باشم؟
نه، واقعا انصافانهست...؟!
واقعا انصافانهست؟ که من بشینم اینجا هی به تو فکر کنم و تو اصلا یادت نیاد من کدومشون بودم!، انصافانهست؟، من شب به شب با جای خالیت دیوونه بشم و تو با اونی که از اولشم هم بوده بری سفر!، این انصافانهست؟
انصافانهست به جای خودت، عکست رو نگاه کنم و دلتنگت بشم؟ انصافانهست تو اونو داشته باشی و من تو رو نداشته باشم؟
نه، واقعا انصافانهست...؟!
راز دوست داشتنت را
مثلِ جنازهای که هنوز گرم است
در خاک باغچه پنهان کردم...
مثلِ جنازهای که هنوز گرم است
در خاک باغچه پنهان کردم...
مَن خرمشهر بودم ، بی دفاع و تنها...!
تو نفس به نفست نیروهای عَراقی که قصدِ جانم را داشتند...
خرمشهر در مقابل عَراق جنگید !
مَن برایت چرا...امّا در مقابلت هَرگز نتوانم جنگید !
خرمشهر را خدا آزاد کرد
اِی کاش مَرا کس آزاد نکند
میخواهم تا هَمیشه در بندَت بمانم...!
تو نفس به نفست نیروهای عَراقی که قصدِ جانم را داشتند...
خرمشهر در مقابل عَراق جنگید !
مَن برایت چرا...امّا در مقابلت هَرگز نتوانم جنگید !
خرمشهر را خدا آزاد کرد
اِی کاش مَرا کس آزاد نکند
میخواهم تا هَمیشه در بندَت بمانم...!
زمين بدون دست هاي تو
جاي قشنگي نيست
آسمانش آبي نيست
گل هايش بدون رنگ است!
نفسم ميگيرد
در اين قبر تنگ و تاريك!
زمين بدون دست هاي تو
مانند حوضي بدون آب
همان قدر بي خاصيت
همان قدر حوصله سر بر است!!
جاي قشنگي نيست
آسمانش آبي نيست
گل هايش بدون رنگ است!
نفسم ميگيرد
در اين قبر تنگ و تاريك!
زمين بدون دست هاي تو
مانند حوضي بدون آب
همان قدر بي خاصيت
همان قدر حوصله سر بر است!!
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم وزندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمدو از کنارمان رد شد
هیچ کس واقعاً نمیداند
آخر داستان چه خواهد شد...
خوب بودیم وزندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمدو از کنارمان رد شد
هیچ کس واقعاً نمیداند
آخر داستان چه خواهد شد...
من بامدادِ نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکّوی تحقیر
شرفِ کیهانم من
تازیانهخوردهی خویش
که آتشِ سیاهِ اندوهم
دوزخ را
از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند.
هابیلم من
بر سکّوی تحقیر
شرفِ کیهانم من
تازیانهخوردهی خویش
که آتشِ سیاهِ اندوهم
دوزخ را
از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند.
دست بردم كه كِشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت ترین کارهاست, سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد...
پس برای ماندن کسی و انجام کاری اصرار نکنید!
پس برای ماندن کسی و انجام کاری اصرار نکنید!
یه روزی بهش گفتم ببین
من حتی به فندکِ تو دستاتم حسودی میکنم
چون میدونم چقدر دوسش داری...
میدونی چی گفت؟
گفت اون تکراری میشه ولی تو نه ...
میخوام بگم ما هرچقد که الان دورم باشیمو با هم نباشیم و...
یه روزی همه چیمون با هم بوده
یه روزی اون گفته تکراری نمیشم و منم باور کردم
ولی تهش اون فندک مونده و من نه...
میخوام بگم به قول خودش حالا که من تکراری شدمو منو نخاست دلیل نمیشه اون بی معرفت باشه...
و من هیولا بسازم ازش واسه بقیه!
اون بهترین آدم بود
اما نه برای من ...
همین
من حتی به فندکِ تو دستاتم حسودی میکنم
چون میدونم چقدر دوسش داری...
میدونی چی گفت؟
گفت اون تکراری میشه ولی تو نه ...
میخوام بگم ما هرچقد که الان دورم باشیمو با هم نباشیم و...
یه روزی همه چیمون با هم بوده
یه روزی اون گفته تکراری نمیشم و منم باور کردم
ولی تهش اون فندک مونده و من نه...
میخوام بگم به قول خودش حالا که من تکراری شدمو منو نخاست دلیل نمیشه اون بی معرفت باشه...
و من هیولا بسازم ازش واسه بقیه!
اون بهترین آدم بود
اما نه برای من ...
همین