•●Тeχт Fαℓℓ●•
128 subscribers
734 photos
41 videos
5 files
16 links
●••••●••••●••••●••••●•••••●

می‌خوانَم می‌خوانَم‌ می‌خوانَم،
تو خواندَنِ مَنی..🖤

●••••●••••●••••●••••●•••••●
📩Cantact Us: @mmdbnv | @unknown_dc

پيشنهاد و انتقاداتون رو با ما درميون بذاريد❤️
Download Telegram
Forwarded from •●Тeχт Fαℓℓ●• (-/حمےْ🖤)
و شب آفریده شد نبودن هارا یاد آوری کند..
و شب آفریده شد نبودن هارا یاد آوری کند..
و شب آفریده شد نبودن هارا یاد آوری کند..
و شب آفریده شد نبودن هارا یاد آوری کند..
و شب آفریده شد نبودن هارا یاد آوری کند..
@Text_Fall
اینقدر میتونم منتظرت بمونم تا حوصلت سر بره..
اینقدر میتونم منتظرت بمونم تا حوصلت سر بره..
اینقدر میتونم منتظرت بمونم تا حوصلت سر بره..
ُُُ
@Text_Fall
ُ
دِلَم زِ دوريِ رويَت قَرار و تاب ندارد..
گر از یادم رود عالـــــم
تو از یادم نخواهی رفت
به شـــرط آنکه گـه گاهی
تو هم از ما کنی یادی
@Text_Fall
هیچ قلبی صرفا به واسطه ی هماهنگی با قلب دیگری وصل نیست زخم است که قلبها را عمیقا به هم پیوند میدهد
پیوند درد با درد ، شکنندگی با شکنندگی
Forwarded from •●Тeχт Fαℓℓ●• (-/حمےْ🖤)
دوریِ دلبر را هیچ نیست دوا..
دلبرا..
این دلِ دیوانه را گوشه ی چشمی نما..
هرکس به مراد دل خود شاد به چیزیست
ماییم و غم یار، خدایا تو گواهی...
@Text_Fall
#ارسالي
#بخونيد
قرار بود من پزشک شوم . یعنی این قرار را با مادرم گذاشته بودیم . قرار بود درسم را خوب بخوانم ‌، بعد در بهترین دانشگاه ایران قبول شوم و پزشکی بخوانم . این قرار مال وقتی بود که اصلا نمی دانستم دانشگاه و کنکور چیست . از برق چشمان مادرم - وقتی از پزشکی حرف میزد - فهمیده بودم باید چیز قشنگی باشد . اما اصلی ترین تصمیم زندگی ام را در 15 سالگی گرفتم . مادرم گفت باید مهندس شوی . زن همسایمان که پسری مهندس داشت با آن النگوهای عتیقه‌اش او را قانع کرده بود که پول در مهندسی ست . بعد با عجله خودش را به خانه رسانده بود و گفته بود : دخترم پزشکی سخت است ،‌ آخرش هم معلوم نیست تخصصی که میگیری به درد پول در آوردن بخورد یا نه . اما مهندسی خیلی بهتر است ‌، چهار سال درس میخوانی ،‌ می شوی مهندس . یک امضا میزنی و تمام .بعد ماشین های خوشگل و مدل بالا میخری ،‌ خانه های آنچنانی . حتی می توانی در هر شهر یک خانه داشته باشی . این ها را میگفت و لذت می برد . احساس می کرد یک لیموزین مشکلی صفر کیلومتر ایستاده است جلوی خانه مان و دو بادیگارد مشکلی پوش ِ خوش تیپ من را بدرقه خانه کرده اند .
تصمیمات مادرم و انعطافش نسبت به حرف دیگران موضوع را به جایی کشیده بود که هر روز باید آینده‌ام را تغییر میدادم روزی مدیر روزی حسابدار روزی معلم و روزی هنرمند
و ذهن من پر شده بود از آرزوهای مادرم و حرف های مردم...
اما من آن روز ها عاشق پسری شدم که هر روز شغلش رو عوض نمیکرد تصمیم گرفتم آینده را بیخیال شوم و عشق ورزیدن و عشق دیدن را کمی تجربه کنم حالا که دوسال از آن موضوع میگذرد میبینم من هیچ هدفی ندارم
حال من نه شغل آینده موردعلاقه مادرم را داشتم نه پسر موردعلاقه‌ام تنها پیشه‌ام شعر گفتن درباره‌ی نداشته‌هایم است
#کپی‌بااندکی‌تغییر
اینجا من بستگی دارم به تو
به حرف هایت، آرامشت به بودنت
اینجا اگر تو باشی
فدای سرِ هرکه که می خواهد نباشد...♡
ُ
کل روز نیستی شب دیر میای دو کلمه هم‌ نمیشه باهات حرف زد بعد انتظار داری با این رفتارات با این نبودنات وقتی میای بخندمو خودمو گول بزنم که ناراحت نیستم هیچ اتفاقی نیوفتاده خب مگه میشه من وقتی بهت نیاز دارمو نیستی مجبور میشم به اشک‌هام‌‌ پناه ببرم دیگه حالا هی بگو غلط کردی گریه کنی.. دسته من نیست من وقتی تو رو بخوام‌ هیچی دیگه بجز تو رو نمیخوام اصلا به دردم نمیخوره فکر کن واسه ماشینی که موتورش تعطیله لاستیک بخری گل میخوام چیکار وقتی دستاتو ندارم....
@Text_Fall
-نرم نرمک خدای تیره‌ی غم؛
مینهد پا،
به معبد نگهم...
@Text_Fall
عقده ای بودن فقط اونجاش که همش بحثو به جایی میکشونی که بهت بگه دوست داره:|
@Text_Fall
+گفت عشق نه!
بيا تا هميشه "دوست" بمانيم
دستش را رها كردم
-گفتم
ببخشيد ما به كسی كه
برايش روزی چندبار
از درون فرو ميريزيم
دوست نمى‌گوييم...
@Text_Fall
Forwarded from •●Тeχт Fαℓℓ●• (-/حمےْ🖤)
-ما زِ یاران چشم یاري داشتیم!
(خنده‌ي حضار)
@Text_Fall