کلبه‌ درختی تهجون | Pølaris
141 subscribers
199 photos
9 videos
1 file
23 links
نگاہے متـفاوت از عـشق..
از پـژواک آرامـش و سُـرور
از بوے چـوب و لـمس گـیاه سـبز،
کہ بـاران بہ آرامے آنہا را نـمنـاک کـردہ..

[ @Polariscottagebot ]
Download Telegram
عاشق وایبشم خیلی قشنگ شده خسته نباشی اِما:))
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببخشید هی زنده میشم یهو میمیرم
یادم میره بیام اینجا..
خب بلاخره میخوام بخونممم‌ پارت اخرروووو
یونجون مرده!، یونجون رو تو کُشتی!" رو خاموش میکرد و خودش رو کنترل میکرد تا سرش رو به دیوار نکوبه..
- منظورت اینه که من تو این چند روز علائم بازیابی حافظه‌ داشتم، و خاطراتم با تهیون بود که این روند رو سریعتر پیش برد؟؟
چهه اتفاقی داره میوفتههههه
قولی که بهش داده بود رو از یاد برده بود.
از تصادفی که هفده سال پیش داشتید چیزی یادتون میاد؟
راهیِ شهری که یونجون داخلش بزرگ شده بود شدن. همونجایی که برای آخرین بار تهیون رو دید، حالا باید پیداش میکرد.

داستان معمایی شدد
کمی جلوتر رفت، توجه‌ش به کتونی‌های چیده شده روی زمین جلب شد. دوباره خودش رو دید که با تهیون درگیر بودن. بین دستِ هردو یک جفت کفش با مدل های متفاوت بود. تهیون اصرار داشت که این مدل بهتره اما یونجون مدلی که بین دست‌هاش گرفته بود رو انتخاب کرده بود. تهیون ضربه‌ی آرومی به پَس سرِ یونجون زد و مزیت‌های اون مدل رو تکرار کرد. یونجون اول با تعجب، اما بعد با خنده‌ای از سر ناچاره‌گی مدلی رو که تهیون انتخاب کرده بود رو خرید.
. 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
خب بلاخره میخوام بخونممم‌ پارت اخرروووو
ورود طوفانیت رو خوش آمد میگم خانم جان
گرد و خاک کردی با نظرات خوشگلت؛)
. 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
یونجون مرده!، یونجون رو تو کُشتی!" رو خاموش میکرد و خودش رو کنترل میکرد تا سرش رو به دیوار نکوبه..
اینجا بچم فکر میکرد قراره بلای بدی سر یونجون بیاد ولی امیدوار بودم اسپویلی که اون شب دادم بهتون خیالتون رو راحت کرده باشه؛)
. 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
چهه اتفاقی داره میوفتههههه
اینجا یونجون با احساساتی که سالها پنهونشون کرده بود بعد از مدتها روبه‌رو شد و فهمید که همه چیز خیلی فراتر از یه خاطره س:)))
راستی در جواب ویست: بات چنل یه اسپویله درسته ولی به این پست مربوط نبود یعنی واسه پستیه که یه مدته دارم روش کار میکنم تهجونیِ بامزه س امیدوارم که خوشتون بیاد ازش
موزی جون حرفت خیلی قشنگ بود دلم کاش میتونستم بذارمش اینجا:((
انون میگه یونجون خیلی بدبخته حتی مادرش رو یادش نمیاد ولی غمِ نبودش رو احساس میکنه
ای بابا دستمال کاغذی کجاست خاک رفته تو چشمم