𝖲ā𝗇𝖼𝗍ų𝖺𝗋ý
و یکمم درد داشت؟ از نظر من البته. از نظر یونجون قطعا درد نداشت.
یونجونی که از دردهاش همیشه فرار میکرده حالا براش خیلی سخت بوده که به خواست خودش اونهارو بپذیره و باهاشون کنار بیاد. اما با گذر زمان معنی زندگی رو فهمید و متوجه شد که همه چیز فقط به شادی و خوش نیست
𝖲ā𝗇𝖼𝗍ų𝖺𝗋ý
بخدا تری، آدم میمونه چی بگه وقتی داستانات رو میخونه.
خجالت زدم میکنید وقتی اینجوری تعریف میکنید:(( واقعا ممنونم ازت خیلی لطف داری
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
خب بلاخره میخوام بخونممم پارت اخرروووو
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
یونجون مرده!، یونجون رو تو کُشتی!" رو خاموش میکرد و خودش رو کنترل میکرد تا سرش رو به دیوار نکوبه..
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
- منظورت اینه که من تو این چند روز علائم بازیابی حافظه داشتم، و خاطراتم با تهیون بود که این روند رو سریعتر پیش برد؟؟
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
قولی که بهش داده بود رو از یاد برده بود.
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
از تصادفی که هفده سال پیش داشتید چیزی یادتون میاد؟
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
راهیِ شهری که یونجون داخلش بزرگ شده بود شدن. همونجایی که برای آخرین بار تهیون رو دید، حالا باید پیداش میکرد.
داستان معمایی شدد
داستان معمایی شدد
Forwarded from . 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
کمی جلوتر رفت، توجهش به کتونیهای چیده شده روی زمین جلب شد. دوباره خودش رو دید که با تهیون درگیر بودن. بین دستِ هردو یک جفت کفش با مدل های متفاوت بود. تهیون اصرار داشت که این مدل بهتره اما یونجون مدلی که بین دستهاش گرفته بود رو انتخاب کرده بود. تهیون ضربهی آرومی به پَس سرِ یونجون زد و مزیتهای اون مدل رو تکرار کرد. یونجون اول با تعجب، اما بعد با خندهای از سر ناچارهگی مدلی رو که تهیون انتخاب کرده بود رو خرید.
. 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖽𝗎𝖽𝖾𝗌 !!
خب بلاخره میخوام بخونممم پارت اخرروووو
ورود طوفانیت رو خوش آمد میگم خانم جان
گرد و خاک کردی با نظرات خوشگلت؛)
گرد و خاک کردی با نظرات خوشگلت؛)