This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قبل اینکه تموم بشه ۱۱ اکتبر اینم باید میفرستادم
1 3 2 2 1
ㅤ ㅤ 青いSlime
Photo
مدتهاست که این ایده رو توی ذهنم دارم که دربارهی بازیهایی بنویسم که برام خاص هستن؛ حتی اگه شده، به اندازهی چند خط. و معمولاً اولین بازیای که وقتی به بازیهای خاص زندگیام فکر میکنم به ذهنم میرسه، Life is Strange هست.
اولین باری که نسخهی اول این بازی رو تجربه کردم، چندین سال پیش بود؛ اون موقع نسخهی اندرویدش رو بازی میکردم. اما حقیقت اینه که اون زمان هنوز نگاه خاصی به زندگی نداشتم. نه درک عمیقی از خودم داشتم، نه دیدگاه مشخصی نسبت به جهان و نه حتی میدونستم دقیقاً از زندگی چی میخوام. صرفاً زندگی میکردم و بازی میکردم، بدون اینکه لزوماً به چیزی فراتر از تجربهی لحظهای اونها فکر کنم.
اما طی دو سه سال اخیر، اتفاقی برام افتاده. بعضی از بازیهایی که تجربه میکنم، دیگه صرفاً داستانهایی نیستن که از بیرون تماشاشون کنم؛ انگار واقعاً درکشون میکنم. درد شخصیتها رو میفهمم، مسیرهایی رو که طی میکنن لمس میکنم و گاهی حتی احساس میکنم که دارم همراه با اونها زندگی میکنم، نه اینکه فقط داستان زندگیشون رو دنبال کنم.
البته اینها شاید برای خیلیها تجربههای آشنایی باشن؛ اینکه یک بازی بتونه احساسات آدم رو درگیر کنه یا باعث بشه خودش رو در شخصیتها ببینه. اما Life is Strange برای من از جنبههای دیگهای هم خاصه؛ جنبههایی که باعث شدن این مجموعه به چیزی فراتر از یک بازی معمولی تبدیل بشه.
وقتی دوباره تجربهی این مجموعه رو شروع کردم، با هر قسمت و بهخصوص با Life is Strange: Before the Storm، احساس میکردم برای مدتی کوتاه میتونم خلأها و حسرتهای درونم رو پر کنم. انگار این بازیها میتونستن برای چند ساعت هم که شده، اون زندگیای رو بهم نشون بدن که همیشه دلم میخواسته تجربهاش کنم؛ زندگیای سرشار از آزادی درونی، ماجراجویی، خودِ واقعی بودن، حرکت به سمت جلو، کنار اومدن با گذشته، عشق و کلی چیز دیگه که شاید گفتنشون به این سادگی باشه، اما تجربه کردنشون در دنیای واقعی برای من همیشه به همین سادگی نبوده.
برای مدتی، Life is Strange بهم اجازه میده از شرایط محیطی و شخصیای که درگیرشون هستم فاصله بگیرم؛ از تنفر نسبت به خودم، از این سردرگمی، از احساس بیراهه رفتن و از بلاتکلیفیای که گاهی نمیذاره بفهمم دقیقاً کجای زندگی ایستادم و قراره به کجا برم.
شاید یکی از مهمترین دلایلی که این مجموعه تا این اندازه برام ارزشمنده، همین باشه که در طول تجربهاش، با آدمهایی همراه میشم که میتونم از طریق اونها چیزهایی رو لمس کنم که در زندگی واقعی کمتر تجربهشون کردم؛ مثل عشق، عاطفه و داشتن کسی که واقعاً بتونی بهش تکیه کنی و در کنارش احساس تعلق داشته باشی.
منظورم صرفاً عاشق شدن نیست؛ منظورم تجربهی عشقیه که واقعی باشه، که بتونی توش خودت باشی و احساس کنی بالاخره کسی هست که تو رو میفهمه. نه رابطههایی که در زندگی واقعی تجربه کردم و در نهایت چیزی جز آسیب، حسرت و هدر رفتن بخش بزرگی از زمان و احساساتم برام نداشتن.
و شاید به همین دلیله که کلوئی برای من صرفاً یک شخصیت از یک بازی ویدیویی نیست.
کلوئی برام شخصیتی الهامبخشه؛ کسی که با وجود تمام رنجها، فقدانها و مشکلاتی که در زندگی تجربه کرده، هنوز راهی برای ادامه دادن پیدا میکنه.
کسی که با تمام آشفتگیهای درونیاش، احساساتش رو پنهان نمیکنه؛ عصبانی میشه، آسیب میبینه، دلتنگ میشه و گاهی نمیدونه باید با خودش یا دنیای اطرافش چیکار کنه. اما با وجود همهی اینها، هنوز احساس میکنه، هنوز دوست داره و هنوز سعی میکنه به شیوهی خودش زندگی کنه.
برای من، یکی از زیباترین جنبههای شخصیت کلوئی اینه که با وجود تمام اتفاقاتی که از سر گذرونده، تونسته عشق رو تجربه کنه؛ عشقی که بخشی از وجودش رو شکل میده و نشون میده که حتی آدمهایی که پر از خشم، زخم و تناقضهای درونی هستن، میتونن عمیقاً دوست داشته باشن و دوست داشته بشن.
کلوئی برای من نماد نوعی از آزادیه؛ آزادیای که شاید خودش هم هنوز بهطور کامل بهش نرسیده باشه، اما همیشه در تلاشه تا بهش نزدیکتر بشه. آزادی از انتظارات دیگران، از قضاوتهای مردم و از چارچوبهایی که سعی میکنن بهش بگن چطور باید زندگی کنه. اون همیشه سعی میکنه خودش باشه، حتی وقتی این کار باعث میشه دیگران درکش نکنن یا ازش فاصله بگیرن.
و شاید چیزی که بیشتر از همه در اون تحسین میکنم، همین تلاش برای کنار اومدن با خودشه؛ تلاش برای ادامه دادن، حتی وقتی همهچیز اونطور که باید پیش نمیره. کلوئی شخصیتی نیست که همیشه قوی باشه یا بتونه بهدرستی با مشکلاتش کنار بیاد، اما درست همین موضوع باعث میشه بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. اون هم مثل هر آدم دیگهای ضعفهایی داره، اشتباه میکنه و گاهی در گذشتهاش گیر میافته؛ اما با این حال، تلاش میکنه راه خودش رو پیدا کنه.
1 1 1 1 1 1
ㅤ ㅤ 青いSlime
Photo
حتی یاد گرفتنِ کنار اومدن با تنهایی هم بخشی از این مسیره؛ اینکه بتونی با خودت بمونی، بدون اینکه برای احساس ارزشمند بودن یا ادامه دادن، همیشه به حضور یک نفر دیگه نیاز داشته باشی.
شاید من هنوز خیلی از چیزهایی رو که کلوئی تجربه کرده، در زندگی خودم پیدا نکرده باشم. شاید هنوز با بخشهایی از وجودم درگیرم و هنوز نمیدونم چطور باید از بعضی حسرتها، ترسها و زخمهای گذشته عبور کنم. اما وقتی به داستانش فکر میکنم، چیزی درونم بیدار میشه؛ انگار برای لحظهای به یاد میارم که میشه جور دیگهای هم زندگی کرد میشه آزاد بود هرچند بازم خودم به این معنی ها پی نبردم
آزادی ای که میخوام، زندگی ای که میخوام و کار هایی که میخوام بکنم همچنان مبهمه برام اما تلاش میکنم ادامه بدم و مثل گذشته خودم رو با تاریکی پر نکنم.
و شاید برای من، ارزش واقعی Life is Strange همین باشه؛ اینکه برای چند ساعت از زندگیای که دارم فاصله نمیگیرم تا صرفاً فراموشش کنم، بلکه وارد دنیایی میشم که بهم یادآوری میکنه چه چیزهایی رو در زندگی خودم میخوام، چه چیزهایی رو از دست دادم و هنوز چه چیزهایی میتونن ارزش تلاش کردن داشته باشن شاید مثلا یک زندگی دانشجویی خوب نه اینکه اینم مثل بقیه سال ها الکی از دست بره هرچند سخته اونم برای منی که اضطراب اجتماعی شدید دارم و خجالتی هستم دو ساله میام دانشگاه و هنوز با یک نفر نتونستم درست صحبت کنم و دوست بشم.
و شاید همین برای من کافیه که Life is Strange رو نه فقط بهعنوان یکی از بازیهای موردعلاقهام، بلکه بهعنوان بخشی از تجربهی شخصیام از زندگی به یاد بیارم.
ممنون که مطالعه کردید.