Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️شرطبندی پاسکال
🔹 گفتگو با #استیون_واینبرگ
.
شرطبندی #پاسکال که بهش برهان شرطبندی یا برهان معقولیت هم میگویند، اینطور تعبیر میکند که حتی اگه نتونیم وجود《خدا》رو اثبات کنیم یا دلیلی برای وجودش پیدا کنیم به نفع مان است که به وجودش ایمان بیاریم تا از ضرر احتمالی (جهنم) جلوگیری کنیم.
☕️@Tea_Break
🔹 گفتگو با #استیون_واینبرگ
.
شرطبندی #پاسکال که بهش برهان شرطبندی یا برهان معقولیت هم میگویند، اینطور تعبیر میکند که حتی اگه نتونیم وجود《خدا》رو اثبات کنیم یا دلیلی برای وجودش پیدا کنیم به نفع مان است که به وجودش ایمان بیاریم تا از ضرر احتمالی (جهنم) جلوگیری کنیم.
☕️@Tea_Break
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت پنجم از سریال شش قسمتی لبه تاریکی، شنبه ۱۴۰۰/۶/۲۷
به مدت شش هفته این سریال رو در روزهای شنبه هر هفته خدمتتون تقدیم میکنم
☕️@Tea_Break
به مدت شش هفته این سریال رو در روزهای شنبه هر هفته خدمتتون تقدیم میکنم
☕️@Tea_Break
ملّا نصرالدین که بود؟
بخش نخست
در مجلس دوستانهای که حرف از طنز و شوخیهای ملانصرالدین به میان آمد، انتظار این بود که دستکم چند نفر از دوستان که در آن مجلس حضور داشتند، ملّا را بشناسند، اما با کمال تعجب متوجه شدم که در آن جمع، نه کسی ملّا را میشناخت و نه میدانستند که یک روزنامهای بوده که در زمان مشروطه برای آگاهی و بیداری ایرانیان در قفقاز منتشر میشده و به ایران می رسید.
همین امر، مرا برآن داشت که مختصری از زندگی و آثار ادبی این شخصیت بزرگ اجتماعی را هرچند ممکن است نتوانم حق مطلب را ادا کنم، بنویسم.
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
ملا نصرالدین که هر زمان در مجالس و محاوره ها با دوستان، طنزهای نیش دارش خنده به لبان ما میآورد، که بود؟ و در چه زمانی زندگی میکرد؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ملا نصرالدین نام مستعار یک روزنامه نگار و نویسنده ایرانی الاصل و اهل نخجوان آذربایجان بنام «جلیل محمد قلی زاده» بود و مانند هر ایرانی دیگر که خانه و کاشانه پدریاش در جنگ ایران و روس، در پی قرار داد ننگین ترکمنچای و گلستان از کشور ایران جداشده و به کشور تزاری روس الحاق شده بود.
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
بخش نخست
در مجلس دوستانهای که حرف از طنز و شوخیهای ملانصرالدین به میان آمد، انتظار این بود که دستکم چند نفر از دوستان که در آن مجلس حضور داشتند، ملّا را بشناسند، اما با کمال تعجب متوجه شدم که در آن جمع، نه کسی ملّا را میشناخت و نه میدانستند که یک روزنامهای بوده که در زمان مشروطه برای آگاهی و بیداری ایرانیان در قفقاز منتشر میشده و به ایران می رسید.
همین امر، مرا برآن داشت که مختصری از زندگی و آثار ادبی این شخصیت بزرگ اجتماعی را هرچند ممکن است نتوانم حق مطلب را ادا کنم، بنویسم.
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
ملا نصرالدین که هر زمان در مجالس و محاوره ها با دوستان، طنزهای نیش دارش خنده به لبان ما میآورد، که بود؟ و در چه زمانی زندگی میکرد؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ملا نصرالدین نام مستعار یک روزنامه نگار و نویسنده ایرانی الاصل و اهل نخجوان آذربایجان بنام «جلیل محمد قلی زاده» بود و مانند هر ایرانی دیگر که خانه و کاشانه پدریاش در جنگ ایران و روس، در پی قرار داد ننگین ترکمنچای و گلستان از کشور ایران جداشده و به کشور تزاری روس الحاق شده بود.
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
ملّا نصرالدین که بود؟
بخش دوم
با آنکه چند سالی بعد از جنگ ایران و روس متولد شده بود اما میل به بازگشت به آغوش وطن هیچ زمانی او را رها نمی کرد و مانند هر ایرانی دیگر همیشه دلش یاد وطن می کرد.
میرزا جلیل محمد قلی زاده از شرح حالی که به قلم خود نوشته، از اینکه پدرانش ایرانی بودند، با غرور و مباهات زیاد سخن می گفت و با طنز خود و کاریکاتور هایی که با قلم ریزبین عظیم عظیم زاده به تصویردر می آمد، زخمها را می شکافت و خنده های تلخ و متفکرانه بر لبان خوانندگان نقش می بست که هنوز طنز های گزنده ی او بنام ملا نصرالدین نقل زبان ما در بحث های اجتماعی و سیاسی است.
مدیر روزنامه ملا نصرالدین در ترجمه شرح حال خود نوشته:
*«استبدادی که در برابر ما چون کوه سر کشیده بود، استبداد ظلم پرور کسانی بود که شریعت را (به نفع شاهان قاجار)تعریف کرده بودند»*
حربه و اسلحه ای که ملا نصرالدین برای پیکار چنان ظلم و استبداد وحشتناکی در دست داشت، طنز نیش داری بود که از زبان ملا بیان می کرد و کاریکاتور های عظیم عظیم زاده بود.
یحیی آرین پور در کتاب از *صبا تا نیما*، بیوگرافی جلیل محمد قلی زاده را چنین می نویسند:
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
بخش دوم
با آنکه چند سالی بعد از جنگ ایران و روس متولد شده بود اما میل به بازگشت به آغوش وطن هیچ زمانی او را رها نمی کرد و مانند هر ایرانی دیگر همیشه دلش یاد وطن می کرد.
میرزا جلیل محمد قلی زاده از شرح حالی که به قلم خود نوشته، از اینکه پدرانش ایرانی بودند، با غرور و مباهات زیاد سخن می گفت و با طنز خود و کاریکاتور هایی که با قلم ریزبین عظیم عظیم زاده به تصویردر می آمد، زخمها را می شکافت و خنده های تلخ و متفکرانه بر لبان خوانندگان نقش می بست که هنوز طنز های گزنده ی او بنام ملا نصرالدین نقل زبان ما در بحث های اجتماعی و سیاسی است.
مدیر روزنامه ملا نصرالدین در ترجمه شرح حال خود نوشته:
*«استبدادی که در برابر ما چون کوه سر کشیده بود، استبداد ظلم پرور کسانی بود که شریعت را (به نفع شاهان قاجار)تعریف کرده بودند»*
حربه و اسلحه ای که ملا نصرالدین برای پیکار چنان ظلم و استبداد وحشتناکی در دست داشت، طنز نیش داری بود که از زبان ملا بیان می کرد و کاریکاتور های عظیم عظیم زاده بود.
یحیی آرین پور در کتاب از *صبا تا نیما*، بیوگرافی جلیل محمد قلی زاده را چنین می نویسند:
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
ملّا نصرالدین که بود؟
بخش سوم
«میرزا جلیل فرزند محمد قلی بنیانگذار روزنامه ملا نصرالدین(۱۹۳۲-۱۸۶۹م) در ولایت نخجوان در دهی بنام «نهرم» به دنیا آمد.
پدر و نیاکان وی اصالتا ایرانی بودند. جدش "حسینعلی بنا" در اوایل قرن نوزدهم میلادی از شهر خوی به نخجوان رفته و در آنجا با دختری از همشهریان خود ازدواج کرد. میرزا جلیل خواندن و نوشتن زبان فارسی و آذربایجانی و روسی را در مکتب شهر فرا گرفت و در چهارده یا پانزده سالگی به دارالمعلمین شهر گرجستان (گوری) وارد شد و پس از فراغت از تحصیل، سالها در مدارس محلی به آموزگاری پرداخت. در سال ۱۹۰۴ به تفلیس رفت و در روزنامه شرق روس که مدیر آن "آقا شاه تختی" بود، مشغول نویسندگی شد.»*
میرزا جلیل محمد قلی زاده (ملا نصرالدین) فعالیت ادبی خود را با نوشتن داستانهای کوتاه آغاز کرد.
در داستانهای اولیه خود از قبیل *"صندوق پست، احوال ده دانا باش و داستان زینال"* که پیش از سال ۱۹۰۴ میلادی نوشته، صحنه های جالبی از معیشت و طرز زندگی مسلمانان قفقاز را به تصویر کشیده بود.
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
بخش سوم
«میرزا جلیل فرزند محمد قلی بنیانگذار روزنامه ملا نصرالدین(۱۹۳۲-۱۸۶۹م) در ولایت نخجوان در دهی بنام «نهرم» به دنیا آمد.
پدر و نیاکان وی اصالتا ایرانی بودند. جدش "حسینعلی بنا" در اوایل قرن نوزدهم میلادی از شهر خوی به نخجوان رفته و در آنجا با دختری از همشهریان خود ازدواج کرد. میرزا جلیل خواندن و نوشتن زبان فارسی و آذربایجانی و روسی را در مکتب شهر فرا گرفت و در چهارده یا پانزده سالگی به دارالمعلمین شهر گرجستان (گوری) وارد شد و پس از فراغت از تحصیل، سالها در مدارس محلی به آموزگاری پرداخت. در سال ۱۹۰۴ به تفلیس رفت و در روزنامه شرق روس که مدیر آن "آقا شاه تختی" بود، مشغول نویسندگی شد.»*
میرزا جلیل محمد قلی زاده (ملا نصرالدین) فعالیت ادبی خود را با نوشتن داستانهای کوتاه آغاز کرد.
در داستانهای اولیه خود از قبیل *"صندوق پست، احوال ده دانا باش و داستان زینال"* که پیش از سال ۱۹۰۴ میلادی نوشته، صحنه های جالبی از معیشت و طرز زندگی مسلمانان قفقاز را به تصویر کشیده بود.
☕️@Tea_Break
ادامه 👇
ملّا نصرالدین که بود؟
بخش پایانی
داستانهای "آزادی در ایران"، "قربانعلی بیگ"، "کمدی مرگان"، "کتاب مادرم" و "مجمع دیوانگان" که بعد از نشر روزنامه ملا نصرالدین به قلم آورده، از یادگارهای هنری جاویدانه اوست و بخصوص "کمدی مردگان" در شماره آثار کلاسیک جهان درآمده و با تارتوف مولیر و بازرس گوگول برابری می کند.
دوران دوم نویسندگی جلیل محمد قلی زاده (ملا نصرالدین) با نشر روزنامه ملا نصرالدین آغاز میشود.
*"ملا نصرالدین"* یک روزنامه بود که جمعی از روشنفکران و ترقی خواهان و اربابان فرهنگ و ادب را در پیرامون خود به سر دبیری محمد قلی زاده گرد آورده بود و همراه با مطبوعات دیگر، افکار مردم را بیدار و تبلیغ می کرد.
با شاه ایران و سلطان عثمانی و امیر بخارا و تزار روسیه و اعیان و غارتگران مال و ناموس مردم، پنجه میزد. دولتهای آن زمان را با قوانین ظالمانه آنها به باد ریشخند و استهزا میگرفت و با تعصبات و خرافات کور کورانه مبارزه میکرد.
☕️@Tea_Break
پایان
بخش پایانی
داستانهای "آزادی در ایران"، "قربانعلی بیگ"، "کمدی مرگان"، "کتاب مادرم" و "مجمع دیوانگان" که بعد از نشر روزنامه ملا نصرالدین به قلم آورده، از یادگارهای هنری جاویدانه اوست و بخصوص "کمدی مردگان" در شماره آثار کلاسیک جهان درآمده و با تارتوف مولیر و بازرس گوگول برابری می کند.
دوران دوم نویسندگی جلیل محمد قلی زاده (ملا نصرالدین) با نشر روزنامه ملا نصرالدین آغاز میشود.
*"ملا نصرالدین"* یک روزنامه بود که جمعی از روشنفکران و ترقی خواهان و اربابان فرهنگ و ادب را در پیرامون خود به سر دبیری محمد قلی زاده گرد آورده بود و همراه با مطبوعات دیگر، افکار مردم را بیدار و تبلیغ می کرد.
با شاه ایران و سلطان عثمانی و امیر بخارا و تزار روسیه و اعیان و غارتگران مال و ناموس مردم، پنجه میزد. دولتهای آن زمان را با قوانین ظالمانه آنها به باد ریشخند و استهزا میگرفت و با تعصبات و خرافات کور کورانه مبارزه میکرد.
☕️@Tea_Break
پایان
راز پشمک حاج عبدالله
بخش نخست
حتما نام برند پشمک حاج عبدالله بگوشتون خورده؛
بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین، اما راز نام گذاری این برند چیست؟
حکایت این داستان برمیگرده به دهه ۱۳۳۰ زمانی که بچههای دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیری بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبداللهِ قصه ما به بچههای مدرسه علاقه زیادی داشت.
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود.
بچهها زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت.
رفته رفته بچهها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به
☕️@Tea_Break
ادامه👇
بخش نخست
حتما نام برند پشمک حاج عبدالله بگوشتون خورده؛
بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین، اما راز نام گذاری این برند چیست؟
حکایت این داستان برمیگرده به دهه ۱۳۳۰ زمانی که بچههای دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیری بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبداللهِ قصه ما به بچههای مدرسه علاقه زیادی داشت.
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود.
بچهها زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت.
رفته رفته بچهها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به
☕️@Tea_Break
ادامه👇
راز پشمک حاج عبدالله
بخش پایانی
هیچ کس «نه» نمیگفت. تا اینکه مدیرمدرسه با دیدن بچههای پشمک به دست در زنگ تفریح از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها و با صحبتهای دلسوزانه همه رو توجیه کرد.
با این وجود هنوز تعدادی شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه ۴۱ حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.
حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت.
انبوهی از جمعیت که اکثرا جوان بودند، حاج عبدالله بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
جالبتر اینکه هر پنج شنبه سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال تا اوایل دهه ۵۰ ادامه داشت.
بله بچهها داشتند قرضشان را ادا میکردند.
احسان البرزی و علیمردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکانی بودند که خیلی وقتها بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
🌹🌹🌹
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
☕️@Tea_Break
بخش پایانی
هیچ کس «نه» نمیگفت. تا اینکه مدیرمدرسه با دیدن بچههای پشمک به دست در زنگ تفریح از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها و با صحبتهای دلسوزانه همه رو توجیه کرد.
با این وجود هنوز تعدادی شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه ۴۱ حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.
حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت.
انبوهی از جمعیت که اکثرا جوان بودند، حاج عبدالله بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
جالبتر اینکه هر پنج شنبه سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال تا اوایل دهه ۵۰ ادامه داشت.
بله بچهها داشتند قرضشان را ادا میکردند.
احسان البرزی و علیمردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکانی بودند که خیلی وقتها بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند.
🌹🌹🌹
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
☕️@Tea_Break
مسئله اصلی آن چیزی نیستم که آدم به آن ایمان دارد
بلکه آن چیزی است که میداند...
مردم خیلی زیاد ایمان دارند
و خیلی کم میدانند!
✍ برتولت برشت
☕️@Tea_Break
بلکه آن چیزی است که میداند...
مردم خیلی زیاد ایمان دارند
و خیلی کم میدانند!
✍ برتولت برشت
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام به دوستان هم پیالهای
صبحتون بخیر، امروز ۱۴۰۰/۶/۳۰ روزهای آخر تابستانه و دیگه پاییز فصل بهار کار و آموزش داره خودش رو نمایان میکنه.
این روزهای زیبا بر شما مبارک😍
☕️@Tea_Break
صبحتون بخیر، امروز ۱۴۰۰/۶/۳۰ روزهای آخر تابستانه و دیگه پاییز فصل بهار کار و آموزش داره خودش رو نمایان میکنه.
این روزهای زیبا بر شما مبارک😍
☕️@Tea_Break
▪️«مهم نیست که چه اتفاقی برای شما رخ داده، آنچه در واکنش به آن اتفاق انجام میدهید مهم است».
✍ اپیکتتوس
☕️@Tea_Break
✍ اپیکتتوس
☕️@Tea_Break
Forwarded from Tea Break(همپیاله)
فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران خیابان ایران (خیابان عین الدوله) به دنیا آمد. جد پدری او به دلیل مأموریت اداری به همدان منتقل شده بود، و پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ خورشیدی در همدانمتولد شد، و در روزهای جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. فریدون مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران انجام داد و سپس به علت مأموریت اداری پدرش بهمشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفتهٔ خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگیهایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی… از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی… در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.»
@Tea_Break
@Tea_Break
Forwarded from Tea Break(همپیاله)
تحصیلات
مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد. در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگرافمشغول تحصیل گردید. روزها به کار میپرداخت و شبها به تحصیل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامهها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد میکرد. سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سالها با مجلهٔ سخن به سردبیری پرویز ناتل خانلری همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.
سرودن شعر
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم.»
موسیقی
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج،سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت. علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بودهاست که هر بارسازی نواخته میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی بودهاست.
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی بهطور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
معروفترین اثر وی شعر «کوچه» نام دارد که در اردیبهشت ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» چاپ شد. این شعر از زیباترین و عاشقانهترین شعرهای نو زبان فارسی است.
با توجه به علاقهای که وی به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعهای از ۱۰۰ ماجرا منسوب به ابو سعید ابوالخیر را باعنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» و با مقدمهای به قلم جواد نوربخش در اوایل دهه ۱۳۴۰ منتشر نمود.
@Tea_Break
مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد. در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگرافمشغول تحصیل گردید. روزها به کار میپرداخت و شبها به تحصیل ادامه میداد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامهها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد میکرد. سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سالها با مجلهٔ سخن به سردبیری پرویز ناتل خانلری همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.
سرودن شعر
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم.»
موسیقی
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج،سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت. علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بودهاست که هر بارسازی نواخته میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی بودهاست.
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی بهطور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
معروفترین اثر وی شعر «کوچه» نام دارد که در اردیبهشت ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» چاپ شد. این شعر از زیباترین و عاشقانهترین شعرهای نو زبان فارسی است.
با توجه به علاقهای که وی به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعهای از ۱۰۰ ماجرا منسوب به ابو سعید ابوالخیر را باعنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» و با مقدمهای به قلم جواد نوربخش در اوایل دهه ۱۳۴۰ منتشر نمود.
@Tea_Break
Forwarded from Tea Break(همپیاله)
تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده ست.
دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.
غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!
تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.
تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،
تو را این خشک سالی های پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند
تو را هنگامهء شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد.
تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندم زار،
طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،
تو با چشمانِ غم باری،
ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!
امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!
@Tea_Break
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده ست.
دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.
غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!
تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.
تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،
تو را این خشک سالی های پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند
تو را هنگامهء شوم شغالان،
بانگ بی تعطیل زاغان،
در ستوه آورد.
تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندم زار،
طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،
تو با چشمانِ غم باری،
ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.
من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!
امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح می خوانم،
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!
@Tea_Break
Forwarded from Tea Break(همپیاله)
دربارهٔ مشیری از زبان عبد الحسین زرینکوب
عبدالحسین زرینکوب در بارهٔ شعر مشیری مینویسد: «در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران میسپارد و به قلمرو افسانههای قرون روانه میکند. چهل سالی – بیش و کم – هست که او با همین زبان بیپیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد… زبانی خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خمهای بیان ادیبانهٔ شاعران دانشگاهپرورد و در همان حال خالی از تأثیر ترجمههای شتابآمیز شعرهای آزمایشی نو راهان غرب.»
@Tea_Break
عبدالحسین زرینکوب در بارهٔ شعر مشیری مینویسد: «در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران میسپارد و به قلمرو افسانههای قرون روانه میکند. چهل سالی – بیش و کم – هست که او با همین زبان بیپیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد… زبانی خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خمهای بیان ادیبانهٔ شاعران دانشگاهپرورد و در همان حال خالی از تأثیر ترجمههای شتابآمیز شعرهای آزمایشی نو راهان غرب.»
@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روز ۳۰ شهریور زادروز تولد فریدون مشیری، شاعری بسیار دوست داشتنی و بی پیرایه.
«فریدون مشیری» شاعرِ نامی، روزنامهنگار و نویسنده خوش ذوق ایرانی است.
او با وجود همه تلخیها تا پایان عمر در ایران ماند.
شعرِ «ریشه در خاک» را از او میشنویم
@Tea_Break
«فریدون مشیری» شاعرِ نامی، روزنامهنگار و نویسنده خوش ذوق ایرانی است.
او با وجود همه تلخیها تا پایان عمر در ایران ماند.
شعرِ «ریشه در خاک» را از او میشنویم
@Tea_Break