La Passion
Gigi D'Agostino
🎶 اشتیاق
✍ ج ج دی اگوستینو
"La Passion"
Ooh baby
Come to me baby just come to me
Don't brake my heart tonight
Swinging my soul desire
Baby just come to me
Be what you wanna be
Using your fantasy
I need your soul to see
Baby just come to me
Now we can do it right
Holding each other tight
Now we can make it right
I promise you delight
Waiting until day light
I gotta have the key
To open your heart to me
Now I can set you free
Be what you wanna be
Don't wanna live alone
I gotta be so strong
Don't wanna be alone
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
I never think you wanna
We won't belong
I can see your face too strong
I sing you wanna think
You'll be wide on mind
Don't you ever satisfy my soul in any
By my side, I'm not laughing
I'm not crying
Don't you go
Baby I love you so
And never let you go
.
.
☕️@Tea_Break
✍ ج ج دی اگوستینو
"La Passion"
Ooh baby
Come to me baby just come to me
Don't brake my heart tonight
Swinging my soul desire
Baby just come to me
Be what you wanna be
Using your fantasy
I need your soul to see
Baby just come to me
Now we can do it right
Holding each other tight
Now we can make it right
I promise you delight
Waiting until day light
I gotta have the key
To open your heart to me
Now I can set you free
Be what you wanna be
Don't wanna live alone
I gotta be so strong
Don't wanna be alone
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
I never think you wanna
We won't belong
I can see your face too strong
I sing you wanna think
You'll be wide on mind
Don't you ever satisfy my soul in any
By my side, I'm not laughing
I'm not crying
Don't you go
Baby I love you so
And never let you go
.
.
☕️@Tea_Break
🎶 اشتیاق
✍ جی جی دی اگوستینو
"La Passion"
Ooh baby
Come to me baby just come to me
Don't brake my heart tonight
Swinging my soul desire
Baby just come to me
Be what you wanna be
Using your fantasy
I need your soul to see
Baby just come to me
Now we can do it right
Holding each other tight
Now we can make it right
I promise you delight
Waiting until day light
I gotta have the key
To open your heart to me
Now I can set you free
Be what you wanna be
Don't wanna live alone
I gotta be so strong
Don't wanna be alone
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
I never think you wanna
We won't belong
I can see your face too strong
I sing you wanna think
You'll be wide on mind
Don't you ever satisfy my soul in any
By my side, I'm not laughing
I'm not crying
Don't you go
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
☕️@Tea_Break
✍ جی جی دی اگوستینو
"La Passion"
Ooh baby
Come to me baby just come to me
Don't brake my heart tonight
Swinging my soul desire
Baby just come to me
Be what you wanna be
Using your fantasy
I need your soul to see
Baby just come to me
Now we can do it right
Holding each other tight
Now we can make it right
I promise you delight
Waiting until day light
I gotta have the key
To open your heart to me
Now I can set you free
Be what you wanna be
Don't wanna live alone
I gotta be so strong
Don't wanna be alone
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
I never think you wanna
We won't belong
I can see your face too strong
I sing you wanna think
You'll be wide on mind
Don't you ever satisfy my soul in any
By my side, I'm not laughing
I'm not crying
Don't you go
Baby I love you so
And never let you go
I'm looking for your face
Waiting for warm embrace
I'm living in the space
I'm following your trace
Tell me what's going
On tell me what's going on
I'm gonna make you queen
Girl have you ever seen
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاصه ماجرا را ایشان فرمودند: ائمه میلیاردر بودند پس طلاب و روحانیون هم باید میلیاردر باشند. قرار نیست فقط وارث علم پیامبر باشیم، پس ثروت پیامبر چی؟ من قرار است تو دهن آمریکا بزنم و پول لازم دارم ...
☕️@Tea_Break
☕️@Tea_Break
«#سعدی_امروز ۱۳۹۹/۹/۳»
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۳
«بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. گفت: کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفتهاند: برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است.»
همراه اگر شتاب کند همره تو نیست
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
چون نبود خویش را دیانت و تقوی
قطع رحم بهتر از مودت قربی
«یاد دارم که مدّعی در این بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته: حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و اینچه تو گفتی مناقض آن است. گفتم: غلط کردی که موافق قرآن است:
و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تُطِعْهما»
هزار خویش که بیگانه از خدا باشد
فدای یک تن ِ بیگانه کآشنا باشد
☕️@Tea_Break
و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تُطِعْهما (آیه ۱۵ سوره لقمان)
«جاهدا» مثنی است و منظورش پدر و مادره
اگر آن دو (یعنی پدر و مادر) کوشیدند که تو بمن شرک بورزی، و تو نسبت به آن علم کافی نداری، از آن دو اطاعت مکن
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۳
«بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. گفت: کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفتهاند: برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است.»
همراه اگر شتاب کند همره تو نیست
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
چون نبود خویش را دیانت و تقوی
قطع رحم بهتر از مودت قربی
«یاد دارم که مدّعی در این بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته: حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و اینچه تو گفتی مناقض آن است. گفتم: غلط کردی که موافق قرآن است:
و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تُطِعْهما»
هزار خویش که بیگانه از خدا باشد
فدای یک تن ِ بیگانه کآشنا باشد
☕️@Tea_Break
و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تُطِعْهما (آیه ۱۵ سوره لقمان)
«جاهدا» مثنی است و منظورش پدر و مادره
اگر آن دو (یعنی پدر و مادر) کوشیدند که تو بمن شرک بورزی، و تو نسبت به آن علم کافی نداری، از آن دو اطاعت مکن
لطفاً راهکار پیشنهاد کنید🙏😜😂
تنها بازمانده هواپیمای اوکراینی
حاج عباس از مومنان و معتمدان محل بود که به خانمش گفت:
من جهت یک کار تجاری عازم اوکراین هستم اگر چیزی لازم داری بگو تا برايت بیاورم؟
خانمش گفت: فقط سلامتی، ان شاالله به سلامتی بروی و برگردی.
اخرین لحظه هم حاج عباس به خانمش زنگ زد گفت:
مهماندار میگه باید گوشیتون را خاموش کنید،
هواپیما پرواز کرد و دقایقی نگذشته بود که موشک به آن اصابت کرد و همه مسافران جان باختند، به جز حاج عباس که ... 🤪😂
او اکنون نیازمند راهنمایی سبزتان است که چگونه به خانه برگردد و بچه هایش را ببیند. از همه شما خواهش میکنم اگر راه حلی داريد در قسمت دیدگاهی بگذارید، بفرمائید تا برایشان ارسال کنیم!😄😄
☕️@Tea_Break
تنها بازمانده هواپیمای اوکراینی
حاج عباس از مومنان و معتمدان محل بود که به خانمش گفت:
من جهت یک کار تجاری عازم اوکراین هستم اگر چیزی لازم داری بگو تا برايت بیاورم؟
خانمش گفت: فقط سلامتی، ان شاالله به سلامتی بروی و برگردی.
اخرین لحظه هم حاج عباس به خانمش زنگ زد گفت:
مهماندار میگه باید گوشیتون را خاموش کنید،
هواپیما پرواز کرد و دقایقی نگذشته بود که موشک به آن اصابت کرد و همه مسافران جان باختند، به جز حاج عباس که ... 🤪😂
او اکنون نیازمند راهنمایی سبزتان است که چگونه به خانه برگردد و بچه هایش را ببیند. از همه شما خواهش میکنم اگر راه حلی داريد در قسمت دیدگاهی بگذارید، بفرمائید تا برایشان ارسال کنیم!😄😄
☕️@Tea_Break
مصطفی رحمان دوست
من برنامه کودک تلویزیون را داشتم و راستگو را نمیشناختم. یک روز دیدم آخوند جوان کوتاه قدی یک راست آمد کنارم نشست و سلام علیکم و بعد گفت: من آمدهام برای بچهها برنامه اجرا کنم. آن روزها کاملا اوضاع انقلابی بود.
منشی داشتم ولی قاعده بر این بود که منشی مانع ورود کسی نشود.
من که دل خوشی از آخوندهای جوان و بیتجربه نداشتم که به نام انقلاب مدعی هر کار و تخصصی شده بودند؛ گفتم آقاجان سن و سالی هم نداری که بگویم حاج آقا این کارها به شما نیامده. تلویزیون و تولید در آن دستگاه، حرفهای تخصصی است. همین که دوربین را از استودیو خارج کردهاید و جلو منبر گذاشتهاید کافی است. لطفا بروید به جنگ زید و عمر ادامه دهید و درستان را بخوانید.
اما راستگو میدان را خالی نکرد و گفت: من حاضرم با بهترین هنر پیشهها و مجریان برنامه کودک مسابقه بدهم و فیالبداهه برنامه اجرا کنم.
پیشنهاد تفریحی خوبی بود.
تا چشم باز کنم دیدم همکاران قرتی تورتکس گروه کودک توی اتاق جمع شدهاند تا به آخوند جوانی که ادعای فلان و بهمان دارد بخندند.
یک ربع نگذشته بود که راستگو کار خودش را کرد. آنهایی که برای مسخره کردنش آمده بودند هر کدام برای "بهتر" شدن برنامهاش پیشنهادی میدادند.
راستگو هم کم نمیآورد و درباره پیشنهادها اظهار نظر میکرد.
راستگو دلش میخواست با عبا و عمامه برنامهاش را اجرا کند، آنهم هفتگی و مرتب و با حضور بچهها و پخش مستقیم.
من میگفتم که فقط یک بار اجرا کن، آنهم تولیدی، نه پخش مستقیم که فیلمش امکان ویراش داشته باشد و حتما با لباس عادی.
اختلاف نظر ما باعث شد که برنامهای تولید نشود.
دو سه هفته بعد آمد و به اجرای بدون عبا و قبا و عمامه و همچنین به تولیدی بودن برنامه و نه پخش مستقیم آن، تن در داد.
من و همراهانم هم قول دادیم که اگر برنامهاش را پخش کردیم و گرفت "چند برنامه دیگر!" هم ادامه بدهیم.
چند جلسه با پیراهن شلوار اجرا کرد.
یواش یواش وسط برنامه نصف لباسش را پوشید و خلاصه در برنامه اعلام کرد که روحانی است و ...
باهم دوست شدیم. خیلی هم دعوا میکردیم چون اختلاف سلیقه داشتیم. همدیگر را دوست داشتیم. مرا دعوت میکرد برای طلبههای نو آموز کلاس هایش ادبیات کودکان یا قصه گویی درس بدهم. به خانه هم میرفتیم. در روزگاری که بازیهای کامپیوتری جرم بود، با هم تا صبح آتاری و... بازی میکردیم.
جز این روزگار اخیر که پس از درگذشت ناگهانی همسرش دل و دماغی نداشت، با هم زیاد درد دل میکردیم و به خاطر اختلاف سلیقههای سیاسی و مذهبی به پروپای هم میپیچیدیم.
حیف شد که رفت. حالا حالاها جای کار داشت. این سالهای اخیر خیلی اذیتش کردند. خدا لعنتشان کند، آسیب زیادی از دست هم لباس هایش خورد.
کارش به آن جا رسید که محتاج کار شده بود. بی معرفت ها حتی بعضی از شاگردانش چوب لای چرخش میگذاشتند.
او که کار خدا پسندانهاش را کرد و رفت.
اما اینها را برای آنهایی میگویم که از امروز در اندوه از دست رفتنش اشک تمساح میریزند و دیروز در پی این بودند نام و نانش را آجر کنند.
خوب است کرونا هست و مراسمی برای جولان این گونهها اتفاق نمیافتد.
بگذریم و با یک خاطره تمامش کنم.
بیست و چند سال پیش خانه ما نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. شب بود و آماده خواب بودم که تلفن خانه زنگ زد. راستگو بود. گفت میایی مرا از فرودگاه به خانهات ببری؟
سر به سرش گذاشتم که ای بابا تاکسی بگیر و بیا... بگذار آقایان علما و شخصیتها یک بار هم که شده سوار تاکسی شوند و از این حرفها.
شوخیهایم که تمام شد گفت بابا جیب علما خالی است. پول ندارم. زود بیا و منتظر جواب من نشد و تلفن را قطع کرد.
سوار پیکان جوانانم شدم و رفتم فرودگاه.
آوردمش خانه. شام هم نخورده بود. نیمرویی روبه راه کردیم و تا اذان صبح تعریف کردیم. صبح پرواز داشت به مشهد. در آنجا هم برنامه داشت.
ماجرا از این قرار بود که از قم رفته بود به چند شهر و آمده بود مهرآباد تهران از آنجا پرواز به شهری و سه روز اجرای برنامه و حاج آقا لطف کردید و خوش آمدید و پرواز به شهر دیگر و شهر بعدی.
در هیچ یک از شهرها به او پول نداده بودند. یک جا یک کیلو چای داده بودند. یک جا یک تخته پتو و...
آن روز ها پول دادن به معلم مدرس و سخنران جماعت زشت بود و این جور نبود که پیش از منبر پاکت داده شده باشد!
خلاصه چای و پتو را که هر دو بسیار به درد بخور بودند و در زمان جنگ نایاب، به ما داد و رفت.
بردمش فرودگاه تا به مشهد برود و کلاسهایش را اداره کند و حاج آقا خداحافظی بشنود و برگردد.
بله. حاج آقا خداحافظ.
آنچه را هم که گرفته بودی نبردی. حاج آقا خداحافظ. خوش به حالت که اندوختههای نگرفته بسیاری را بردی.
حاج آقا خداحافظ.
☕️@Tea_Break
من برنامه کودک تلویزیون را داشتم و راستگو را نمیشناختم. یک روز دیدم آخوند جوان کوتاه قدی یک راست آمد کنارم نشست و سلام علیکم و بعد گفت: من آمدهام برای بچهها برنامه اجرا کنم. آن روزها کاملا اوضاع انقلابی بود.
منشی داشتم ولی قاعده بر این بود که منشی مانع ورود کسی نشود.
من که دل خوشی از آخوندهای جوان و بیتجربه نداشتم که به نام انقلاب مدعی هر کار و تخصصی شده بودند؛ گفتم آقاجان سن و سالی هم نداری که بگویم حاج آقا این کارها به شما نیامده. تلویزیون و تولید در آن دستگاه، حرفهای تخصصی است. همین که دوربین را از استودیو خارج کردهاید و جلو منبر گذاشتهاید کافی است. لطفا بروید به جنگ زید و عمر ادامه دهید و درستان را بخوانید.
اما راستگو میدان را خالی نکرد و گفت: من حاضرم با بهترین هنر پیشهها و مجریان برنامه کودک مسابقه بدهم و فیالبداهه برنامه اجرا کنم.
پیشنهاد تفریحی خوبی بود.
تا چشم باز کنم دیدم همکاران قرتی تورتکس گروه کودک توی اتاق جمع شدهاند تا به آخوند جوانی که ادعای فلان و بهمان دارد بخندند.
یک ربع نگذشته بود که راستگو کار خودش را کرد. آنهایی که برای مسخره کردنش آمده بودند هر کدام برای "بهتر" شدن برنامهاش پیشنهادی میدادند.
راستگو هم کم نمیآورد و درباره پیشنهادها اظهار نظر میکرد.
راستگو دلش میخواست با عبا و عمامه برنامهاش را اجرا کند، آنهم هفتگی و مرتب و با حضور بچهها و پخش مستقیم.
من میگفتم که فقط یک بار اجرا کن، آنهم تولیدی، نه پخش مستقیم که فیلمش امکان ویراش داشته باشد و حتما با لباس عادی.
اختلاف نظر ما باعث شد که برنامهای تولید نشود.
دو سه هفته بعد آمد و به اجرای بدون عبا و قبا و عمامه و همچنین به تولیدی بودن برنامه و نه پخش مستقیم آن، تن در داد.
من و همراهانم هم قول دادیم که اگر برنامهاش را پخش کردیم و گرفت "چند برنامه دیگر!" هم ادامه بدهیم.
چند جلسه با پیراهن شلوار اجرا کرد.
یواش یواش وسط برنامه نصف لباسش را پوشید و خلاصه در برنامه اعلام کرد که روحانی است و ...
باهم دوست شدیم. خیلی هم دعوا میکردیم چون اختلاف سلیقه داشتیم. همدیگر را دوست داشتیم. مرا دعوت میکرد برای طلبههای نو آموز کلاس هایش ادبیات کودکان یا قصه گویی درس بدهم. به خانه هم میرفتیم. در روزگاری که بازیهای کامپیوتری جرم بود، با هم تا صبح آتاری و... بازی میکردیم.
جز این روزگار اخیر که پس از درگذشت ناگهانی همسرش دل و دماغی نداشت، با هم زیاد درد دل میکردیم و به خاطر اختلاف سلیقههای سیاسی و مذهبی به پروپای هم میپیچیدیم.
حیف شد که رفت. حالا حالاها جای کار داشت. این سالهای اخیر خیلی اذیتش کردند. خدا لعنتشان کند، آسیب زیادی از دست هم لباس هایش خورد.
کارش به آن جا رسید که محتاج کار شده بود. بی معرفت ها حتی بعضی از شاگردانش چوب لای چرخش میگذاشتند.
او که کار خدا پسندانهاش را کرد و رفت.
اما اینها را برای آنهایی میگویم که از امروز در اندوه از دست رفتنش اشک تمساح میریزند و دیروز در پی این بودند نام و نانش را آجر کنند.
خوب است کرونا هست و مراسمی برای جولان این گونهها اتفاق نمیافتد.
بگذریم و با یک خاطره تمامش کنم.
بیست و چند سال پیش خانه ما نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. شب بود و آماده خواب بودم که تلفن خانه زنگ زد. راستگو بود. گفت میایی مرا از فرودگاه به خانهات ببری؟
سر به سرش گذاشتم که ای بابا تاکسی بگیر و بیا... بگذار آقایان علما و شخصیتها یک بار هم که شده سوار تاکسی شوند و از این حرفها.
شوخیهایم که تمام شد گفت بابا جیب علما خالی است. پول ندارم. زود بیا و منتظر جواب من نشد و تلفن را قطع کرد.
سوار پیکان جوانانم شدم و رفتم فرودگاه.
آوردمش خانه. شام هم نخورده بود. نیمرویی روبه راه کردیم و تا اذان صبح تعریف کردیم. صبح پرواز داشت به مشهد. در آنجا هم برنامه داشت.
ماجرا از این قرار بود که از قم رفته بود به چند شهر و آمده بود مهرآباد تهران از آنجا پرواز به شهری و سه روز اجرای برنامه و حاج آقا لطف کردید و خوش آمدید و پرواز به شهر دیگر و شهر بعدی.
در هیچ یک از شهرها به او پول نداده بودند. یک جا یک کیلو چای داده بودند. یک جا یک تخته پتو و...
آن روز ها پول دادن به معلم مدرس و سخنران جماعت زشت بود و این جور نبود که پیش از منبر پاکت داده شده باشد!
خلاصه چای و پتو را که هر دو بسیار به درد بخور بودند و در زمان جنگ نایاب، به ما داد و رفت.
بردمش فرودگاه تا به مشهد برود و کلاسهایش را اداره کند و حاج آقا خداحافظی بشنود و برگردد.
بله. حاج آقا خداحافظ.
آنچه را هم که گرفته بودی نبردی. حاج آقا خداحافظ. خوش به حالت که اندوختههای نگرفته بسیاری را بردی.
حاج آقا خداحافظ.
☕️@Tea_Break
«#سعدی_امروز ۱۳۹۹/۹/۴»
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۴
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
مردک سنگدل چنان بگزید
لب دختر که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه انبان است
به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جِد از او بردار
خوی بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقت مرگ از دست
☕️@Tea_Break
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۴
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
مردک سنگدل چنان بگزید
لب دختر که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه این چه دندان است؟
چند خایی لبش؟ نه انبان است
به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جِد از او بردار
خوی بد در طبیعتی که نشست
ندهد جز به وقت مرگ از دست
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تفکری که بوگاتی رو میسازه بیشتر بدونیم
☕️@Tea_Break
☕️@Tea_Break
همین مونده که در خصوصیترین امور مردم هم نظر بدن و دخالت کنن🤔
جالبه، مسائل عمومی، خصوصی شده (آموزش، بهداشت، فرهنگ و ...)
و مسائل خصوصی، عمومی🤔
☕️@Tea_Break
جالبه، مسائل عمومی، خصوصی شده (آموزش، بهداشت، فرهنگ و ...)
و مسائل خصوصی، عمومی🤔
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کمی از ابعاد کیهان بیشتر بدانیم.
آیا ما موجودات مهمی در کائنات هستیم؟ برای پاسخ این سوال این کلیپ رو با هم ببینیم.
☕️@Tea_Break
آیا ما موجودات مهمی در کائنات هستیم؟ برای پاسخ این سوال این کلیپ رو با هم ببینیم.
☕️@Tea_Break
«#سعدی_امروز ۱۳۹۹/۹/۵»
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۶ (بخش نخست)
«پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد.
یکی زآن میان به فراست به جای آورد و گفت: ای ملک! ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر.»
اگر کشور خدای کامران است
وگر درویش حاجتمند نان است
در آن ساعت که خواهند این و آن مرد
نخواهند از جهان بیش از کفن برد
چو رخت از مملکت بربست خواهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
«ظاهرِ درویشی جامه ژنده است و موی سِترده و حقیقتِ آن دلِ زنده و نفس مرده.»
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی
وگر خلاف کنندش به جنگ برخیزد
اگر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی
نه عارف است که از راه سنگ برخیزد
☕️@Tea_Break
پایان بخش نخست
ادامه 👇👇👇
📚 باب دوم: در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۶ (بخش نخست)
«پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد.
یکی زآن میان به فراست به جای آورد و گفت: ای ملک! ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر.»
اگر کشور خدای کامران است
وگر درویش حاجتمند نان است
در آن ساعت که خواهند این و آن مرد
نخواهند از جهان بیش از کفن برد
چو رخت از مملکت بربست خواهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
«ظاهرِ درویشی جامه ژنده است و موی سِترده و حقیقتِ آن دلِ زنده و نفس مرده.»
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی
وگر خلاف کنندش به جنگ برخیزد
اگر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی
نه عارف است که از راه سنگ برخیزد
☕️@Tea_Break
پایان بخش نخست
ادامه 👇👇👇
تورم مرغی یعنی:
مرغ نقدی: ۳۹۴۵۰
مرغ صرافی : ۳۶،۳۴۰
مرغ دستوری : ۳۴،۱۲۰
مرغ نیمایی : ۱١،۷۰۰
مرغ تهران : ۳۲،۵۰۰
مرغ مشهد : ۳۲،۰۰۰
مرغ بازار آزاد : ۴۰،۰۰۰
نیم مرغ : ۱۸،۹۶۰
ربع مرغ : ۱۰،۰۰۰
مرغ طرح قدیم : ۹،۵۸۰
☕️@Tea_Break
مرغ نقدی: ۳۹۴۵۰
مرغ صرافی : ۳۶،۳۴۰
مرغ دستوری : ۳۴،۱۲۰
مرغ نیمایی : ۱١،۷۰۰
مرغ تهران : ۳۲،۵۰۰
مرغ مشهد : ۳۲،۰۰۰
مرغ بازار آزاد : ۴۰،۰۰۰
نیم مرغ : ۱۸،۹۶۰
ربع مرغ : ۱۰،۰۰۰
مرغ طرح قدیم : ۹،۵۸۰
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این تکنیکهای فوتسالی چققققدر زیبان
☕️@Tea_Break
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انسانیت را تعریف کنید
نوع برخورد یک قاضی رو در آمریکا با یک مهاجر سوریهای ببینید فقط😍
واقعاً اونها تو همه چیز از ما جلوترن
خودتون قضاوت کنید
☕️@Tea_Break
نوع برخورد یک قاضی رو در آمریکا با یک مهاجر سوریهای ببینید فقط😍
واقعاً اونها تو همه چیز از ما جلوترن
خودتون قضاوت کنید
☕️@Tea_Break
انسانیت را تعریف کنید
گریگوری پرلمان هستن. ریاضی دان روس. جایزه فیلدز رو قبول نکرد و گفت به نظر خودش چندان هم موفق نیست و نمی خواد مشهور و مثل یه موجود تو باغ وحش باشه (: جایزه ۱میلیون دلاری هزاره رو هم رد کرد چون به نظرش موسسه کلی در انتخابش عادل نبود و باید جایزه رو به شکل مشترک به همیلتون هم میداد
+کسایی که زیاد درگیر ریاضی بودن واقعا انسانهای عجیبی هستند.
☕️@Tea_Break
گریگوری پرلمان هستن. ریاضی دان روس. جایزه فیلدز رو قبول نکرد و گفت به نظر خودش چندان هم موفق نیست و نمی خواد مشهور و مثل یه موجود تو باغ وحش باشه (: جایزه ۱میلیون دلاری هزاره رو هم رد کرد چون به نظرش موسسه کلی در انتخابش عادل نبود و باید جایزه رو به شکل مشترک به همیلتون هم میداد
+کسایی که زیاد درگیر ریاضی بودن واقعا انسانهای عجیبی هستند.
☕️@Tea_Break
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارادونا میگه من رفته بودم تو کمپ ترک اعتیاد
همه برای خودشون شخصیت مورد علاقشون رو انتخاب میکردند و میگفتند مثلا من مارلون براندو هستم و چند ساعتی همه او را با آن نام میخواندند.
وقتی نوبت به من رسید، من گفتم من مارادونا هستم، همه گفتند: نن نمیشه، گفتم چرا مارادونا نمیشه؟ گفتند چون هیچ کس مارادونا نمیشه.
اونجا توی کمپ ترک اعتیاد تازه فهمیدم چه بلایی سر خودم آوردم😔
☕️@Tea_Break
همه برای خودشون شخصیت مورد علاقشون رو انتخاب میکردند و میگفتند مثلا من مارلون براندو هستم و چند ساعتی همه او را با آن نام میخواندند.
وقتی نوبت به من رسید، من گفتم من مارادونا هستم، همه گفتند: نن نمیشه، گفتم چرا مارادونا نمیشه؟ گفتند چون هیچ کس مارادونا نمیشه.
اونجا توی کمپ ترک اعتیاد تازه فهمیدم چه بلایی سر خودم آوردم😔
☕️@Tea_Break