𖣔 𝕿𝖆𝖑𝖊𝖔𝖋ᵇᶜ
11 subscribers
50 photos
6 files
8 links
༒︎ 𝒐𝒖𝒓 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎 𝒃𝒆𝒄𝒂𝒎𝒆 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒍𝒊𝒕𝒚 𝒉𝒆𝒓𝒆, 𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒂𝒆𝒍𝒊𝒕𝒚 𝒃𝒆𝒄𝒂𝒎𝒆 𝒂 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎

༒︎ 𝒘𝒆𝒂𝒓 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝔀𝓲𝓷𝓰𝓼 𝒂𝒏𝒅 𝒍𝒆𝒕'𝒔 𝒇𝒍𝒚 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒐𝒖𝒓 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝔀𝓲𝓷𝓰𝓼🦋

༒︎ 𝒐𝒖𝒓 𝒅𝒂𝒊𝒍𝒚: @BRsdaily
Download Telegram
چشم های سردت
منو میکشن
آتیشی که توی قلبت رشد کرده، چرا فقط خاکسترش باقی مونده؟
شاید وقت دارو هام رسیده!
اما من هرروز ضعیفتر میشم
درد غمگین بی حسم میکنه
چرا اینجا منو رها میکنی و میری؟
قول داده بودی باهم بریم
اما الان داری ترکم میکنی
به نظر میرسه که الان بهتری
اونجا بدون من!

_من و او
- ME
༄ #Shin
:وات ده فااااک
با دیدن بازار رو به روش درحالی که تلاش میکرد ضربان بالا رفته قلبشو بخاطر حرص خوردن زیاد آروم کنه به دوست بیخیالش نگاهی انداخت
:با توام یابو.
و یهو با کف دستش طوری به پشت گردن یابوی کنارش ضربه زد که کای یهو سیخ ایستاد.
:چته اسکل؟؟
:وقتی گفتی بازار... وقتی توی لعنتی گفتی بازار...
از شدت خشم حتی نمیتونست جملاتشو کامل بگه.
:هوم منظورم همینجا بود.
و با انگشت به بازار غلغله ای که توش تا چشم کار میکرد اسباب بازی های جنسی و کاندوم و فیلمای پورن و خلاصه هرچیز مربوط به سکس پیدا میشد.
:...لعنت بهت...
کای درحالی که پوزخند میزد به نفرینای دوست قد بلند و پایه هرکاریش گوش میداد.
:لعنت به خودت و اون دوست پسر شیفته سکست. لعنت بهتون با این محل قرار گذاشتنتون. لعنت بهت که هرچی میکشم زیر سر توعه ده لعنتی چقدر قراره منو بین این ملت نیمه برهنه بگردونی؟؟؟؟!!!!
تهه جملشو رسما فریاد زد.
:تا اونجا!
کای با انگشتش به جایی که دوتا پسر کنار هم وایستاده بودن و درحالی که آبجو میخوردن میخندیدن اشاره کرد. هرجفتشون تیپی شبیه کای زده بودن و چانیول یه لحظه احساس حماقت کرد چون طوری تیپ زده بود که انگار دارن میرن یه بازار کوفتی غذا یا همچین چیزایی...
با رسیدن به اون دوتا چانیول نگاه بی حسش و به پسری که مخ بهترین دوستش و زده بود نگاه کرد.
هیچ احساس خوبی نسبت به اون دونفر نداشت و در یه چشم بهم زدن دوست عزیزش توسط اون پسر وسط بازار داشت بلعیده میشد و چان حتی نمیدونست چه شکلی باید فک افتاده رو زمینشو جمع کنه.
:میگم که... بهتره ما بریم.
سرشو با تردید سمت پسر ریز جسه جلوش برگردوند. اون پسر یجورایی خیلی عجیب بود. صداش شبیه فرشته ها بود و چهرش شبیه شیطان
و در یک ثانیه قلبش لرزید!
باید احساس خطر میکرد؟
داشت ازون پسر خوشش میومد؟
زمان برای یه ثانیه ایستاد و ثانیه بعد لبای پسر کوچیکتر روی لباش میلغزیدن.

- #ChanBaek - #EXO
༄ #Shin
اگه یه روز از خواب بیدار شی و وقتی چشمات و باز میکنی به جای تخت گرمو نرمت، سر از یه زندان دراری، چی؟
خب این بلایی بود که سر ته‌مین پسر وزیر صنایع کشور اومد.
هیچ وقت درک نمیکرد چرا پسر یه وزیر صنایع باید ربوده شه. پدرش رسما هیچ کاره دولت بود و حالا اون درحالی که دستو پاهاش سفت بسته شده بودن گوشه دیوار اتاق سردی که توش بود کز کرده بود.
صدای قدم هایی که نزدیک تر میشدن باعث میشد تو اون تاریکی چشماشو بچرخونه تا صاحب قدم هارو ببینه‌.
پسر مقابلش درحالی که جلوش زانو میزد و چونشو بین دوتا انگشت اشاره و شصتش نگه داشته بود لبخند شیرینی زد: "سلام ته‌مینا"
:"مین-مینهویا؟"
مینهو با پوزخند به پسری که یه زمان صاحب قلبش بود و الان تنها عروسکی که میتونست تا سرحد خرابیش باهاش بازی کنه و بهش آسیب بزنه خیره موند.
با به یاد آوردن نقشه های شومش پوزخند عمیقی روی لبش جا خوش کرد و درحالی که انگشت شصتشو روی لب ته‌مینی که از سرمای هوا میلرزید، میکشید آروم لب زد: "دلم برات تنگ شده بود بیبی"

- #2Min - #Shinee
༄ #Shin
نمیتونم جلو تر برم یا به سمتش بدو ام
نمیتونم صدای خنده هاشو که موسیقی زندگیمه بشنوم
من الان حتی نمیتونم گریه کنم
سرده
تاریکه
خاکستریه
دنیام بدون اون
غیرقابل تحمل و توصیفه

_من و او
- ME
༄ #Shin
ما به دنیا اومدیم تا غمگین باشیم،زجر بکشیم تا خوشحال باشیم!
ما با همه چیزایی که ارزشمند بودن جنگیدیم و توی این دنیای ظالم، به دنبال عشق میگردیم
و این عشقه که نمیزاره ما مدت طولانی از هم دور باشیم
و ما فقط و فقط خودمون رو داریم!

- #ChanBaek - #EXO
༄ #Sarin
♔︎-Situation
♕︎-action -romance -angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:اینسونگ...
:جه‌یون؟
:حق نداری اینکارو بکنی! اجازه نداری! نمیتونی! بهت اجازشو نمیدم!
اینسونگ درحالی که بی توجه به درد هولناک توی گلوش پوزخند تلخی میزد آروم گفت: ولی نمیتونی کاری کنی.
:چرا میتونم، میتونم لعنتی فقط دووم بیار خواهش میکنم.
جه‌یون درحالی که زجه میزد گفت و با بدبختی دنبال راهی میگشت تا بتونه اون پسر و نگه داره
اشکاش یکی بعد از اون یکی گونشو تر میکردن و جه‌ون خوب میدونست این قراره اخرین بارش با اون پسر باشه! حتی اگرم به خودش اعتراف نمیکرد فرقی نداشت. تهه قلبش میدونست این اخرین باره.
:نرو
التماس کرد ولی اینسونگ خیلی وقت بود که رفته بود!
با پخش شدن صدای بلندی به پسری که حالا روی زمین افتاده بود بدون هیچ حسی خیره شد.
دور مچ دستای برفیش حالا هاله های بنفش رنگی دیده میشد و قفسه سینش خیلی وقت بود که ثابت ایستاده بود.
اون حق نداشت که خودشو اینطوری ازش بگیره
خدا حق نداشت که اون شکلی اونو ازش بگیره

*موقعیت: جه‌یونی که پا روی دم یسری ادم خطرناک گذاشته بود و اونام برای تلافی معشوقه عزیزشو دزدیده بودن و بعد در کمال بی رحمی از دستاش آویزونش کرده بودن و توی آب فرو برده بودنش تا وقتی که جه‌یون بهش برسه آروم آروم مثل ماهی بیرون افتاده از آب جونشو از دست بده. دریغ ازینکه اونی که دستور کشتن اینسونگو داده بود در اصل پدر جه‌یون بود...

- #JaeSeong - #SF9
༄ #Shin
همیشه دوست داشتم چشمات باشم تا ببینم دنیا از نگاه تو چه شکلیه...
من از نگاه تو چه شکلیم...
تموم آرزوی من شده توی لحظه های تو بودن...
شاید من همون دروغیم که بخاطرت زندگی میکنم و تو میتونی پشتش پنهان شی!
تو رفتی ولی من حالم خوبه!
و آخرش از منو تو فقط سوختن عکسامون بهم رسید...

- #VMin - #BTS
༄ #Sarin
لطفا دستمو بگیر
من و به آسمون ببر
یا حتی روی زمین بامن قدم بزن
نمیدونم
به نظر بهونه های خوبی میان تا بتونم دستتو بگیرم
اما اگه برای قانع کردن تو چندانم خوب نیستن
پس بزار بگم
اگه دستمو نگیری میمیرم
بخاطر نجات جونم
دستمو میگیری مگه نه قهرمان من؟

_من و او
- ME
༄ #Shin
یادت نره
صدای ویالون زندگیت
توسط خودت نواخته میشه
نه سعی کن خارج از نُت بزنی
نه سعی کن نُت زندگی دیگرانو بنوازی
هرکس فقط تو نواختن نتای زندگی خودش ماهره
هنرمند من!

༄ #Shin
چشم های تار
قلب های خالی
سکوت حالا، آزار دهنده تر از حرف های گذشته بود.
هردو خسته از دویدون ها
نرسیدن ها
پاها دیگه حتی نای ایستادن نداشتن و دست ها
خسته از جنگ های بی پایان
حتی اگه بگی نه، این یکی قرار نیست هیچ وقت ترکم کنه، مجبوری به خودت یادآور بشی که اون هم انسانه و خسته میشه... و حالا اون دو اونقدر خسته بودن
که از عشق هم دست کشیدن
و مثل پشت کردن به یه گذشته با کلی خاطرات تلخ و زننده
بهم پشت میکنن
بدون توجه به گلی که از عشقشون تنفس میکنه
و حالا اون گل حتی تو خیالاتشون هم رشد نخواهد کرد.

- #HunHan - #BTS
༄ #Shin
:اون رفته؟ منو ترک کرده؟
پسر با ترس گفت.
:نه نه اون اینکارو نمیکنه... اون حق نداره اینکارو بکنه...
و حالا حتی کمی نشانه های لرزیدن هم توی بدنش دیده میشد.
سکوت پیچیده توی سالن نشون میداد که اون واقعا رفته بود!
مربیشون به ارومی سمتش اومد.
:تیونگ... میدونم برات سخته، برای هممون سخته ولی به نظرم وقتشه به خودت بیای.
اون دیگه مرده!!
:مر-مرده؟
***
:تیونگااااا
با لبخند سمت فندقش برگشت.
:چی میگی فندق کوچولو؟؟
:میگم برای اجرای فردا، این کفشا خوبن؟
با لحن کیوتی گفت و کفشارو کنار صورتش نگه داشت و با ذوق به دوست پسرش که پارتنر رقص فرداش بود نگاه کرد.
با تکون خوردن سر تیونگ به نشونه مثبت با ذوق توی اتاق دوید. با بسته شدن در اتاق پشتش لبخندش مثل پاهاش خشک شدن و نگاهش میخکوب جواب آزمایشش موند.
خب چی میشد اگه سرطان داشت و قرار بود دوماه دیگه بمیره؟
اون با خودخواهی تمام ترجیح میداد دوست پسرش چیزی ازین موضوع نفهمه جای اینکه عذاشو از دوماه پیش بگیره...
هرچند اون پسر مغرور حتی هنوزم بعد از دوسال پس از مرگشم تصمیم نگرفته رهاش کنه، که عذاشو بگیره....!!

- #Taeyong - #NCT
༄ #Shin
:اصلا میدونی چیه هیوووونگ
جانگ کوک با بغض، فریاد کشید.
:تو همیشه قولایی میدی که نمیتونی هیچ کاریشون کنی!!
گفت و بعد بی توجه به مردمی که با بهت و تمسخر نگاش میکردن گلای سفید خشکیده رو از روی اون سنگ سیاه کنار زد و بلند شد.
این بار نوبت اون بود که بدون نگاه کردن به پشتش پسرشو به دست زمونه بسپاره، شخصی که یه زمانی تن گرمشو به دست هیچ احدی نمیداد حالا مجبور بود به دست سرد خاک بدتش.
"میدونی که تا تهش باهاتم!"

- #TaeKook - #BTS
༄ #Shin
:هیییی جانگ کوکااااااااا
پسر با ذوق سمت صمیمی ترین دوستش دوید و خودشو روش پرت کرد.
:مواظب باش لطفا.
جانگ کوک با نگرانی گفت و دستاشو دور خورشید کوچولوش حلقه کرد.
تنها چیزی که مانع از چسبیدن تناشون به هم میشد همون دسته گلی بود که چندی پیش مابین انگشتای ظریف و کشیده تهیونگ بود.
جانگ کوک اروم دستشو بالا اورد و روی گونه ی پسر رو به روش کشید که باعث شد پسر کمی شوک زده عقب بره.
تهیونگ محتاطانه اخطار داد: "ولی دارن میبیننمون!"
مسلما اگه والدینشون از رابطه واقعی بینشون خبردار میشدن چندانم واکنش مثبتی نداشتن.
جانگ کوک نگاه زیرچشمی به خانواده هاشون که مشغول خوش و بش بودن انداخت.
: "حواسشون نیست."
و بعد زیر خنده زدن.
جفتشون به همین خوشی کوچیکی که بینشون بود و نهال عشق تازه جوونه زده بینشون راضی بودن، حتی اگه بقیه اونارو دوست میدونستن براشون فرقی نداشت! اونا که میدونستن رابطه بینشون چه شکلی پس کدوم خری به طرز تفکر بقیه اهمیت میده؟!

- #TaeKook - #BTS
༄ #Shin
° :"من... میترسم."
جیمین با لحن شجاعی که پارادوکس عجیبی با جمله ای که روی زبونش جاری میشد داشت، گفت.
:"می‌دونم جیمینا... اما یکم. باشه؟!"
یونگی درحالی که با چشمای مصممش به چشم های زیبای ربات رو به روش خیره بود گفت.
الکترود های جیمین دقیقا نمیدونستن باید چه حسی و منعکس کنن، البته اگه حسی بود... پس همشون فقط ترجیح داده بودن که بی اهمیت حرکت کنن و یونگی هرچه تو چشمای اثر زیبای رو به روش میکاوید،چیزی جز دوتا تیله خالی پیدا نمیکرد. تیله های بنفش براق مورد علاقش فقط تصویر خودش و درحالی که غرق خون بود و برای زنده موندن با خدا میجنگید و بازتاب میکردن.
جیمین اونجا بود و توی آغوشش گرفته بودتش اما یونگی هنوزم احساس سرما میکرد.
شاید خیلی دیر بود اما الان یونگی متوجه میشد که همیشه اون حفره دردناک تو قلبش بخاطر ربات رو به روش بود.
همون رباتی که دولت با آب و تاب تبلیغش میکرد تا مردم و به روش های مورد علاقه خودشون از تنهایی درشون بیارن و حالا یونگی میترسید با رفتنش ربات کوچولوش دست کسی بیوفته که آزارش بده و قدرشو ندونه.
شایدم نگرانیش بیهوده بود و خودش زیاد از حد یه رباتو لوس کرده بود! عجیب بود که حتی توی واپسین دقایق زندگیش به جای فکر کردن به خودش نگران رباتش بود؟!
دستشو برای اخرین بار روی شبیه ساز پوست جیمینیش گذاشت.
:"فکر کنم دارم میام پیشت پارک جیمین."
با سر خوردن و افتادن دست یونگی، ربات لبخند ریزی زد و اروم اونو از بغلش روی زمین سرد هل داد. بهرحال بین آغوش اون و زمین چندانم تفاوتی نبود.°

-اوه این... ما باید یه پلیس بدیمش...
جیمین از دور به دو پسری که جنازه اولین صاحبش و بلند میکردن نگاه کرد.
ایا بعد ها تو تاریخ مینویسن که جیمین اولین رباتی بود که تونست به تکامل کامل برسه و خودش صاحبش و به قتل برسونه؟

- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin
نوشته های روی دیوار چیزهایین که نمیتونم توضیحشون بدم.
قلبمو باز میکنم اما برای روزها خالی میمونه.
بهم گفتی حس چندان خوبی به خودمون نداری
و دوست نداری ادامه پیدا کنیم.
این برای من طوری به نظر میومد که وقتی مردم
باید تمام اون کلمات شیرینتو روی سنگ قبرم حک کنم
چون به نظر میاد حرفای شیرینتو فقط میتونم
توی ذهنم و روی سنگ قبرم حبس کنم.

_من و او
- ME
༄ #Shin
:هیونگ هیونگ
:چیکار میکنی تو وسط این بارون این موقع شب؟؟
تهیونگ حیرت زده و کمی هم عصبی به پسر بچه رو به روش توپید.
پسر درحالی که چتر حمل شده توی دستشو بالای سر تهیونگی هیونگش میگرفت آروم گفت: دیدم از خونه بدون چتر رفتی...

- #TaeKook - #BTS
༄ #Shin
اولین باری که دیدمت تابستون بعد از دبیرستان بود
راجب اینده روشن و شیرین حرف میزدی
و زندگی من به تاریکی کشیده شده بود
هیچ وقت فکرشم نمیکردم
همه اونا فقط تبدیل به یه رویای شیرین بشه
توقع داشتم اون حقیقت بیشتر طول بکشه
اما مثل سنجاقکای کاغذی
به دست باد رقصیدن و حالا ازینجا خیلی دورن
توی زندگی بعدی
میتونم برای تو باشم
و میتونیم به تمام قولایی که تک نفره از طرف تودبه خودم دادم
دونفری عمل کنیم...

_من و او
- ME
༄ #Shin
:این یکم عجیب نیست هیونگ؟
تهیونگ با ناباوری گفت و به لباساش اشاره کرد. یونگی اما انگار که یه پدیده کاملا طبیعی که روزی دوبار براش اتفاق میوفته، با ارامش جواب داد: اینکه برگشتیم چند صد سال قبل یا اینکه از بخت بدمون هنوز داداشیم؟؟

- #TaeGi - #BTS
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-Smut -history -fluff
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:فکر کنم الان دژاوو شد...
سهون با خنده گفت و به کای خیره شد.
:دژاوو؟؟
کای با لحن بامزه ای گفت که باعث شد پسر رو به روش با خنده دوباره روی چمنای تازه زیرشون بیوفته.
:گناه دارن نکن.
کای با دلسوزی گفت و به چمنای فلک زده اطرافشون خیره شد.
:تا دو ثانیه پیش که افتاده بودی روم و دونفری روشون غلت میزدیم دلت براشون نمیسوخت.
سهون پوکر گفت و به آسمون صاف بالا سرشون خیره شد.
:میگم کای
سهون بعد از چند ثانیه که حس کرد کای به طرز عجیبی ساکته صداش زد.
:هوم؟
:ایده دو نفره اومدن پیک نیک چندانم بد نبود.
:آره حداقلش دو کلمه حرفم زدیم.
کای با نیشخند گفت و به دوست چندسالش که رابطشون بعد از یه مدت رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود خیره شد.

*موقعیت: سهونی که به خواست خودش وارد یه رابطه دوستی بامنفعت با کای شده بود بی توجه به احساساتش که از بچگی به کای حسی بیشتر از دوست داشت و خب کای کی بود که بتونه از اندام جذاب دوستش بگذره؟

- #KaiHun - #EXO
༄ #Shin
: "سر-سرورم..."
ملکه با بهت گفت و سمت امپراطور جوان دوید. درهای بزرگ پشت سرش بسته شدن و حالا اون دو نفر تو اتاق بزرگ تنها بودن.
: "جیمینا."
امپراطور به خودش اجازه داد همسر زیباشو صمیمانه خطاب کنه. بهرحال اون قرار نبود تو خلوتشون طوری رفتار کنه که انگار ملکش دختره!!
دستای ظریف ملکه به سمت بند ردای مشکی سلطنتی بلندش رفت و چند ثانیه بعد ردا روی زمین افتاده بود.
مرگ ناگهانی ملکه و پادشاه قبلی طوری شوکه کننده بود که همسر عزیزش بی توجه به وزرا و خدمه ها درحالی که کاملا دگرگون شده بود به اتاقش پناه برده بود و حالا ملکه هم پیشش بود. با یه زیرپوش سفید رنگ درحالی که آروم روی پاهاش مینشست و با لبهایی به نرمی هلو پیشونی مرد گریون رو میبوسید.

- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin