وقتی که تصمیم گرفت برای فرار از دست پسرعموش که توی مدرسه هی اذیتش میکرد و کتکش میزد به یه مدرسه سطح متوسط انتقالی بگیره... مسلما هیچ وقت فکر نمیکرد که دست سرنوشت اونو توی یه اکیپی پر از دراماهای مختلف پرت کنه و حتی هیچ وقت احتمالشم نمیداد که اینقدر مسخره به گرایش واقعیش پی ببره... که شب جشن هالووین وسط کل جمعیت توسط تنها فردی که توی اکیپشون باهاش لج بود یعنی مین یونگی، فاکر اعظم بوسیده بشه!!!!!!
- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin
- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-Dram -romance -Angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
یروز تابستونی بود
دقیقا تاریخشو یادم نیست ولی یادمه گرم بود
و من درحالی که شوک زده به تصویر کاغذای پاره تو دستم خیره بودم داشتم با خودم فکر میکردم چرا الان؟ چرا فردا نه؟ چرا ماه بعد نه؟ چرا سال بعد نه؟ چرا الان؟ چرا امروز؟ اگه میتونستم زمان و متوقف کنم، مطمعنا روی صبح وقتی که خواب بودم متوقف میکردم تا برای باقی عمرم توی خواب بمونم.
اما حالا تیک و تیک عقربه ثانیه شمار بهم میفهموند که حتی برای برگردوندن این تیکه کاغذاهم کنار هم خیلی دیر شده. مهم نیست چند سالت باشه، چه کارایی تاحالا تو عمرت انجام دادی، چه حسرتایی خوردی، چه شادی هایی کردی... همیشه برای انجام دادن یچیزایی خیلی دیره، حتی اگه انجامشونم بدی بازم چیزی درست نمیشه. چون خیلی دیر کردی.
همه اینارو میدونستم. نگاهم روی گیتار گوشه دیوار خشک شد و سعی کردم صداشو بیاد بیارم، وقتی که توی چشمام زل میزدی و مینواختی اما تنها چیزی که تو سرم میپیچید "چرا؟" بود و تنها چیزی که گوشامو پر میرد جیغ های گوشخراشین.
سمت دبه تقریبا بزرگ توی آشپزخونه رفتم و بی توجه به خونه ای که خودم با احساساتم لبریزش کردم و چیدمش اون دبرو روی زمین و برگه ها خالی میکنم.
با پیچیدن بوی بنزین زیر دماغم لبخند موفقیت آمیزی روی لبم نشست. فندکمو از جیبم بیرون کشیدم.
اگه لیاقت اینا سوختنه پس لیاقت منم سوختنه
اگه این چیزیه که تو میخوای عزیزم پس من باید بهش عمل کنم...
*موقعیت: جیمین عاشقی که برای عشق عزیزش و همسر دوستداشتنیش هرکاری میکنه حتی به آتیش کشیدن خودش به همراه سند ازدواجشون و برگه سونوگرافی معشوقه همسرش که چندی پیش توسط خودش تیکه تیکه شده بودن و یونگیی که ذهنش درگیر حرف پدر کفتار صفت پیرش شه که دقیقا قبل از اینکه یونگی بتونه سوار ماشینش بشه با نیشخند بهش گفته "میدونی که نمیزارم حتی یه لحظه هم با اون هرزه زندگی خوبی داشته باشی حتی اگه مجبور شم تورو به عنوان پدر بچه خودم معرفی کنم!!!"
- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin
♕︎-Dram -romance -Angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
یروز تابستونی بود
دقیقا تاریخشو یادم نیست ولی یادمه گرم بود
و من درحالی که شوک زده به تصویر کاغذای پاره تو دستم خیره بودم داشتم با خودم فکر میکردم چرا الان؟ چرا فردا نه؟ چرا ماه بعد نه؟ چرا سال بعد نه؟ چرا الان؟ چرا امروز؟ اگه میتونستم زمان و متوقف کنم، مطمعنا روی صبح وقتی که خواب بودم متوقف میکردم تا برای باقی عمرم توی خواب بمونم.
اما حالا تیک و تیک عقربه ثانیه شمار بهم میفهموند که حتی برای برگردوندن این تیکه کاغذاهم کنار هم خیلی دیر شده. مهم نیست چند سالت باشه، چه کارایی تاحالا تو عمرت انجام دادی، چه حسرتایی خوردی، چه شادی هایی کردی... همیشه برای انجام دادن یچیزایی خیلی دیره، حتی اگه انجامشونم بدی بازم چیزی درست نمیشه. چون خیلی دیر کردی.
همه اینارو میدونستم. نگاهم روی گیتار گوشه دیوار خشک شد و سعی کردم صداشو بیاد بیارم، وقتی که توی چشمام زل میزدی و مینواختی اما تنها چیزی که تو سرم میپیچید "چرا؟" بود و تنها چیزی که گوشامو پر میرد جیغ های گوشخراشین.
سمت دبه تقریبا بزرگ توی آشپزخونه رفتم و بی توجه به خونه ای که خودم با احساساتم لبریزش کردم و چیدمش اون دبرو روی زمین و برگه ها خالی میکنم.
با پیچیدن بوی بنزین زیر دماغم لبخند موفقیت آمیزی روی لبم نشست. فندکمو از جیبم بیرون کشیدم.
اگه لیاقت اینا سوختنه پس لیاقت منم سوختنه
اگه این چیزیه که تو میخوای عزیزم پس من باید بهش عمل کنم...
*موقعیت: جیمین عاشقی که برای عشق عزیزش و همسر دوستداشتنیش هرکاری میکنه حتی به آتیش کشیدن خودش به همراه سند ازدواجشون و برگه سونوگرافی معشوقه همسرش که چندی پیش توسط خودش تیکه تیکه شده بودن و یونگیی که ذهنش درگیر حرف پدر کفتار صفت پیرش شه که دقیقا قبل از اینکه یونگی بتونه سوار ماشینش بشه با نیشخند بهش گفته "میدونی که نمیزارم حتی یه لحظه هم با اون هرزه زندگی خوبی داشته باشی حتی اگه مجبور شم تورو به عنوان پدر بچه خودم معرفی کنم!!!"
- #YoonMin - #BTS
༄ #Shin
حسش مثل اینه که جفتمون روی لبه یه تیغ ایستادیم.
کاش میتونستم بگم که به خودم افتخار میکنم
من متاسفم اگه ناامیدت کردم
تمام صداهای تو سرم شدت میگیرن و خودشونو به دیواره های مغزم میکوبن.
کاش میتونستم بیرون بریزمشون...
خب، حدس میزنم که من منشأ تمام ناامیدی هام
اما هرکاری میکنم که ناامیدت نکنم
این یکم آزار دهندست
سعی میکنم نادیدت بگیرم
سرم پایینه و به سمتت قدم میزنم
نگاهم و به زمین دوختم
حقیقتش من جلوی تو خیلی خجالتیم
از کارهایی که میتونستم انجام بدم و انجام ندادم
خیلی خجالت میکشم
میشه فقط بغلم کنی؟؟
تا این کابوس تبدیل به رویایی شیرین بشه قبل از اینکه با صدای شیرینت که از پلیر پخش میشه بیدار شم؟؟
_من و او
- ME
༄ #Shin
کاش میتونستم بگم که به خودم افتخار میکنم
من متاسفم اگه ناامیدت کردم
تمام صداهای تو سرم شدت میگیرن و خودشونو به دیواره های مغزم میکوبن.
کاش میتونستم بیرون بریزمشون...
خب، حدس میزنم که من منشأ تمام ناامیدی هام
اما هرکاری میکنم که ناامیدت نکنم
این یکم آزار دهندست
سعی میکنم نادیدت بگیرم
سرم پایینه و به سمتت قدم میزنم
نگاهم و به زمین دوختم
حقیقتش من جلوی تو خیلی خجالتیم
از کارهایی که میتونستم انجام بدم و انجام ندادم
خیلی خجالت میکشم
میشه فقط بغلم کنی؟؟
تا این کابوس تبدیل به رویایی شیرین بشه قبل از اینکه با صدای شیرینت که از پلیر پخش میشه بیدار شم؟؟
_من و او
- ME
༄ #Shin
کاراگاه ناحیه جنایی، بخش مرکزی دنیای زیرین با یه گذشته اسرار آمیز و یه آینده نامعلوم کسی بود که هرروز با زندگی روزمرش سرو کله میزد.
با لبخند قهوه مینوشید، دوی روزانشو انجام میداد، دوش میگرفت و شبها هم توی دفترش سر میکرد و با مسئله های گوناگون سر و کله میزد.
قتل و تجاوز و دزدی چیزایی بودن که حتی از خمون اولشم سر وجد نمی آوردنش.
تا اینکه شب طرفای ساعت 3:20 دقیقه بامداد درحالی که داشت به خونش برمیگشت تا به مرخصی دو روزش برسه و برای حل کردن تمام پرونده های عقب موندش جشن بگیره یه مایع براق نظرشو جلب کرد.
مایعی براق و قرمز رنگ که از جسد معلقی آویزون بود و حرف 𝕳 روی دیوار پشت سرش میدرخشید.
پس دوباره شب بیداریاش برای حل کردن یه پرونده شروع شد؟؟
با کلافگی به جسد مسخره روبه روش که احتمالا شیرین کاریه دوتا خون اشام تازه کار بود خیره شد...
دریغ ازینکه فرد پشت سرش درحالی که دست هاشو با دستمال کرم رنگش تمیز میکرد به جوجه کاراگاهه مورد علاقش خیره بود و داشت اونو با همون قیافه بسته به تختش درحالی که از شدت لذت فریاد میکشید و تصور میکرد.
عجب شاهکاری!!!!
- #TaeKook - #BTS
༄ #Shin
با لبخند قهوه مینوشید، دوی روزانشو انجام میداد، دوش میگرفت و شبها هم توی دفترش سر میکرد و با مسئله های گوناگون سر و کله میزد.
قتل و تجاوز و دزدی چیزایی بودن که حتی از خمون اولشم سر وجد نمی آوردنش.
تا اینکه شب طرفای ساعت 3:20 دقیقه بامداد درحالی که داشت به خونش برمیگشت تا به مرخصی دو روزش برسه و برای حل کردن تمام پرونده های عقب موندش جشن بگیره یه مایع براق نظرشو جلب کرد.
مایعی براق و قرمز رنگ که از جسد معلقی آویزون بود و حرف 𝕳 روی دیوار پشت سرش میدرخشید.
پس دوباره شب بیداریاش برای حل کردن یه پرونده شروع شد؟؟
با کلافگی به جسد مسخره روبه روش که احتمالا شیرین کاریه دوتا خون اشام تازه کار بود خیره شد...
دریغ ازینکه فرد پشت سرش درحالی که دست هاشو با دستمال کرم رنگش تمیز میکرد به جوجه کاراگاهه مورد علاقش خیره بود و داشت اونو با همون قیافه بسته به تختش درحالی که از شدت لذت فریاد میکشید و تصور میکرد.
عجب شاهکاری!!!!
- #TaeKook - #BTS
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-Dram -romance -Angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
با بلند شدن صدای تشویق ها یه لبخند کوچیک زد و با دستای ظریفش موهای رنگ شده فندقیشو عقب داد و یه نیشخند جذاب زد که باعث شد صدای تشویق ها دو برابر بشه. درحالی که با چسب های روی انگشتاش ور میرفت به صدای خوشحال مربی که اعلام میکرد این آخرین مسابقه بین مدرسه ای بود و اونا بردن گوش میکرد. بی حوصله تر ازین بود که تعریف تمجید هایی که ازش میشد و جواب بده فقط میخواست که به خونه بره، دوش بگیره و خودشو با سیگار و مشروب خفه کنه.
شاید حداقل تو تنهاییاش میتونست خود واقعیش باشه.
بدون توجه به بقیه همتیمیهای توی رختکن ازونجا بیرون اومد. بعد از خارج شدن لوهان همه آروم نفساشونو بیرون دادن.
:وای پسر، من واقعا ازش بدم میاد.
:عه جدی؟ اون موقع کا قربون صدقه سرویس اش میرفتی و میگفتی توپ توی دستاش میرقصه که اینجوری نشون نمیداد.
:خفه شو...
با شنیدن حرفایی که همیشه پشتش بودن پوزخندش عمیق تر شد و ساکش و روی دوشش انداخت و بی اهمیت سمت خونه به راه افتاد که ینفر مستقیم خورد تو دماغش...
:عاااای دماغ نازنینمممم
درحالی که دماغ عزیزشو میمالید شاکی به اون کوه یخ رو به روش که توی نگاهش بی اهمیتی جلوه میکرد خیره شد... اون پسر چرا درمقابل تمام زیبایی های لوهان بی اهمیت بود؟ و این بیشتر از سرمای پسر رو به روش تو شوک فروش برد.
پسر اما یکم خم شد تو صورت لوهان و اروم گفت: خوبی؟؟؟
نمیدونست چرا این پسر عجیب همچین سوال عجیب تریو میپرسه. پسر که انگار فهمید که لوهان گیج شده سرشو با کلافگی تکون داد و گفت: آخه داری گریه میکنی.
داشت گریه میکرد؟؟؟
( -لوهانااا... بیا تو زندگی بعدیمون همو ببینیم...
+ببینیم که ببینیم... چه سود به حال من داره.
لوهان بیست ساله با لجاجت لبشو به دندونش کشید.
-عه نکن اونا مال منن.
لوهان بی توجه به حرف پسر مقابلش به کارش ادامه داد که دستاش توی دستای دوست پسر عزیزش قرار گرفت.
+بیا توی همه زندگیامون همو ببینیم و اونوقت من قول میدم توی همه زندگیام تورو دوست داشته باشم. مطمعنن توی یکی از زندگی هام میتونم راحت دستتو بگیرم و به دنیا بگم که این پسر مرد منه... باشه لو؟
من دوست دارم، خیلیم زیاد، هزاران سال دوستت داشتم، هزاران سال دیگه هم دوست میدارم.)
*موقعیت: لوهان، والیبالیست مغرور مدرسه توی دیدار اولش با اوه سهون، مربی جدیدشون به گریه افتاد!!
- #HunHan - #EXO
༄ #Shin
♕︎-Dram -romance -Angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
با بلند شدن صدای تشویق ها یه لبخند کوچیک زد و با دستای ظریفش موهای رنگ شده فندقیشو عقب داد و یه نیشخند جذاب زد که باعث شد صدای تشویق ها دو برابر بشه. درحالی که با چسب های روی انگشتاش ور میرفت به صدای خوشحال مربی که اعلام میکرد این آخرین مسابقه بین مدرسه ای بود و اونا بردن گوش میکرد. بی حوصله تر ازین بود که تعریف تمجید هایی که ازش میشد و جواب بده فقط میخواست که به خونه بره، دوش بگیره و خودشو با سیگار و مشروب خفه کنه.
شاید حداقل تو تنهاییاش میتونست خود واقعیش باشه.
بدون توجه به بقیه همتیمیهای توی رختکن ازونجا بیرون اومد. بعد از خارج شدن لوهان همه آروم نفساشونو بیرون دادن.
:وای پسر، من واقعا ازش بدم میاد.
:عه جدی؟ اون موقع کا قربون صدقه سرویس اش میرفتی و میگفتی توپ توی دستاش میرقصه که اینجوری نشون نمیداد.
:خفه شو...
با شنیدن حرفایی که همیشه پشتش بودن پوزخندش عمیق تر شد و ساکش و روی دوشش انداخت و بی اهمیت سمت خونه به راه افتاد که ینفر مستقیم خورد تو دماغش...
:عاااای دماغ نازنینمممم
درحالی که دماغ عزیزشو میمالید شاکی به اون کوه یخ رو به روش که توی نگاهش بی اهمیتی جلوه میکرد خیره شد... اون پسر چرا درمقابل تمام زیبایی های لوهان بی اهمیت بود؟ و این بیشتر از سرمای پسر رو به روش تو شوک فروش برد.
پسر اما یکم خم شد تو صورت لوهان و اروم گفت: خوبی؟؟؟
نمیدونست چرا این پسر عجیب همچین سوال عجیب تریو میپرسه. پسر که انگار فهمید که لوهان گیج شده سرشو با کلافگی تکون داد و گفت: آخه داری گریه میکنی.
داشت گریه میکرد؟؟؟
( -لوهانااا... بیا تو زندگی بعدیمون همو ببینیم...
+ببینیم که ببینیم... چه سود به حال من داره.
لوهان بیست ساله با لجاجت لبشو به دندونش کشید.
-عه نکن اونا مال منن.
لوهان بی توجه به حرف پسر مقابلش به کارش ادامه داد که دستاش توی دستای دوست پسر عزیزش قرار گرفت.
+بیا توی همه زندگیامون همو ببینیم و اونوقت من قول میدم توی همه زندگیام تورو دوست داشته باشم. مطمعنن توی یکی از زندگی هام میتونم راحت دستتو بگیرم و به دنیا بگم که این پسر مرد منه... باشه لو؟
من دوست دارم، خیلیم زیاد، هزاران سال دوستت داشتم، هزاران سال دیگه هم دوست میدارم.)
*موقعیت: لوهان، والیبالیست مغرور مدرسه توی دیدار اولش با اوه سهون، مربی جدیدشون به گریه افتاد!!
- #HunHan - #EXO
༄ #Shin
اصولا سالن اپرای شهر جایی برای اجرای اپرا بود و بزرگترین خلافی که به چشماش دیده بود اجرای تئاتر برای خیریه توش بود.
اما حالا مارک درحالی که روی پاهای دوست پسر جذابش نشسته بود و درحالی که دیوانه وار میبوسیتدش به این فکر میکرد که چی میشه اگه اولین رابطشونو توی سالن اپرا درحالی که پرده های بزرگ جلوی تمام دید مردمو گرفته داشته باشن؟؟
- #YuMark - #NCT
༄ #Shin
اما حالا مارک درحالی که روی پاهای دوست پسر جذابش نشسته بود و درحالی که دیوانه وار میبوسیتدش به این فکر میکرد که چی میشه اگه اولین رابطشونو توی سالن اپرا درحالی که پرده های بزرگ جلوی تمام دید مردمو گرفته داشته باشن؟؟
- #YuMark - #NCT
༄ #Shin
:تهیونگا
درحالی که نوک انگشتاشو نوازش وار رو موهای معشوقش میگردوند چشمهاشو به اون شاهزاده آروم دوخت.
:دارم فکر میکنم چی میشه اگه طوری رفتار کنیم که... یعنی اونطوری رفتار کنیم... یعنی مثل مردم عادی
صدای خنده های آروم شاهزاده حتی دل پروانه های شیطونی که کنارشون بال بال میزدن رو هم میلرزوند.
درحالی که دستهاشو دور چونه پسر میچرخوند و لبخندش محو میشد با جدیت گفت: یعنی بخاطر همین دلیل بیخود و مسخره این لباسارو تنمون کردیم و اومدیم اینجا؟؟؟؟؟؟
- #VMin - #BTS
༄ #Shin
درحالی که نوک انگشتاشو نوازش وار رو موهای معشوقش میگردوند چشمهاشو به اون شاهزاده آروم دوخت.
:دارم فکر میکنم چی میشه اگه طوری رفتار کنیم که... یعنی اونطوری رفتار کنیم... یعنی مثل مردم عادی
صدای خنده های آروم شاهزاده حتی دل پروانه های شیطونی که کنارشون بال بال میزدن رو هم میلرزوند.
درحالی که دستهاشو دور چونه پسر میچرخوند و لبخندش محو میشد با جدیت گفت: یعنی بخاطر همین دلیل بیخود و مسخره این لباسارو تنمون کردیم و اومدیم اینجا؟؟؟؟؟؟
- #VMin - #BTS
༄ #Shin
:یا یا یا ما تو ملأعامیم... چی میکنییی
مجبور شد آخر جملشو با یه جیغ نه چندان مردونه بگه چون حس کرد دیگه پاهاش زمین و لمس نمیکنن و یه جایی بین زمین و آسمون معلقه... با حس کردن سطح سفتی زیر باسنش نفسشو آروم بیرون داد و با استرس وول کوچیکی خورد و محکم میله کنارشو چسبید.
درحالی که صورتش سرخ شده بود به دوست پسر جذابش که با چشم های درشتش نگاهش میکرد زل زد. خودشو جلو کشید و لباشو به لبای پسر رو به روییش چسبوند. انگار که ناگهان طغیان سکوت همه جارو در بر گرفتش. دیگه هیچی مهم نبود. نه تا وقتی که پسر روبه روش صورتشو چسبیده بود و دستاش روی دستای لرزونش قفل شده بود.
- #KookMin - #BTS
༄ #Shin
مجبور شد آخر جملشو با یه جیغ نه چندان مردونه بگه چون حس کرد دیگه پاهاش زمین و لمس نمیکنن و یه جایی بین زمین و آسمون معلقه... با حس کردن سطح سفتی زیر باسنش نفسشو آروم بیرون داد و با استرس وول کوچیکی خورد و محکم میله کنارشو چسبید.
درحالی که صورتش سرخ شده بود به دوست پسر جذابش که با چشم های درشتش نگاهش میکرد زل زد. خودشو جلو کشید و لباشو به لبای پسر رو به روییش چسبوند. انگار که ناگهان طغیان سکوت همه جارو در بر گرفتش. دیگه هیچی مهم نبود. نه تا وقتی که پسر روبه روش صورتشو چسبیده بود و دستاش روی دستای لرزونش قفل شده بود.
- #KookMin - #BTS
༄ #Shin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پس رویای زیبای من
امیدوار بودم تک به تک ثانیه های عمرمو کنارت بگذرونم
اما حالا تو یه طرف روی تختت دراز کشیدی
و من دارم اینو تایپ میکنم
پس لطفا یادت نره پتو رو دور خودت بپیچی
و خستگی های تمام این مدتو پشت پلکات بخوابونی
شبت بخیر زیباترین پادشاه/ملکه آب های شیرین من
- GN
༄ #Shin
امیدوار بودم تک به تک ثانیه های عمرمو کنارت بگذرونم
اما حالا تو یه طرف روی تختت دراز کشیدی
و من دارم اینو تایپ میکنم
پس لطفا یادت نره پتو رو دور خودت بپیچی
و خستگی های تمام این مدتو پشت پلکات بخوابونی
شبت بخیر زیباترین پادشاه/ملکه آب های شیرین من
- GN
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-Fantasy -Supernatural -romance
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:شت شت شت
یا پیچیدن آهنگ آروم و عمیقی که تا عمق استخوناش فرو میرفت چشماشو بست و با ناامیدی و کمی گیجی سرشو تکون داد. دستاشو محور سرش کرد تا شاید اون اهنگ کمتر تاثیر خودش و بزاره.
زبونشو روی دندوناش کشید، اما اون خیلی گشنه بود. دوباره سمت کیسه های خونی که حالا از هم جدا شده بود و خون و مثل یه برکه کوچیک دور پسر جوون درست کرده بودن حمله ور شد.
باورش نمیشد اونقدر زود کنترل خودشو فقط با شنیدن یه آهنگ از دست داده... تمام زحمات این مدتش از بین رفته بود و اون حالا تبدیل به خوناشام تشنه و وحشیی شده بود که فقط دنبال یه گردن میگشت تا جرش بده. با شنیدن صدای پایی سریع خودشو مخفی کرد.
دکتر بخش وارد محلی شده بود که کیسه های خونو نگه میداشتن چون پرستار عزیزش که از قضا دوست دخترشم بود بشدت ترسو بود و حالا هم یه صداهایی مثل خر خر از طرف یخچال ها شنیده بود و بخوایم واقع بین باشیم مثل سگ ترسیده بود.
و حالا اون دوست پسر شجاعش کبم تهیونگ و جلو انداخته بود و تهیونگ بی تفاوت به خون های پاره جلوش خیره شده بود. پس راست میگفتن یه تازه وارد دردسر ساز دارن.
جیمین از پشت کمدی که مخفی شده بود سرکی کشید تا ببینه توی چه موقعیتی بهتره تا به اون دکتر خوش هیکل که کلی خون تازه توی رگاشه حمله کنه اما با شنیدن صدای دکتر تمام معادلاتش توی یک ثانیه دود شدن و به خاک پیوستن.
-سلام پارک جیمین. کوچولوی دردسر ساز!
*موقعیت: تهیونگی که بعد از سال ها مقاوت تونسته بود عطشش نسبت به خون و کنترل کنه و توی بیمارستان سئول مشغول به کار بشه و جیمینی که فقط دو ماه از خوناشام بودنش میگذره و حالا یه کراش بزرگ روی کسی که سعی داره بهش کمک کنه تا عطشش نسبت به خون و سرکوب کنه داره.
- #VMin - #BTS
༄ #Shin
♕︎-Fantasy -Supernatural -romance
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:شت شت شت
یا پیچیدن آهنگ آروم و عمیقی که تا عمق استخوناش فرو میرفت چشماشو بست و با ناامیدی و کمی گیجی سرشو تکون داد. دستاشو محور سرش کرد تا شاید اون اهنگ کمتر تاثیر خودش و بزاره.
زبونشو روی دندوناش کشید، اما اون خیلی گشنه بود. دوباره سمت کیسه های خونی که حالا از هم جدا شده بود و خون و مثل یه برکه کوچیک دور پسر جوون درست کرده بودن حمله ور شد.
باورش نمیشد اونقدر زود کنترل خودشو فقط با شنیدن یه آهنگ از دست داده... تمام زحمات این مدتش از بین رفته بود و اون حالا تبدیل به خوناشام تشنه و وحشیی شده بود که فقط دنبال یه گردن میگشت تا جرش بده. با شنیدن صدای پایی سریع خودشو مخفی کرد.
دکتر بخش وارد محلی شده بود که کیسه های خونو نگه میداشتن چون پرستار عزیزش که از قضا دوست دخترشم بود بشدت ترسو بود و حالا هم یه صداهایی مثل خر خر از طرف یخچال ها شنیده بود و بخوایم واقع بین باشیم مثل سگ ترسیده بود.
و حالا اون دوست پسر شجاعش کبم تهیونگ و جلو انداخته بود و تهیونگ بی تفاوت به خون های پاره جلوش خیره شده بود. پس راست میگفتن یه تازه وارد دردسر ساز دارن.
جیمین از پشت کمدی که مخفی شده بود سرکی کشید تا ببینه توی چه موقعیتی بهتره تا به اون دکتر خوش هیکل که کلی خون تازه توی رگاشه حمله کنه اما با شنیدن صدای دکتر تمام معادلاتش توی یک ثانیه دود شدن و به خاک پیوستن.
-سلام پارک جیمین. کوچولوی دردسر ساز!
*موقعیت: تهیونگی که بعد از سال ها مقاوت تونسته بود عطشش نسبت به خون و کنترل کنه و توی بیمارستان سئول مشغول به کار بشه و جیمینی که فقط دو ماه از خوناشام بودنش میگذره و حالا یه کراش بزرگ روی کسی که سعی داره بهش کمک کنه تا عطشش نسبت به خون و سرکوب کنه داره.
- #VMin - #BTS
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-Romance -School life -dram
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:سونگ... سونگ-کو... سونگکوان... اوپا... اوپااااا
پوکر به دختر روبه روش که تا کمر خم شده بود و نفس نفس میزد خیره شد. حالا یکم عذاب وجدان گرفته بود که تندتر راه رفته بود تا دختره بهش نرسه.
:چیشده؟
با بیحوصلگی پرسید. به اندازه کافی دبیر عزیز تاریخ ریده بود تو اعصابش. از یه طرفم اعصابش خورد شده بود چون به تازگی فهمیده بود تاثیری که کل کل با یکی از ارشدای عوضی مدرسشون روش گذاشته غیر قابل انکاره. حالا فقط نیاز داشت یه کاسه از سوپ مادرش بخوره تا خود قبلیشو به یاد بیاره.
:اوپا... میخواستم بگم میای باهم به اردو ب
:اوکی
حرف دخترو قطع کرد و برگشت و بی توجه به دختری که داد میزد "من شمارتو ندارم" به راهش ادامه داد.
با باز کردن در خروج و خارج شدن از مدرسه نفس عمیقی کشید که با دیدن ارشد عوضی جذابش نفسش توی سینش حبس شد.
با یه امید بچگانه توی دلش به چشمای پسر روبه روش خیره شد تا شاید اون از فاصله تقریبا ۶ متری بینشون ندیده باشتش و بتونه در بره ولی با گره خوردن نگاهاشون توی هم یه سطل آب یخ روی دلش خالی شد.
پسر با اخم سمتش اومد و درحالی که دستاشو توی جیب شلوار یونیفرمی که به خوبی توی تنش نشسته بود، میکرد یکم خم شد و سرشو نزدیک گوسونگکوان کرد. منتظر بود هر آن توی یه حرکت قافل گیر کننده ارشد رو به روش با کله توی صورتش بزنه اما عوضش اون فقط پوزخندی زد و آروم گفت: باید اردو رو با من هم گروه بشی... متوجه شدی؟؟
*موقعیت: سونگکوان آروم و سربه زیری که از وقتی راهش به طور اتفاقی به جلوی اکیپ جذاب ترین ارشد مدرسشون باز شد تمام بدبختیای عالم روی سرش هوار شد و حالا علاوه بر درساش و اذیت کردنای اساتید باید شخصی به نام ورنون و تحمل میکرد، ارشدی که هرکاری میکرد تا اشکشو دربیاره، درحالی که خودش فکر میکرد فقط داره قلب پسرو به دست میاره... البته فکر نکنم همچینم اشتباه فکر کرده باشه!!!
- #VerKwan - #Seventeen
༄ #Shin
♕︎-Romance -School life -dram
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
:سونگ... سونگ-کو... سونگکوان... اوپا... اوپااااا
پوکر به دختر روبه روش که تا کمر خم شده بود و نفس نفس میزد خیره شد. حالا یکم عذاب وجدان گرفته بود که تندتر راه رفته بود تا دختره بهش نرسه.
:چیشده؟
با بیحوصلگی پرسید. به اندازه کافی دبیر عزیز تاریخ ریده بود تو اعصابش. از یه طرفم اعصابش خورد شده بود چون به تازگی فهمیده بود تاثیری که کل کل با یکی از ارشدای عوضی مدرسشون روش گذاشته غیر قابل انکاره. حالا فقط نیاز داشت یه کاسه از سوپ مادرش بخوره تا خود قبلیشو به یاد بیاره.
:اوپا... میخواستم بگم میای باهم به اردو ب
:اوکی
حرف دخترو قطع کرد و برگشت و بی توجه به دختری که داد میزد "من شمارتو ندارم" به راهش ادامه داد.
با باز کردن در خروج و خارج شدن از مدرسه نفس عمیقی کشید که با دیدن ارشد عوضی جذابش نفسش توی سینش حبس شد.
با یه امید بچگانه توی دلش به چشمای پسر روبه روش خیره شد تا شاید اون از فاصله تقریبا ۶ متری بینشون ندیده باشتش و بتونه در بره ولی با گره خوردن نگاهاشون توی هم یه سطل آب یخ روی دلش خالی شد.
پسر با اخم سمتش اومد و درحالی که دستاشو توی جیب شلوار یونیفرمی که به خوبی توی تنش نشسته بود، میکرد یکم خم شد و سرشو نزدیک گوسونگکوان کرد. منتظر بود هر آن توی یه حرکت قافل گیر کننده ارشد رو به روش با کله توی صورتش بزنه اما عوضش اون فقط پوزخندی زد و آروم گفت: باید اردو رو با من هم گروه بشی... متوجه شدی؟؟
*موقعیت: سونگکوان آروم و سربه زیری که از وقتی راهش به طور اتفاقی به جلوی اکیپ جذاب ترین ارشد مدرسشون باز شد تمام بدبختیای عالم روی سرش هوار شد و حالا علاوه بر درساش و اذیت کردنای اساتید باید شخصی به نام ورنون و تحمل میکرد، ارشدی که هرکاری میکرد تا اشکشو دربیاره، درحالی که خودش فکر میکرد فقط داره قلب پسرو به دست میاره... البته فکر نکنم همچینم اشتباه فکر کرده باشه!!!
- #VerKwan - #Seventeen
༄ #Shin
مثل این میمونه که یه تیکه از وجودم گم شده
فقط دارم درجا میزنم
و تو اصلا گریه کردنم و میشنوی؟
اشک هام دونه دونه گونه هامو میخورن
و فکر میکنم من طعمی جز تنهایی و نچشیدم
من توی آغوشت بکش
نمیخوام هیچ کس دیگه ای باشم
منو از تاریکی نجات بده
دستاتو دورم حلقه کن
بزار دوست داشتنت وجودم و فرا بگیره
من گم شدم
اگه من تورو نداشتم
هیچی نداشتم
میشه من و بغل کنی؟
_من و او
- ME
༄ #Shin
فقط دارم درجا میزنم
و تو اصلا گریه کردنم و میشنوی؟
اشک هام دونه دونه گونه هامو میخورن
و فکر میکنم من طعمی جز تنهایی و نچشیدم
من توی آغوشت بکش
نمیخوام هیچ کس دیگه ای باشم
منو از تاریکی نجات بده
دستاتو دورم حلقه کن
بزار دوست داشتنت وجودم و فرا بگیره
من گم شدم
اگه من تورو نداشتم
هیچی نداشتم
میشه من و بغل کنی؟
_من و او
- ME
༄ #Shin
یک صبح آروم
با قدم های نرم توی شهر قدم میزنم
هوا کمی بارونیه، آسمون نیلی رنگ شده.
شهر ساکته، انگار که از همه جا بی خبره
کسی میبینه؟
کسی میشنوه؟
بعید میدونم
میتونم بهت اعتماد کنم؟
میتونم لمست کنم؟
بعید میدونم
بهت اجازه میدم قلبمو لمس کنی.
بهم اجازه میدی قلبتو لمس کنم؟
بعید میدونم
_من و او
- ME
༄ #Shin
با قدم های نرم توی شهر قدم میزنم
هوا کمی بارونیه، آسمون نیلی رنگ شده.
شهر ساکته، انگار که از همه جا بی خبره
کسی میبینه؟
کسی میشنوه؟
بعید میدونم
میتونم بهت اعتماد کنم؟
میتونم لمست کنم؟
بعید میدونم
بهت اجازه میدم قلبمو لمس کنی.
بهم اجازه میدی قلبتو لمس کنم؟
بعید میدونم
_من و او
- ME
༄ #Shin
تمام مدت اون چشم هارو میدیدم که لبخند میزدن
تو به من تمام اونچه که بلدم و یاد دادی
روحتو میبینم که مثل یه رز آبی رشد میکرد
از پس تمام اون خار ها برمیومد
این واقعا منو میکشه که تظاهر به خوب بودن کنم
درحالی که دلم میخواد فریاد بزنم
تو تمام اونچه که میخوام و حتی بیشتر ازونی
من برای نفس کشیدن به فضا احتیاج داشتم
و تو تبدیل به تک به تک نفس هام شدی
اما باید رهات کنم
چون من تمام اونچه که میخوای و حتی کمتر ازونم نیستم
_من و او
- ME
༄ #Shin
تو به من تمام اونچه که بلدم و یاد دادی
روحتو میبینم که مثل یه رز آبی رشد میکرد
از پس تمام اون خار ها برمیومد
این واقعا منو میکشه که تظاهر به خوب بودن کنم
درحالی که دلم میخواد فریاد بزنم
تو تمام اونچه که میخوام و حتی بیشتر ازونی
من برای نفس کشیدن به فضا احتیاج داشتم
و تو تبدیل به تک به تک نفس هام شدی
اما باید رهات کنم
چون من تمام اونچه که میخوای و حتی کمتر ازونم نیستم
_من و او
- ME
༄ #Shin
♔︎-Situation
♕︎-dram -romance -angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
دو پسر عصبی و خسته بهم خیره شده بودن. انگار که حس و هواشون حتی روی آب و هوا هم تاثیر گذار بود چون آسمون به رنگ قلب های تیرشون درومده بود.
یکی با نسکافش بازی میکرد و اون یکی با کیک توت فرنگی مورد علاقش.
هیچ کدوم حتی فکرشم نمیکردن یروز با اون تیپ جلوی همدیگه بشینن و دیالوگ هایی رو توی ذهنشون بالا پایین کنن که به جدا شدنشون ختم میشد!
هرکدوم سعی میکرد بهترین سناریوی موجود رو بسازه اما تمام تلاشاشون بی نتیجه میموند پس فقط برای چند لحظه سکوت رو بهترین سناریوی موجود سنجیدن و جفتشون تصمیم گرفتن صحبت راجب بورس و هیوندا و برجای سئول و تموم کنن و جاش با چیزای رو به روشون که شامل یه بشقاب کیک، نسکافه، دستمال و یه بطری آب بود ور برن.
اگه هنوز سه ماه پیش بود احتمالا درحالیکه یه دستشون توی هم قفل شده، روی میز بود اون یکی مشغول سر و کله زدن با کیک مورد علاقه فلیکس بود.
اما الان حتی اون کیک هم شیرینیش قبل از اینکه خورده شه دل جفتشونم زده بود.
:بیا جدا شیم.
بلاخره بنگچان سکوت و شکست و درحالی که انگار داشت اخبار میگفت این جملرو تحویل پسر رو به روش داد و فلیکس بدون حرفی حلقه ساده نقره ای رنگ و از توی انگشت اشارش بیرون کشید و روی میز گذاشت.
*موقعیت: وقتی عشق آتشین بلاخره خاموش میشه.
- #ChanLix - #StrayKids
༄ #Shin
♕︎-dram -romance -angst
༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎༒︎︎༒︎༒︎︎
دو پسر عصبی و خسته بهم خیره شده بودن. انگار که حس و هواشون حتی روی آب و هوا هم تاثیر گذار بود چون آسمون به رنگ قلب های تیرشون درومده بود.
یکی با نسکافش بازی میکرد و اون یکی با کیک توت فرنگی مورد علاقش.
هیچ کدوم حتی فکرشم نمیکردن یروز با اون تیپ جلوی همدیگه بشینن و دیالوگ هایی رو توی ذهنشون بالا پایین کنن که به جدا شدنشون ختم میشد!
هرکدوم سعی میکرد بهترین سناریوی موجود رو بسازه اما تمام تلاشاشون بی نتیجه میموند پس فقط برای چند لحظه سکوت رو بهترین سناریوی موجود سنجیدن و جفتشون تصمیم گرفتن صحبت راجب بورس و هیوندا و برجای سئول و تموم کنن و جاش با چیزای رو به روشون که شامل یه بشقاب کیک، نسکافه، دستمال و یه بطری آب بود ور برن.
اگه هنوز سه ماه پیش بود احتمالا درحالیکه یه دستشون توی هم قفل شده، روی میز بود اون یکی مشغول سر و کله زدن با کیک مورد علاقه فلیکس بود.
اما الان حتی اون کیک هم شیرینیش قبل از اینکه خورده شه دل جفتشونم زده بود.
:بیا جدا شیم.
بلاخره بنگچان سکوت و شکست و درحالی که انگار داشت اخبار میگفت این جملرو تحویل پسر رو به روش داد و فلیکس بدون حرفی حلقه ساده نقره ای رنگ و از توی انگشت اشارش بیرون کشید و روی میز گذاشت.
*موقعیت: وقتی عشق آتشین بلاخره خاموش میشه.
- #ChanLix - #StrayKids
༄ #Shin