عشق یک واژه نیست؛ یک معناست
نردبانی به عالم بالاست
مرگ، با زندگی، گره چون خورد
عشق، در عمقِ آینه پیداست
هنرِ مُردن است آیا عشق
که چنین جادُوانه و زیباست؟
مُردن و باز زیستن در مرگ
راستی را که حالتی والاست!
واژهای مبهم است و بیمعنی
لیک تنها تجلّی معناست
عشق، آغاز میشود با تن
به کجا میرسد؟ خدا داناست!
محمدرضا شفیعی کدکنی
@Tabrantoos
نردبانی به عالم بالاست
مرگ، با زندگی، گره چون خورد
عشق، در عمقِ آینه پیداست
هنرِ مُردن است آیا عشق
که چنین جادُوانه و زیباست؟
مُردن و باز زیستن در مرگ
راستی را که حالتی والاست!
واژهای مبهم است و بیمعنی
لیک تنها تجلّی معناست
عشق، آغاز میشود با تن
به کجا میرسد؟ خدا داناست!
محمدرضا شفیعی کدکنی
@Tabrantoos
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بخش کوتاهی از ویژه برنامه افطار شبکه ۴ سیما
روایت پهلوان رستم از برخی ویژگی های اخلاقی پزشک با اخلاق و جوانمرد مشهدی مرحوم مرتضی شیخ معروف به #دکتر_شیخ
با تشکر از جناب آقای عباس موزون مجری ،محقق و کارگردان
و سایر عوامل برنامه
زندگی پس از زندگی
و جناب آقای حسن تحققی
@Tabrantoos
روایت پهلوان رستم از برخی ویژگی های اخلاقی پزشک با اخلاق و جوانمرد مشهدی مرحوم مرتضی شیخ معروف به #دکتر_شیخ
با تشکر از جناب آقای عباس موزون مجری ،محقق و کارگردان
و سایر عوامل برنامه
زندگی پس از زندگی
و جناب آقای حسن تحققی
@Tabrantoos
دکتر شیخ از مردم پول نمیگرفت و هر کس هرچه میخواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت؛ و چون مبلغ ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود (بسیار کمتر از حق ویزیت دیگر پزشکان آن زمان)، بیشتر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی مانند انداختن پول شنیده میشد.
از زبان دختر دکتر شیخ گفتهاند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی میگوید: «پدر بازی می کنی؟ چرا سر نوشابه ها را می شویی؟» پدر پاسخ داد: «دخترم، بیمارانی که نزد من میآیند، بهتر است از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب میریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند، از اینها که تمیز است استفاده کنند.»
@tabrantoos
از زبان دختر دکتر شیخ گفتهاند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی میگوید: «پدر بازی می کنی؟ چرا سر نوشابه ها را می شویی؟» پدر پاسخ داد: «دخترم، بیمارانی که نزد من میآیند، بهتر است از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب میریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند، از اینها که تمیز است استفاده کنند.»
@tabrantoos
یک سبزی فروش میگوید: زمانی که دکتر شیخ تازه در محله سرشور مطب بازکرده بود و من هنوز ایشان را نمیشناختم. هر روز پیش از رفتن به مطب نزد من میآمد و قیمت سبزیها را میپرسید و یادداشت میکرد؛ ولی نمیخرید. پس از چند روز، با کمی پرخاش به او گفتم: «مگر تو بازرسی که هر روز میآیی و وقت مرا میگیری؟» وی گفت: «خیر، من دکتر شیخ هستم؛ و بهای سبزیها را برای آن میپرسم تا ارزانترین آنها را برای بیماران تجویز کنم.»
@Tabrantoos
@Tabrantoos
از دکتر حسین خدیوجم نقل است: «روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز میکنید؟» وی گفت: «چون برای جبران ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنکه پاچه گوسفند ارزان است.»
روزی مردی از دکتر میپرسد: «شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده میکنید؟» دکتر پاسخ میگوید: «خانه بیمارانی که من به دیدن آنها میروم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچههای تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمیتواند عبور کند.»
دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست . در رنجها التیامی به دردها بود و دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود.
@Tabrantoos
روزی مردی از دکتر میپرسد: «شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده میکنید؟» دکتر پاسخ میگوید: «خانه بیمارانی که من به دیدن آنها میروم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچههای تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمیتواند عبور کند.»
دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست . در رنجها التیامی به دردها بود و دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود.
@Tabrantoos
وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریضهایش با فروتنی رفتار میکرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود و به تمامی آنان که عاشق مردم بودند عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدیدی به مسایل مادی داشتند شدیدا جبهه میگرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است.
خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت، چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند.
برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق میکرد. او با جوانان آنگونه برخورد میکرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف رابطه برقرار میکرد و در یک کلام عاشق مردم بود.
در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری میگردد و مردم به طور خودجوش برای وی مراسم دعا بر پا میکردند و پس از فوت ایشان آنچنان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود.
سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت.
@Tabrantoos
خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت، چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند.
برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق میکرد. او با جوانان آنگونه برخورد میکرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف رابطه برقرار میکرد و در یک کلام عاشق مردم بود.
در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری میگردد و مردم به طور خودجوش برای وی مراسم دعا بر پا میکردند و پس از فوت ایشان آنچنان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود.
سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت.
@Tabrantoos
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨
هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یكی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید كه به درگاه خدا چنین التماس می كند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.
مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید كه بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟
چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.
مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟
پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می كند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اكنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان كه. كسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است.
پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می كند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.
پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شكست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نكند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شك و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سركش خود را مهار کند. او خواست كه غرور خود را بشكند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.
چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار كرد كه دیگران احساس كنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود كه درهای حكمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده كرد.
دوستان پوریای ولی كه از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شكست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند.
چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاكم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی كه در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افكند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم كرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم.
پوریای ولی از اینكه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یكی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.
پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.
@Tabrantoos
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
🍃🌼
🌸
✨
هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یكی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید كه به درگاه خدا چنین التماس می كند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.
مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید كه بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟
چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.
مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟
پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می كند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اكنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان كه. كسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است.
پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می كند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.
پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شكست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نكند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شك و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سركش خود را مهار کند. او خواست كه غرور خود را بشكند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.
چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار كرد كه دیگران احساس كنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود كه درهای حكمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده كرد.
دوستان پوریای ولی كه از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شكست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند.
چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاكم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی كه در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افكند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم كرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم.
پوریای ولی از اینكه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یكی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.
پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.
@Tabrantoos
Forwarded from Baghshani
سفیران حمل ونقل پاک منطقه ۱۲
قسمت یازدهم
پهلوان رستم
اسطوره دوست داشتنی وسرمایه اجتماعی خطه توس
جناب آقای علیاکبر قاسمی معروف به پهلوان رستم موسس موزه شه لافتی و اقامتگاه بومگردی محله چهاربرج:
▫️ توریستها و گردشگران در مسیر سفر به مجموعه فرهنگی و تاریخی آرامگاه فردوسی وبازدید از موزه شه لافتی، با دیدن آثار قدیمی و تاریخی محله تمایل زیادی برای ماندن و سکونت در یک اقامتگاه سنتی نشان دادند، اما چنین مکانی در محله چهاربرج وجود نداشت و گردشگران مجبور به ترک محل بودند.
▫️ از همین زمان ایده ساخت یک اقامتگاه بومگردی در ذهنم شکل گرفت و بلافاصله و با هزینه شخصی خانهای قدیمی به وسعت 400 متر را در محله خریداریکردم و با دادن تغییراتی این خانه را به اقامتگاه بومگردی تبدیل کردم.
▫️ این اقامتگاه بومگردی دارای قسمتهای مختلفی است. مطبخ یکی از قسمتهای ویژه و سنتی این اقامتگاه است. سه اتاق خواب و یک سالن پذیرایی بزرگ به سبک خانههای سنتی که با وسایل زینتی قدیمی تزئین شده است نیز برای اقامت گردشگران وجود دارد. در قسمتی از حیاط نیز با استفاده از چوب و شاخ و برگ درختان آلاچیقی ساختهایم. یک درخت توت سیصدساله و حوض آب و غذاهای محلی نیز جلوه خاصی به اقامتگاه داده است.
▫️ در محله چهار برج و محلات اطراف افراد هنرمند زیادی ساکن هستند که در انواع هنرهای سنتی مانند: سفالگری، کندهکاری روی چوب و ...مهارت دارند که رهمین اساس برای ایجاد فضای مناسب کسبوکار، بازارچه محلی برای فروش تولیدات خانگی و محلی در کنار این اقامتگاه نظر گرفته شد. این بازارچه محلی دارای شش غرفه است و خانمهای محله میتوانند تولیدات دستی خود را در آن عرضه کنند و به فروش برسانند.
▫️ من همچنین با خرید انبار قدیمی محله و تعمیر آن این محل قدیمی که سیلوی مردم روستا بوده است را به موزه مردمشناسی چهاربرج تبدیل کردهام. بعد از خریداری و پاکسازی انبار غله، عکس و زندگینامه افراد مشهور و مؤثر محله را تهیه کردیم و درکنار وسایل و ابزار شغل فرد مورد نظر قرار دادیم، به عنوان مثال عکس مقنی را در کنار وسایل کارش قرار دادیم و درباره شغل و ابزار این شغل توضیحات مفصلی نوشتیم.
#الهیه_شهر_پاک
#ماه_خوب_خدا
#شهر_دوستدار_کودک
#دوچرخه_نشاط_سلامت_معنویت
#شهر_درخت_و_دوچرخه
#زمین_پاک
#حمل_و_نقل_پاک
#منطقه_۱۲_پیشرو
#دوچرخه_سواری_همگانی
#هوای_پاک_آسمان_آبی
#پویش_در_منطقه_۱۲_هر_خانواده_حداقل_یک_دوچرخه
#ایران_همدل
#ایران_فعال
📚📚🗞🏃♂🏃♂🚴♀🚴♀🚴🚴🇮🇷🇮🇷🌱🌳🌴🍀🍄🌍🤎🌏🌈🙏🙏🙏
https://www.instagram.com/p/COfVwE4LWLi/?igshid=ag62fcizohi6
قسمت یازدهم
پهلوان رستم
اسطوره دوست داشتنی وسرمایه اجتماعی خطه توس
جناب آقای علیاکبر قاسمی معروف به پهلوان رستم موسس موزه شه لافتی و اقامتگاه بومگردی محله چهاربرج:
▫️ توریستها و گردشگران در مسیر سفر به مجموعه فرهنگی و تاریخی آرامگاه فردوسی وبازدید از موزه شه لافتی، با دیدن آثار قدیمی و تاریخی محله تمایل زیادی برای ماندن و سکونت در یک اقامتگاه سنتی نشان دادند، اما چنین مکانی در محله چهاربرج وجود نداشت و گردشگران مجبور به ترک محل بودند.
▫️ از همین زمان ایده ساخت یک اقامتگاه بومگردی در ذهنم شکل گرفت و بلافاصله و با هزینه شخصی خانهای قدیمی به وسعت 400 متر را در محله خریداریکردم و با دادن تغییراتی این خانه را به اقامتگاه بومگردی تبدیل کردم.
▫️ این اقامتگاه بومگردی دارای قسمتهای مختلفی است. مطبخ یکی از قسمتهای ویژه و سنتی این اقامتگاه است. سه اتاق خواب و یک سالن پذیرایی بزرگ به سبک خانههای سنتی که با وسایل زینتی قدیمی تزئین شده است نیز برای اقامت گردشگران وجود دارد. در قسمتی از حیاط نیز با استفاده از چوب و شاخ و برگ درختان آلاچیقی ساختهایم. یک درخت توت سیصدساله و حوض آب و غذاهای محلی نیز جلوه خاصی به اقامتگاه داده است.
▫️ در محله چهار برج و محلات اطراف افراد هنرمند زیادی ساکن هستند که در انواع هنرهای سنتی مانند: سفالگری، کندهکاری روی چوب و ...مهارت دارند که رهمین اساس برای ایجاد فضای مناسب کسبوکار، بازارچه محلی برای فروش تولیدات خانگی و محلی در کنار این اقامتگاه نظر گرفته شد. این بازارچه محلی دارای شش غرفه است و خانمهای محله میتوانند تولیدات دستی خود را در آن عرضه کنند و به فروش برسانند.
▫️ من همچنین با خرید انبار قدیمی محله و تعمیر آن این محل قدیمی که سیلوی مردم روستا بوده است را به موزه مردمشناسی چهاربرج تبدیل کردهام. بعد از خریداری و پاکسازی انبار غله، عکس و زندگینامه افراد مشهور و مؤثر محله را تهیه کردیم و درکنار وسایل و ابزار شغل فرد مورد نظر قرار دادیم، به عنوان مثال عکس مقنی را در کنار وسایل کارش قرار دادیم و درباره شغل و ابزار این شغل توضیحات مفصلی نوشتیم.
#الهیه_شهر_پاک
#ماه_خوب_خدا
#شهر_دوستدار_کودک
#دوچرخه_نشاط_سلامت_معنویت
#شهر_درخت_و_دوچرخه
#زمین_پاک
#حمل_و_نقل_پاک
#منطقه_۱۲_پیشرو
#دوچرخه_سواری_همگانی
#هوای_پاک_آسمان_آبی
#پویش_در_منطقه_۱۲_هر_خانواده_حداقل_یک_دوچرخه
#ایران_همدل
#ایران_فعال
📚📚🗞🏃♂🏃♂🚴♀🚴♀🚴🚴🇮🇷🇮🇷🌱🌳🌴🍀🍄🌍🤎🌏🌈🙏🙏🙏
https://www.instagram.com/p/COfVwE4LWLi/?igshid=ag62fcizohi6
Instagram
رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر
خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر
رمضان گر بشد از راه فراز آمد عید
عید فرخنده ز ماه رمضان فرخ تر
#فرخی_سیستانی
#عید_سعید_فطر_مبارک
@Tabrantoos
رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر
خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر
رمضان گر بشد از راه فراز آمد عید
عید فرخنده ز ماه رمضان فرخ تر
#فرخی_سیستانی
#عید_سعید_فطر_مبارک
@Tabrantoos