قابیل که راضی نشد از حقِّ برابر
چشمان طمع دوخت به اَلقاب پیمبر
وقتی که هَوَس حُکم کُنَد هست گناهی
از خوردن یک میوه ی ممنوعه فراتر
سَدِّ رَه قاتل نتوانست بگردد...
جوشیدنِ خون پدر و حُرمت مادر
شد لکّه ی نَنگی روی پیشانی تاریخ
آن دست که آلوده شد از خون برادر
ابلیس کمین کرده به سَرکوبی آدم
باید که رها گشت از این دام مُکرَّر...
هر آینه یک فرصت ویران شدنی هست
ای وای به هر شاخه گُلِ چیده و پَرپَر
باید بکُشی هر سگ ولگرد درون را
حرص و هوس و بُخل و دو صد زشتی دیگر
#هادی_همتی
@TabeHejran
چشمان طمع دوخت به اَلقاب پیمبر
وقتی که هَوَس حُکم کُنَد هست گناهی
از خوردن یک میوه ی ممنوعه فراتر
سَدِّ رَه قاتل نتوانست بگردد...
جوشیدنِ خون پدر و حُرمت مادر
شد لکّه ی نَنگی روی پیشانی تاریخ
آن دست که آلوده شد از خون برادر
ابلیس کمین کرده به سَرکوبی آدم
باید که رها گشت از این دام مُکرَّر...
هر آینه یک فرصت ویران شدنی هست
ای وای به هر شاخه گُلِ چیده و پَرپَر
باید بکُشی هر سگ ولگرد درون را
حرص و هوس و بُخل و دو صد زشتی دیگر
#هادی_همتی
@TabeHejran
تمام عمر هرگز، بخت بلند و یار نیست
برای باغ هر روز، فصل خوش بهار نیست
برای شاخه ای گُل، دست اگر دراز است...
ولی برای چیدن، دستی به سمت خار نیست
فاتح اُوج بودن، عقاب را شَرف داد
ولی برای کرکس، عزّت و اعتبار نیست
سیر شود شغال از، خوردن لاشه ی شیر
ولی چنین شکاری، باعث افتخار نیست
اسیر کرده در خود، بلبل خوش صدا را
قفس که جای زاغ و، صدای قارقار نیست
اگر برای مُرده، خانه ی تنگ او را
خشت طلا بگیری، باز بجز مزار نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
برای باغ هر روز، فصل خوش بهار نیست
برای شاخه ای گُل، دست اگر دراز است...
ولی برای چیدن، دستی به سمت خار نیست
فاتح اُوج بودن، عقاب را شَرف داد
ولی برای کرکس، عزّت و اعتبار نیست
سیر شود شغال از، خوردن لاشه ی شیر
ولی چنین شکاری، باعث افتخار نیست
اسیر کرده در خود، بلبل خوش صدا را
قفس که جای زاغ و، صدای قارقار نیست
اگر برای مُرده، خانه ی تنگ او را
خشت طلا بگیری، باز بجز مزار نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
#هجران
تحمل تا به کی از جان ببینم؟
شود این سخت را آسان ببینم؟
دمار از روزگار من درآمد
که پایانی بر این هجران ببینم
دلم را کندم از تاریکی چاه...
که خود را گوشه ی زندان ببینم
مگر در چنگ یار آید وصالش
به درد کهنه ام درمان ببینم
نمانده هیچ معنای اُمیدی
که خیر از جانب یاران ببینم
کویر خشک می ماند دل من
شود آیا که یک باران ببینم؟!
صبوری کنده پوست از اُستخوانم
تحمل تا به کی از جان ببینم؟!
#هادی_همتی
@TabeHejran
تحمل تا به کی از جان ببینم؟
شود این سخت را آسان ببینم؟
دمار از روزگار من درآمد
که پایانی بر این هجران ببینم
دلم را کندم از تاریکی چاه...
که خود را گوشه ی زندان ببینم
مگر در چنگ یار آید وصالش
به درد کهنه ام درمان ببینم
نمانده هیچ معنای اُمیدی
که خیر از جانب یاران ببینم
کویر خشک می ماند دل من
شود آیا که یک باران ببینم؟!
صبوری کنده پوست از اُستخوانم
تحمل تا به کی از جان ببینم؟!
#هادی_همتی
@TabeHejran
#رنجور
وقتی که معشوق از نگاهش دور می ماند
عاشق همیشه خسته و رنجور می ماند
تا این دل وحشی به طبل عشق می کوبد
عقل و خرد درمانده و مهجور می ماند...
یعقوب از هجران یوسف پیر می گردد
وقتی نبیند روی او را کور می ماند...
وقتی حجاب ابر می پوشد رُخ مَه را...
دشت وسیع آسمان بی نور می ماند
تاب و توان وقت جدایی می رود از تَن
بازوی مَرد پهلوان بی زور می ماند
وقتی ندارد همسفر طی کردن عمرش
مانند رفتن در مسیر گور می ماند
#هادی_همتی
@TabeHejran
وقتی که معشوق از نگاهش دور می ماند
عاشق همیشه خسته و رنجور می ماند
تا این دل وحشی به طبل عشق می کوبد
عقل و خرد درمانده و مهجور می ماند...
یعقوب از هجران یوسف پیر می گردد
وقتی نبیند روی او را کور می ماند...
وقتی حجاب ابر می پوشد رُخ مَه را...
دشت وسیع آسمان بی نور می ماند
تاب و توان وقت جدایی می رود از تَن
بازوی مَرد پهلوان بی زور می ماند
وقتی ندارد همسفر طی کردن عمرش
مانند رفتن در مسیر گور می ماند
#هادی_همتی
@TabeHejran
#انتظار
شعله ها بر جان من زد آتش این روزگار
دست بردارم نشد تا سوختم در انتظار...
روز و شب چشمم به راه جاده ها بیدار بود
عاقبت هم یک نظر ننداختم بر روی یار
سرنوشتم بوی حسرت میدهد هر لحظه ای
دست و پا گیرم شده در سینه قلب بی قرار
آرزوهایم همه از چشم من پنهان شده
مثل یک پروانه ی گمگشته در گرد و غبار
مثل یک سرباز تنهایم که در خاکی غریب
شد اسیر و نیست بر او چاره و راه فرار
بی قرار و گیج و حیرانم کجا باید رَوَم؟!!
راه رفتن را نمی دانم چو اسب بی سوار
زندگانی روی خوش هرگز نشان من نداد
نیست محصولی مرا در این زمین شوره زار
یک درخت بی بَر و برگم که در سوز خزان
زنده ام تنها به اُمّیدی که برگردد بهار
یک نفر باید سراغم را بگیرد ای دریغ
از جگر آتش گرفتم سوختم در انتظار
#هادی_همتی
@TabeHejran
شعله ها بر جان من زد آتش این روزگار
دست بردارم نشد تا سوختم در انتظار...
روز و شب چشمم به راه جاده ها بیدار بود
عاقبت هم یک نظر ننداختم بر روی یار
سرنوشتم بوی حسرت میدهد هر لحظه ای
دست و پا گیرم شده در سینه قلب بی قرار
آرزوهایم همه از چشم من پنهان شده
مثل یک پروانه ی گمگشته در گرد و غبار
مثل یک سرباز تنهایم که در خاکی غریب
شد اسیر و نیست بر او چاره و راه فرار
بی قرار و گیج و حیرانم کجا باید رَوَم؟!!
راه رفتن را نمی دانم چو اسب بی سوار
زندگانی روی خوش هرگز نشان من نداد
نیست محصولی مرا در این زمین شوره زار
یک درخت بی بَر و برگم که در سوز خزان
زنده ام تنها به اُمّیدی که برگردد بهار
یک نفر باید سراغم را بگیرد ای دریغ
از جگر آتش گرفتم سوختم در انتظار
#هادی_همتی
@TabeHejran
#فتح
ذره ای از نور در ظلمت هویدا می شود
عاقبت جوینده را یک راه پیدا می شود
ساقه هایم را اگر از بیخ جانم می کنید
ریشه هایم روزگاری سرو رعنا می شود
این منم زخمی میدانی که تیغم می زنید
گفته باشم آخر این جنگ غوغا می شود
من ستون اُستوار قلعه ی خوشبختی ام
در دل من هفت دریا همزمان جا می شود
قله های کوه را در زیر پایم می کشم
عالمی از فتح من غرق تماشا می شود
قطره قطره جمع گردد آب باران پشت سَدّ
چند سیلاب به هم پیوسته دریا می شود
هفت خان را در مسیر زندگی طی می کنم
بعد از آن بَر عمر من آغاز دنیا می شود
#هادی_همتی
@TabeHejran
ذره ای از نور در ظلمت هویدا می شود
عاقبت جوینده را یک راه پیدا می شود
ساقه هایم را اگر از بیخ جانم می کنید
ریشه هایم روزگاری سرو رعنا می شود
این منم زخمی میدانی که تیغم می زنید
گفته باشم آخر این جنگ غوغا می شود
من ستون اُستوار قلعه ی خوشبختی ام
در دل من هفت دریا همزمان جا می شود
قله های کوه را در زیر پایم می کشم
عالمی از فتح من غرق تماشا می شود
قطره قطره جمع گردد آب باران پشت سَدّ
چند سیلاب به هم پیوسته دریا می شود
هفت خان را در مسیر زندگی طی می کنم
بعد از آن بَر عمر من آغاز دنیا می شود
#هادی_همتی
@TabeHejran
#درخت
این درخت خشکیده، میوه ای نخواهد داد
برگ های زرد او، کَنده می شود در باد
با تبر گلاویز است، این درخت بیچاره
از قضا به روی او، قرعه ی بَدی افتاد
دستهای بی رحمی، تا به جانش افتاده
ول نمی کند او را، هر چه می کشد فریاد
هیچ کس نمی آید، یار و یاورش باشد
از شکستن و مُردن، او نمی شود آزاد...
صندلی خوشبختی، میز خنده و شادی
از عزای جنگل بود، در تجاوز جلّاد
یا در آتشی سوزد، یا شکسته گردد یا..
موریانه خواهد خورد، سازه های بی بنیاد
کاش جان شیرین را، حُرمت و بهایی بود
حیف از درختی که، میوه ای نخواهد داد
#هادی_همتی
@TabeHejran
این درخت خشکیده، میوه ای نخواهد داد
برگ های زرد او، کَنده می شود در باد
با تبر گلاویز است، این درخت بیچاره
از قضا به روی او، قرعه ی بَدی افتاد
دستهای بی رحمی، تا به جانش افتاده
ول نمی کند او را، هر چه می کشد فریاد
هیچ کس نمی آید، یار و یاورش باشد
از شکستن و مُردن، او نمی شود آزاد...
صندلی خوشبختی، میز خنده و شادی
از عزای جنگل بود، در تجاوز جلّاد
یا در آتشی سوزد، یا شکسته گردد یا..
موریانه خواهد خورد، سازه های بی بنیاد
کاش جان شیرین را، حُرمت و بهایی بود
حیف از درختی که، میوه ای نخواهد داد
#هادی_همتی
@TabeHejran
رسم وفا نباشد، از یار دل بُریدن
شرط ادب نباشد، عشق دگر خریدن
دور است از مُروّت، آن دل که شد اسیرت
با خنجر جدایی، او را به خون کشیدن
#هادی_همتی
@TabeHejran
شرط ادب نباشد، عشق دگر خریدن
دور است از مُروّت، آن دل که شد اسیرت
با خنجر جدایی، او را به خون کشیدن
#هادی_همتی
@TabeHejran
#زیبایی
من آسمان آبی روز سپیدم
من عمق یک دریای لبریز اُمیدم
من یک عقاب تیز چنگالِ غَیورم
که بر فراز قُله ی عالَم پَریدم
من باغبان دشتی از گلهای یاسم
که راز خوشبختی خود از شاخه چیدم
من چشمه ی جوشان عشقم تا قیامت
بختی مبارک دارم و عیدِ سعیدم...
یک قلب پاک و مهربان هستم که عمری
در زندگانی غیر زیبایی ندیدم...
من مرگ را باور ندارم آی مَردم
وقتی که مُردم،زنده ام،یعنی شهیدم
#هادی_همتی
@TabeHejran
من آسمان آبی روز سپیدم
من عمق یک دریای لبریز اُمیدم
من یک عقاب تیز چنگالِ غَیورم
که بر فراز قُله ی عالَم پَریدم
من باغبان دشتی از گلهای یاسم
که راز خوشبختی خود از شاخه چیدم
من چشمه ی جوشان عشقم تا قیامت
بختی مبارک دارم و عیدِ سعیدم...
یک قلب پاک و مهربان هستم که عمری
در زندگانی غیر زیبایی ندیدم...
من مرگ را باور ندارم آی مَردم
وقتی که مُردم،زنده ام،یعنی شهیدم
#هادی_همتی
@TabeHejran
#ویرانی
وقتی زمینت می زند یک درد طولانی
وقتی عذابت می دهد رنج پشیمانی
هر روز باطل می شود عمری که می سوزد
وقتی که از فردای خود چیزی نمی دانی
شبهای دلگیری که می پیچی به خود از غم
خیس عرق می گردی از حال پریشانی
پرواز را از خاطر تو بُرده این غربت
روح شریفت مانده در جسم تو زندانی
وقتی که چشمانت به روی زندگی کور است
یک صفحه از خوشبختی خود را نمی خوانی
باید از این دنیای بی معنا فراری شد
آری بگو در باتلاق غم نمی مانی
برگرد ای جان گرامی تا زمان داری...
برخیز از جا و برو از خاک ویرانی
هی نئشگی و هی خماری و همین قصه
خود را رها کن دیگر از این درد طولانی
#هادی_همتی
@TabeHejran
وقتی زمینت می زند یک درد طولانی
وقتی عذابت می دهد رنج پشیمانی
هر روز باطل می شود عمری که می سوزد
وقتی که از فردای خود چیزی نمی دانی
شبهای دلگیری که می پیچی به خود از غم
خیس عرق می گردی از حال پریشانی
پرواز را از خاطر تو بُرده این غربت
روح شریفت مانده در جسم تو زندانی
وقتی که چشمانت به روی زندگی کور است
یک صفحه از خوشبختی خود را نمی خوانی
باید از این دنیای بی معنا فراری شد
آری بگو در باتلاق غم نمی مانی
برگرد ای جان گرامی تا زمان داری...
برخیز از جا و برو از خاک ویرانی
هی نئشگی و هی خماری و همین قصه
خود را رها کن دیگر از این درد طولانی
#هادی_همتی
@TabeHejran
دلبری، دلبری که محبوبی
نازنینی، همیشه هم خوبی
بهترینی، برای همراهی
با قشنگی، همیشه مجذوبی
با تمام بدی که من دارم
دست رد، بر دلم نمی کوبی
#هادی_همتی
@TabeHejran
نازنینی، همیشه هم خوبی
بهترینی، برای همراهی
با قشنگی، همیشه مجذوبی
با تمام بدی که من دارم
دست رد، بر دلم نمی کوبی
#هادی_همتی
@TabeHejran
#دلبرم
به امید همان روزم که بینم روی تابانت
همان روزی که تنهایی شوم یک گوشه مهمانت
بگو تا کی ز هجران تو باید خون دل خوردن
بیا این درد را پایان بده با ناز چشمانت...
تمام آرزوی من فقط این است تا یک شب
دو دستم را بگیرم عاشقانه بَر گریبانت
من آزادی نمیخواهم که بی تو زندگی مرگ است
دلم خواهد که یک عمری بمانم کنج زندانت
اگر روزی شود آیی سراغی از دلم گیری
به واللهِ قسم آن روز می اُفتم به دامانت
کجا بودی که عمرم سوخت از دوری تو جانا
بهشتم، دلبرم، عشقم، سر و جانم به قربانت
#هادی_همتی
@TabeHejran
به امید همان روزم که بینم روی تابانت
همان روزی که تنهایی شوم یک گوشه مهمانت
بگو تا کی ز هجران تو باید خون دل خوردن
بیا این درد را پایان بده با ناز چشمانت...
تمام آرزوی من فقط این است تا یک شب
دو دستم را بگیرم عاشقانه بَر گریبانت
من آزادی نمیخواهم که بی تو زندگی مرگ است
دلم خواهد که یک عمری بمانم کنج زندانت
اگر روزی شود آیی سراغی از دلم گیری
به واللهِ قسم آن روز می اُفتم به دامانت
کجا بودی که عمرم سوخت از دوری تو جانا
بهشتم، دلبرم، عشقم، سر و جانم به قربانت
#هادی_همتی
@TabeHejran
#نازنین
مانند یک صبح بهاری
در انتهای یک زمستان
زیبایی و لبریز عشقی
مانند یک گُل زیر باران
مانند جان تازه ای که
در تَن سرازیر است بعد از
نوشیدن آبی گُوارا
در آتش ظهر بیابان
تو آسمان صاف و پاکی
دریایی از خیر و اُمیدی
مثل نسیم جان فزایی
آرامش مَحض دل و جان
مانند خورشیدی که هر روز
سَر می کشد از کوه مشرق
آرام و خوب و مهربانی
مانند قرص ماه تابان
تو بهترینِ بهترینی
تو نازنینِ نازنینی
تعبیر یک روئیای نابی
که درد و غم را داده پایان
#هادی_همتی
@TabeHejran
مانند یک صبح بهاری
در انتهای یک زمستان
زیبایی و لبریز عشقی
مانند یک گُل زیر باران
مانند جان تازه ای که
در تَن سرازیر است بعد از
نوشیدن آبی گُوارا
در آتش ظهر بیابان
تو آسمان صاف و پاکی
دریایی از خیر و اُمیدی
مثل نسیم جان فزایی
آرامش مَحض دل و جان
مانند خورشیدی که هر روز
سَر می کشد از کوه مشرق
آرام و خوب و مهربانی
مانند قرص ماه تابان
تو بهترینِ بهترینی
تو نازنینِ نازنینی
تعبیر یک روئیای نابی
که درد و غم را داده پایان
#هادی_همتی
@TabeHejran
#حاجت_دل
برای حاجت دل سفت و سخت می کوشم
مثال چشمه دمادم ز سینه می جوشم
به روی گونه ی خود اشک سُرخ دارم من
چرا که خون جگر را ز دیده می نوشم
سوار اگر ز دل یک پیاده بی خبر است
چگونه پی ببرید از غمی که بَر دوشم
خدا گواه من و مَردم است و می داند
چه طعنه های بزرگی نشسته در گوشم
برای راحتی از نیش و دردِ زخم زبان
تمام رنج های دلم را ز دیده می پوشم
هزار حرف نگفته نشسته روی دلم
و نیست مَحرم رازی؛ همیشه خاموشم
اگرچه خسته و تنها و دربدر شده ام
برای حاجت دل سفت و سخت می کوشم
#هادی_همتی
@TabeHejran
برای حاجت دل سفت و سخت می کوشم
مثال چشمه دمادم ز سینه می جوشم
به روی گونه ی خود اشک سُرخ دارم من
چرا که خون جگر را ز دیده می نوشم
سوار اگر ز دل یک پیاده بی خبر است
چگونه پی ببرید از غمی که بَر دوشم
خدا گواه من و مَردم است و می داند
چه طعنه های بزرگی نشسته در گوشم
برای راحتی از نیش و دردِ زخم زبان
تمام رنج های دلم را ز دیده می پوشم
هزار حرف نگفته نشسته روی دلم
و نیست مَحرم رازی؛ همیشه خاموشم
اگرچه خسته و تنها و دربدر شده ام
برای حاجت دل سفت و سخت می کوشم
#هادی_همتی
@TabeHejran
کُشته و قربانی سُرخی لبهای توام
من گرفتار و شهیدِ قدّ و بالای توام
مبتلایم کرده ای دیگر ندارم چاره ای
تا قیامت من اسیر چشم زیبای توام
#هادی_همتی
@TabeHejran
من گرفتار و شهیدِ قدّ و بالای توام
مبتلایم کرده ای دیگر ندارم چاره ای
تا قیامت من اسیر چشم زیبای توام
#هادی_همتی
@TabeHejran
#جدایی
فریاد زدم آه کشیدم ز جدایی
ای رفته سفر یار جفاکار کجایی؟
تا کی بخورم خون جگر با دل زارم
تا کی بنشینم سر راه و تو نیایی؟!
آنی تو ز احوال خودت با خبرم کن
بفرست پیامی و بگو در چه هوایی؟
چون میل دلت بود به رفتن که نمانی
کی رسم وفا بود که دل را بِرُبایی
صد زخم زدی بَر دلم و کاش ببینم
یک لحظه طبیب مَنی و دستِ دوایی
از مَحکمه ی چشم تو اُفتادم و آخر
یک روز تو هم مُتّهم حُکم خدایی
#هادی_همتی
@TabeHejran
فریاد زدم آه کشیدم ز جدایی
ای رفته سفر یار جفاکار کجایی؟
تا کی بخورم خون جگر با دل زارم
تا کی بنشینم سر راه و تو نیایی؟!
آنی تو ز احوال خودت با خبرم کن
بفرست پیامی و بگو در چه هوایی؟
چون میل دلت بود به رفتن که نمانی
کی رسم وفا بود که دل را بِرُبایی
صد زخم زدی بَر دلم و کاش ببینم
یک لحظه طبیب مَنی و دستِ دوایی
از مَحکمه ی چشم تو اُفتادم و آخر
یک روز تو هم مُتّهم حُکم خدایی
#هادی_همتی
@TabeHejran
#غریبانه
من راست قامت مثل یک شمعم...
آتش بزن بَر سینه آبم کُن...
همچون بنای تخت جمشیدم...
آتش بِکش در دل خرابم کُن...
من یک دل پُر درد و پُر خونم
حالا تو هم دائم عذابم کُن
یک مرغ بیزار از قفس هستم
با چوب زندانم کبابم کُن...
یک شاخه ی گُل در گُلستانم
در دیگ جوشانت گُلابم کُن
مثل مریض لاعلاجم من
از هر مُداوایی جوابم کُن
مانند دریایی پُر از موجم
من را بگیر از من سرابم کُن
در یک سَحرگاهی غریبانه
از گردن آویزِ طنابم کُن
آخر در آغوشم بگیر ای مرگ
لالایی من باش و خوابم کُن
#هادی_همتی
@TabeHejran
من راست قامت مثل یک شمعم...
آتش بزن بَر سینه آبم کُن...
همچون بنای تخت جمشیدم...
آتش بِکش در دل خرابم کُن...
من یک دل پُر درد و پُر خونم
حالا تو هم دائم عذابم کُن
یک مرغ بیزار از قفس هستم
با چوب زندانم کبابم کُن...
یک شاخه ی گُل در گُلستانم
در دیگ جوشانت گُلابم کُن
مثل مریض لاعلاجم من
از هر مُداوایی جوابم کُن
مانند دریایی پُر از موجم
من را بگیر از من سرابم کُن
در یک سَحرگاهی غریبانه
از گردن آویزِ طنابم کُن
آخر در آغوشم بگیر ای مرگ
لالایی من باش و خوابم کُن
#هادی_همتی
@TabeHejran
#تنها_رفتم
با دل خسته و درمانده از اینجا رفتم
با دلی پُر گِله از خانه ی دنیا رفتم
هیچ کس قدر و بَهایی به من زار نداد
عاقبت بار سفر بستم و تنها رفتم
من اگر خوب و اگر بَد به خدا پیوستم
اَجلم آمد و خود با سَر و با پا رفتم
خواستم تا سُخنی ساز کنم وقت نشد
حرف ها ماند به روی دلم اما رفتم
آی مُردم چه به روز دل من آوردید
که لب خُشک شده از لبِ دریا رفتم
#هادی_همتی
@TabeHejran
با دل خسته و درمانده از اینجا رفتم
با دلی پُر گِله از خانه ی دنیا رفتم
هیچ کس قدر و بَهایی به من زار نداد
عاقبت بار سفر بستم و تنها رفتم
من اگر خوب و اگر بَد به خدا پیوستم
اَجلم آمد و خود با سَر و با پا رفتم
خواستم تا سُخنی ساز کنم وقت نشد
حرف ها ماند به روی دلم اما رفتم
آی مُردم چه به روز دل من آوردید
که لب خُشک شده از لبِ دریا رفتم
#هادی_همتی
@TabeHejran
.
چه سودی هست در اَبری که می آید نمی بارد
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
میان زندگی و مرگ چندین ضربه تقدیر است
چه دردی می کشد جنگل ز دستی که تَبر دارد
پلنگی در دهان خود گرفته بَرّه آهویی...
در آن دَم از دل مادر کسی آیا خبر دارد؟!
اگر طوفان شود دریا اگر کِشتی به موج اُفتد
برای ناخدا از آن گذشتن دردسر دارد...
دل عاشق شبیه شیشه نازک می شود یعنی:
رفاقت کردنِ با سنگ برای او خطر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejran
چه سودی هست در اَبری که می آید نمی بارد
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
میان زندگی و مرگ چندین ضربه تقدیر است
چه دردی می کشد جنگل ز دستی که تَبر دارد
پلنگی در دهان خود گرفته بَرّه آهویی...
در آن دَم از دل مادر کسی آیا خبر دارد؟!
اگر طوفان شود دریا اگر کِشتی به موج اُفتد
برای ناخدا از آن گذشتن دردسر دارد...
دل عاشق شبیه شیشه نازک می شود یعنی:
رفاقت کردنِ با سنگ برای او خطر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejran
#خطا
گفتم فراق رویت
آتش زده به جانم
گفتا رها شو از این
من سَهم دیگرانم
گفتم خود تو بستی
پیمان عاشقی را
گفتا که خاطرم نیست
این جمله بَر زبانم
گفتم به حالِ خسته
مِهر و وفا نداری
گفتا چنین نباشد
با یار مهربانم
گفتم به یار دیگر
دل دادنت غلط بود
گفتا صَلاح خود را
من خوبتر بدانم
گفتم جوانی ام چه؟
پای تو دادم آن را
گفتا خطا نمودی
من هم نه آن جوانم!
گفتم که از مُروّت
با ما شبی سَحَر کُن
گفتا که کُفر مَحض است
من سَهم دیگرانم!
#هادی_همتی
@TabeHejran
گفتم فراق رویت
آتش زده به جانم
گفتا رها شو از این
من سَهم دیگرانم
گفتم خود تو بستی
پیمان عاشقی را
گفتا که خاطرم نیست
این جمله بَر زبانم
گفتم به حالِ خسته
مِهر و وفا نداری
گفتا چنین نباشد
با یار مهربانم
گفتم به یار دیگر
دل دادنت غلط بود
گفتا صَلاح خود را
من خوبتر بدانم
گفتم جوانی ام چه؟
پای تو دادم آن را
گفتا خطا نمودی
من هم نه آن جوانم!
گفتم که از مُروّت
با ما شبی سَحَر کُن
گفتا که کُفر مَحض است
من سَهم دیگرانم!
#هادی_همتی
@TabeHejran