عقب ماندم...
از قافله عقب ماندم...
آهسته تر ای ساربان...
ای ساربان آهسته تر...
زمین خوردم...
قدم قدم زمین خوردم...
جا مانده ام از این و آن...
ای ساربان آهسته تر...
لگد خوردم...
از زندگی لگد خوردم...
رحمی به حالِ نیمه جان...
ای ساربان آهسته تر...
شدم خسته...
از عاشقی شدم خسته...
تُندی مُکن با عاشقان...
ای ساربان آهسته تر...
#هادی_همتی
#هادی_همتی
#هادی_همتی
از قافله عقب ماندم...
آهسته تر ای ساربان...
ای ساربان آهسته تر...
زمین خوردم...
قدم قدم زمین خوردم...
جا مانده ام از این و آن...
ای ساربان آهسته تر...
لگد خوردم...
از زندگی لگد خوردم...
رحمی به حالِ نیمه جان...
ای ساربان آهسته تر...
شدم خسته...
از عاشقی شدم خسته...
تُندی مُکن با عاشقان...
ای ساربان آهسته تر...
#هادی_همتی
#هادی_همتی
#هادی_همتی
#نوشدارو
پسر رُستم دستان بودم
پَنجه در پَنجه همه زور شدم
هفت اِقلیم جهان شُهره بُدَم
به سِپه سالار مشهور شدم
آه از دشمن و از فتنهٔ او
به نبرد دوست مجبور شدم
چه بگوییم؟ بَد تقدیرم بود
که ز آشنای خود دور شدم
ز نوک خنجر اَجداد خودم
به نبرد تَن به تَن کور شدم
نوشدارو به لبان نرسید
که به دستان پدر گور شدم
#هادی_همتی
@TabeHejran
پسر رُستم دستان بودم
پَنجه در پَنجه همه زور شدم
هفت اِقلیم جهان شُهره بُدَم
به سِپه سالار مشهور شدم
آه از دشمن و از فتنهٔ او
به نبرد دوست مجبور شدم
چه بگوییم؟ بَد تقدیرم بود
که ز آشنای خود دور شدم
ز نوک خنجر اَجداد خودم
به نبرد تَن به تَن کور شدم
نوشدارو به لبان نرسید
که به دستان پدر گور شدم
#هادی_همتی
@TabeHejran
در چشم سبز آسمان ها، باران شدن را دوست دارم
در قلب دریاهای آبی، مهمان شدن را دوست دارم
مانند یک پروانه ای که، اطراف شعله رقص دارد
در ماجرای دل سپردن، بی جان شدن را دوست دارم
ای دختر تنهای عاشق، وقتی به درد و غم دچاری
در قلب تو تنها دوای، درمان شدن را دوست دارم
عشق تو یعنی پا نهادن، در یک جهان تازه و من
در لحظه های این تولد، گریان شدن را دوست دارم
باشم چو سَر خطِّ خبرها، شهر دل من را بلرزان
وقتی بلای من تو باشی،ویران شدن را دوست دارم
یک دل اسیر قد و بالات، یک دل گرفتار دو چشمت
بین دو راهی که تو باشی، حیران شدن را دوست دارم
میل دلم تنها همین است، که ساکن این خِطّه باشم
در قلب تو یک عمر با خاک،یکسان شدن را دوست دارم
#هادی_همتی
@TabeHejran
در قلب دریاهای آبی، مهمان شدن را دوست دارم
مانند یک پروانه ای که، اطراف شعله رقص دارد
در ماجرای دل سپردن، بی جان شدن را دوست دارم
ای دختر تنهای عاشق، وقتی به درد و غم دچاری
در قلب تو تنها دوای، درمان شدن را دوست دارم
عشق تو یعنی پا نهادن، در یک جهان تازه و من
در لحظه های این تولد، گریان شدن را دوست دارم
باشم چو سَر خطِّ خبرها، شهر دل من را بلرزان
وقتی بلای من تو باشی،ویران شدن را دوست دارم
یک دل اسیر قد و بالات، یک دل گرفتار دو چشمت
بین دو راهی که تو باشی، حیران شدن را دوست دارم
میل دلم تنها همین است، که ساکن این خِطّه باشم
در قلب تو یک عمر با خاک،یکسان شدن را دوست دارم
#هادی_همتی
@TabeHejran
#حقیقت
اوّل نشان یک رُخ زیبا...
چشم است، خطّاطی اَبرو نیست
با آن همه هیبت که دارد شیر
هرگز به دلخواهی آهو نیست
اندازه ی حجم دلت مَردی
مَردی به حجم دور بازو نیست
صحرای عشق و خیمه ی عاشق
در سینه جا دارد به پهلو نیست
انگشت بانوهای مصری را
یوسف بُریده کار چاقو نیست
اَصل حقیقت زنده می ماند
راهی به جز مُردن به جادو نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
اوّل نشان یک رُخ زیبا...
چشم است، خطّاطی اَبرو نیست
با آن همه هیبت که دارد شیر
هرگز به دلخواهی آهو نیست
اندازه ی حجم دلت مَردی
مَردی به حجم دور بازو نیست
صحرای عشق و خیمه ی عاشق
در سینه جا دارد به پهلو نیست
انگشت بانوهای مصری را
یوسف بُریده کار چاقو نیست
اَصل حقیقت زنده می ماند
راهی به جز مُردن به جادو نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
#دل
ناخدایش می شَوی؟ دل اگر دریا شود!
ساربانش می شوی؟ دل اگر صحرا شود!
ذَرّه ذرّه مال تو، مثل خاک مادری
یار خوبش می شوی؟ دل اگر تنها شود!
روزی از این روزگار، در مسیر عاشقی
آبرویش می شوی؟ دل اگر رُسوا شود!
فرض کُن اَندر مثل، عشق یک کودک بُوَد
مادر او می شوی؟ دل اگر بابا شود!
فکر کُن در شهر تو، چون یتیمی گُم شده
سَرپرستش می شوی؟ دل اگر پیدا شود!
طبق حُکم مِیکده، پیک سنگین می دهد
اَهل مجلس می شوی؟ دل اگر سَقّا شود!
#هادی_همتی
@TabeHejran
ناخدایش می شَوی؟ دل اگر دریا شود!
ساربانش می شوی؟ دل اگر صحرا شود!
ذَرّه ذرّه مال تو، مثل خاک مادری
یار خوبش می شوی؟ دل اگر تنها شود!
روزی از این روزگار، در مسیر عاشقی
آبرویش می شوی؟ دل اگر رُسوا شود!
فرض کُن اَندر مثل، عشق یک کودک بُوَد
مادر او می شوی؟ دل اگر بابا شود!
فکر کُن در شهر تو، چون یتیمی گُم شده
سَرپرستش می شوی؟ دل اگر پیدا شود!
طبق حُکم مِیکده، پیک سنگین می دهد
اَهل مجلس می شوی؟ دل اگر سَقّا شود!
#هادی_همتی
@TabeHejran
دوش خیال روی تو...
شعله به جانِ من کشید...
رنج فراق وانگهی...
بَر دل خسته ام رسید...
آهِ جگر سوزِ مرا...
یاد تو بیدار نِمُود...
شکست بُغض و ترکِشی
حنجره یِ مرا دَرید...
هر شب و روز در نَظر....
خیالِ تو کُشته مرا...
دست بِکش زِ جان من...
ای که نمی شوی پَدید...
سیاهی چشم تو را...
مثل به فال بَد زدم...
نمی شود نگاه تو...
روی مرا کُنَد سفید!
به تیر مُژگان زده ای
صید جگر سوخته را
به مَقتلی که ساختی
در یَمِ خون شدم شهید
#هادی_همتی
@TabeHejran
شعله به جانِ من کشید...
رنج فراق وانگهی...
بَر دل خسته ام رسید...
آهِ جگر سوزِ مرا...
یاد تو بیدار نِمُود...
شکست بُغض و ترکِشی
حنجره یِ مرا دَرید...
هر شب و روز در نَظر....
خیالِ تو کُشته مرا...
دست بِکش زِ جان من...
ای که نمی شوی پَدید...
سیاهی چشم تو را...
مثل به فال بَد زدم...
نمی شود نگاه تو...
روی مرا کُنَد سفید!
به تیر مُژگان زده ای
صید جگر سوخته را
به مَقتلی که ساختی
در یَمِ خون شدم شهید
#هادی_همتی
@TabeHejran
.
چه سودی هست در اَبری که می آید نمی بارد
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejran
چه سودی هست در اَبری که می آید نمی بارد
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejran
چه سودی هست در اَبری که می آید نمی بارد
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
میان زندگی و مرگ چندین ضربه تقدیر است
چه دردی می کشد جنگل ز دستی که تَبر دارد
پلنگی در دهان خود گرفته بَرّه آهویی...
در آن دَم از دل مادر کسی آیا خبر دارد؟!
اگر طوفان شود دریا اگر کِشتی به موج اُفتد
برای ناخدا از آن گذشتن دردسر دارد...
دل عاشق شبیه شیشه نازک می شود یعنی:
رفاقت کردنِ با سنگ برای او خطر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejean
چه خیر از باغبانی که درخت گُل نمی کارد
چه شوقی دارد آن عشقی که اُمّید وصلاش نیست
و خیر از او نمی بینی فقط خون جگر دارد!
میان زندگی و مرگ چندین ضربه تقدیر است
چه دردی می کشد جنگل ز دستی که تَبر دارد
پلنگی در دهان خود گرفته بَرّه آهویی...
در آن دَم از دل مادر کسی آیا خبر دارد؟!
اگر طوفان شود دریا اگر کِشتی به موج اُفتد
برای ناخدا از آن گذشتن دردسر دارد...
دل عاشق شبیه شیشه نازک می شود یعنی:
رفاقت کردنِ با سنگ برای او خطر دارد!
#هادی_همتی
@TabeHejean
با دردهای سینه ام در شعله ها اَفروختم
مثل نِیّستان در دلِ آتش سراپا سوختم...
زخم عمیقی خورده ام از تیغ تیز اعتماد...
با روزهای عمر خود چاکِ دلم را دوختم
این مَردمان لعنتی شَرم و حیا را خورده اند
عمری ضرر کردم اگر این پَند را آموختم
چوب حراجی می زنند بر عَهد و بر پیمان ولی
هرگز در این بازار بَد من خویش را نَفروختم
هرگز نباید خام شد با صحبت و حرف زبان
از وعده های بی عمل این تجربه اَندوختم
#هادی_همتی
@TabeHejran
مثل نِیّستان در دلِ آتش سراپا سوختم...
زخم عمیقی خورده ام از تیغ تیز اعتماد...
با روزهای عمر خود چاکِ دلم را دوختم
این مَردمان لعنتی شَرم و حیا را خورده اند
عمری ضرر کردم اگر این پَند را آموختم
چوب حراجی می زنند بر عَهد و بر پیمان ولی
هرگز در این بازار بَد من خویش را نَفروختم
هرگز نباید خام شد با صحبت و حرف زبان
از وعده های بی عمل این تجربه اَندوختم
#هادی_همتی
@TabeHejran
زخم خوردم زنده ام یک مَرد میدان دیده ام
سخت را آسان گرفتم گرگ بالان دیده ام
راه را میدانم و گمگشته ی شب نیستم
ساربانِ کهنه کارم که بیابان دیده ام
وارث یک نسل دنیا دیده و دریا دلم
ناخدای کشتی اَمواج و طوفان دیده ام
خانه ای با سقف چوبی در دل یک جنگلم
سرگذشت جاده ی خاکیِ باران دیده ام
پست و بالا، تلخ و شیرین، خوب و بد
رنگ ها در روزگار خود فراوان دیده ام
من گناه مُجرمان را سخت باور می کُنم
کافری را بیشتر در اهل ایمان دیده ام
خودفروشی کردن یک پاک دامن را فقط
در پیِ آوردنِ یک لقمه ی نان دیده ام
قاضی این شهر حق را کُشته از روی طمع
دست دزدی را در اموال یتیمان دیده ام
باوری دشوار می خواهد ولی از پول خون
من رِبا خواری ز اَقوام شهیدان دیده ام
از تمام آرمان ها نااُمیدم کرده است
آنچه را در انقلاب سُرخ ایران دیده ام
از طلوع، خورشید حتما می رَوَد سمت غروب
عمر خود را پای کوه در خطِّ پایان دیده ام
مرگ می آید به بالینم ز دنیا می پَرم...
زندگی را مثل یک خواب پریشان دیده ام
#هادی_همتی
@TabeHejran
سخت را آسان گرفتم گرگ بالان دیده ام
راه را میدانم و گمگشته ی شب نیستم
ساربانِ کهنه کارم که بیابان دیده ام
وارث یک نسل دنیا دیده و دریا دلم
ناخدای کشتی اَمواج و طوفان دیده ام
خانه ای با سقف چوبی در دل یک جنگلم
سرگذشت جاده ی خاکیِ باران دیده ام
پست و بالا، تلخ و شیرین، خوب و بد
رنگ ها در روزگار خود فراوان دیده ام
من گناه مُجرمان را سخت باور می کُنم
کافری را بیشتر در اهل ایمان دیده ام
خودفروشی کردن یک پاک دامن را فقط
در پیِ آوردنِ یک لقمه ی نان دیده ام
قاضی این شهر حق را کُشته از روی طمع
دست دزدی را در اموال یتیمان دیده ام
باوری دشوار می خواهد ولی از پول خون
من رِبا خواری ز اَقوام شهیدان دیده ام
از تمام آرمان ها نااُمیدم کرده است
آنچه را در انقلاب سُرخ ایران دیده ام
از طلوع، خورشید حتما می رَوَد سمت غروب
عمر خود را پای کوه در خطِّ پایان دیده ام
مرگ می آید به بالینم ز دنیا می پَرم...
زندگی را مثل یک خواب پریشان دیده ام
#هادی_همتی
@TabeHejran
#عشق
عشق گاهی مهربان مانند مادر می شود
در بغل می گیرد و آرام خوابت می کُنَد
عشق گاهی همچو آتش می نشیند در تَنت
می شوی شمع و شبی تا صبح آبت می کُنَد
عشق گاهی مثل یک معمار می سازد تو را
یک زمانی هم تو را از پِی خرابت می کُنَد
مُرده باشی زنده می سازد تو را با معجزه
روزگار دیگری از جان جوابت می کُنَد
عشق یک مدت شدیدا می کِشد ناز تو را
در زمان دیگری کُلاً عذابت می کُنَد...
هر چه باشی هر که هستی می شوی تسلیم او
عشق می سوزاند و از دل کبابت می کُنَد
#هادی_همتی
@TabeHejran
عشق گاهی مهربان مانند مادر می شود
در بغل می گیرد و آرام خوابت می کُنَد
عشق گاهی همچو آتش می نشیند در تَنت
می شوی شمع و شبی تا صبح آبت می کُنَد
عشق گاهی مثل یک معمار می سازد تو را
یک زمانی هم تو را از پِی خرابت می کُنَد
مُرده باشی زنده می سازد تو را با معجزه
روزگار دیگری از جان جوابت می کُنَد
عشق یک مدت شدیدا می کِشد ناز تو را
در زمان دیگری کُلاً عذابت می کُنَد...
هر چه باشی هر که هستی می شوی تسلیم او
عشق می سوزاند و از دل کبابت می کُنَد
#هادی_همتی
@TabeHejran
تا این جهان بر پایه و بنیاد بوده
هر پادشاهی ابتدا نوزاد بوده
تنها سیاست های او با گریه زاری
قدرت نمایی های او فریاد بوده
تا بوده و تا هست هر اَبر پریشان
وابسته ی بیدار باشِ باد بوده
تابندگی ماه ثابت شد به عالَم...
از نور خورشیدی که وامَش داد بوده
حتی در اوج دلنوازی های شیرین
ضرب المثل از تیشه ی فرهاد بوده
همواره از کُشتار سربازان یک جنگ
فرمانده ی دستور داده شاد بوده
هر چند حُکم از جانب قاضی رسیده
اجرای حَد بَر عُهده ی جَلاد بوده...
تنها در این دنیایی از وابستگی ها
عشق از کمان اختیار آزاد بوده
#هادی_همتی
@TabeHejran
هر پادشاهی ابتدا نوزاد بوده
تنها سیاست های او با گریه زاری
قدرت نمایی های او فریاد بوده
تا بوده و تا هست هر اَبر پریشان
وابسته ی بیدار باشِ باد بوده
تابندگی ماه ثابت شد به عالَم...
از نور خورشیدی که وامَش داد بوده
حتی در اوج دلنوازی های شیرین
ضرب المثل از تیشه ی فرهاد بوده
همواره از کُشتار سربازان یک جنگ
فرمانده ی دستور داده شاد بوده
هر چند حُکم از جانب قاضی رسیده
اجرای حَد بَر عُهده ی جَلاد بوده...
تنها در این دنیایی از وابستگی ها
عشق از کمان اختیار آزاد بوده
#هادی_همتی
@TabeHejran
هی کُشتم و سوزاندم، پیوسته زمانم را
یک عمر ندانستم، اوضاع جهانم را...
چون کوچ بهار آید، یارای تحمل نیست
طاقت نَبُوَد بَر تَن، آغاز خزانم را
گردون به جوانی دید، آن قامت تیرم را
شد پیری و می بیند، این قدِّ کمانم را
درد است که می ماند،زخم است که می سوزد
روی جگرم بستم، اَسرار نهانم را...
گر زخم بپوشانم، گر درد کُنَم حاشا
پنهان نَتَوانم کرد، این رنگ عیانم را
من تشنه لب دریا، با آب نمک خوردن
هرگز نکُنم شیرین، تلخی دهانم را
من لب نزدم هرگز، از میوه ی ممنوعه
بی جُرم شدم بیرون، آن جای و مکانم را
تا دل ندهد بَر باد، آخر سَر سبزم را
ای عقل بگیر از من، سُرخی زبانم را
#هادی_همتی
@TabeHejran
یک عمر ندانستم، اوضاع جهانم را...
چون کوچ بهار آید، یارای تحمل نیست
طاقت نَبُوَد بَر تَن، آغاز خزانم را
گردون به جوانی دید، آن قامت تیرم را
شد پیری و می بیند، این قدِّ کمانم را
درد است که می ماند،زخم است که می سوزد
روی جگرم بستم، اَسرار نهانم را...
گر زخم بپوشانم، گر درد کُنَم حاشا
پنهان نَتَوانم کرد، این رنگ عیانم را
من تشنه لب دریا، با آب نمک خوردن
هرگز نکُنم شیرین، تلخی دهانم را
من لب نزدم هرگز، از میوه ی ممنوعه
بی جُرم شدم بیرون، آن جای و مکانم را
تا دل ندهد بَر باد، آخر سَر سبزم را
ای عقل بگیر از من، سُرخی زبانم را
#هادی_همتی
@TabeHejran
این زندگی این زندگانی را، یک حاصل و یک اعتباری هست
حتما زمستان می رود بعدش، فصل دل انگیز بهاری هست
حتما زمین یک دور می چرخد،از روی میل و بَر مُراد تو
از عمر باقی مانده ات حتما،باب دلت یک روزگاری هست
وقتی گرفتار گرفتاری
حتی اگر بُن بَست شد راهت
تا آسمان باز است آغوشش
اُمّید یک راه فراری هست
گاهی زمانه سخت می گیرد، آن روز که تنهای تنهایی
حتما خدا را یاد کُن وقتی، وضعیت تو اضطراری هست
خوب و بد دنیا کنار هم، تقدیر می سازد برای ما
گر خوب دیدن را بیاموزیم،یک گُل همیشه پیش خاری هست
وقتی خدا با عشق دلها را، با مهربانی می زند پیوند
پیوسته بین عاشق و معشوق، یک وعده و قول و قراری هست
ما واجب الاجبار این جاییم، ما آخر شاهنامه می میریم
زیبا کُنیم بَخت مبارک را،که روی شانه کوله باری هست
تو یک مسافر در زمین هستی، پا پس نِکش این راه را طی کُن
حتما به مقصد می رسی وقتی،این زندگی تا مرگ جاری هست
#هادی_همتی
@TabeHejran
حتما زمستان می رود بعدش، فصل دل انگیز بهاری هست
حتما زمین یک دور می چرخد،از روی میل و بَر مُراد تو
از عمر باقی مانده ات حتما،باب دلت یک روزگاری هست
وقتی گرفتار گرفتاری
حتی اگر بُن بَست شد راهت
تا آسمان باز است آغوشش
اُمّید یک راه فراری هست
گاهی زمانه سخت می گیرد، آن روز که تنهای تنهایی
حتما خدا را یاد کُن وقتی، وضعیت تو اضطراری هست
خوب و بد دنیا کنار هم، تقدیر می سازد برای ما
گر خوب دیدن را بیاموزیم،یک گُل همیشه پیش خاری هست
وقتی خدا با عشق دلها را، با مهربانی می زند پیوند
پیوسته بین عاشق و معشوق، یک وعده و قول و قراری هست
ما واجب الاجبار این جاییم، ما آخر شاهنامه می میریم
زیبا کُنیم بَخت مبارک را،که روی شانه کوله باری هست
تو یک مسافر در زمین هستی، پا پس نِکش این راه را طی کُن
حتما به مقصد می رسی وقتی،این زندگی تا مرگ جاری هست
#هادی_همتی
@TabeHejran
ای قطره ی کثیف که جاری شدی به تَن
ای خون مَکیده قبل تولّد ز جسم زن
آخر بگو که روی چه مغرور می شوی
ای فاسد الجسد که بگندد ز تو بدن!
هستی ز خاک و عاقبتت خاک می شَوَی
از این همه مَنیَّتِ بی مایه دل بِکن
#هادی_همتی
@TabeHejran
ای خون مَکیده قبل تولّد ز جسم زن
آخر بگو که روی چه مغرور می شوی
ای فاسد الجسد که بگندد ز تو بدن!
هستی ز خاک و عاقبتت خاک می شَوَی
از این همه مَنیَّتِ بی مایه دل بِکن
#هادی_همتی
@TabeHejran
قابیل که راضی نشد از حقِّ برابر
چشمان طمع دوخت به اَلقاب پیمبر
وقتی که هَوَس حُکم کُنَد هست گناهی
از خوردن یک میوه ی ممنوعه فراتر
سَدِّ رَه قاتل نتوانست بگردد...
جوشیدنِ خون پدر و حُرمت مادر
شد لکّه ی نَنگی روی پیشانی تاریخ
آن دست که آلوده شد از خون برادر
ابلیس کمین کرده به سَرکوبی آدم
باید که رها گشت از این دام مُکرَّر...
هر آینه یک فرصت ویران شدنی هست
ای وای به هر شاخه گُلِ چیده و پَرپَر
باید بکُشی هر سگ ولگرد درون را
حرص و هوس و بُخل و دو صد زشتی دیگر
#هادی_همتی
@TabeHejran
چشمان طمع دوخت به اَلقاب پیمبر
وقتی که هَوَس حُکم کُنَد هست گناهی
از خوردن یک میوه ی ممنوعه فراتر
سَدِّ رَه قاتل نتوانست بگردد...
جوشیدنِ خون پدر و حُرمت مادر
شد لکّه ی نَنگی روی پیشانی تاریخ
آن دست که آلوده شد از خون برادر
ابلیس کمین کرده به سَرکوبی آدم
باید که رها گشت از این دام مُکرَّر...
هر آینه یک فرصت ویران شدنی هست
ای وای به هر شاخه گُلِ چیده و پَرپَر
باید بکُشی هر سگ ولگرد درون را
حرص و هوس و بُخل و دو صد زشتی دیگر
#هادی_همتی
@TabeHejran
تمام عمر هرگز، بخت بلند و یار نیست
برای باغ هر روز، فصل خوش بهار نیست
برای شاخه ای گُل، دست اگر دراز است...
ولی برای چیدن، دستی به سمت خار نیست
فاتح اُوج بودن، عقاب را شَرف داد
ولی برای کرکس، عزّت و اعتبار نیست
سیر شود شغال از، خوردن لاشه ی شیر
ولی چنین شکاری، باعث افتخار نیست
اسیر کرده در خود، بلبل خوش صدا را
قفس که جای زاغ و، صدای قارقار نیست
اگر برای مُرده، خانه ی تنگ او را
خشت طلا بگیری، باز بجز مزار نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
برای باغ هر روز، فصل خوش بهار نیست
برای شاخه ای گُل، دست اگر دراز است...
ولی برای چیدن، دستی به سمت خار نیست
فاتح اُوج بودن، عقاب را شَرف داد
ولی برای کرکس، عزّت و اعتبار نیست
سیر شود شغال از، خوردن لاشه ی شیر
ولی چنین شکاری، باعث افتخار نیست
اسیر کرده در خود، بلبل خوش صدا را
قفس که جای زاغ و، صدای قارقار نیست
اگر برای مُرده، خانه ی تنگ او را
خشت طلا بگیری، باز بجز مزار نیست
#هادی_همتی
@TabeHejran
#هجران
تحمل تا به کی از جان ببینم؟
شود این سخت را آسان ببینم؟
دمار از روزگار من درآمد
که پایانی بر این هجران ببینم
دلم را کندم از تاریکی چاه...
که خود را گوشه ی زندان ببینم
مگر در چنگ یار آید وصالش
به درد کهنه ام درمان ببینم
نمانده هیچ معنای اُمیدی
که خیر از جانب یاران ببینم
کویر خشک می ماند دل من
شود آیا که یک باران ببینم؟!
صبوری کنده پوست از اُستخوانم
تحمل تا به کی از جان ببینم؟!
#هادی_همتی
@TabeHejran
تحمل تا به کی از جان ببینم؟
شود این سخت را آسان ببینم؟
دمار از روزگار من درآمد
که پایانی بر این هجران ببینم
دلم را کندم از تاریکی چاه...
که خود را گوشه ی زندان ببینم
مگر در چنگ یار آید وصالش
به درد کهنه ام درمان ببینم
نمانده هیچ معنای اُمیدی
که خیر از جانب یاران ببینم
کویر خشک می ماند دل من
شود آیا که یک باران ببینم؟!
صبوری کنده پوست از اُستخوانم
تحمل تا به کی از جان ببینم؟!
#هادی_همتی
@TabeHejran
#رنجور
وقتی که معشوق از نگاهش دور می ماند
عاشق همیشه خسته و رنجور می ماند
تا این دل وحشی به طبل عشق می کوبد
عقل و خرد درمانده و مهجور می ماند...
یعقوب از هجران یوسف پیر می گردد
وقتی نبیند روی او را کور می ماند...
وقتی حجاب ابر می پوشد رُخ مَه را...
دشت وسیع آسمان بی نور می ماند
تاب و توان وقت جدایی می رود از تَن
بازوی مَرد پهلوان بی زور می ماند
وقتی ندارد همسفر طی کردن عمرش
مانند رفتن در مسیر گور می ماند
#هادی_همتی
@TabeHejran
وقتی که معشوق از نگاهش دور می ماند
عاشق همیشه خسته و رنجور می ماند
تا این دل وحشی به طبل عشق می کوبد
عقل و خرد درمانده و مهجور می ماند...
یعقوب از هجران یوسف پیر می گردد
وقتی نبیند روی او را کور می ماند...
وقتی حجاب ابر می پوشد رُخ مَه را...
دشت وسیع آسمان بی نور می ماند
تاب و توان وقت جدایی می رود از تَن
بازوی مَرد پهلوان بی زور می ماند
وقتی ندارد همسفر طی کردن عمرش
مانند رفتن در مسیر گور می ماند
#هادی_همتی
@TabeHejran
#انتظار
شعله ها بر جان من زد آتش این روزگار
دست بردارم نشد تا سوختم در انتظار...
روز و شب چشمم به راه جاده ها بیدار بود
عاقبت هم یک نظر ننداختم بر روی یار
سرنوشتم بوی حسرت میدهد هر لحظه ای
دست و پا گیرم شده در سینه قلب بی قرار
آرزوهایم همه از چشم من پنهان شده
مثل یک پروانه ی گمگشته در گرد و غبار
مثل یک سرباز تنهایم که در خاکی غریب
شد اسیر و نیست بر او چاره و راه فرار
بی قرار و گیج و حیرانم کجا باید رَوَم؟!!
راه رفتن را نمی دانم چو اسب بی سوار
زندگانی روی خوش هرگز نشان من نداد
نیست محصولی مرا در این زمین شوره زار
یک درخت بی بَر و برگم که در سوز خزان
زنده ام تنها به اُمّیدی که برگردد بهار
یک نفر باید سراغم را بگیرد ای دریغ
از جگر آتش گرفتم سوختم در انتظار
#هادی_همتی
@TabeHejran
شعله ها بر جان من زد آتش این روزگار
دست بردارم نشد تا سوختم در انتظار...
روز و شب چشمم به راه جاده ها بیدار بود
عاقبت هم یک نظر ننداختم بر روی یار
سرنوشتم بوی حسرت میدهد هر لحظه ای
دست و پا گیرم شده در سینه قلب بی قرار
آرزوهایم همه از چشم من پنهان شده
مثل یک پروانه ی گمگشته در گرد و غبار
مثل یک سرباز تنهایم که در خاکی غریب
شد اسیر و نیست بر او چاره و راه فرار
بی قرار و گیج و حیرانم کجا باید رَوَم؟!!
راه رفتن را نمی دانم چو اسب بی سوار
زندگانی روی خوش هرگز نشان من نداد
نیست محصولی مرا در این زمین شوره زار
یک درخت بی بَر و برگم که در سوز خزان
زنده ام تنها به اُمّیدی که برگردد بهار
یک نفر باید سراغم را بگیرد ای دریغ
از جگر آتش گرفتم سوختم در انتظار
#هادی_همتی
@TabeHejran
#فتح
ذره ای از نور در ظلمت هویدا می شود
عاقبت جوینده را یک راه پیدا می شود
ساقه هایم را اگر از بیخ جانم می کنید
ریشه هایم روزگاری سرو رعنا می شود
این منم زخمی میدانی که تیغم می زنید
گفته باشم آخر این جنگ غوغا می شود
من ستون اُستوار قلعه ی خوشبختی ام
در دل من هفت دریا همزمان جا می شود
قله های کوه را در زیر پایم می کشم
عالمی از فتح من غرق تماشا می شود
قطره قطره جمع گردد آب باران پشت سَدّ
چند سیلاب به هم پیوسته دریا می شود
هفت خان را در مسیر زندگی طی می کنم
بعد از آن بَر عمر من آغاز دنیا می شود
#هادی_همتی
@TabeHejran
ذره ای از نور در ظلمت هویدا می شود
عاقبت جوینده را یک راه پیدا می شود
ساقه هایم را اگر از بیخ جانم می کنید
ریشه هایم روزگاری سرو رعنا می شود
این منم زخمی میدانی که تیغم می زنید
گفته باشم آخر این جنگ غوغا می شود
من ستون اُستوار قلعه ی خوشبختی ام
در دل من هفت دریا همزمان جا می شود
قله های کوه را در زیر پایم می کشم
عالمی از فتح من غرق تماشا می شود
قطره قطره جمع گردد آب باران پشت سَدّ
چند سیلاب به هم پیوسته دریا می شود
هفت خان را در مسیر زندگی طی می کنم
بعد از آن بَر عمر من آغاز دنیا می شود
#هادی_همتی
@TabeHejran