تَبِ هِجران
28 subscribers
31 photos
3 links
بی خبر آمدم و ساکن شهر تو شدم...
آه ای عشق زدی خانه خرابم کردی...

#تب_هجران
اشعار #هادی_همتی

اینستاگرام:

https://www.instagram.com/Hadi_Hemmati_sher

تماس با شاعر
@ASMANdarya
Download Telegram
قاضی جان!
از حقیقت متهم تراشیده ای؟!
اتهام ردیف می کنی؟
می بُری؟
می دوزی؟
چَکُش می کوبی کدام فریاد را خفه کنی؟!

ساکت!
چراغ عدالت خاموش!
انگشت اشاره مسلّح!
چند خط حبس!
شلیک!

کفن دوختی قاضی جان!
برای قامت بی دفاع!
برای فقیر بی وکیل!
چَکّی بُریدی!
بزرگ دوختی خیلی بزرگ!
شمع فوت کردنت بود مختومه ی جلسه!

#هادی_همتی
@TabeHejran
کمی تاریک می زد هوا...
پیدا بود، اما فقط چهار قدم جلوتر!
به شب می رفتیم...
صبح نمی شد...
گرگ و میش بود
نفس های آخر یک غروب

هراسان رد شد...
پشت سرش چند نفر شتاب زده
موش و گربه را می ماند...
به خیالم زد بازی شان گرفته
اما نه...
فرار می کرد!!

فضول شدم!!
و چند قدم سریع تر...
دنبال کردم عاقبتشان را...
رفت،
رفتند،
رفتم،
دقیقا سر کوچه ی بعدی...
گرفتندش؛

گوش پسرک را پیچاندند
شپلق...
پشت گردنش سوخت!
جیغی کشید پدر سگ!
چند تا فحش هم خورد!

خمیده سَر...
خجالت می کشید،
کاری ندارم به کفش های پاره اش!
حتی پیراهن بی دکمه اش!
از سیبی که در دستش بود دریافتم
پسرک گرسنه بود،
دزدی؟! استغفرالله!

خیال کردم بازیشان گرفته؛
اما نه!!
فرار می کرد!

#هادی_همتی
@TabeHejran
آواز دلنشین اردبیلی بلند شد
فضا را معطر کرد
جادوی مؤذن زاده

با ذکر صلوات
مثل همیشه بیدار شد
صبح سرد زمستان
آبی به دست و صورتش کشد
وضویش را گرفت
محاسن سفیدش را خشک کرد
الله اکبر...

چند رکعت خدا را نوازش کرد
تسبیح را برداشت
صد قطره ذکر گفت
دوست و دشمن را دعا کرد
و چند صلوات دیگر

پای اجاق نشست
استکان چایی نوش کرد
یک نخ سیگار هم به آتش کشید

پدرم خمیده تر شده
چروک تر شده
چند مروارید از دهانش افتاده
اما هنوز لبخنش زیباست
نفسش گرم است
دلش دریاست
و شانه هایش اعتماد خالص
برای تکیه کردن

پیر مرد، سختی ها کشیده
بلاها دیده
زخم ها خورده
و با تمام نداشته هایش
مرد مؤمن با خدا قهر نیست

روی نیازش به آسمان است
ناشکریش را ندیده ام
در توکل به خدا مشکوک نیست
تکیه کلامش هم
الهی به امید تو

بمب روحیه است
اسیر غم نمی شود
نفس درد را می چیند
همهٔ وجودش عشق است
از سر این خانه
خدا سایه اش را کم نکند

#هادی_همتی
@TabeHejran
صدای شیون بود
ناله ای جانسوز
بدن را می لرزاند
و استخوان تیر می کشید از شنیدنش

هوا ابری نبود
اما از دو آسمان پریشان
باران می بارید
واقعا دلگیر بود
فضایی پُر از غم
و جای نفس آه کشیدن بود

دو دستش را محکم بر سرش کوبید
رنگ از رخسارش پریده بود
و لطمه ی سیلی هم سرخش نمی کرد
مابین ناله ها ساکت شد
مات و حیران نگاهم کرد
و ذکری که جگرش را سوزاند
لا اله الا الله...

تکیه گاهش
امید و آرزویش
جان شیرینش
رفیق یک عمرش
زندگیش
پدرش
دیدن تابوت زیبا نیست!

سرش را به شانه ام گذاشتم
رفیق یتیم شده ام
بوی مصیبت می داد

#هادی_همتی
@TabeHejran
خوب پیش می رفت
دنیایی که در آن بزرگ نشده بودم
و ای کاش بزرگ نمی شدم
که روی بد روزگار را نبینم

بچه بودن هم نعمت بود
و تمام شد
دلخوشی های ساده
خنده های عمیق
گریه های زود گذر
بهانه های کوچک
و قهر و نازهایی که خریدار داشت

مبارک باد نوجوان شدنم
در سالهایی نامبارک!!
دست های زخمی...
جیب های خالی...
شکنجه ی روحی...
پدرِ پدرم درآمد از فقر ظالم...
و زندگی ما پُر از وصله بود!!

پله های عمرم
سر به فلک نکشید...
در ایامی که فلک شدم!!

جوانی خودش را به جانم چسبانید
بی کاری...
بی عاری...
گمراهی...
و از همه بدتر دلی زبان نفهم!
برای عاشق شدن زودم بود
هرچند همیشه برای عاشقی دیر است!!

اگر می دانستم...
و اگر می فهمیدم...
و اگر خبر از امروزها داشتم...
آرزو نمی کردم...
تخیل نمی زدم...
چهار زانو روی گلیمم می نشستم
و پایم را دراز نمی کردم!
دنده عقب هم ندارد این عمر لعنتی!

تا پیر شدن...
چند فصل جوانی می باید...
میان بُر زدم سلسه ی سرنوشتم را
و زودتر از تقدیرم پیر شدم

خوب پیش می رفت...
اما خوب پیش نمی رود...
و ای کاش بزرگ نمی شدم!

#هادی_همتی
@TabeHejran
فریاد می زدند...
داد می کشیدند...
فحاشی می کردند...
اختیار زبانشان به دهانشان نبود!

بوی خشونت هوا را نجس کرده بود...
هر دو سر معرکه آتش سوزان...
به نصیحت کر شدند...
کوتاه نیامدند...
سرد هم نشد یک سو...
و ختم بخیر نشد این شرِّ به پا شده

برقی زد و...
تیزی خشم عمیق برّید و...
چشمه ی سرخی بجوشید و...
خون شد!
و حریف افتاد...
قصه ای تلخ را نوشتند...
و قتل کار یک انسان نیست!!

#هادی_همتی
@TabeHejran
شعار می دهند عوضی ها
بخاری بلند نمی شود از وجودشان
مثل خاک بی حاصل
مثل ابر بی باران!

دهان گشادشان کوه را پَشم می کند!
شیرین سخن های تلخ بنیاد
پشه های دور کندو
آن بی خاصیت ها را می گویم
آن زبان درازهای بی عمل
بی عرضه ها فقط لاف می زنند

صداهای مزاحم
طبل های تو خالی
تن پرورهای خواب آلود
آن جماعت بی هنر
ایراد گیرهای بیکار
بی عارهای تخیلی

آن جاهلان فهمیده!
همنشین خوبی نیستند
بدم می آید از بودنشان
وعده ها می دهند سر خرمن
و هیچ هستند، هیچ هیچ

به گور پدرشان می خندم
برای زبانشان گوش نمی شوم
و با بند پوسیده به چاه نمی روم
خیلی وقت هاست که می دانم
آن ها فقط لاف می زنند...
بخاری بلند نمی شود از وجودشان
و شعار می دهند عوضی ها !!

#هادی_همتی
@TabeHejran
نَفَس را نگه داشت
لحظه ای دقیق شد
و مرگ را شلیک کرد

سکوت شکسته شد
صدای خشن اسلحه
و ناله ی مظلومانه شکار
گوش را درنوردید...

بوی خون و باروت
هوا را دگرگون کرد
و لذّتی که جذّاب نبود!!

سرگرمی بی رحمانه ای داشت
با گلوله ای داغ
نَفَس زبان بسته ای را سرد کرد!!
شکارچی را می گویم...

#هادی_همتی
@TabeHejran
قرار بی قرار شد
اتحاد شکست
عشق نفرتی شد شدید
و تندیس مُقدّس تخریب شد!!

ورق برگشت
تخت ماند و بخت سوخت
وارونه چرخید رابطه
در مسیر نخواستن و نبودن

در طغیان گمراهی
فرجام تلخ یک نادانی
به جُرم اشتباهی بزرگ
جدایی حاکم شد

و چشم فقط کینه را می دید
حسرتی غلیظ هم بود
و ای کاش زَهر نمی شد
آن عسل روز اوّل!

عرش خدا هم می لرزد...
گفتنش راحت نیست...
ماجرای طلاق را می گویم!

#هادی_همتی
@TabeHejran
کفش های کهنه اش
شلوار وصله خورده اش
پیراهن رنگ پریده اش
و دوچرخه داغونش
فقیر بودنش را جار می زدند...

با تمام نداشته هایش
و نمایان بودن کمبودهایش
و بر خلاف ظاهر پریشانش
منظم و مؤدب بود
پسرکِ شیکِ کهنه پوش!

زیبا خنده می کرد
برای رفاقت خوب بود
دست کج نداشت
اَهل خشونت، هرگز!
مَحرم رازی که دهانش لَق نبود
آخرین پله ی اعتماد!!

همیشه یک جای زندگی اش می لنگید
اما از کسی توقع بی جا نداشت
و هرگز دستش را
به مال دنیا دراز ندیدم
انسان بود
و خیلی آدم تشریف داشت!

عجب حکایتی!!
فقیری که...
زَرق و برق دنیا را نداشت
برای دوستان نزدیکش
بزرگترین سرمایه بود!!

#هادی_همتی
@TabeHejran
لاغرتر از گذشته می دیدمش
بی حوصله تر
زود رنج تر
و زیر لب گاهی پچ‌ پچ می کرد

یکسَر با خودش کلنجار می رفت
و ذهن مشغولی داشت
رنگ رخساره اش هم جار می زد
آن آدم سابق نیست
و اندر تحوّلاتش
در ظاهر تَر و تازه تَر دیده می شد

سَر وعده پای سفره نبود...
شب را بیداری می کشید
و لِنگ ظهر هم چُرت می زد

غروب که می شد
پیاده روی اش می گرفت
و کوچه پس کوچه ها را چرخ می زد

به قیافه اش نمی خورد
اما درد دل هم می کرد
پسرک دیوانه...
پسرک بی کلّه...
چند کوچه آن طرف تر
عاشق شده بود!!

#هادی_همتی
@TabeHejran
❤️ تقدیم به مادر مهربانم ❤️

ای قطره قطره ی وجودم
ای دریای عشق
ای آسمان مِهر و محبّت
چیکه چیکه شدن عمرت را
تیکه تیکه شدن جانت را
دیر فهمیدم مادر جااااان

ای جان شیرینم
ای نبض زندگی ام
ای پرستار کودکی ام
ای غمخوار همیشگی ام
ای یار مهربان
رفیق بی کلک مادر جااااان

پیشانی ات را
و پایت را
فراموشم شد ببوسم
من جوان جاهلی که
دستت را کم بوسیده ام

به قیمت بزرگ شدنم
پیرت کردم
و هنوز هم تصدّق منی
توان جبران زحمتت را ندارم
برایت فدا شدن هم کم است
ای بهشت روزگارم
حلالم کن مادر جاااان

#هادی_همتی
@TabeHejran
دستم را بالا می گیرم
تسلیم محض می شوم
شکست می خورم با دلی شکسته!
روی پله ای پایین تر از توأم
و می پذیرم که:
مقام من از این بهتر نیست!

#هادی_همتی
@TabeHejran
دوست دارم و می سازم
می سازم و باز می سازم
ساختن و شکل دادن سخته
اما تلاش می کنم و می سازم
از جان و تن خود می زنم و خشت به خشت می سازم
ترجیح میدهم خودم خراب و ویران شوم اما ساخته هایم خراب نشود
و روز ب روز بهتر و بیشتر از دیروز می سازم...

اما اگر پایه های بنایم را سست کنند...
همیشه دیر ساخته می شود و زود ویران می شود...
و من شاید توان بازسازی نداشته باشم...
حتی اگر بخواهم
حتی اگر عاشق باشم

و این بنا دیگر آن بنای سابق نخواهد شد و نخواهد بود...

کاش آنچه را ساخته بودم کلنگ نمی زدی تا ببینی آخر قصه چه کاخ با شکوهی برایت می سازم
ای کاش...

#هادی_همتی
@TabeHejran
Channel photo updated
Forwarded from تَبِ هِجران
#بهار_من

عید تویی، سبزه تویی، نغمه تویی، بهار من
شور تویی، شادی تویی، خنده تویی، قرار من

روز تویی، ماه تویی، سال تویی، نَفَس تویی
غنچه تویی، سرو تویی، باغ تویی، هَزار من

آب تویی، جام تویی، قَدَح تویی، حال خوشی
عشق تویی، یار تویی، مِهر تویی، نگار من

ناز تویی، عِشوه تویی، غَمزه تویی، میل دلی
تیر منم، کمان منم، رَمٰان تویی، شکار من

#هادی_همتی
@TabeHejran
تاب رفتن در من نیست؛
تو برو...
من جای خالیت رو تماشا می کنم

برو گُلم...

دنیا بدون من منتظرته!!

#هادی_همتی
@TabeHejran
Forwarded from تَبِ هِجران
#شیدایی

طاقت ز کفم بُردی
تدبیر چه فرمایی؟
از قصه گرزیان یا
در چنگ دل مایی؟

اکنون تو مرا صیدی
ای آهوی مشکینم
هر در بزنم خود را
تا این که به بند آیی

با حال دگرگونم
دنبال تو می تازم
هر خانه تو را جویم
با بی سر و بی پایی

حالا که شدم عاشق
حیران شدم و عاجز
هوشیار نمی گردم
با این همه شیدایی

از حاجت و مقصودم
پا پس نکشم هرگز
یا وصل تو بینم یا
بد نامی و رسوایی

آرام و قرار من
این فاصله را کم کن
در خستهْ نَفَس بی تو
دیگر نَبوَد نایی

خرج ره تو کردم
دَه برگ بهارم را
قبل از ورق پیری
آیا تو نمی آیی؟

#هادی_همتی
@TabeHejran
#باران_غم

امروز با چشمان خود دیدم
شیراز شهر عشق دلخون بود
چشمان خیس مادری تنها
در جستجوی طفل گریون بود

دیدم که خشم آسمان جوشید
باران غم بر چهره ها می خورد
یک کودک جان داده را مظلوم
مردی در آغوش خودش می بُرد

وقتی که سیل درد را دیدم
قلبم سراسر آه و شیون شد
این صحنه را باور نمی کردم
چشمان من بیزار دیدن شد

روز مصیبت بود آی مردم
وقتی در و دیوار ویران بود
دروازه های شهر می لرزید
تنها پناه شهر قرآن بود!

#هادی_همتی
@TabeHejran
خوشا آنان که زیبا یار دارند
تَهِ دل شادی بسیار دارند
دَمادَم لذّت جانانه بُرده
به سَر شوقِ رُخ دلدار دارند

#هادی_همتی
@TabeHejran