تَبِ هِجران
28 subscribers
31 photos
3 links
بی خبر آمدم و ساکن شهر تو شدم...
آه ای عشق زدی خانه خرابم کردی...

#تب_هجران
اشعار #هادی_همتی

اینستاگرام:

https://www.instagram.com/Hadi_Hemmati_sher

تماس با شاعر
@ASMANdarya
Download Telegram
#راه_مرا_بگیر

از دور دیدمت
قامت گُلی هنوز
دلبسته ی توأم
با عشق سینه سوز

از دور دیدمت
سَرو تناوری
خیلی تو رو می خوام
با جان برابری

نزدیک می شوم
هِی دور می شوی
در چشم های من
کم نور می شوی

با کام لَک زده
بالای چشمه ام
یه جرعه صبر کن
که خیلی تشنه ام

جان بر لبم نیار
مشق جفا نکن
راه مرا بگیر
ترک وفا نکن

تا روزی که با عشق
درگیر می شوم
از دلبری تو
کی سیر می شوم؟!

در جستجوی تو
عمرم حدر شده
این جای خالیت
یک دردسر شده

وقتی دل تو رفت
راه دگر گرفت
این عاشق غریب
زخم جگر گرفت

گرچه ز شیوه ات
رنجور و دلخورم
تا زنده ام ز تو
من دل نمی بُرم

#هادی_همتی
@TabeHejran
#مناجات

الهی!
اگر تو بخواهی...
هیچ چیزی محال و دور از دسترس نیست؛
اگر تو بخواهی...
زودتر از زود کار راه می افتد؛
پس بخواه برای من؛
بخواه آنچه را که می خواهم؛

الهی!
امیدوار به فضل و رحمت توأم؛
با دستهای مهربانت؛
گِره های افتاده به زندگی ام را باز کن؛
و برآورده به خیر کن
حاجات کوچک تا بزرگ مرا...
آمین یا رب العالمین

#هادی_همتی
@TabeHejran
#مناجات

الهی!
با دست خالی از خیر و کوله باری سنگین از گناه به سوی تو فرار کرده ام...

ای مهمان نواز بی مانند؛
پناهنده را به آغوشت پناه بده،

الهی!
آنچه خواستی نبودم،
در مسیر تو قدم نزدم٬
و وفا و حیا را در محضر تو سر بُریدم،

آنگاه تو به تلافی دست نبردی،
و به خشم بر این ناتوان چیره نگشتی،
و درهای رحمتت را باز و بازتر کردی،
و با تمام لطف و کرامتی که داشتی از دندان تیز فتنه ام رها کردی،

الهی!
چه ظلم ها بر خودم روا کردم،
و چه عاشقانه حمایتم کردی،
و از چاه و چاله های مکافات بیرونم کشیدی،

الهی!
همیشه خواستی و نخواستم،
بودی و نبودم،
گرفتی و نگرفتم،
زنده کردی و خویش را به قتلگاه کشاندم،

ای مهربان!
ای تکیه گاه!
ای خیر خواه!
ای امین!
ای امان!
فهم و شعور بیشتری عنایت کن،
و درک والاتری عطایم بنما،
روا مدار در آتش جهل خود بسوزم،

الهی!
به خود وامگذارم،
و از خود بدانم،
و عاقبت نیکو برایم بنویس،
به رحمتت،
و به کرمت،
ای سریع الرضا،
و ای همیشه بخشنده...

#هادی_همتی
@TabeHejran
#محتضر

چون مُحتضر دَم مُردن
بی تاب می شوم بی تو
مانند شمعِ در آتش
من آب می شوم بی تو

چون یک شب زمستانی
تا صبح خیس و بارانی
همراه ناله و هِق هِق
بی خواب می شوم بی تو

با درد خود گلاویزم
برگِ اسیر پاییزم
از شَهد مرگ تدریجی
سیراب می شوم بی تو

سقف دلم تَرک خورده
رودِ توی رگم مُرده
دریایچه ای غریبم که
مرداب می شوم بی تو

بعد از غمی غریبانه
در خاک می کنم خانه
چون عکس یادگاری در
یک قاب می شوم بی تو

#هادی_همتی
@TabeHejran
#محشر

قلم به دست خدا اُفتاد
شروع خلقت برتر شد
تو را به چهره درآورد و
نزول آیه ی محشر شد

تو جلوه گر شدی و وانگه
ز جمع قافیه را بُردی
دل تمام پَری رویان
ز دیدن تو مُکدّر شد!

دو خط ناز کمان حالت
کشیده در پی پیشانی
دو حلقه دام پر از جادو
به صورت تو منوّر شد

دو سیب قرمز برجسته
مساحت گُل رخسارت
و روی هم دو تا یاقوت
و پشت آن پُرِ گوهر شد

چه رونمایی کولاکی
نمانده چیزی بجز حیرت
هنر ز دست خدا بارید
ز قامتی که تناور شد

برای جرعه گلابی از
نسیم عطر وجود تو
گمان کنم همه ی گلها
ز شاخه چیده و پَرپَر شد

چه گویمت؟ که منم عاجز
تو را چگونه بیان سازم!
نمی شود بَشرت گویم
که‌ عقل در شَکْ و باور شد!

#هادی_همتی
@TabeHejran
#شیدایی

طاقت ز کفم بُردی
تدبیر چه فرمایی؟
از قصه گرزیان یا
در چنگ دل مایی؟

اکنون تو مرا صیدی
ای آهوی مشکینم
هر در بزنم خود را
تا این که به بند آیی

با حال دگرگونم
دنبال تو می تازم
هر خانه تو را جویم
با بی سر و بی پایی

حالا که شدم عاشق
حیران شدم و عاجز
هوشیار نمی گردم
با این همه شیدایی

از حاجت و مقصودم
پا پس نکشم هرگز
یا وصل تو بینم یا
بد نامی و رسوایی

آرام و قرار من
این فاصله را کم کن
در خستهْ نَفَس بی تو
دیگر نَبوَد نایی

خرج ره تو کردم
دَه برگ بهارم را
قبل از ورق پیری
آیا تو نمی آیی؟

#هادی_همتی
@TabeHejran
#غم_نامه

مرا حاجت به دارو و دوا نیست
که درد بی کسی درمان ندارد

بسوزم مثل شمع و آب گردم
که این غم نامه ام پایان ندارد

نیستان دل من سوخت در غم
سَر سرگشته ام سامان ندارد

چه سازم آسمان دشت جان را
حرارت دارد و باران ندارد

کسی یاد کسی باشد، نباشد
بسوزد سفره ای که نان ندارد

دلیلی نیست تا شادی نماید
فقیری که لب خندان ندارد

تحمل گر کند کامل بلا را
جوان که طاقت زندان ندارد

خداوندا به داد سینه ام رَس
که اهل این زمین ایمان ندارد

غریبی را نصیب دشمنم کُن
دل من طاقت هجران ندارد

خدایا در جوانی حاجتم دِه
گَه پیری خوشی امکان ندارد

شکار آماده و شیری گرسنه
چه می سازد اگر دندان ندارد

خداوندا بخواه وصل عزیزان
که درد بی کَسی درمان ندارد

#هادی_همتی
@TabeHejran
#بیراهه

در بَرِ عاشق خود،هی سخن از یار مَزن
به رُخ من مَکشو، روح مرا دار مَزن

گر دهان باز کُنی زخمِ دلم می سوزد...
تو خودت با نمکی؛ حرفِ نمک دار مَزن!!

سینه سوخته ام را، به خودش وامگذار
عَزم رفتن مَنِما، بر جگرم خار مَزن

دل به اَغیار مَده، دوباره بیراهه مَرو
این سَر گیج مرا، باز به دیوار مَزن

شیشه جان مرا، می شکنی گر بروی
جان من! محض خدا، دست به این کار مَزن

#هادی_همتی
@TabeHejran
Forwarded from تَبِ هِجران
پسر رستم دستان بودم
پنجه در پنجه همه زور شدم

هفت اقلیم جهان شهره بُدم
به سپه سالار مشهور شدم

آه از دشمن و از فتنهٔ او
به نبرد دوست مجبور شدم

چه بگوییم بد تقدیرم بود
که ز آشنای خود دور شدم

ز نوک خنجر اجداد خودم
به نبرد تن به تن کور شدم

نوشدارو به لبان نرسید
که به دستان پدر گور شدم

#هادی_همتی
@TabeHejran
Forwarded from تَبِ هِجران
#حکم های_بیهوده

ای هوای آلوده
ای تنفّس دودی
شهر تیره و تاریک
سرنوشت مردودی

نمره های نامعقول
آزمون تکراری
ای رفوزه ی دائم
انتخاب اجباری

دست خط خرچنگی
مغزهای فرسوده
صندلی پر قدرت
حکم های بیهوده

یک جماعت تنها
مردمان بیچاره
نان شب به نرخ جان
چار پای آواره

در عذاب هر روزی
شب به وقت بیداری
اسب عمر می تازد
در مسیر بی کاری

ای جوانی پرپر
آرزوی جان داده
روی روزگار تو
قرعه ی بد افتاده

زندگی به معنای
گردن کج و منّت
ای دلی که می سوزی
بر اساس آن لعنت

#هادی_همتی
@TabeHejran
#جاودانگی

بی تاب تر ز من هرگز!
دلگیر تر ز من حاشا!!
مثل تبر به جان من
افتاده زندگی اما...

قد خَم نمیکنم زیرِ
ضربی که بر تنم نیشه
من راست قامتم هر چند
زخمی ترینم از ریشه

با چنگ می روم بالا
دندان روی جگر دارم
سر سخت می شوم گاهی
زخم تنم رو می شمارم

گر کوه غصه و دردم
هرگز فرو نمی پاشم
در زیر بار این دنیا
هیهات!خَم بشم تا شَم

وقتی خدا کنار من
با هر نَفَس نگهبانه
دیگر چه غم ز عمری که
هر لحظه رو به پایانه!

دنیا واسه م یه زندونه
ویران بدون آبادی
من جاودانگی میخوام
در سرزمین آزادی!

#هادی_همتی
@TabeHejran
اینجا بیابون داره درس پس میده
به دشت خشک توی تقدیرمون
آی خدا چیه مگه تقصیرمون؟!

چشمه نجوشید یاری نکرد
بارون لامصب هم کاری نکرد
باید به کویر بودن عادت کنیم
خوشبختی که جیره بندی شده
اختیار دار خودمون هم که نیستیم
خیلی چیزها رو باید رعایت کنیم!

اینجا که دریا نداره
کشتی نداریم غرق بشه
همه رو شَرجی زده
پیشونی ها خیس خیسه
شَرم سخته و خجالت بَده
آخ که ضایع شدن خود مُردنه
سراب شدیم
خراب شدیم
کباب شدیم
یواش یواش آب شدیم

بارون خدا بیامرزدش
دریا دیگه ختم و فاتحه کم داره
کشتی کجا بود بابا؟!
خود خودمون غرق شدیم

توی دریاچه ی رؤیای ما
کافر مسلمون میشه
تَیمّم می کنه
نماز وحشت می خونه!

ستاره ها سوختن شب بدبختیمون
خورشید گرفته
ماه خشکیده
هر جا نگاه می کنیم تاریکه

ما که تو کف یه بارون دلمون لَک زده
خیلی خوب خون باریدن و بلدیم
همه مون گُم شدیم توی ناکجا
راه زندگی پَرت و باریکه

#هادی_همتی
@TabeHejran
توی دریاچه ی رؤیای ما
کافر مسلمون میشه
تَیمّم می کنه
نماز وحشت می خونه

#هادی_همتی
@TabeHejran
حرف می زنند
و قضاوت می کنند، نابجا
حتما زورشان می آید
چشمشان کور باد که طاقت دیدن ندارند

تو را می بینند که برنده ای
عقده ای ها را می گویم
آن شکست خورده ها را
آن عقب مانده ها را

گوش هایت را ببند روی زبان درازشان
چشمهایت را باز کن به ادامه مسیر
سختی نکشیده ها
همان تنبل های راحت طلب
همه چیز را مُفت و ارزان می خواهند
نمی فهمند عرق ریختن را

فقط حرف می زنند
وراج های مزاحم
پشت سرت یاوه ها را قطار کرده اند
البته که گناهی ندارند
از بیخ و بُن سوخته ها
پدر سوخته های حسود

چندی دیگر بتاز بر فهم کجشان
چند پله ی دیگر صعود کن
و چند منزل دیگر فتح کن
و آنگاه فاصله را بیشتر کن از این جماعت افلیج

اوج را به خاک می کشی
پرچمت خیلی بالاست
دست ها را از مقامت کوتاه می کنی
و همچنان حرف می زنند
وراج های مزاحم
پدر سوخته های حسود

#هادی_همتی
@TabeHejran
تفاوت پدرت را سوزانده
هم رنگ این جماعت نیستی
فرق است بین دیروز و امروزت
و پیش بینی فردایت لا ممکن!

لامصب ترینی در جمع حاضر
اما خب... هر چه هستی خودت هستی
نقاب نداری که دلخواه مَردم بنمایی
چاپلوس نمی شوی
بازار دیگران را هم گرم نمی کنی
و چقدر تلخی به کام دغل دوستان
این مگسان گرد شیرینی!

هنوز نشناخته اندت
و تو را نمی فهمند
و حرفت را نمی شنوند
چشمت را خوب نمی خوانند
و قَدرت را... نمی دانند

به عقلشان نمی گنجی
بزرگ تر از شعورشان تشریف داری
دیوانه می گویندت
مسخره هم می کنند مزخرف ها

اما خوشم می آید از شیوه ات
لجباز، یک دنده
صبور، پیچیده
در کم نیاوردن هم ضرب المثل می شوی آخر
مُچشان را خوابانده ای
مُرغت یک پا دارد و
دو دو تای تو پنج است!

#هادی_همتی
@TabeHejran
قاضی جان!
از حقیقت متهم تراشیده ای؟!
اتهام ردیف می کنی؟
می بُری؟
می دوزی؟
چَکُش می کوبی کدام فریاد را خفه کنی؟!

ساکت!
چراغ عدالت خاموش!
انگشت اشاره مسلّح!
چند خط حبس!
شلیک!

کفن دوختی قاضی جان!
برای قامت بی دفاع!
برای فقیر بی وکیل!
چَکّی بُریدی!
بزرگ دوختی خیلی بزرگ!
شمع فوت کردنت بود مختومه ی جلسه!

#هادی_همتی
@TabeHejran
کمی تاریک می زد هوا...
پیدا بود، اما فقط چهار قدم جلوتر!
به شب می رفتیم...
صبح نمی شد...
گرگ و میش بود
نفس های آخر یک غروب

هراسان رد شد...
پشت سرش چند نفر شتاب زده
موش و گربه را می ماند...
به خیالم زد بازی شان گرفته
اما نه...
فرار می کرد!!

فضول شدم!!
و چند قدم سریع تر...
دنبال کردم عاقبتشان را...
رفت،
رفتند،
رفتم،
دقیقا سر کوچه ی بعدی...
گرفتندش؛

گوش پسرک را پیچاندند
شپلق...
پشت گردنش سوخت!
جیغی کشید پدر سگ!
چند تا فحش هم خورد!

خمیده سَر...
خجالت می کشید،
کاری ندارم به کفش های پاره اش!
حتی پیراهن بی دکمه اش!
از سیبی که در دستش بود دریافتم
پسرک گرسنه بود،
دزدی؟! استغفرالله!

خیال کردم بازیشان گرفته؛
اما نه!!
فرار می کرد!

#هادی_همتی
@TabeHejran
آواز دلنشین اردبیلی بلند شد
فضا را معطر کرد
جادوی مؤذن زاده

با ذکر صلوات
مثل همیشه بیدار شد
صبح سرد زمستان
آبی به دست و صورتش کشد
وضویش را گرفت
محاسن سفیدش را خشک کرد
الله اکبر...

چند رکعت خدا را نوازش کرد
تسبیح را برداشت
صد قطره ذکر گفت
دوست و دشمن را دعا کرد
و چند صلوات دیگر

پای اجاق نشست
استکان چایی نوش کرد
یک نخ سیگار هم به آتش کشید

پدرم خمیده تر شده
چروک تر شده
چند مروارید از دهانش افتاده
اما هنوز لبخنش زیباست
نفسش گرم است
دلش دریاست
و شانه هایش اعتماد خالص
برای تکیه کردن

پیر مرد، سختی ها کشیده
بلاها دیده
زخم ها خورده
و با تمام نداشته هایش
مرد مؤمن با خدا قهر نیست

روی نیازش به آسمان است
ناشکریش را ندیده ام
در توکل به خدا مشکوک نیست
تکیه کلامش هم
الهی به امید تو

بمب روحیه است
اسیر غم نمی شود
نفس درد را می چیند
همهٔ وجودش عشق است
از سر این خانه
خدا سایه اش را کم نکند

#هادی_همتی
@TabeHejran
صدای شیون بود
ناله ای جانسوز
بدن را می لرزاند
و استخوان تیر می کشید از شنیدنش

هوا ابری نبود
اما از دو آسمان پریشان
باران می بارید
واقعا دلگیر بود
فضایی پُر از غم
و جای نفس آه کشیدن بود

دو دستش را محکم بر سرش کوبید
رنگ از رخسارش پریده بود
و لطمه ی سیلی هم سرخش نمی کرد
مابین ناله ها ساکت شد
مات و حیران نگاهم کرد
و ذکری که جگرش را سوزاند
لا اله الا الله...

تکیه گاهش
امید و آرزویش
جان شیرینش
رفیق یک عمرش
زندگیش
پدرش
دیدن تابوت زیبا نیست!

سرش را به شانه ام گذاشتم
رفیق یتیم شده ام
بوی مصیبت می داد

#هادی_همتی
@TabeHejran
خوب پیش می رفت
دنیایی که در آن بزرگ نشده بودم
و ای کاش بزرگ نمی شدم
که روی بد روزگار را نبینم

بچه بودن هم نعمت بود
و تمام شد
دلخوشی های ساده
خنده های عمیق
گریه های زود گذر
بهانه های کوچک
و قهر و نازهایی که خریدار داشت

مبارک باد نوجوان شدنم
در سالهایی نامبارک!!
دست های زخمی...
جیب های خالی...
شکنجه ی روحی...
پدرِ پدرم درآمد از فقر ظالم...
و زندگی ما پُر از وصله بود!!

پله های عمرم
سر به فلک نکشید...
در ایامی که فلک شدم!!

جوانی خودش را به جانم چسبانید
بی کاری...
بی عاری...
گمراهی...
و از همه بدتر دلی زبان نفهم!
برای عاشق شدن زودم بود
هرچند همیشه برای عاشقی دیر است!!

اگر می دانستم...
و اگر می فهمیدم...
و اگر خبر از امروزها داشتم...
آرزو نمی کردم...
تخیل نمی زدم...
چهار زانو روی گلیمم می نشستم
و پایم را دراز نمی کردم!
دنده عقب هم ندارد این عمر لعنتی!

تا پیر شدن...
چند فصل جوانی می باید...
میان بُر زدم سلسه ی سرنوشتم را
و زودتر از تقدیرم پیر شدم

خوب پیش می رفت...
اما خوب پیش نمی رود...
و ای کاش بزرگ نمی شدم!

#هادی_همتی
@TabeHejran
فریاد می زدند...
داد می کشیدند...
فحاشی می کردند...
اختیار زبانشان به دهانشان نبود!

بوی خشونت هوا را نجس کرده بود...
هر دو سر معرکه آتش سوزان...
به نصیحت کر شدند...
کوتاه نیامدند...
سرد هم نشد یک سو...
و ختم بخیر نشد این شرِّ به پا شده

برقی زد و...
تیزی خشم عمیق برّید و...
چشمه ی سرخی بجوشید و...
خون شد!
و حریف افتاد...
قصه ای تلخ را نوشتند...
و قتل کار یک انسان نیست!!

#هادی_همتی
@TabeHejran