𝗺𝘆 𝘄𝗿𝗶𝘁𝗶𝗻𝗴𝘀
54 subscribers
5 photos
1 video
16 links
همه چیز اینجا دلیه، پس به دل نگیرید...
راستی این کانال تابع قوانین الهی هست.
Download Telegram
I don't put out fire with fire. I put out fire with my successes💫🌱
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
حکایت «قصهٔ کاروانسرا و پالونِ جاودانگی»


در روزگاری دور، آن‌سوی کوه‌های آهوی سپید، روستایی بود به نام سروستان؛ روستایی که هر خانه‌اش با یک افسانه شناخته می‌شد. اما میان آن همه افسانه، حکایت «دختر سرو» و «پسر باد» چیزی بود که پیران به چشم بسته حفظ بودند.
در آن روزگار، بزرگان سروستان می‌گفتند:
«خانه‌ای که دل زن در آن گرم‌تر بتابد، سقفش هیچ‌گاه ترک نمی‌خورد… اما خانه‌ای که دل مرد بیشتر بسوزد، دیر یا زود پالون خر روی شانه‌اش می‌نشیند و خر راه می‌افتد و زن سواری می‌گیرد… و احترام و مهر مثل بخار صبحگاهی گم می‌شود.»

🌿 آغاز ماجرا

در سروستان، دختری بود به نام سرو؛ بلندبالا، مهربان، مغرور، اما دلش به‌وقت عشق مثل نان تازه نرم.
و پسری بود به نام بادان؛ از خانواده‌ای کارگر، اما هوشش مثل تیغهٔ شمشیر برق می‌زد.
بادان عاشق سرو شد. عاشقِ عاشق؛ از همان عشق‌هایی که مرد را شب‌ها مثل گرگ زخمی به در و دیوار می‌زند.
بادان برای سرو، از جان می‌گذشت؛
کار می‌کرد، عرق می‌ریخت، نگاهش دنبال نگاه او می‌دوید…
اما سرو؟
نه بی‌محبت بود، نه سرد؛
اما دلش گرم‌تر از دل بادان نمی‌سوخت.
همان اندازه دوستش داشت که یک زندگی شیرین بسازد؛ نه بیشتر… نه کمتر.
و پیران روستا از همان روز اول گفتند:
«این خانه می‌مانَد. چون زن درست اندازهٔ لازم عاشق است

🔥 روز تغییر سرنوشت

یک شب سرد زمستونی، بادان پای تنور نانوایی کار می‌کرد.
دو مرد رهگذر، از پشت تنور دربارهٔ عشق حرف می‌زدند.
یکی گفت:
– «ای برادر، مرد اگر عاشق‌تر باشد، زن سوار می‌شود؛ پالونش را می‌گذارد روی شانه‌ات و می‌بردت هرجا که دلش خواست.»
این جمله مثل خنجر در دل بادان نشست.
با خودش گفت:
«یعنی من زیادی عاشقم؟ یعنی سرو فردا به من سواری می‌گیرد؟ یعنی عشق کم می‌شود؟»
بادان از ترس، تصمیمی گرفت که تقدیر را عوض کرد:
همان شب، عشقش را زیادتر کرد.
دلش را به سرو باخت… کامل‌تر… عمیق‌تر… بدون ترمز.
و درست از همان روز، حکایت پیران روستا شروع شد.

🐴 پالونِ تقدیر

صبح فردا، سرو بیدار شد و دید بادان بیش از همیشه دنبال اوست.
نگاهش محتاج‌تر…
رفتارش وابسته‌تر…
حرف‌هایش شیرین‌تر اما بی‌ریشه‌تر.
زن وقتی مرد عاشق‌تر از خودش را ببیند، دلش ناخودآگاه یک قدم عقب می‌رود.
نه از بی‌محبتی؛
از ذات زنانه‌ای که دنبال ستون محکم می‌گردد، نه دل لرزان.
کم‌کم سرو تکیه‌اش را برداشت.
بادان سنگینی‌اش را حس کرد.
بی‌آنکه کسی بخواهد، پالون نامرئی تقدیر آرام روی شانهٔ مرد نشست.
عشق شد:
زیادیِ مهرِ مرد + کم‌شدنِ احترامِ زن = تلخی
کار به جایی رسید که سرو گفت:
«بادان… تو که مرد منی، چرا خودت رو انداختی زیر پاهای دلم؟»

🌙 بازگشت به اصل

بادان شبی به درِ خانهٔ پیر دانای روستا رفت؛ مردی که می‌گفتند چهل سال با سنگ‌های کوه حرف زده.
پیر گفت:
– «ای پسر باد…
زن وقتی عاشقِ اندازه باشد، زندگی می‌رقصد.
وقتی عاشق‌تر باشد، خانه شیرین‌تر می‌شود…
چون زن اگر بیشتر دوست بدارد، می‌سازد.
اما مرد اگر بیشتر دوست بدارد، می‌بازد.
زن دنبال تکیه‌گاه است…
و مرد دنبال پول، امنیت، کار، قدرت؛ این سنت کوه و دشت است…
اگر جای این‌ها عوض شود، خودت را به باد می‌دهی و زن به شک می‌افتد.»
بادان پرسید:
«پس من چه کنم؟»
پیر گفت:
– «دل را نگه دار… اما عقلت را از دست نده.
عشق مرد باید مثل تنور باشد: گرم، اما کسی نمی‌بیند چقدر آتش دارد.
عشق زن باید مثل چراغ باشد: معلوم باشد، بسوزد، نور بدهد.
اگر زن تکیه کند و مرد تکیه‌گاه بماند، زندگی مثل قالی کرمان صدسال دوام دارد.»
بادان فهمید.
عشقش را در مشت گرفت.
محبت را نگه داشت.
اما مردانگی‌اش را دوباره علم کرد.

🌅 پایان حکایت

وقتی سرو دید بادان دوباره محکم ایستاده، نه وابسته، نه لرزان…
دلش دوبرابر به سمتش کشیده شد.
زن وقتی قدرت مرد را ببیند،
خودش دنبالش می‌افتد.
و افتاد.
از آن روز، سرو دنبال بادان بود؛
و بادان دنبال ساختن زندگی، درآمد، امنیت و قدرت.
و روستا همیشه می‌گفت:
«این دو تا مثل دو پرهٔ آسیا هستند؛
زن اگر عاشق‌تر باشد، آردشان سفیدتر می‌شود.
و مرد اگر عاشق‌تر باشد، سنگ‌آسیابشان قفل می‌کند.»
و سال‌ها بعد، کسی نگفت سروستان یک عشق داشت.
گفتند: یک زندگی داشت… از آن زندگی‌های نایاب، که زن به مردش تکیه کرده بود و مرد ستون قدرت، اراده و صاحب اختیار خانه و زندگی بود.
3👍1🏆1
صبح آمد و مهرِ خدا بر دلِ من تابید
روزِ نو از دلِ تقدیر به رویم خندید

هر چه دیروز غبار و گره و سنگ شد
امروز از لطفِ حق، نرم چو باران چکید

راه‌ها باز، نظر پاک، زمان یار شده
بادِ اقبال به سمتِ دلِ من پیچید

معجزه تازه دمید از دلِ لحظه‌به‌لحظه
اتفاقاتِ محال از لبه‌ی تقدیر رسید

زندگی رنگِ رهایی گرفت از هر سو
شادمانی به قدومِ نفسِ امروز دوید

پس بگو شکر، که این صبحِ مبارک گویی
بهترین فرصتِ دنیا به دلِ من بخشید
2💘2
هنوز گوشه‌ای از دل،
ایستاده در انتظارِ معجزه‌ای خاموش؛
که شاید آدم‌ها ناگهان «درست» شوند.
من اما خسته‌ام…
خسته‌تر از جنگ، خسته‌تر از امیدِ کش‌دار؛
دلم خوابی می‌خواهد
به درازای چند سال،
نه برای مردن
فقط برای نبودن در این سختی.
می‌خواهم جهان کمی مرا راه بیاید،
بی‌درس، بی‌امتحان، بی‌درد.
اگر معجزه نمی‌آید،
کاش لااقل
این خستگی
زودتر تمام شود.
This media is not supported in the widget
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کجاموز | kojamouz
⭕️حضور پلتفرم کجآموز در نمایشگاه بین‌المللی هوش مصنوعی جشنواره سلمان

☑️پلتفرم کجآموز به‌عنوان سامانه تخصصی آموزش حضوری، در نمایشگاه بین‌المللی هوش مصنوعی جشنواره سلمان حضور خواهد داشت.

⭕️این نمایشگاه فرصت مناسبی برای آشنایی نزدیک با ساختار، خدمات و رویکرد کجآموز در حوزه آموزش حضوری است.

🗓تاریخ برگزاری: چهارشنبه ۸ بهمن‌ماه
زمان برگزاری: ساعت ۹:۰۰ الی ۱۹:۰۰
🏢مکان برگزاری:
حرم مطهر رضوی – پارکینگ یک – مرکز دائمی همایش‌ها و نمایشگاه‌های آستان قدس رضوی

📣از علاقه‌مندان، موسسات آموزشی و فعالان حوزه آموزش دعوت می‌شود از غرفه کجآموز بازدید به‌عمل آورند.

📷kojamouz 💬kojamouz 🌐kojamouz
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بعضی پنجره‌ها منظره‌ی فوق‌العاده‌ای دارن،
اما آرام‌آرام روحت رو زخمی می‌کنن؛
شجاعت یعنی ببندیشون،
حتی وقتی همه میگن «ویوش عالیه».
‏دروغای یه نفر برای ما زمانی مهم میشه که خود اون آدم برامون مهم باشه!
وگرنه که پس چرا اینهمه آدم بهمون راس میگن، حتی اهمیتم نمیدیم یا اینهمه بقیه دروغ میگن برامون مهم نیست؟
دروغ زمانی درد داره که نمیخوای از اون آدم بشنوی.
اگه بین دوس داشتنت و…
نفس کشیدنم قرار بود انتخاب کنم
با اخرین نفسم میگفتم دوست دارم🫠

👨🏻‍💼ارسالی‌از : mohamadreza
🗣
@TLMyWriting
👍1
درود خداوندگار مظلومیم بر تو ای مخاطب کچل😁
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🤓1
همه نتا تست کنید
vless://6202b230-417c-4d8e-b624-0f71afa9c75d@104.16.63.25:443?path=%2F%3FTelegram%25F0%259F%2587%25A8%25F0%259F%2587%25B3%2B%2540WangCai2%3D&security=tls&encryption=none&insecure=0&host=sni.111000.v6.navy&type=ws&allowInsecure=0&sni=sni.111000.v6.navy#%40@crayingroom

@TLMyWriting ✉️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
زندگی تکرار فرداهای ماست
میرسد روزی که فردا نیستیم
آنچه میماند فقط نقش نکوست
نقش ها می ماند و ما نیستیم
🗣
@TLMyWriting
👍2🔥21
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮ
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻤﯽ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺁﻧﯽ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ…
🗣
@TLMyWriting
13🔥3👍1
با انسان‌ها
نیک باش عزیز من!
اما، کمرنگ و رقیق و بسیار دور...
چرا که هیچ موجودی به اندازه‌ی آدمیزاد
نمی‌تواند از نیکی پشیمانت کند!
🗣
@TLMyWriting
1👍1💯1
«هیچ‌چیز به اندازه‌ی سکوتِ آدمی که
فکر می‌کردی از تو دفاع خواهد کرد،
ناامیدت نمی‌کند.»
🗣
@TLMyWriting
🔥2👏1💔1👾1
راستش هر چی بزرگتر میشم بیشتر به جادوی محترم/مودب بودن پی می‌برم. یعنی اگر بلد باشی چطور محترمانه و مودبانه یه چیزی رو بیان کنی،با لبخند، حتی سخت‌ترین مکالمه‌ها ۱۰ برابر بهتر از انتظارت پیش میرن…
🗣
@TLMyWriting
🔥2👍1
یه قانونی هست که میگه:
قبل از اینکه پرواز کنی، هر چقدر خواستی بترس،
فکر کن
شک کن
دو دل شو، پشیمون شو
اما وقتی که پریدی
اگه وسط راه پشیمون شدی،بازی رو باختی...

🗣 @TLMyWriting
🔥2👍1
تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را
🗣 @TLMyWriting
🔥21👍1
اینترنت رو طوری وصل کردن که کانفیگای موقع قطعی اینترنت هم قطع شده.

پروکسی
🗣 @TLMyWriting
👍2👏1
نمیدونم شاید خیلی‌هاتون نیاز داشته باشید که اینو بخونید:
ببین اتفاق عجیبی نیوفتاده، فقط توی موقعیتی قرار گرفتی که قبلاً توش نبودی، واسه همین طبیعیه که کمی احساس گیجی کنی، بهش میگن تجربه و امتداد همه‌ی این تجربه‌ها اسمش زندگیه، فقط داری زندگی می‌کنی!


پروکسی | پروکسی
🗣 @TLMyWriting
2👍2💅1