خداوند همیشه چیزی برایت دارد:
کلیدی برای دشواریهایت،
نوری برای تاریکیهایت،
تسکینی برای غم و اندوهت،
و نقشهای برای هر فردایت.
و خیلی زود،
در زمانی که حتی انتظارش را نداری،
همهچیز همانطور که باید، درست میشود...
آنچنان زیبا، که حتی در خوابت هم نمیدیدی.
کلیدی برای دشواریهایت،
نوری برای تاریکیهایت،
تسکینی برای غم و اندوهت،
و نقشهای برای هر فردایت.
و خیلی زود،
در زمانی که حتی انتظارش را نداری،
همهچیز همانطور که باید، درست میشود...
آنچنان زیبا، که حتی در خوابت هم نمیدیدی.
«عشق فقط یک احساس زودگذر نیست؛ یک سفره. سفری از خودخواهی به همخواهی، از من به ما، در عشق، تو نه تنها دیگری را میبینی، بلکه خودت را در آینهی او کشف میکنی؛ عشق جاییست که زمان معنایش را از دست میدهد و حقیقت، در نگاه دو چشم ساده خلاصه میشود.»
دل شاد شد از نو به امید سحر
شکستِ غمم گشت چو بادِ گذر
به مقصد رسد آنکه به جان کوشَد
سعادت رسد آنکه دلش نوشَد
شکستِ غمم گشت چو بادِ گذر
به مقصد رسد آنکه به جان کوشَد
سعادت رسد آنکه دلش نوشَد
🍾2
گاهی وقتا حس میکنم دو تا جنگ دارم؛ یکی بیرون از من، با دنیا، با آدمها، با شرایطی که نمیخوام، یکی هم توی درونم، با خودم، با فکرهام، با ترسهام.
جنگ بیرونی رو شاید بتونم با زور، با صبر یا حتی با سکوت ببرم... اما جنگ درونی فرق داره. هیچکس جز خودم حریفش نیست.
گاهی اونقدر سروصدا داره که صلح بیرون هم به چشم نمیاد.
ولی تهش فهمیدم تا وقتی جنگ درونم رو آروم نکنم، هیچ پیروزی بیرونی به دلم نمیشینه.
جنگ بیرونی رو شاید بتونم با زور، با صبر یا حتی با سکوت ببرم... اما جنگ درونی فرق داره. هیچکس جز خودم حریفش نیست.
گاهی اونقدر سروصدا داره که صلح بیرون هم به چشم نمیاد.
ولی تهش فهمیدم تا وقتی جنگ درونم رو آروم نکنم، هیچ پیروزی بیرونی به دلم نمیشینه.
3💔2👍1🕊1
عنوان: انعکاس
باران سنگین، خیابان خالی را شست و هر قطره روی آسفالت، مثل صدای خشخش مرگ، به گوش میرسید. مریم، با کت خیس و چمدان قدیمیاش، به سمت خانهای متروکه میدوید؛ خانهای که در خاطرات کودکی، هرگز جرأت نداشت حتی از جلویش رد شود.
وقتی در چوبی و پوسیده خانه را باز کرد، بوی نم و تاریکی به استقبالش آمد. چراغها از کار افتاده بودند و تنها نور ضعیف ماه، سایههای مبهمی روی دیوار میانداخت. هر قدمش روی کفپوش چوبی صدا میداد؛ صدایی که انگار دیوارها آن را بلعیده و دوباره پس میدادند.
ناگهان، صدای خندهای زمخت و سرد از طبقه بالا پیچید. قلب مریم لحظهای ایستاد. پلهها را یکییکی بالا رفت و هرچه نزدیکتر میشد، سایهای شبیه خودش در تاریکی حرکت میکرد. برگشت، کسی نبود. دوباره برگشت، سایه ناپدید شده بود، اما صدای نفس کشیدن خودش حالا وحشتناک و کند به گوش میرسید، انگار کسی دیگر جای او نفس میکشید.
به اتاق بالا رسید. باد شدید پنجره را تکان داد و چراغها ناگهان روشن شدند؛ نور زرد و لرزان، دیوارهای ترکخورده را به شکل چهرههایی متحرک نشان داد. روی دیوار با خون نوشته شده بود:
«تو هرگز تنها نبودهای…»
مریم جیغ زد و به عقب پرید. اما پشت سرش، انعکاس خودش با چشمانی کبود و لبخندی یخزده ایستاده بود. قدمهاش سنگین شد، نفسش بند آمد، و زمین زیر پایش ناگهان نرم و شفاف شد، مثل اینکه روی آب ایستاده باشد. انعکاسها از گذشتهاش، جیغها و اشکهای او را با صداهای دیگر ترکیب کرده بودند و حالا اتاق با صدای هزار نفر پر شده بود.
آخرین چیزی که دید، خودش بود که روی زمین افتاده و دیگری، دقیقاً شبیه او، آرام روی تخت نشست. با صدایی که انگار از اعماق گور آمده بود، زمزمه کرد:
«حالا تو جزئی از این خانه شدی… برای همیشه.»
در همان لحظه، چراغها خاموش شدند، باد قطع شد و سکوت وحشتناک خانه مثل پتویی سنگین روی مریم افتاد. قطرههای باران از پنجره میخوردند و هیچ کس هرگز صدای جیغ او را نشنید…
و حالا، هر کسی که از کنار آن خانه عبور میکند، ممکن است از گوشه چشمی سایهای شبیه مریم را ببیند، که هنوز در همان خانه گرفتار و زنده است… اما کسی هرگز جرأت نمیکند نزدیک شود.
❤3🔥1🎃1
𝗺𝘆 𝘄𝗿𝗶𝘁𝗶𝗻𝗴𝘀
عنوان: انعکاس باران سنگین، خیابان خالی را شست و هر قطره روی آسفالت، مثل صدای خشخش مرگ، به گوش میرسید. مریم، با کت خیس و چمدان قدیمیاش، به سمت خانهای متروکه میدوید؛ خانهای که در خاطرات کودکی، هرگز جرأت نداشت حتی از جلویش رد شود. وقتی در چوبی و پوسیده…
یه چیزی نوشتم برین آخر شبی کیف کنین خدایی
😁1
خستهم از این مسیر و راه دورم
بیکس شدم، از خودم هم که جورم
ای کاش نسیم مهربونی میرسید
یک دم بشینه این غبار از روی شورم
بیکس شدم، از خودم هم که جورم
ای کاش نسیم مهربونی میرسید
یک دم بشینه این غبار از روی شورم
ذهنی که در چند راهی ایستاده، شبیه مسافری است در میانهی بیابانِ پر از نشانهها؛ هر نشانه وعدهی سرزمینی تازه میدهد، اما هیچکدام از آینده سخن قطعی نمیگویند. اینجاست که سنگینی انتخاب نه فقط بر دوش عقل، که بر روح هم فشار میآورد.
فشارهای بیرونی، چه در قالب کسبوکار، چه روابط اجتماعی و چه انتظارات دیگران، همچون دیواری بلند عمل میکنند؛ دیواری که نگاهت را محدود میکند تا تنها "بایدها" را ببینی و نه "میخواهمها" را. و در همین تنگناست که روح، آرام آرام از خود میپرسد: «آیا این راهها برای زیستن من است یا من برای پیمودن این راهها ساخته شدهام؟»
عمق مسئله آنجاست که تصمیم تنها یک عمل بیرونی نیست؛ هر انتخاب، تکهای از هویت تو را شکل میدهد. انتخاب نکردن نیز خود انتخابی است: انتخابِ سکون، انتخابِ باقی ماندن در تعلیق. و شاید همین تعلیق، سهمگینتر از اشتباهکردن باشد، زیرا در آن، فرصت تجربه و رشد از دست میرود.
شاید پاسخ قطعی هیچگاه در دسترس نباشد؛ زیرا زندگی به جای راهِ روشن، بیشتر شبیه مه غلیظی است که تنها چند قدم پیش رو را نشان میدهد. در چنین وضعیتی، وظیفهی تو نه یافتنِ "بهترین" راه به معنای مطلق، بلکه ساختنِ بهترین خود در مسیری است که انتخاب میکنی.
گاهی فلسفه میگوید: به جای آنکه بپرسی کدام راه درست است، بپرس کدام راه مرا به من نزدیکتر میکند. و شاید در میان این فشارها، آرامترین صدا همان باشد که سالهاست در درونت زمزمه میکند، اما تو کمتر مجال شنیدنش را یافتهای.
فشارهای بیرونی، چه در قالب کسبوکار، چه روابط اجتماعی و چه انتظارات دیگران، همچون دیواری بلند عمل میکنند؛ دیواری که نگاهت را محدود میکند تا تنها "بایدها" را ببینی و نه "میخواهمها" را. و در همین تنگناست که روح، آرام آرام از خود میپرسد: «آیا این راهها برای زیستن من است یا من برای پیمودن این راهها ساخته شدهام؟»
عمق مسئله آنجاست که تصمیم تنها یک عمل بیرونی نیست؛ هر انتخاب، تکهای از هویت تو را شکل میدهد. انتخاب نکردن نیز خود انتخابی است: انتخابِ سکون، انتخابِ باقی ماندن در تعلیق. و شاید همین تعلیق، سهمگینتر از اشتباهکردن باشد، زیرا در آن، فرصت تجربه و رشد از دست میرود.
شاید پاسخ قطعی هیچگاه در دسترس نباشد؛ زیرا زندگی به جای راهِ روشن، بیشتر شبیه مه غلیظی است که تنها چند قدم پیش رو را نشان میدهد. در چنین وضعیتی، وظیفهی تو نه یافتنِ "بهترین" راه به معنای مطلق، بلکه ساختنِ بهترین خود در مسیری است که انتخاب میکنی.
گاهی فلسفه میگوید: به جای آنکه بپرسی کدام راه درست است، بپرس کدام راه مرا به من نزدیکتر میکند. و شاید در میان این فشارها، آرامترین صدا همان باشد که سالهاست در درونت زمزمه میکند، اما تو کمتر مجال شنیدنش را یافتهای.
هیچ مسیری کوتاهتر از حقیقت نیست، اما بیشتر آدمها از آن دورتر میروند. ترس، قفسیست که زندانیهایش کلید را در جیب دارند. زمان، بدهکار هیچکس نیست؛ اما همه عمرشان را قسطی خرج میکنند.
ثروتمند کسی نیست که بیشتر دارد؛ کسیست که کمتر نیاز دارد. بزرگترین شکست، فراموش کردن خود است در میان صدای دیگران. انسان وقتی به بلوغ میرسد که بداند جاودانگی در لحظههاست، نه در فرداها و در پایان، زندگی فقط یک سؤال دارد: آیا آنچه شدی، همان بودی که باید میشدی؟
ثروتمند کسی نیست که بیشتر دارد؛ کسیست که کمتر نیاز دارد. بزرگترین شکست، فراموش کردن خود است در میان صدای دیگران. انسان وقتی به بلوغ میرسد که بداند جاودانگی در لحظههاست، نه در فرداها و در پایان، زندگی فقط یک سؤال دارد: آیا آنچه شدی، همان بودی که باید میشدی؟
❤2
روزگار چون گردابیست که جان آدمی را در خود میپیچد؛ هرچه بیشتر در سطح آن دست و پا بزنی، بیشتر فرومیروی. اما نجات نه در فرار از این گرداب، بلکه در دگرگون ساختن نگاه است. آنگاه که در دل تاریکی، به نور درون خویش چشم بدوزی، خواهی دید که هیچ زنجیری تو را دربند نکرده جز سایههای وهم. راه رهایی، جستوجوی حقیقتیست که فراتر از زمان و مکان میدرخشد؛ جایی که انسان درمییابد، خود همان نوریست که همیشه به دنبالش بوده است.
❤2⚡1
رفتم و باز آمدم، ای شهر عشق و شور من
دل شد ز هجرت خسته، ای مأمنِ صبور من
ره طی شد و جانم رسید از غربت به نور تو
ای مشهد دلافروز من، ای خُلدِ پر زِ حور من
در کوی تو آرام شد، این دل پس از طوفانِ درد
گویی بهشت گمشدهست این بار در حضور من
گویَند که هَر تیرِه شَبی🌚 را سَحَری هَست🌱 🌤
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
از تولد، انسان در تب آغاز گرفتار میشود؛ گویی روحی بیپناه به تبعیدِ خاک آمده باشد. در مسیر عمر، بهدنبال معنا، عشق و همراه میگردد، اما هرچه پیشتر میرود، میفهمد که جهان پاسخی ندارد، فقط سکوت دارد. تنهایی، نه کمبودِ دیگران، که جوهر هستیست؛ چون تنها در خلوت خویش است که آدمی به چهرهی واقعی خود میرسد. در پایان، میفهمیم زندگی نه سفری با مقصد، که تجربهای برای دیدنِ عبور است — عبورِ خود از خویش...🙄
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍾2❤1
شعر: شعلهی شُکر
در درونم نورِ پنهان شعله زد،
آتشی آمد که جانم تازه شد.
سوختم تا نقشِ خویشم وا شُدَم،
چون حبابی در درونِ در شُدَم.
اشتیاقم موج شد در سینهام،
خندهی خورشید شد آیینهام.
در منِ تاریک، نوری بال زد،
فرشِ خاکم عرشِ جبریلانگ بد.
هر نفس شورِ وصالی تازهام،
شکرِ آن مبدأ که او دمسازهام.
من چه دانم چیست این سوزِ نهان؟
اوست در من شعله، من در او عیان.
هر که در عشقش نسوزد، مرده است،
جان اگر بیشُکر باشد، پرده است.
در خدا گم گشتم و پیدا شدم،
بیزبان، با او سخنگویا شدم.
❤2
چه گفت آن بندهی صاحبنظر،
که دنیاست کارگاهِ پند و عبر؟
خدا چو آیینه داد این جهان،
که بینی خود، درونِ امتحان.
اگر شدی بهتر از دی، آفرین،
که رست از خوی بد، جانِ زمین.
ولیکن آنکس که ماند ایستاده،
به نقصِ خویش، گرفتار و ساده—
چو آمد با زنگ و رفت از صفا،
به سودِ خویش باخت هر دو جا.
که آمدن، هنرِ هر کسی است،
ولی رفتنِ پاک، مردی بسی است.
که دنیاست کارگاهِ پند و عبر؟
خدا چو آیینه داد این جهان،
که بینی خود، درونِ امتحان.
اگر شدی بهتر از دی، آفرین،
که رست از خوی بد، جانِ زمین.
ولیکن آنکس که ماند ایستاده،
به نقصِ خویش، گرفتار و ساده—
چو آمد با زنگ و رفت از صفا،
به سودِ خویش باخت هر دو جا.
که آمدن، هنرِ هر کسی است،
ولی رفتنِ پاک، مردی بسی است.
صبح آمد و از دل، شررِ شوق پدید
جان سوخته از درد، ولی ناامید؟!
هر زخم، در آغوشِ خدا مرهم شد
هر خار، به نورِ کرمِ او گُلبُوید
از خشمِ عدو، کوه شدم استوار
زانرو که نگاهم به خدایم دو دوید
دشمن چو بخواهد که مرا بشکند
حق مینهدش در رهِ من، تا خمید
پس خنده بزن، دل! که در این رنجِ سترگ l
معجزهی یار است که از عمقِ شب آید
جان سوخته از درد، ولی ناامید؟!
هر زخم، در آغوشِ خدا مرهم شد
هر خار، به نورِ کرمِ او گُلبُوید
از خشمِ عدو، کوه شدم استوار
زانرو که نگاهم به خدایم دو دوید
دشمن چو بخواهد که مرا بشکند
حق مینهدش در رهِ من، تا خمید
پس خنده بزن، دل! که در این رنجِ سترگ l
معجزهی یار است که از عمقِ شب آید
I don't put out fire with fire. I put out fire with my successes💫 🌱
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM