به محبوب گفتم: "آیا به درستی است که به بهای یک بوسه از لبانت، خراج و مالیات کل کشور پهناور مصر را طلب میکنی؟" محبوب با لبخندی مهربان پاسخ داد: "در این معامله برای شما هیچ زیانی وجود ندارد. برعکس، این معاملهای است که سراسر سود است."
پس از لحظهای تأمل، دوباره پرسیدم: "به نوک و نقطه موهوم دهان تو، که کلمات از آن خارج میشوند، چه کسی راه پیدا میکند؟" محبوب با نگاهی عمیق و پر از عشق گفت: "این داستانی است که باید با نکتهسنج عشق در میان گذاشت، نه با عقل ضعیف و محدود."
به یار گفتم: "عبادت بتان را نکن و با خدا باش." او با صدای آرام و مطمئن پاسخ داد: "در کوی عشق ما، از بتپرستی به خداپرستی راه مییابیم." (تلمیح به آیه ۱۱۵ سوره بقره: "فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ...")
محبوب افزود: "عشق، راهنمایی است که ما را از تاریکی به نور هدایت میکند. بتها نمادهای زمینی هستند، اما در دل عاشق، هر بتی نهایتاً به سوی خدا راه میبرد. زیرا عشق، پلی است که دلها را به هم و به خدا متصل میکند."
در این لحظه، فهمیدم که عشق ورزیدن به محبوب، نه تنها با او بودن، بلکه با خدا بودن است. این عشق، عبور از محدودههای مادی و رسیدن به افقهای معنوی است. عشقی که دل را از همه وابستگیهای زمینی آزاد میکند و به سوی حقیقت مطلق هدایت مینماید.
پس از لحظهای تأمل، دوباره پرسیدم: "به نوک و نقطه موهوم دهان تو، که کلمات از آن خارج میشوند، چه کسی راه پیدا میکند؟" محبوب با نگاهی عمیق و پر از عشق گفت: "این داستانی است که باید با نکتهسنج عشق در میان گذاشت، نه با عقل ضعیف و محدود."
به یار گفتم: "عبادت بتان را نکن و با خدا باش." او با صدای آرام و مطمئن پاسخ داد: "در کوی عشق ما، از بتپرستی به خداپرستی راه مییابیم." (تلمیح به آیه ۱۱۵ سوره بقره: "فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ...")
محبوب افزود: "عشق، راهنمایی است که ما را از تاریکی به نور هدایت میکند. بتها نمادهای زمینی هستند، اما در دل عاشق، هر بتی نهایتاً به سوی خدا راه میبرد. زیرا عشق، پلی است که دلها را به هم و به خدا متصل میکند."
در این لحظه، فهمیدم که عشق ورزیدن به محبوب، نه تنها با او بودن، بلکه با خدا بودن است. این عشق، عبور از محدودههای مادی و رسیدن به افقهای معنوی است. عشقی که دل را از همه وابستگیهای زمینی آزاد میکند و به سوی حقیقت مطلق هدایت مینماید.
ای آنکه رفتی و عهدت شکستی،
بر قولهایت راه دور بستی.
در سایهٔ دوستانت خندیدی،
خاطرات ما را به باد سپردی.
لبخندت هنوز در یادم مانده،
اما قلبم از خیانتت رانده.
به نور خندیدی، مرا ترک کردی،
در دل شبهای تارم، گریه کردی.
نه به عهد پایبند ماندی، نه به دل،
ماند از تو تنها زخمی در این دل.
راه خود را رفتی، بینگاهی به پشت،
من ماندم و یاد تو، در گوشهای خموش.
بر قولهایت راه دور بستی.
در سایهٔ دوستانت خندیدی،
خاطرات ما را به باد سپردی.
لبخندت هنوز در یادم مانده،
اما قلبم از خیانتت رانده.
به نور خندیدی، مرا ترک کردی،
در دل شبهای تارم، گریه کردی.
نه به عهد پایبند ماندی، نه به دل،
ماند از تو تنها زخمی در این دل.
راه خود را رفتی، بینگاهی به پشت،
من ماندم و یاد تو، در گوشهای خموش.
✍ نویسنده: سید رضا رضوی تبار
چشمان تو، دریایی از آرامش
لبخندت، شعری از مهر و دانش
در دل تو، عشقی به رنگ نور
زرد لباست، چون صبح بیغبار
آسمان قلبت، پر از پرندههای شاد
هر قدمت، نوید صبحی دلشاد
در بازی روزگار، آرام و رها
تو چون نسیمی، در دامان خدا
زندگیات، قصهای از سادگی
درخشانتر از ستارههای دوردستگی
بمان چنین، ای دختر مهر و صفا
زیبا به مانند لبخند صبحگاهها
لبخندت، شعری از مهر و دانش
در دل تو، عشقی به رنگ نور
زرد لباست، چون صبح بیغبار
آسمان قلبت، پر از پرندههای شاد
هر قدمت، نوید صبحی دلشاد
در بازی روزگار، آرام و رها
تو چون نسیمی، در دامان خدا
زندگیات، قصهای از سادگی
درخشانتر از ستارههای دوردستگی
بمان چنین، ای دختر مهر و صفا
زیبا به مانند لبخند صبحگاهها
✍ نویسنده: سید رضا رضوی تبار
در خرمن عشق، محبت خوش است،
همدلی و یاری، به دل آتش است
همکاری و همفکری، راهی به نور،
یکدلی و پیمان، گنجینهی دور
وفاداری و عشق، رهروان صبور،
غیرت و تعهد، مرد و زن غرور
مسئولیت و فهم، گنجینهی پاک،
شناخت و آگاهی، در هر دل، مشاک
در زندگی مشترک، این رازهاست،
عشق و محبت، در دلها به جاست
با هم به پیمان، تا آخر زمان،
در شادی و غم، یکدل و مهربان
همدلی و یاری، به دل آتش است
همکاری و همفکری، راهی به نور،
یکدلی و پیمان، گنجینهی دور
وفاداری و عشق، رهروان صبور،
غیرت و تعهد، مرد و زن غرور
مسئولیت و فهم، گنجینهی پاک،
شناخت و آگاهی، در هر دل، مشاک
در زندگی مشترک، این رازهاست،
عشق و محبت، در دلها به جاست
با هم به پیمان، تا آخر زمان،
در شادی و غم، یکدل و مهربان
✍ نویسنده: سید رضا رضوی تبار
دل بستم و خود را به بند آوردم
خود کردهام این درد، چه سود آوردم؟
در آتش عشقت، چه سوختنها کردم
اما چه کنم؟ راه نجات آوردم؟
گفتم که به عشقت دوای دل یابم
خود را زدم و درد به یاد آوردم
این قصهی ما بود، تدبیر ندارد
خود کردهام، بیهوده امید آوردم
خود کردهام این درد، چه سود آوردم؟
در آتش عشقت، چه سوختنها کردم
اما چه کنم؟ راه نجات آوردم؟
گفتم که به عشقت دوای دل یابم
خود را زدم و درد به یاد آوردم
این قصهی ما بود، تدبیر ندارد
خود کردهام، بیهوده امید آوردم
✍ نویسنده: سید رضا رضوی تبار
هر کار کنی خدا خبر دارد
هر لحظه تو را نظر به سر دارد
مردم همه در پی سرزنشند
حرف دلشان چه اعتبار دارد؟
حرف دلت به خالق یکتا گو
اوست که تنها نظر به کار دارد
از گفتن خلق، باک مدار ای دل
این باد، همیشه رهگذر دارد
هر لحظه تو را نظر به سر دارد
مردم همه در پی سرزنشند
حرف دلشان چه اعتبار دارد؟
حرف دلت به خالق یکتا گو
اوست که تنها نظر به کار دارد
از گفتن خلق، باک مدار ای دل
این باد، همیشه رهگذر دارد
✍ نویسنده: سید رضا رضوی تبار
بر کام خشک ما به شکایت نظر مکن
ما رود زندهایم که به دریا رسیدهایم
دیروز اگر شکست، به دست روزگار
امروز باز در دل رویا دمیدهایم
هر شعلهای که سوخت، نپندار خاک شد
ما آتشیم و شعله به دنیا کشیدهایم
گر زخم راه ماست، نشانی ز اعتبار
این پاست که به قلهی معنا دویدهایم
پایان مسیر نیست اگر شب رسید و رفت
ما نور صبح هستیم و آینده دیدهایم!
ما رود زندهایم که به دریا رسیدهایم
دیروز اگر شکست، به دست روزگار
امروز باز در دل رویا دمیدهایم
هر شعلهای که سوخت، نپندار خاک شد
ما آتشیم و شعله به دنیا کشیدهایم
گر زخم راه ماست، نشانی ز اعتبار
این پاست که به قلهی معنا دویدهایم
پایان مسیر نیست اگر شب رسید و رفت
ما نور صبح هستیم و آینده دیدهایم!
پائولو کوئلیو یه جایی تو کتاب کیمیاگر میگه:
آدما وقتی به گنج برسن ازش رد میشن چون به گنج اعتقاد ندارن!
ما هم یه وقتا از کنار بهترین آدمهای زندگیمون به سادگی رد میشیم؛
چون فکر میکنیم بقیه قراره از اون بهتر باشن...
آدما وقتی به گنج برسن ازش رد میشن چون به گنج اعتقاد ندارن!
ما هم یه وقتا از کنار بهترین آدمهای زندگیمون به سادگی رد میشیم؛
چون فکر میکنیم بقیه قراره از اون بهتر باشن...
اگه کائنات شمارو وادار به صبر میکنه،برای دریافت بیشتر از اونچه خواسته اید آماده باشید.
آروم باش و بدون،صبر قدرته!!
آروم باش و بدون،صبر قدرته!!
آدم ندید بدید بدست اوردنش خیلی راحته، نگه داشتنش سخته، آدم چشم و دل سیر بدست اوردنش سخته، نگه داشتنش راحته و این جمله چقدر به واقعیت نزدیکه..
۴ قانون معنویت که تو هند تدریس میشه:
1- "کسی که میاد فرد مناسبی هست" یعنی هیچ کس تصادفی وارد زندگی ما نمیشه،همه معلم های ما هستن.
2- "تنها چیزی که میتونست اتفاق بیوفته اتفاق افتاده" اینکه میگیم:اگه من چنین کاری کرده بودم... وجود نداره!
3- "هربار که شروع کنی زمان مناسبی هست" همه چیز تو زمان مناسب شروع میشه نه یه ثانیه دیرتر نه یه ثانیه زودتر!
4- "هرگاه چیزی تموم بشه،تموم میشه" وقتی صفحهای تو زندگیتون تموم میشه باز به اون صفحه برنگردین،صفحات جدید و شگفت انگیز در انتظار شماست.گیر نکنید،رها کنید.روح شما لایق شجاعته نه ترس.
1- "کسی که میاد فرد مناسبی هست" یعنی هیچ کس تصادفی وارد زندگی ما نمیشه،همه معلم های ما هستن.
2- "تنها چیزی که میتونست اتفاق بیوفته اتفاق افتاده" اینکه میگیم:اگه من چنین کاری کرده بودم... وجود نداره!
3- "هربار که شروع کنی زمان مناسبی هست" همه چیز تو زمان مناسب شروع میشه نه یه ثانیه دیرتر نه یه ثانیه زودتر!
4- "هرگاه چیزی تموم بشه،تموم میشه" وقتی صفحهای تو زندگیتون تموم میشه باز به اون صفحه برنگردین،صفحات جدید و شگفت انگیز در انتظار شماست.گیر نکنید،رها کنید.روح شما لایق شجاعته نه ترس.
روابط مانند پرندگان هستند!
اگر آنها را خیلی محکم نگه داری میمیرند
و اگر خیلی سست نگه داری می پرند.
اما اگر با دقت و مراقبت نگه داری، برای همیشه باقی می ماند.
اگر آنها را خیلی محکم نگه داری میمیرند
و اگر خیلی سست نگه داری می پرند.
اما اگر با دقت و مراقبت نگه داری، برای همیشه باقی می ماند.
در سکوتِ عمیقِ شب، وقتی همهچیز به خواب میرود و تنها صدای نفسهایت در فضا میپیچد، به این فکر کن: چه کسی هستی؟ واقعاً چه کسی هستی؟ آن نامی که به تو دادهاند، آن نقابی که بر چهرهات زدهاند، آن نقشهایی که در این دنیا بازی میکنی... آیا اینها واقعاً تو هستی؟ یا چیزی فراتر از اینها؟
وقتی به آینه نگاه میکنی، چه میبینی؟ تصویری از خودت؟ یا تصویری که دیگران از تو ساختهاند؟ ما آنقدر درگیر نقشهایمان شدهایم که فراموش کردهیم زیر این همه نقاب، چه کسی پنهان شده است. شاید وقت آن رسیده که از خودت بپرسی: "من کیستم؟" و این بار، نه با ذهن، بلکه با دل پاسخ بدهی.
زندگی مثل رودی است که بیوقفه جریان دارد. ما روی این رود شناوریم، اما بیشترمان حتی نمیدانیم به کجا میرویم. فقط میدانیم که باید برویم. اما آیا تا به حال فکر کردهای که شاید هدف، رسیدن به مقصد نیست؟ شاید هدف، همین جریان است. همین لحظهها که در حال گذرند. شاید زندگی، نه در آینده، بلکه در همین "حال" نهفته است. در همین نفسی که میکشی، در همین ضربان قلبی که میزند، در همین نگاهی که به آسمان میاندازی.
اما ما چقدر در "حال" زندگی میکنیم؟ بیشترمان در گذشته گیر کردهایم، در خاطراتی که دیگر نیستند، یا در آیندهای که هنوز نیامده. ما فراموش کردهیم که زندگی، همین لحظهی حاضر است. همین لحظهای که میتواند پر از معنا باشد، اگر فقط حاضر باشی. اگر فقط بیدار باشی.
و بعد، به این فکر کن: چه چیزی واقعاً مهم است؟ آنچه به دست میآوری؟ یا آنچه از دست میدهی؟ ما آنقدر درگیر جمعآوری چیزها شدهایم که فراموش کردهیم چیزهای واقعاً مهم را ببینیم. عشق، دوستی، مهربانی، بخشش... اینها چیزهایی هستند که واقعاً مهماند. اما چقدر به آنها فکر میکنی؟ چقدر برای آنها وقت میگذاری؟
شاید وقت آن رسیده که از خودت بپرسی: "چه چیزی واقعاً برایم مهم است؟" و بعد، جواب را نه با کلمات، بلکه با زندگیات بدهی. چون زندگیات، بزرگترین درسی است که میتوانی به خودت و به دیگران بدهی.
و در پایان، به این فکر کن: هر چه هستی، هر چه داری، هر چه میخواهی باشی... همهچیز گذراست. حتی تو. حتی این کلمات. حتی این فکرها. اما در میان این گذرا بودن، چیزی هست که همیشه باقی میماند. چیزی که نمیتوان آن را با کلمات توصیف کرد، اما میتوان آن را احساس کرد. چیزی که در سکوتِ دلهایمان نهفته است. چیزی که تو هستی.
پس، در این شبِ ساکت، به خودت گوش کن. به صدای سکوت گوش کن. شاید در آن سکوت، پاسخی پیدا کنی. پاسخی که همیشه در تو بوده، اما تو آن را نشنیدهای. چون خیلی مشغول بودهای. مشغول بودن به چیزهایی که شاید اصلاً مهم نبودهاند.
و وقتی این پاسخ را پیدا کردی، زندگیات تغییر خواهد کرد. نه از بیرون، بلکه از درون. چون تو تغییر خواهی کرد. و وقتی تو تغییر کنی، همهچیز تغییر میکند.
وقتی به آینه نگاه میکنی، چه میبینی؟ تصویری از خودت؟ یا تصویری که دیگران از تو ساختهاند؟ ما آنقدر درگیر نقشهایمان شدهایم که فراموش کردهیم زیر این همه نقاب، چه کسی پنهان شده است. شاید وقت آن رسیده که از خودت بپرسی: "من کیستم؟" و این بار، نه با ذهن، بلکه با دل پاسخ بدهی.
زندگی مثل رودی است که بیوقفه جریان دارد. ما روی این رود شناوریم، اما بیشترمان حتی نمیدانیم به کجا میرویم. فقط میدانیم که باید برویم. اما آیا تا به حال فکر کردهای که شاید هدف، رسیدن به مقصد نیست؟ شاید هدف، همین جریان است. همین لحظهها که در حال گذرند. شاید زندگی، نه در آینده، بلکه در همین "حال" نهفته است. در همین نفسی که میکشی، در همین ضربان قلبی که میزند، در همین نگاهی که به آسمان میاندازی.
اما ما چقدر در "حال" زندگی میکنیم؟ بیشترمان در گذشته گیر کردهایم، در خاطراتی که دیگر نیستند، یا در آیندهای که هنوز نیامده. ما فراموش کردهیم که زندگی، همین لحظهی حاضر است. همین لحظهای که میتواند پر از معنا باشد، اگر فقط حاضر باشی. اگر فقط بیدار باشی.
و بعد، به این فکر کن: چه چیزی واقعاً مهم است؟ آنچه به دست میآوری؟ یا آنچه از دست میدهی؟ ما آنقدر درگیر جمعآوری چیزها شدهایم که فراموش کردهیم چیزهای واقعاً مهم را ببینیم. عشق، دوستی، مهربانی، بخشش... اینها چیزهایی هستند که واقعاً مهماند. اما چقدر به آنها فکر میکنی؟ چقدر برای آنها وقت میگذاری؟
شاید وقت آن رسیده که از خودت بپرسی: "چه چیزی واقعاً برایم مهم است؟" و بعد، جواب را نه با کلمات، بلکه با زندگیات بدهی. چون زندگیات، بزرگترین درسی است که میتوانی به خودت و به دیگران بدهی.
و در پایان، به این فکر کن: هر چه هستی، هر چه داری، هر چه میخواهی باشی... همهچیز گذراست. حتی تو. حتی این کلمات. حتی این فکرها. اما در میان این گذرا بودن، چیزی هست که همیشه باقی میماند. چیزی که نمیتوان آن را با کلمات توصیف کرد، اما میتوان آن را احساس کرد. چیزی که در سکوتِ دلهایمان نهفته است. چیزی که تو هستی.
پس، در این شبِ ساکت، به خودت گوش کن. به صدای سکوت گوش کن. شاید در آن سکوت، پاسخی پیدا کنی. پاسخی که همیشه در تو بوده، اما تو آن را نشنیدهای. چون خیلی مشغول بودهای. مشغول بودن به چیزهایی که شاید اصلاً مهم نبودهاند.
و وقتی این پاسخ را پیدا کردی، زندگیات تغییر خواهد کرد. نه از بیرون، بلکه از درون. چون تو تغییر خواهی کرد. و وقتی تو تغییر کنی، همهچیز تغییر میکند.
ژرفای اندیشه و آرامش جان
در سکوت لحظهها، کلماتی جاریاند که چون گوهرهایی ازلی، جان را به سفری بیانتها در عمق هستی فرا میخوانند. این واژهها نه تنها زمزمههایی ساده نیستند، بلکه نغمههایی از حقیقتاند که از سرچشمهی معنا سیراب شدهاند و در جان آدمی طنینانداز میشوند. همانگونه که موجی از دل اقیانوس برمیخیزد و بازمیگردد، این کلمات نیز از ژرفای وجود میجوشند و آدمی را به تأمل واداشته، او را از سطح به عمق، از ظاهر به باطن، و از گذرا به ابدی میکشانند.
و آنگاه که اندیشه در این وادی پا مینهد، به آرامشی میرسد که زادهی یقین است. آرامشی که نه از ثروت میآید، نه از قدرت، نه از ستایش مردمان و نه از دستاوردهای زودگذر. این آرامش، در درون ریشه دارد، از آگاهی بر حقیقت نشأت میگیرد، از تسلیم در برابر جریانی که بیوقفه در بطن هستی جاری است، از اعتماد به آن ارادهای که هر برگ را در وقت معینش بر زمین میافکند و هر دانه را در موسم خود میرویاند.
هر واژه، نَفَسی از حضور خداوند است؛ هر سکوت، انعکاسی از بیکرانگی او. در این میان، اندیشهای که در زلال حکمت الهی غوطهور شود، دیگر در دام هیاهوی گذرای دنیا گرفتار نمیماند. آرامشی که از ادراک حضور مطلق نشأت گیرد، طوفانهای زمانه را به نسیمی ملایم بدل میکند. گویی خداوند از پس هر حرف، هر نگاه، هر حادثه، ما را به سوی خویش میخواند، به سوی حقیقتی که همواره بوده و خواهد بود.
پس چه نیازی به آشفتگی است؟ چه جای نگرانی از فردا، وقتی که همه چیز در سیطرهی مشیت اوست؟ مگر نه آنکه هر آنچه قرار است برسد، بیهیچ تأخیری خواهد رسید، و هر آنچه باید برود، حتی اگر تمام جهان در برابرش بایستد، خواهد رفت؟
در ژرفای این تأمل، آدمی درمییابد که ناظری بیهمتا بر هستی حکم میراند، حاکمی که حساب هر ذره را دارد، که چوبش بیصدا اما بیخطا فرود میآید، که حرکتی در عالم نیست مگر به اذن او، که هر سکون و طوفانی نشانی از ارادهی اوست. پس چه جای ترس؟ چه جای تردید؟ هر که این حقیقت را دریابد، در آرامشی فرومیرود که نه طوفانهای دنیا آن را بر هم میزند و نه وسوسههای زودگذر، آن را میلرزاند.
و این، همان آرامشی است که در سکوت کلمات، در عمق اندیشه، و در نور ایمان یافت میشود. جایی که ذهن و دل، همنوا با حقیقت، به سوی نوری بیکران حرکت میکنند، به سوی خداوندی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، به سوی آرامشی که نه زوال مییابد و نه پایان میپذیرد.
در این مقام، آدمی درمییابد که دویدن در پی آیندهای که هنوز نیامده، بیقراری برای آنچه هنوز رخ نداده، و غمگین شدن برای گذشتهای که دیگر بازنمیگردد، چیزی جز بیهوده ساختن لحظهی اکنون نیست. او درمییابد که هر لحظه، مسندی از مشیت الهی است، هر دم، تجلی ارادهای که ازلی است و سرمدی. دیگر نه از شکست هراسی دارد و نه از پیروزی سرمستی؛ نه در تنگنای حادثهای مضطرب میشود و نه در اوج کامیابی، خود را بینیاز میپندارد. او چون درختی استوار در برابر تندبادهای تقدیر، ریشه در زمین یقین دارد و شاخه در آسمان توکل.
و در همین مقام است که پردههای وهم از برابر دیدگانش کنار میرود و حقیقتی روشن را درمییابد: حرکت همه چیز، حرکت خداست. آنکه میرود، آنکه میآید، آنکه میبخشد، آنکه میگیرد، آنکه سر بر خاک میگذارد، آنکه از نو برمیخیزد—همه، همه سایههایی از دستی بالاترند، نوری که از ازل جاری بوده و تا ابد خواهد بود.
و او که این حقیقت را با جان درک کرده، دیگر نیازی به دلیل و برهان ندارد. زیرا حقیقت را نه با گوش شنیده است و نه با زبان خوانده، بلکه آن را لمس کرده است، آن را در تار و پود هستی خویش چشیده است. و چنین کسی را، نه ترس مرگ تکان میدهد و نه وسوسهی دنیا به بیقراری میکشاند. زیرا او دانسته است که مرگ، نه پایان است و نه آغاز؛ بلکه تنها دری است که آدمی را از جهانی به جهانی دیگر میبرد، از محدودیت به وسعت، از غفلت به آگاهی، از سایه به نور.
و اینجاست که او دیگر برای چیزی بهجز حقیقت نمیزیَد، دیگر برای چیزی جز خداوند نمیتپد، دیگر در زنجیر هیچچیز گرفتار نمیشود. و در قلب سکوت، صدایی را میشنود که از اعماق هستی طنینانداز است:
"من ناظرم، من حاکمم، من حرکت، من آرامش، من خدا"
و در این لحظه، دیگر واژهای لازم نیست، دیگر نیازی به توضیح و تشریح نیست. آرامش بر جانش سایه میافکند، آرامشی که نه در کلمات گنجانده میشود و نه در توصیف میگنجد. آرامشی که تنها با بستن چشمان دنیا و گشودن دیدگان حقیقت میتوان در آن غوطهور شد.
خداوند همیشه چیزی برایت دارد:
کلیدی برای دشواریهایت،
نوری برای تاریکیهایت،
تسکینی برای غم و اندوهت،
و نقشهای برای هر فردایت.
و خیلی زود،
در زمانی که حتی انتظارش را نداری،
همهچیز همانطور که باید، درست میشود...
آنچنان زیبا، که حتی در خوابت هم نمیدیدی.
کلیدی برای دشواریهایت،
نوری برای تاریکیهایت،
تسکینی برای غم و اندوهت،
و نقشهای برای هر فردایت.
و خیلی زود،
در زمانی که حتی انتظارش را نداری،
همهچیز همانطور که باید، درست میشود...
آنچنان زیبا، که حتی در خوابت هم نمیدیدی.