𝗺𝘆 𝘄𝗿𝗶𝘁𝗶𝗻𝗴𝘀
53 subscribers
5 photos
1 video
16 links
همه چیز اینجا دلیه، پس به دل نگیرید...
راستی این کانال تابع قوانین الهی هست.
Download Telegram
تا که بودیم ندانستند که ما کیستیم
چون نباشیم، بدانند که دلداده و شیداستیم
باشد که نبود ما، خاطره‌ای گردد جاوید
تا دل‌هاشان سوزد و بر یاد ما گریند

در کنارشان بودیم، عشق را نثارشان کردیم
از نگاهشان خواندیم، اما قدر ما ندانستند
حال که نیستیم، شاید دریابند
در قلب‌هاشان، جاودانه ماندیم

بگذار خاطرات، همچون نجوای باد
به گوششان رساند، آنچه از دست دادند
ای کاش در زمان حال، به عشق ما می‌نگریستند
تا اینک در فراق ما، دلی نگریند

پس باشد که از این پس، دل‌ها به مهر بندند
قدر لحظه‌ها بدانند، عشق را در دل‌ها جای دهند
هر زمان که هستیم، به نگاهشان عشق بنگارند
که نباشیم، خاطره‌هایمان را با لبخند به یاد آرند

باشد که عشق ما، درس زندگی گردد
در دل‌هایشان حک شود، همچون نقشی جاوید
اینک که نیستیم، عشقمان همچنان جاری‌ست
در قلب‌ها و خاطرات، تا همیشه پایدار است.


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
زیر باران گریه می‌کنم، دلشکسته و تنها
اشک‌هایم همدمند، وقتی تو نیستی اینجا

بی‌وفایی که دیدم از تو، زخمی به عمق جان
دل به دستت سپردم، تو اما رفتی آسان

با هر نفسی که می‌کشم، یاد تو در سینه است
این دل طرد شده، هنوز به نامت زنده است

تو رفتی و من ماندم، در سیاه‌ترین شب‌ها
دلخوشی‌ام فقط شده، اشک و آه و حرف‌ها

ای کاش می‌دانستی، بی‌تو چه بر من گذشت
دلشکسته و بی‌یار، در این دنیا تن‌ها

محبت کن اگر می‌توانی، برگرد و دل را دریاب
که بدون تو نمی‌توانم، این را همیشه بیاب

نویسنده: سید رضا رضوی تبار
عنوان: آواز خستگی و غم در دنیای آشفته


به روایت آنان که دنیا را از دور تماشا می‌کنند، این دنیا مانند یک پردهٔ کثیف است که بر سر رازهای عالم پهن شده است. انسان‌های پر شتاب و پر از زحمت، در همه جا به دنبال یک نقطهٔ استراحت می‌گردند، اما همه جا همین فراز و نشیب‌ها و بدبینی‌ها در انتظار آن‌هاست. اگر که می‌توانستند، یک قدم به عقب برگردند و آرام و آرایش در تاریکی یک گوشه پنهان شوند، بدون همین حواشی بی روزی‌ها و بی آرامی‌های انسانی.

گاهی انسان، در غمگینیِ مهیبِ این دنیا، به یاد خاطرات گذشته‌اش می‌افتد و در بین چشمان اشکبارِ او، دنیایی بازمی‌گردد که از دست رفته است. او می‌گوید: "آخر شاید بهتر بود در آن دنیای بی‌آفتاب و خاکی بماندم، به جای این آسمان ابری و این زمین خشک و خالی."

به هر حال، بین این دو دنیا، دل‌انگیزترین چیزی که می‌توان دید، آن است که دوستان ناگهان از چشم همدیگر ناپدید شده‌اند.

نویسنده: سید رضا رضوی تبار
عنوان: انتخابات ریاست جمهوری


سال هزار و چهارصد و سه، انتخابات شد
باز هم قصه‌ها و وعده‌ها تکرار شد

کاندیداها همه با شور و شوق آمدند
هرکدام با شعارهای خنده‌دار آمدند

یکی گفت که من، ارزان کنم نان را
دیگری گفت که من، حل کنم بحران را

آن یکی وعده داد، خودرو شود رایگان
این یکی گفت که من، خانه دهم هر انسان

پوسترها به در و دیوار شهر می‌چسبد
هرکسی از راه رسید، وعده‌ای می‌بست

مردم ساده‌دل، در صف‌های طولانی
منتظر تا کنند، انتخابی جانی

اما در پس پرده، نقشه‌ها کشیده‌اند
بعد از رأی آوردن، وعده‌ها ندیده‌اند

باز همان بازی‌ها، بازیِ قدیمی شد
هرکه آمد گفت: "ای مردم، به من رأی دهید!"

شاید این بار ما، عاقلانه‌تر کنیم
به حرف‌های خنده‌دار، کمتر دل ببندیم

رأی خود را بدهیم، با امید و آگاهی
تا که شاید شود، کشور ما رو به راهی

انتخابات که شد، ما هم یادمان باشد
وعده‌های خنده‌دار، بی‌اثر چون که باشد


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
عنوان: "نور دوستی: جاده‌ای به سوی قلب‌ها"


دوستی، چون نوری در شب‌های تار، دل را گرم می‌کند و جان را می‌نوازد. رفاقت، گنجینه‌ای گران‌بهاست که در تنگناها و سختی‌ها معنا می‌یابد. دوست واقعی، همانند چراغی است که در تاریکی‌ها دستت را می‌گیرد و همراهت می‌شود.

همکاری در بستر دوستی، قدرتی جادویی دارد. وقتی دل‌ها به هم گره می‌خورند و دست‌ها در دست یکدیگر، کوه‌ها به تپه‌ای کوچک و رودهای خروشان به جویبارهای آرام تبدیل می‌شوند. در این همدلی، کارها به سهولت پیش می‌رود و پیوندی عمیق‌تر و پایدارتر شکل می‌گیرد.

دوستی، همانند بادی که درختان را نوازش می‌دهد و برگ‌هایشان را به رقص درمی‌آورد. همکاری، همچون رودخانه‌ای که زمین‌های خشک را زنده می‌کند. این دو، با هم ترکیبی از زیبایی و قدرت می‌سازند که هیچ نیرویی نمی‌تواند آن را از هم بپاشد.

در این دنیا، هیچ گنجی بالاتر از دوست واقعی نیست. رفاقت و دوستی با همدلی و همکاری، زندگی را به سفری پر از خاطرات شیرین و لحظات به یادماندنی تبدیل می‌کنند. در کنار دوستان، حتی سخت‌ترین مسیرها نیز هموار و دلپذیر می‌شود و دل‌ها همیشه پر از امید و عشق باقی می‌ماند.


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
"در دل تاریکی‌های زندگی، نوری که از دوستی می‌تابد، نه تنها راه را روشن می‌کند، بلکه دل‌ها را چون رشته‌های طلا به هم می‌پیچد و روح‌ها را به پرواز در آسمان امید می‌برد."

نویسنده: سید رضا رضوی تبار
در تیرماهِ گرم و دل‌نشین،
آمدی تو به دنیا، شدی بهترین.

خورشید در آسمان، جشن گرفت،
ماه و ستاره‌ها، رقصیدند و خفت.

با خندهٔ تو، باغ پر از گل شد،
دل‌ها به شادی و عشق، مبدل شد.

هر روزت چون این روز، پر از نور،
زندگی‌ات همیشه، پُر شور و سرور.

تولد تو، چون خورشید تابان،
گرما بخشِ دل‌ها، در هر زمان.

تیرماهی عزیز، عشق و امید،
تولدت مبارک، دوستِ نیکو و سفید.


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
در سینهٔ انگشتر عقیق کبود
رازهایی از دل در بن بست بود

که زمین و آسمان در آغوش او
با عشق و زیبایی، با هم پیوست بود

از اوج آسمان گرفت دستی راه
با ستارگان لبخند آرایش بود

نویسنده: سید رضا رضوی تبار
عنوان: انتخابات ریاست جمهوری


در انتخابات ما، غوغا به پا شود
هرکس که هست، بر کرسی هوا شود

کاندیدای محترم، قول و قرار دهد
از فردا نان و عسل، در سفره‌ها شود

دیروز که بیکار بود، گنجشک‌ها شمرد
امروز رئیس شد، ژنرالِ ما شود

تبلیغاتش قشنگ، با وعده‌های خوب
بگو چه شد که ناگهان، ناپیدا شود؟

شعارها همه شیرین، مانند قند و عسل
اما به وقت عمل، هیچ پیدا شود

بشنو از من نصیحت، ای رأی‌دهندهٔ عزیز
از این قبیل وعده‌ها، هشیار و دانا شود

به روز رأی‌گیری، پر شور و شوق باش
تا کشور عزیزمان، آباد و زیبا شود


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
به عید غدیر ای دل، بزن بال و پری از شوق
که مولای جهان آمد، ز بزم انبیا شمس‌الشروق

دل از مهر علی روشن، ز نور عشق او سرشار
که او دریا و ما چون موج، در احسان او بسیار

غدیر است و به هر کویی، دلِ عشاق علی روشن
که عطر نام او پیچد، به هر منزلگه و گلشن

جهان در شور و حال آمد، به ذکر نام مولانا
که جان و دل فدایش باد، امیر عشق و ایمان‌ها

خدا را شکر بر این روز، که تقدیر است و فرمانش
که او را رهبر ما کرد، به فضل و مهر و احسانش

به امید آنکه در سایه‌ی عشق و مهر او باشیم
ولایت را به جان گیریم، به نور او رهیابیم

مبارک باد بر شما، غدیر و عید مولانا
که او جان‌ها طراوت داد، به لطف حق تعالی یا

به عید غدیر ای دل، بزن بال و پری از شوق
که مولای جهان آمد، ز بزم انبیا شمس‌الشروق

عیدتان مبارک!


نویسنده: سید رضا رضوی تبار
این زخم خورده از شفقت شما بی‌نیاز است
چرا که دلش از نیکی شما سرشار است
هر مرحمت که دادید، خود منّت نمی‌خواهد
چون دست عطا، دل ما را از هر نیاز رها کرد


نویسنده: سید رضا رضوی تبار