TChallenge
2 subscribers
31 links
Download Telegram
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین نِیورا، رِیوان در قلعه‌ای دورافتاده میان مه و جنگل زندگی می‌کرد و بیشتر روزها را بی‌سروصدا در دنیای خودش می‌گذراند.
او گاهی میان صفحات کتاب‌های جادویی، تصویر قهرمانانی از جهان‌های ناشناخته را پیدا می‌کرد و ساعت‌ها به داستانشان فکر می‌کرد.
اتاقش پر بود از تکه‌هایی از آن دنیاها؛ قاب‌های کوچک، نقاشی‌های عجیب و نشانه‌هایی که فقط خودش معنایشان را می‌دانست.
رِیوان اهل هیاهو نبود؛ بیشتر ترجیح می‌داد مسیر خودش را برود و بگذارد جهان، بدون دخالت او داستانش را ادامه دهد.
می‌گفتند در نِیورا، آدم‌هایی که بیش از حد در دنیای خودشان غرق می‌شوند، یک روز دروازه‌ای پیدا می‌کنند که فقط برای آن‌ها باز می‌شود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین فِلورِین، آلیسا در اتاقی کوچک و رنگارنگ میان جنگلی پاییزی زندگی می‌کرد؛ جایی که برگ‌های نارنجی و طلایی از پنجره به داخل می‌رقصیدند.
اتاقش پر بود از چیزهای عجیب و دوست‌داشتنی که در سفرهایش پیدا کرده بود؛ سنگ‌های درخشان، پرهای رنگی، شیشه‌های کوچک و یادگاری‌های ناشناخته.
هر شیء برایش داستانی داشت و هیچ‌وقت نمی‌توانست چیزی جالب را ببیند و از کنارش بگذرد.
شب‌ها، چراغ‌های رنگی اتاق روشن می‌شدند و کتاب‌های فانتزی روی قفسه، آرام‌آرام ورق می‌خوردند.
می‌گفتند هر چیزی که آلیسا جمع می‌کند، یک روز راز جادویی خودش را آشکار خواهد کرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین نُکتارین، رِوِن در شهری میان صخره‌های سیاه و ابرهای نقره‌ای زندگی می‌کرد.
موهای کوتاه تا شانه و عینک ظریفش، چهره‌ای متفاوت به او می‌داد؛ کسی که بیشتر از قضاوت دیگران، به مسیر خودش اهمیت می‌داد.
شب‌ها شنلِ جادوییِ سیاه‌رنگش را روی شانه می‌انداخت؛ شنلی که با هر وزش باد، مثل بالی عظیم باز می‌شد و او را از میان آسمان‌های مه‌آلود عبور می‌داد.
روی لبه‌ی شنل، ستاره‌های کوچکی می‌درخشیدند که هرکدام مسیر تازه‌ای را در دل شب نشان می‌دادند.
و هرجا که رِوِن فرود می‌آمد، ستاره‌ای نقره‌ای در آسمان روشن می‌شد؛ انگار خودِ نُکتارین ردِ قدم‌هایش را به خاطر می‌سپرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آستِریا، جهانی بی‌رنگ و خاموش، دختری به نام مِیلورا از دل یک شکوفه‌ی سفید متولد شد.
با اولین قدم‌هایش، رنگ‌ها مثل موجی جادویی از اطرافش عبور کردند؛ آسمان آبی شد، گل‌ها صورتی و درختان سبز شدند.
مِیلورا نمی‌دانست چرا جهان با لمس او تغییر می‌کند؛ انگار تمام رنگ‌هایی که سال‌ها از این سرزمین ناپدید شده بودند، در وجود او پنهان مانده بودند.
او در اتاق کوچکش وسایل بامزه و رنگارنگ جمع می‌کرد و هر چیز کوچکی که دوست داشت، رنگی تازه به دنیایش می‌بخشید.
افسانه‌ها می‌گفتند روزی خواهد رسید که آخرین نقطه‌ی خاکستری آستِریا را لمس کند و برای نخستین‌بار، تمام جهان با رنگ دلخواه او بیدار شود.
🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آبیِ رِینورا، نِویا در خانه‌ای کوچک میان جنگل‌های باران‌خورده زندگی می‌کرد؛ جایی که باران هیچ‌وقت شبیه بارانِ معمولی نبود.
قطره‌ها هنگام فرود به گل‌های آبی تبدیل می‌شدند و روی سقف خانه‌اش صدایی آرام مثل موسیقی می‌ساختند.
نِویا عاشق روزهای بارانی بود و بیشتر وقتش را در آشپزخانه‌ی گرم و دنج خانه می‌گذراند و غذاهای جادویی می‌پخت.
می‌گفتند هر غذایی که با صدای باران پخته شود، می‌تواند خاطره‌ای شیرین را برای همیشه در دل آدم زنده نگه دارد.
و هر بار که باران شدیدتر می‌شد، چراغ‌های آبیِ کوچک آشپزخانه روشن می‌شدند؛ انگار خودِ سرزمین برای او آشپزی می‌کرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ممنون که شرکت کردید امیدوارم دوستش داشته باشید🩶