𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین میدِنورا، دالیا در عمارتی سفید با پنجرههای بلند و پردههای حریر زندگی میکرد؛ شبیه عروسکهای افسانهایِ قصههای قدیمی.
چشمهای گرد و درشتش همیشه با نگاهی آرام اما جسور، همهچیز را زیر نظر داشت و دو گیرهی ظریف میان موهایش میدرخشید.
او را دوشیزهی چشمانِ ماه مینامیدند؛ کسی که در تالارهای خاموش، برای خودش قانون مینوشت و از هیچ صدایی پیروی نمیکرد.
جغدی خاکستری همیشه بر طاقِ عمارت مینشست و تنها موجودی بود که رازهای دالیا را میدانست.
اما شبی، جغد از پنجره وارد شد و کلیدی کوچک را روی میز گذاشت؛ کلیدی که روی آن نشانِ یک عروسک شکسته حک شده بود..
🕊1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین اُبسیدیا، تنها دو رنگ در تمام جهان وجود داشت؛ سیاه و سفید، از آسمان گرفته تا گلها و سنگهای قصر.
در مرکز این سرزمین، نِروین هر شب پشت پیانویی سیاهوسفید مینشست؛ سازی که کلاویههایش تنها مرز میان این دو رنگ بودند.
هر نت که نواخته میشد، موجی از سیاهی یا سفیدی روی دیوارهای قصر میدوید و شکل تازهای به جهان میداد.
میگفتند موسیقی نِروین تنها چیزیست که میتواند میان دو رنگِ اُبسیدیا تعادل برقرار کند.
اما یک شب، میان کلاویههای سیاه و سفید، نتی پدیدار شد که هیچکدام از این دو رنگ را نداشت...
Telegram
ᴇꜱᴄᴀᴘᴇ ʀᴏᴏᴍ
Let's run together
@AidasmBot
@AidasmBot
❤1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین سِلوانا، سِرِلیا در اتاقی تاریک با دیوارهای خاکستریِ مخملی زندگی میکرد؛ جایی که نور نقرهایِ ماه روی وسایل اتاق میدرخشید.
موهای چتری، گونههای نرم و درخشش نقرهایِ ظریفی که اطرافش بود، میان آن تاریکی جلوهای لطیف به او میداد.
چند شمع کوچک روی طاقچه میسوختند و نور گرمشان روی پردههای نقرهای اتاق میافتاد.
هر شب، ذراتی درخشان مثل غبار ستاره از میان اتاق عبور میکردند و برای چند لحظه همهچیز را درخشانتر میکردند.
اما یک شب، میان آن ذرات نقرهای، پری کوچک و صورتیرنگی روی بالش سِرِلیا ظاهر شد؛ موجودی که هیچکس در سِلوانا از وجودش خبر نداشت...
🍓1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین وِرمالین، آریسا در عمارتی زندگی میکرد که هیچچیز در آن اجازهی تغییر نداشت؛ از جای پردهها تا چیدمان شمعها.
او باور داشت هر چیزی که تغییر کند، شکل اصلی و پاکِ خودش را از دست میدهد و بینظمی را وارد خانه میکند.
روی دیوار اتاقش نقاشی عجیبی از موجودی شبیه گاو آویزان بود؛ تصویری نامعمول که خودش بیشتر از هر تابلوی زیبایی دوستش داشت.
کنار آن، پیکرهی کوچک شخصیت کارتونی محبوبش قرار داشت؛ تنها چیزی که انگار به این دنیای مرتب تعلق نداشت.
اما یک صبح، یکی از خطوط نقاشی تغییر کرده بود... و آریسا برای اولینبار با چیزی روبهرو شد که خودش انتخاب نکرده بود.
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین آوِریث، نِریس در کتابخانهای عظیم میان درختان آبی و باغهای سبز زندگی میکرد؛ جایی که کتابها در هوا شناور بودند و صفحاتشان با نور جادویی میدرخشیدند.
او را بانوی جوهرِ آزاد مینامیدند؛ زنی کتابخوان که اجازه نمیداد هیچکس مسیر زندگیاش را برایش تعیین کند.
در تالارهای کتابخانه، نام زنانی که در برابر قوانین ناعادلانه ایستاده بودند، با نور سبز روی دیوارهای جادویی حک شده بود.
نِریس هر روز کتابهای فراموششده را پیدا میکرد و داستان زنانی را که صدایشان در تاریخ گم شده بود، دوباره زنده میکرد.
افسانهها میگفتند هر کتابی که او با دست خودش باز میکند، دری به بخشی ناشناخته از جادوی آوِریث میگشاید.
😭1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین اِلیمار، هر تصویری که روی دیوارهای شهر ظاهر میشد، تکهای از خاطرهای ناشناخته بود.
مردم هر صبح از کنارشان میگذشتند، بیآنکه بدانند این تصاویر متعلق به چه کسیست.
میان هزاران تصویر، آسمانی بنفش، فانوسی خاموش و پرندهای سفید همیشه تکرار میشدند.
هیچکس دلیلش را نمیدانست، تا روزی که تمام تصاویر شروع به تغییر کردند.
و در آخرین تصویر، دری کوچک میان ابرها ظاهر شد؛ دری که پیش از آن هرگز وجود نداشت.
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین اِشوارا، مِرِلیا زیر درختی عظیم با برگهای آویخته زندگی میکرد؛ درختی که ریشههایش در میان ابرها فرو رفته بود.
زیر سایهی آن، فانوسهای کوچکی در هوا شناور بودند و هرکدام خاطرهای از کسی را درون خود نگه میداشتند.
مِرِلیا هر روز به آنجا میآمد و یادگارهای عزیزش را میان ریشههای درخت پنهان میکرد؛ گویی نمیخواست هیچچیز از گذشته ناپدید شود.
میگفتند در این سرزمین، وفاداری به کسانی که دوستشان داری میتواند حتی جادوی فراموشی را شکست دهد.
و هر بار که مِرِلیا خاطرهای تازه به درخت میسپرد، یکی از برگهای نقرهای آن برای لحظهای روشن میشد.
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین آبیِ نِمورا، سِلیا در شهری شناور میان موجها زندگی میکرد؛ جایی که گلهای آبی از دل آب میشکفتند و ماهیهای نورانی زیر پلهای شیشهای شنا میکردند.
او بیشتر عصرها کنار ساحل میرفت و حباب، موجود کوچک و بامزهی دریاییاش، همیشه در کنارش شناور بود.
گوشهوکنار ساحل، نیمکتهایی از صدف و فانوسهای آبی برای دو نفر ساخته شده بود؛ جاهایی برای تماشای غروب روی دریا.
میگفتند هرکس در کنار آب آرزویی کند، موجها آن را تا دورترین جزیره میبرند.
اما یک روز، حباب از میان موجها گلی آبیرنگ آورد؛ گلی که فقط در عمیقترین نقطهی دریای نِمورا میرویید.
🔥1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین فِرِیانا، لِوِمی با چشمهای درشت قهوهای و موهای فرفری میان جنگلی پر از قارچهای درخشان و درختان مهآلود زندگی میکرد.
هر گوشهی جنگل برایش پر از شگفتی بود، اما هیچ موجودی را به اندازهی قورباغههای کوچک و رنگارنگ دوست نداشت.
قورباغهها همیشه دور کلبهی چوبی او جمع میشدند و بعضیهایشان حتی روی شانههایش مینشستند.
شبها، وقتی مه روی برکه مینشست، قورباغهها با آوازشان چراغهای سبز کوچکی را از دل آب بیدار میکردند.
یک روز، کوچکترین قورباغهی جنگل تاجی از خزه روی سرش گذاشت و او را به جایی برد که هیچ انسانی تا آن روز ندیده بود.
💋1
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮
در سرزمین نِهراوین، اِلیس در شهری از کاغذ و جوهر زندگی میکرد؛ جایی که هر خطِ کشیدهشده میتوانست بخشی از جهان را شکل دهد.
او ساعتها کنار دوستانش مینشست و دربارهی فکرها، خاطرهها و رازهایی حرف میزد که هیچکس دیگری از آنها خبر نداشت.
گاهی وسط یک گفتوگوی معمولی، تصویری ناگهانی در ذهنش شکل میگرفت و دستش بیاختیار همان خطوط را روی کاغذ میآورد.
نقاشیهایش همیشه عجیب و غیرقابلپیشبینی بودند؛ انگار تکههایی از رویاهای ناتمامش روی صفحه جا مانده باشند.
میگفتند هر نقاشی که اِلیس برای یکی از دوستانش میکشد، بخشی از پیوند میان آنها را برای همیشه در خود نگه میدارد.