TChallenge
3 subscribers
31 links
Download Telegram
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اُرِلوت، لوتیس با موهای مشکی تا روی شانه، در میان باغ‌هایی از گل‌های نقره‌ای و رودهای آینه‌گون زندگی می‌کرد.
می‌گفتند او از تبار لوتاریس است؛ نگهبانان افسانه‌ای که تنها هنگام شکوفایی گل‌های ماه از خواب بیدار می‌شوند.
هرجا قدم می‌گذاشت، گل‌های خاموش سرشان را به سوی او خم می‌کردند و آب رودخانه تصویر آینده را نشان می‌داد.
اما یک شب، در عمیق‌ترین بخش باغ، لوتوسی طلایی شکوفا شد؛ گلی که طبق افسانه نباید تا هزار سال دیگر متولد می‌شد.
و درست در لحظه‌ی شکفتنش، تمام گل‌های اُرِلوت نام لوتیس را زمزمه کردند...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین زِرِوین، کائلیا با چشم‌های سبز و موهای مشکی در عمارتی تاریک، میان آینه‌های ترک‌خورده و تالارهای خاموش زندگی می‌کرد.
او را به جسارتش در ابراز خواسته‌هایش می‌شناختند؛ چیزی را پنهان نمی‌کرد، حتی اگر دیگران از شنیدنش می‌ترسیدند.
بشقاب‌های شکسته، شیشه‌های ترک‌خورده و اشیای عجیبی که در گوشه‌وکنار عمارت جمع شده بودند، بخشی از دنیای غیرمعمول او بودند.
گاهی سنجاقک‌های رنگارنگ از پنجره‌های عمارت وارد می‌شدند و تنها لحظه‌ای روی وسایل قدیمی می‌نشستند.
اما آن شب، یکی از آینه‌های شکسته برای اولین‌بار تصویر چیزی را نشان داد که کائلیا خودش هنوز ندیده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آرِوِسا، رِویا با موهای سرخ چون شعله، سوار بر اسب‌های وحشی از دشت‌های بی‌انتها می‌گذشت.
او را وارثِ بادهای آزاد می‌نامیدند؛ کسی که هیچ تاج و دیواری نمی‌توانست برایش معنای ماندن داشته باشد.
سرخ، رنگِ پرچم‌هایی بود که بر فراز صخره‌های آرِوِسا در باد می‌رقصیدند و هرکدام قصه‌ای از آزادی داشتند.
رِویا باور داشت جهان برای ماندن ساخته نشده؛ برای کشف‌کردن و دویدن تا دورترین افق ساخته شده است.
آن شب، موهای سرخش در باد رها شد و برای اولین‌بار، هیچ مرزی در افق باقی نماند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین ابریشم، اِلِویا میان باغ‌های بلورین و گلبرگ‌های صورتیِ درخشان زندگی می‌کرد.
او را بانوی ابریشم می‌نامیدند؛ کسی که با عبورش، شکوفه‌های خاموش و چراغ‌های صورتیِ باغ روشن می‌شدند.
قصرهای سفید با پرده‌های ابریشمیِ صورتی، زیر نور نرمِ ماه مثل رؤیایی دور می‌درخشیدند.
شب‌ها، شکوفه‌های ماه روی آسمان می‌ریختند و رودخانه، انعکاس صورتیِ آن‌ها را تا دوردست می‌برد.
اما یک شب، میان آن همه لطافت، شکوفه‌ای سیاه در قلب باغ شکفت؛ گویی چیزی بیگانه، آرام وارد سرزمین ابریشم شده بود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین میدِنورا، دالیا در عمارتی سفید با پنجره‌های بلند و پرده‌های حریر زندگی می‌کرد؛ شبیه عروسک‌های افسانه‌ایِ قصه‌های قدیمی.
چشم‌های گرد و درشتش همیشه با نگاهی آرام اما جسور، همه‌چیز را زیر نظر داشت و دو گیره‌ی ظریف میان موهایش می‌درخشید.
او را دوشیزه‌ی چشمانِ ماه می‌نامیدند؛ کسی که در تالارهای خاموش، برای خودش قانون می‌نوشت و از هیچ صدایی پیروی نمی‌کرد.
جغدی خاکستری همیشه بر طاقِ عمارت می‌نشست و تنها موجودی بود که رازهای دالیا را می‌دانست.
اما شبی، جغد از پنجره وارد شد و کلیدی کوچک را روی میز گذاشت؛ کلیدی که روی آن نشانِ یک عروسک شکسته حک شده بود..
🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اُبسیدیا، تنها دو رنگ در تمام جهان وجود داشت؛ سیاه و سفید، از آسمان گرفته تا گل‌ها و سنگ‌های قصر.
در مرکز این سرزمین، نِروین هر شب پشت پیانویی سیاه‌وسفید می‌نشست؛ سازی که کلاویه‌هایش تنها مرز میان این دو رنگ بودند.
هر نت که نواخته می‌شد، موجی از سیاهی یا سفیدی روی دیوارهای قصر می‌دوید و شکل تازه‌ای به جهان می‌داد.
می‌گفتند موسیقی نِروین تنها چیزی‌ست که می‌تواند میان دو رنگِ اُبسیدیا تعادل برقرار کند.
اما یک شب، میان کلاویه‌های سیاه و سفید، نتی پدیدار شد که هیچ‌کدام از این دو رنگ را نداشت...
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین سِلوانا، سِرِلیا در اتاقی تاریک با دیوارهای خاکستریِ مخملی زندگی می‌کرد؛ جایی که نور نقره‌ایِ ماه روی وسایل اتاق می‌درخشید.
موهای چتری، گونه‌های نرم و درخشش نقره‌ایِ ظریفی که اطرافش بود، میان آن تاریکی جلوه‌ای لطیف به او می‌داد.
چند شمع کوچک روی طاقچه می‌سوختند و نور گرمشان روی پرده‌های نقره‌ای اتاق می‌افتاد.
هر شب، ذراتی درخشان مثل غبار ستاره از میان اتاق عبور می‌کردند و برای چند لحظه همه‌چیز را درخشان‌تر می‌کردند.
اما یک شب، میان آن ذرات نقره‌ای، پری کوچک و صورتی‌رنگی روی بالش سِرِلیا ظاهر شد؛ موجودی که هیچ‌کس در سِلوانا از وجودش خبر نداشت...
🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین وِرمالین، آریسا در عمارتی زندگی می‌کرد که هیچ‌چیز در آن اجازه‌ی تغییر نداشت؛ از جای پرده‌ها تا چیدمان شمع‌ها.
او باور داشت هر چیزی که تغییر کند، شکل اصلی و پاکِ خودش را از دست می‌دهد و بی‌نظمی را وارد خانه می‌کند.
روی دیوار اتاقش نقاشی عجیبی از موجودی شبیه گاو آویزان بود؛ تصویری نامعمول که خودش بیشتر از هر تابلوی زیبایی دوستش داشت.
کنار آن، پیکره‌ی کوچک شخصیت کارتونی محبوبش قرار داشت؛ تنها چیزی که انگار به این دنیای مرتب تعلق نداشت.
اما یک صبح، یکی از خطوط نقاشی تغییر کرده بود... و آریسا برای اولین‌بار با چیزی روبه‌رو شد که خودش انتخاب نکرده بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین آوِریث، نِریس در کتابخانه‌ای عظیم میان درختان آبی و باغ‌های سبز زندگی می‌کرد؛ جایی که کتاب‌ها در هوا شناور بودند و صفحاتشان با نور جادویی می‌درخشیدند.
او را بانوی جوهرِ آزاد می‌نامیدند؛ زنی کتاب‌خوان که اجازه نمی‌داد هیچ‌کس مسیر زندگی‌اش را برایش تعیین کند.
در تالارهای کتابخانه، نام زنانی که در برابر قوانین ناعادلانه ایستاده بودند، با نور سبز روی دیوارهای جادویی حک شده بود.
نِریس هر روز کتاب‌های فراموش‌شده را پیدا می‌کرد و داستان زنانی را که صدایشان در تاریخ گم شده بود، دوباره زنده می‌کرد.
افسانه‌ها می‌گفتند هر کتابی که او با دست خودش باز می‌کند، دری به بخشی ناشناخته از جادوی آوِریث می‌گشاید.
😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اِلیمار، هر تصویری که روی دیوارهای شهر ظاهر می‌شد، تکه‌ای از خاطره‌ای ناشناخته بود.
مردم هر صبح از کنارشان می‌گذشتند، بی‌آنکه بدانند این تصاویر متعلق به چه کسی‌ست.
میان هزاران تصویر، آسمانی بنفش، فانوسی خاموش و پرنده‌ای سفید همیشه تکرار می‌شدند.
هیچ‌کس دلیلش را نمی‌دانست، تا روزی که تمام تصاویر شروع به تغییر کردند.
و در آخرین تصویر، دری کوچک میان ابرها ظاهر شد؛ دری که پیش از آن هرگز وجود نداشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓣𝓪𝓵𝓮

در سرزمین اِشوارا، مِرِلیا زیر درختی عظیم با برگ‌های آویخته زندگی می‌کرد؛ درختی که ریشه‌هایش در میان ابرها فرو رفته بود.
زیر سایه‌ی آن، فانوس‌های کوچکی در هوا شناور بودند و هرکدام خاطره‌ای از کسی را درون خود نگه می‌داشتند.
مِرِلیا هر روز به آنجا می‌آمد و یادگارهای عزیزش را میان ریشه‌های درخت پنهان می‌کرد؛ گویی نمی‌خواست هیچ‌چیز از گذشته ناپدید شود.
می‌گفتند در این سرزمین، وفاداری به کسانی که دوستشان داری می‌تواند حتی جادوی فراموشی را شکست دهد.
و هر بار که مِرِلیا خاطره‌ای تازه به درخت می‌سپرد، یکی از برگ‌های نقره‌ای آن برای لحظه‌ای روشن می‌شد.